تق تق تق !
هوگو با ضربه به در به همراه یک سینی مملو از چایی و کلوچه وارد اتاق شد ،و مرگخوار ها رو دید که روی هم افتاده بودنند و تحت تاثیر حرف های ریگول اقدام به نجاتش دادنش میکردند،تا بالاخره لینی شنل را از گردن ریگول بیرون کشید و متوجه حضور هوگو در دم در شد .
لینی که فکر شیطانی ای بر سرش زده بود گفت : مورفین زود برو سینی رو از هوگو بگیر و بیا جلسه محرمانه داریم .
هوگو که الان خودش رو یک مرگخوار حساب میکرد ،گفت : مورفی زحمت نکش من که تو جلسه هستم پس خودم هم سینی رو میارم.
با حرف هوگو همه نگاهی خشمگینانه به هوگوکردند و بالاخره لینی گفت : نه هوگو تو همانجا دم در باش تا ما سینی رو بهت بر گردونیم .
هوگو که از ناراحتی اشک تو چشاش جمع شده بود گفت: باشه.
مورفین مثل دخترا با ناز و ادا سینی رو از هوگو گرفت، و رفت و پیش بقیه ی مرگخوار ها نشست.
لینی که چشماش برق میزد گفت: از میان شما چند نفر کدومتون از هوگو دل خوشی داره؟
همه ساکت شده بودند که لینی ادامه داد :درسته،هیچ کس دل خوشی از اون پسره ی پاچه خوار نداره ،و من مطمعنم اگه الان جلوی اونو نگیریم بعد ها حتما خودشو تو دل ارباب جا میکنه و ما رو از چشم ارباب میندازه.
مورفین که چشمهاشو تیز کرده بود گفت : تو درست میگی لینی،ولی چجوری میشه جلوشو بگیریم که ارباب بهمون شک نکنه؟
لینی گفت : فکر اون جاش رو هم کردم،این شنل جادو ایه و کسی که اون رو میپوشه خفه می کنه،پس ما هم این شنل رو هدیه میدیم به هوگو تا اونو بپوشه و ره ته ته.
همه با سر حرف لینی رو تایید میکردند،و سپس لینی سرش رو 189 درجه برگردوند و رو به هوگو گفت : هوگوی عزیزم تو توی این مدت به ما خیلی کمک کردی، پس ما این هدیه رو به تو میدیم بیا بگیرش.
و لینی شنل رو به سمت هوگو پرتاب کرد.
-خب هوگو دیگه برو پی کارت.
-پس سینی چی شد
اونو خودمون بعدا میبریم تازه کاره تو تمومه میتونی بری خونه.
هوگو 180 درجه خم شد و گفت: ممنونم.
هوگو شنل رو توی دستش گرفت و از خونه ریدل بیرون رفت و رفت دم در خونه ی ریدل، وچون خونه ای نداشت روی زمین همون جا دراز کشید،و اون شنل رو برای محافظت از سرما روی خودش انداخت و زیر لب زمزمه کرد
هوگو به خود مپوشید این خرقه ی می الود
ای لرد خوش قامت معذور دار مارا
لرد با این شعر هوگو پی برد که که هوگو چقدر او را دوست دارد و لبخندی بر لبانش نقش بست.
هنوز چشم های هوگو گرم شده بود که چندین هزار چوب دستی که به دماغ او نشانه رفته بود دید.بله تمام محفلی ها دور او جمع شده بودند .
دامبل که سر دسته انها بود گفت : همین رو میبریم برای اعتراف گرفتن .راستی چه شنل قشنگی داره اونو هم برای خودم بر میدارم
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
17 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] دژ مرگ
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1390/03/18
تولد نقش: 1394/01/17
آخرین ورود: یکشنبه 30 اردیبهشت 1403 03:16
از: لینی بپرسید
پستها:
362

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/07/03
تولد نقش: 1396/10/10
آخرین ورود: شنبه 19 مهر 1399 22:11
از: کره آبی
پستها:
2608

خلاصه:
زبانم لال، گلاب به رویم، رویم به دیوار، لرد ولدمورت بزرگ بعد از انداخته شدن در ماشین لباسشویی، داخل خشک کن رفتن، پهن شدن روی بند رخت، چلانده شده، پیشبند شدن، به شکل کفن درآمدن و در نهایت به شکل شنل درآمدن مجالی پیدا میکند تا بالاخره خود را به مرگخواران نشان دهد و به آن زبان نفهمان بفهماند او کیست و قصدش از تغییر قیافه اش چه بوده است...
(
فلش بک به پست #628:
نقل قول:
دالاهوف که از نقشه لرد با خبر بود آن جا پنهان شده بود تا در صورت بوجود آمدن مشکل اساسی وارد شود و جان لرد را نجات دهد که ایوان روزیه خائن ناغافل او را در آنجا دید و برای به چنگ آوردن وسیله ای مشنگی و ریموت دار به نام منوی مدیریت از پشت به مانند شمر! طلسم بیهوشی ای نثار آنتونین کرد و او را در کمدی پنهان کرد...
)
حـــــــال...
شنل(لرد ولدمورت) به دور ریگول سفت و سفت تر میشد ... آماندا، مورفین و لینی هم که آنجا حضور داشتند شکمشان را گرفته بودند و هررررر هرررر میخندیدند ....
ریگول که شبیه آفتاب پرستان شده بود و در این چند دقیقه به رنگ های مختلف سرخ و سفید و بنفش و گل بهی در آمده بود با نیمچه توانی که در بدن داشت فریاد میزد:
_ آآآآآآآآآآآآآآی هلپ می! هلپ می! پلیز! بابا نامردا من زن و بچه دارم! کمک!
ولی مرگخواران حاضر در صحنه بدین خیال که ریگول داره ادای لردو در میاره و این فیلمارو بازی میکنه لحظه به لحظه بیشتر میخندیدند...
مورفین: آخ آخ آخ آخ دلم! آخ آخ جون مادرت ریگول! الانه دل و روده م به هم بپیچه! مردم از خنده! هر چی کشیده بودم پرید! بسه بسه!
ولی ریگول هر لحظه بیشتر شبیه رنگو(مارمولکی در انیمیشنی به همین نام) میشد و به مرگ نزدیک تر...
آماندا: وای وای وای شکمم! ترکیدم از خنده! این ریگول ناجنس چه طوری خودشو لاغر کرد الان؟ ببین ببین چه طوری فیلم بازی میکنه! هررررررررر ....
ریگولوس یا صدایی بسیار نحیف و ضعیف، چشمانی از حدقه در آمده، زبانی آمیزان از دهان با صدایی شبیه صدای گیر افتادگان در ته چاه مینالد:
_ آآآآآه بابا به جان خودم این شنله خودش دورم پیچیده... این داره منو خفه میکنه... این شنله جون داره! آآآآآآآآآآآآآآآِی مسلمون! یکی کمکم کنه!
باز هم لینی و مورفین و آماندا بیشتر خنده شان گرفت و از شدن خنده روی زمین پخش شده بودند و مانند ماهی در آب میغلتیدند
...
ریگول که دید حسابی سوء تفاهم شده و اینا حرف به گوششون نمیاره با صدایی لرزان و افتان و خیزان گفت:
_ تف به ذاتتون! رفته بودم عضو الف دال شده بودم گروهشون بیشتر هوای همو داشتن! مرگ بگیرید بچسبید به زمین گرم که اینقد نخندید و من جون بکنم! اقلا به جسیکا بگید من تا آخرین لحظات چلانده شدن توسط یک شنل جاندار(
) به فکرش بودم ... سنی سوی یوروم جسیکا(
) ...
زبانم لال، گلاب به رویم، رویم به دیوار، لرد ولدمورت بزرگ بعد از انداخته شدن در ماشین لباسشویی، داخل خشک کن رفتن، پهن شدن روی بند رخت، چلانده شده، پیشبند شدن، به شکل کفن درآمدن و در نهایت به شکل شنل درآمدن مجالی پیدا میکند تا بالاخره خود را به مرگخواران نشان دهد و به آن زبان نفهمان بفهماند او کیست و قصدش از تغییر قیافه اش چه بوده است...
(
فلش بک به پست #628:
نقل قول:
آنتونین دالاهوف پشت در اتاق شکنجه قایم شده بود تا مراقب لرد باشه...
دالاهوف که از نقشه لرد با خبر بود آن جا پنهان شده بود تا در صورت بوجود آمدن مشکل اساسی وارد شود و جان لرد را نجات دهد که ایوان روزیه خائن ناغافل او را در آنجا دید و برای به چنگ آوردن وسیله ای مشنگی و ریموت دار به نام منوی مدیریت از پشت به مانند شمر! طلسم بیهوشی ای نثار آنتونین کرد و او را در کمدی پنهان کرد...
)
حـــــــال...
شنل(لرد ولدمورت) به دور ریگول سفت و سفت تر میشد ... آماندا، مورفین و لینی هم که آنجا حضور داشتند شکمشان را گرفته بودند و هررررر هرررر میخندیدند ....
ریگول که شبیه آفتاب پرستان شده بود و در این چند دقیقه به رنگ های مختلف سرخ و سفید و بنفش و گل بهی در آمده بود با نیمچه توانی که در بدن داشت فریاد میزد:
_ آآآآآآآآآآآآآآی هلپ می! هلپ می! پلیز! بابا نامردا من زن و بچه دارم! کمک!
ولی مرگخواران حاضر در صحنه بدین خیال که ریگول داره ادای لردو در میاره و این فیلمارو بازی میکنه لحظه به لحظه بیشتر میخندیدند...
مورفین: آخ آخ آخ آخ دلم! آخ آخ جون مادرت ریگول! الانه دل و روده م به هم بپیچه! مردم از خنده! هر چی کشیده بودم پرید! بسه بسه!
ولی ریگول هر لحظه بیشتر شبیه رنگو(مارمولکی در انیمیشنی به همین نام) میشد و به مرگ نزدیک تر...
آماندا: وای وای وای شکمم! ترکیدم از خنده! این ریگول ناجنس چه طوری خودشو لاغر کرد الان؟ ببین ببین چه طوری فیلم بازی میکنه! هررررررررر ....
ریگولوس یا صدایی بسیار نحیف و ضعیف، چشمانی از حدقه در آمده، زبانی آمیزان از دهان با صدایی شبیه صدای گیر افتادگان در ته چاه مینالد:
_ آآآآآه بابا به جان خودم این شنله خودش دورم پیچیده... این داره منو خفه میکنه... این شنله جون داره! آآآآآآآآآآآآآآآِی مسلمون! یکی کمکم کنه!
باز هم لینی و مورفین و آماندا بیشتر خنده شان گرفت و از شدن خنده روی زمین پخش شده بودند و مانند ماهی در آب میغلتیدند
... ریگول که دید حسابی سوء تفاهم شده و اینا حرف به گوششون نمیاره با صدایی لرزان و افتان و خیزان گفت:
_ تف به ذاتتون! رفته بودم عضو الف دال شده بودم گروهشون بیشتر هوای همو داشتن! مرگ بگیرید بچسبید به زمین گرم که اینقد نخندید و من جون بکنم! اقلا به جسیکا بگید من تا آخرین لحظات چلانده شدن توسط یک شنل جاندار(
) به فکرش بودم ... سنی سوی یوروم جسیکا(
) ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1390/09/25
تولد نقش: 1403/01/09
آخرین ورود: پنجشنبه 9 فروردین 1403 17:16
از: ته دنیای انتظار
پستها:
1205

به به اینجا عجب بلاهایی سر لرد میاد، منم هستم!
===================================
دیگه یواش یواش عصر میشد و مرگخوارا هم غذاشونو خورده بودند و در فکر این بودند که لرد الان کجاست و چه کار می کنه!
در آشپزخانه هنوز آن پیشبند روی صندلی افتاده بود و منتظر فرشته عذاب بعدی بود!
ریگولوس:« مونی دیگه کارت با این تموم شد می دی این پیشبندو ببرم؟» :pretty:
مونی:« باشه ببرش ، منم دیگه نمی خوامش، کارت تموم شد بدش به مورفین، اون یه خرقه عارفانه می خواست!»
مدتی بعد:
ریگولوس پیشبند را به شکل یک شنل بلند در آورده بود( لرد هم در طی این فرآیند سه تا از استخوان های پای چپ و حدود هفتاد سانتی متر از رباط پای راستش نیز قطع شده بود) و در حالی که اونو به خودش می بست از پله های طبقه بالا، پایین می آمد.
ریگولوس:
- یک لرد
لردی دیگر
من یک لرد دیگر هستم
بیایید و دستان مرا ببوسید.
مرگخوارا با دیدن تیپ جدید ریگولوس که همانند لرد یک ردای سیاه پوشیده بود و سرش را کچل کرده و یک قسمت از یک ماسک بدون بینی را برای شباهت بیشتر به لرد ، روی دماغش گذاشته بود، متعجب شده و خندیدند.
در حین این اتفاقات لرد که دیگر صبر بیشتری برایش باقی نمانده بود، و چون دستان لرد الان به جای بند دور گردن ریگول بود تا شنل را نگه دارد، شروع به سفت شدن کرد. :evilsmile:
===================================
دیگه یواش یواش عصر میشد و مرگخوارا هم غذاشونو خورده بودند و در فکر این بودند که لرد الان کجاست و چه کار می کنه!
در آشپزخانه هنوز آن پیشبند روی صندلی افتاده بود و منتظر فرشته عذاب بعدی بود!
ریگولوس:« مونی دیگه کارت با این تموم شد می دی این پیشبندو ببرم؟» :pretty:
مونی:« باشه ببرش ، منم دیگه نمی خوامش، کارت تموم شد بدش به مورفین، اون یه خرقه عارفانه می خواست!»
مدتی بعد:
ریگولوس پیشبند را به شکل یک شنل بلند در آورده بود( لرد هم در طی این فرآیند سه تا از استخوان های پای چپ و حدود هفتاد سانتی متر از رباط پای راستش نیز قطع شده بود) و در حالی که اونو به خودش می بست از پله های طبقه بالا، پایین می آمد.
ریگولوس:
- یک لرد
لردی دیگر
من یک لرد دیگر هستم
بیایید و دستان مرا ببوسید.
مرگخوارا با دیدن تیپ جدید ریگولوس که همانند لرد یک ردای سیاه پوشیده بود و سرش را کچل کرده و یک قسمت از یک ماسک بدون بینی را برای شباهت بیشتر به لرد ، روی دماغش گذاشته بود، متعجب شده و خندیدند.
در حین این اتفاقات لرد که دیگر صبر بیشتری برایش باقی نمانده بود، و چون دستان لرد الان به جای بند دور گردن ریگول بود تا شنل را نگه دارد، شروع به سفت شدن کرد. :evilsmile:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال
الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال
الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.
جزئیات کاربر

ریگولوس قسمتی از پیشبندو دور دستش می پیچه و با دست دیگش اونو می کشه و می گه: چه خوب کش میاد! آنی غذات که تموم شد بده من اینو ببرم.
ریگولوس پیشبندو به سمت آنی مونی پرت می کنه. چشمکی میزنه و از آشپزخونه بیرون می ره.
پیشبند داخل آب داغی که آنی مونی برای کله پاچه روی اجاق گذاشته بود میفته. آنی مونی پیشبندو که معلوم نبود بوش از چاه فاصلابه یا از محتویات بدن محفلی ها بر می داره و اون رو روی صندلی میندازه تا خشک بشه.همونطور که مشغول در آوردن چشم تسترال برای کله پاچس صدای وزوزی رو میشنوه.
صدا از سمت پیشبند میاد :(در اینجا ما به کمک امواج فروصوت موفق به دریافتشون شدیم) به مونگومری بگو برای هر کدومتون یه قبر بکنه. واسه خودش از همه گود تر فقط صبر کن-
لرد نمی تونه حرفشو ادامه بده چون دل و رودش به هم می پیچه و چند تا از عصب های حیاتیش قطع می شه. آنی مونی دست از چلوندن پیشبندش بر می داره و می گه:
- جنسش چیه که اینقدر خش خش می کنه؟ چقدر آب جمع کرده!
آنی مونی دست از چلوندن پیشبند بر می داره و اونو دوباره روی صندلی میندازه و لرد که خوشبختانه یا متاسفانه هنوز هوشیاره به این فکر می کنه که ریگولوس قراره چه بلایی به سرش بیاره...
ارباب نمی دونم چرا اینطوری شد...قرار بود نجاتتون بدم :worry:
ریگولوس پیشبندو به سمت آنی مونی پرت می کنه. چشمکی میزنه و از آشپزخونه بیرون می ره.
پیشبند داخل آب داغی که آنی مونی برای کله پاچه روی اجاق گذاشته بود میفته. آنی مونی پیشبندو که معلوم نبود بوش از چاه فاصلابه یا از محتویات بدن محفلی ها بر می داره و اون رو روی صندلی میندازه تا خشک بشه.همونطور که مشغول در آوردن چشم تسترال برای کله پاچس صدای وزوزی رو میشنوه.
صدا از سمت پیشبند میاد :(در اینجا ما به کمک امواج فروصوت موفق به دریافتشون شدیم) به مونگومری بگو برای هر کدومتون یه قبر بکنه. واسه خودش از همه گود تر فقط صبر کن-
لرد نمی تونه حرفشو ادامه بده چون دل و رودش به هم می پیچه و چند تا از عصب های حیاتیش قطع می شه. آنی مونی دست از چلوندن پیشبندش بر می داره و می گه:
- جنسش چیه که اینقدر خش خش می کنه؟ چقدر آب جمع کرده!
آنی مونی دست از چلوندن پیشبند بر می داره و اونو دوباره روی صندلی میندازه و لرد که خوشبختانه یا متاسفانه هنوز هوشیاره به این فکر می کنه که ریگولوس قراره چه بلایی به سرش بیاره...
ارباب نمی دونم چرا اینطوری شد...قرار بود نجاتتون بدم :worry:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

آنی مونی که با خوشحالی سرگرم خرد کردن پیاز بود متوجه اشکهای جاری شده از چشمان لرد سیاه نشد.درست در لحظه ای که لرد با خودش فکر میکرد اوضاع هرگز نمیتواند بدتر از این بشود آنی مونی شروع به آواز خواندن کرد...
-هی مونی...تو خرقه عارفانه نداری؟لازم دارم!
با شنیدن صدای مورفین آواز سوزناک آنی مونی قطع شد.
-نچ...برو پی کارت .میبینی که دارم پیاز داغ درست میکنم.تازه بعدشم قراره کله پاچه بپزم.دوست دارین که؟
مورفین چهره اش را در هم کشید و از آشپزخانه خارج شد.ولی قبل از اینکه صدای گوشنواز آنی مونی در آشپزخانه پخش بشود مونتگومری(گورکن مخصوص ارباب) با عجله وارد آشپزخانه شد.
-مونی دستم به پیشبندت.الان ارباب پیداش میشه کله مو میکنه.میدونی که؟همیشه به دماغ قلمی من حسادت میکرد.مرتیکه بی دماغ بد قواره خرفت...من نمیدونم چرا تو این سوژه همه هی به لرد فخش میدنا!حالا مهم نیست.این جنازه ها موندن رو زمین.باید دفنشون کنم.
آنی مونی:خب بکن!
مونتگومری درحالیکه سعی میکرد شیرین ترین لبخندش را بزند ادامه داد:
-خب مشکل اینجاس که اینا سر هم نیستن که!جنازه های محفلیان.هر کدوم صد تیکه شدن.سعی کردم به هم بچسبونمشون ولی وا رفتن!آقا باید ببینی!دماغ یکی کف دست اون یکی ظاهر شد.خلاصه یه وضعی...الان یه لحظه این پیشبندتو میدی من جمع و جورشون کنم بریزم تو چاه ارباب فکر کنه دفنشون کردم؟:pretty:
آنی مونی که ظاهرا با مسائل بهداشتی کوچکترین آشنایی نداشت پیشبند را باز کرد و بطرف مونتگومری پرتاب کرد.
-بگیر...زود برش گردون.لازم دارم.بعد از تموم شدن کارت هم یه سطل آب از همون چاه بکش.برای کله پاچه...
ده دقیقه بعد:
مونتگومری نفس نفس زنان وارد آشپزخانه شد.پیشبند کثیف و خون آلود را به سمتی که آنی مونی قبلا آنجا بود پرتاب کرد و سطل آب را روی زمین گذاشت.
-کجایی مونی؟پیشبندتو انداختم تو آشپزخونه.من برم گورستان محفل اضافه کاری دارم امشب.حقوق نمیده که این کچل!
دستی پیشبند را در هوا گرفت.
-این دیگه چیه؟شاید به دردم بخوره!
-هی مونی...تو خرقه عارفانه نداری؟لازم دارم!
با شنیدن صدای مورفین آواز سوزناک آنی مونی قطع شد.
-نچ...برو پی کارت .میبینی که دارم پیاز داغ درست میکنم.تازه بعدشم قراره کله پاچه بپزم.دوست دارین که؟
مورفین چهره اش را در هم کشید و از آشپزخانه خارج شد.ولی قبل از اینکه صدای گوشنواز آنی مونی در آشپزخانه پخش بشود مونتگومری(گورکن مخصوص ارباب) با عجله وارد آشپزخانه شد.
-مونی دستم به پیشبندت.الان ارباب پیداش میشه کله مو میکنه.میدونی که؟همیشه به دماغ قلمی من حسادت میکرد.مرتیکه بی دماغ بد قواره خرفت...من نمیدونم چرا تو این سوژه همه هی به لرد فخش میدنا!حالا مهم نیست.این جنازه ها موندن رو زمین.باید دفنشون کنم.
آنی مونی:خب بکن!
مونتگومری درحالیکه سعی میکرد شیرین ترین لبخندش را بزند ادامه داد:
-خب مشکل اینجاس که اینا سر هم نیستن که!جنازه های محفلیان.هر کدوم صد تیکه شدن.سعی کردم به هم بچسبونمشون ولی وا رفتن!آقا باید ببینی!دماغ یکی کف دست اون یکی ظاهر شد.خلاصه یه وضعی...الان یه لحظه این پیشبندتو میدی من جمع و جورشون کنم بریزم تو چاه ارباب فکر کنه دفنشون کردم؟:pretty:
آنی مونی که ظاهرا با مسائل بهداشتی کوچکترین آشنایی نداشت پیشبند را باز کرد و بطرف مونتگومری پرتاب کرد.
-بگیر...زود برش گردون.لازم دارم.بعد از تموم شدن کارت هم یه سطل آب از همون چاه بکش.برای کله پاچه...
ده دقیقه بعد:
مونتگومری نفس نفس زنان وارد آشپزخانه شد.پیشبند کثیف و خون آلود را به سمتی که آنی مونی قبلا آنجا بود پرتاب کرد و سطل آب را روی زمین گذاشت.
-کجایی مونی؟پیشبندتو انداختم تو آشپزخونه.من برم گورستان محفل اضافه کاری دارم امشب.حقوق نمیده که این کچل!
دستی پیشبند را در هوا گرفت.
-این دیگه چیه؟شاید به دردم بخوره!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/13
تولد نقش: 1386/07/17
آخرین ورود: یکشنبه 7 خرداد 1396 12:37
از: طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
پستها:
1531

- اووف، ایول!
آنی مونی این را گفت و درب داغ دیگ را گذاشت روی کابینت.
بعد در حالیکه دستگیره ی پیشبندش را (که فک لرد بود) با انگشتانش باز و بسته می کرد، زیرلب ادامه داد:
- بس که زنوف سابیدش استحکامش افزایش یافته یعنی؟ چه حالی میده، قبلا دست خودمم میسوخت، الان اصلا احساس نمیکنم! یه دونه دیگه، یه دونه دیگه!
آنی مونی با اشتیاق درب دیگ داغ خورشت را هم برداشت و به گوشه ای انداخت.
در همین لحظه، موزیک ورزشی و گوپس گوپسی در بک گراند پخش شد و دوربین تصاویری بریده و انیمیشینی سیاه و سفید از آنی مونی شاد در حال بغل کردن دیگ و گفتن "سیب" رو به دوربین/ در حال تکان تکان دادن اجاق گاز با شور و شوق و نهایتا در حال تست دمای شعله ی فر با گوشه های پیشبند، نشان داد.
درست در همان ساعتی که آنی مونی با پیشبند فوق بشری اش عشق میکرد، مورفین گانت به دنبال یک خرقه(!) ی عارفانه برای آن شبش بود تا سر به جیب مراقبتش فرو ببرد و در بحر مکاشفت مستغرق شود.
آنی مونی این را گفت و درب داغ دیگ را گذاشت روی کابینت.
بعد در حالیکه دستگیره ی پیشبندش را (که فک لرد بود) با انگشتانش باز و بسته می کرد، زیرلب ادامه داد:
- بس که زنوف سابیدش استحکامش افزایش یافته یعنی؟ چه حالی میده، قبلا دست خودمم میسوخت، الان اصلا احساس نمیکنم! یه دونه دیگه، یه دونه دیگه!
آنی مونی با اشتیاق درب دیگ داغ خورشت را هم برداشت و به گوشه ای انداخت.
در همین لحظه، موزیک ورزشی و گوپس گوپسی در بک گراند پخش شد و دوربین تصاویری بریده و انیمیشینی سیاه و سفید از آنی مونی شاد در حال بغل کردن دیگ و گفتن "سیب" رو به دوربین/ در حال تکان تکان دادن اجاق گاز با شور و شوق و نهایتا در حال تست دمای شعله ی فر با گوشه های پیشبند، نشان داد.
درست در همان ساعتی که آنی مونی با پیشبند فوق بشری اش عشق میکرد، مورفین گانت به دنبال یک خرقه(!) ی عارفانه برای آن شبش بود تا سر به جیب مراقبتش فرو ببرد و در بحر مکاشفت مستغرق شود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1391/2/19 22:28:09
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1390/03/04
تولد نقش: 1396/09/23
آخرین ورود: دوشنبه 29 بهمن 1397 09:51
از: این همه ریش خسته شدم!
پستها:
317

و آما
ادامه ماجرا
زنوف در حالی که زیر لب بد و بیراه گفتنش هنوز ادامه داشت با سبد لباسها از پله ها بالا آمد که ناگهان...
- آخ ،آی ،وای کدوم خری بود؟خیلی کله ی خوش تراشی داشتیم الان شد شبیه توپ راگبی!
آناکین مونتاگ با قیافه ای ترسناک سر راه زنوف ایستاده بود و ضربه هم کار اون بود
آنی با داد و فریاد گفت:
- ینی مرده شور اون قیافه قناس(غناس،غناس،قناث،ای آخره آیا؟)تو ببرن آدم مفنگی...زنوف مگه هزار بار بهت نگفتم تا موقعی که خودم بهت نگفتم لباس ها و پوشیدنی ها و دم کنی ها و کهنه پاره های من رو نشور؟مگه نگفتم مو پشمکی؟!
زنوف که داشت تپه ی برآمده از وسط کله اش را با آه و ناله مالش میداد با ناراحتی گفت:
-خب آخه چه اصرار مسخره ای داری تو روی این قضیه؟چرا چیز آلوده دم دستت میذاری؟
آنی مونی با دندان قروچه جواب داد:
-ایناش دیگه به تو هیچ ربطی نداره . . . پیش بند من رو آخه برای چی شستی؟
و دست آنی بی اختیار به سمت لگن لباس ها رفت و لباس های تمیز زنوف بودند که به هوا پرتاب می شدند.
- آهان پیداش کردم...زنوف برای بار هزار و یکم میگم اگر یه بار دیگه تا من نگفتم دست به وسایل من بزنی با انگشتات برای ارباب سوپ می پزم.
و زنوف درمانده رو به حال نزار خودش گذاشت و پیش بند به دست به آشپزخونه رفت.
- بدبخت انی مونی،فلک زده آنی مونی،مادر مرده آنی مونی ، هرچی به این کچل بی ریخت میگم تو رو جون نجینی یه کار دیگه به من بده، هرچی بهش میگم من دیگه نمیتونم با چیزهای داغ سر و کله بزنم(!) کره خر اصلا به خرجش نمیره که نمیره.ثانیه به ثانیه هم اون خیک بی صاحاب مونده ش خالی میشه...
و در همین حالات و احوالات و غرغر کردن ها پیش بند(لرد)رو به خودش بست و مشغول به آماده کردن شام شب شد.
همین طور که کاهو خرد می کرد ادامه میداد:
-کچل بد قواره عین سگ میمونه، همه ش پاچه می گیره، حرف اولش بشه دو تا بیچاره ت می کنه،سیبیلات رو دود میده و باهاش عود درست می کنه...
و لرد همه ی این صدا ها رو می شنید که نا گهان....
-آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآیییییییییییییی....
ساطور آنی مونی گوشه ای از پیشبند رو که ناغافل روی تخته ساطور افتاده بود رو قطع کرد که قسمت بریده شده گوشه ای از انگشت کوچیک پای چپ لرد بود.
-این صدا از کجا اومد؟
آناکین این را گفت و به کارش ادامه داد.
-اینم از این کاهوها...بخورن کوفتشون شه،بمونه به گلوشون همه با هم خفه شن من از شرشون راحت شم.
آنی یک شقه ران گوسفند رو گذاشت روی تخته و ساطور رو برد بالا و چنان ضربه ای زد که خون باقیمونده صاف روی لرد پاشید.
بعد از گوشت نوبت به خرد کردن گوجه رسید و بدن لرد پر از تخم گوجه شد
و سر و ته لرد با مواد غذایی خامی که لرد از آنها خوشش نمی آمد پر شد.
آناکین که غرغرهایش ادامه داشت به سمت اجاق و دیگ بزگ همیشگی برنج رفت و لبه ی پیش بندش را گرفت تا با کمکش،درب داغ دیگ رو برداره...
ادامه ماجرا
زنوف در حالی که زیر لب بد و بیراه گفتنش هنوز ادامه داشت با سبد لباسها از پله ها بالا آمد که ناگهان...
- آخ ،آی ،وای کدوم خری بود؟خیلی کله ی خوش تراشی داشتیم الان شد شبیه توپ راگبی!
آناکین مونتاگ با قیافه ای ترسناک سر راه زنوف ایستاده بود و ضربه هم کار اون بود
آنی با داد و فریاد گفت:
- ینی مرده شور اون قیافه قناس(غناس،غناس،قناث،ای آخره آیا؟)تو ببرن آدم مفنگی...زنوف مگه هزار بار بهت نگفتم تا موقعی که خودم بهت نگفتم لباس ها و پوشیدنی ها و دم کنی ها و کهنه پاره های من رو نشور؟مگه نگفتم مو پشمکی؟!
زنوف که داشت تپه ی برآمده از وسط کله اش را با آه و ناله مالش میداد با ناراحتی گفت:
-خب آخه چه اصرار مسخره ای داری تو روی این قضیه؟چرا چیز آلوده دم دستت میذاری؟
آنی مونی با دندان قروچه جواب داد:
-ایناش دیگه به تو هیچ ربطی نداره . . . پیش بند من رو آخه برای چی شستی؟
و دست آنی بی اختیار به سمت لگن لباس ها رفت و لباس های تمیز زنوف بودند که به هوا پرتاب می شدند.
- آهان پیداش کردم...زنوف برای بار هزار و یکم میگم اگر یه بار دیگه تا من نگفتم دست به وسایل من بزنی با انگشتات برای ارباب سوپ می پزم.
و زنوف درمانده رو به حال نزار خودش گذاشت و پیش بند به دست به آشپزخونه رفت.
- بدبخت انی مونی،فلک زده آنی مونی،مادر مرده آنی مونی ، هرچی به این کچل بی ریخت میگم تو رو جون نجینی یه کار دیگه به من بده، هرچی بهش میگم من دیگه نمیتونم با چیزهای داغ سر و کله بزنم(!) کره خر اصلا به خرجش نمیره که نمیره.ثانیه به ثانیه هم اون خیک بی صاحاب مونده ش خالی میشه...
و در همین حالات و احوالات و غرغر کردن ها پیش بند(لرد)رو به خودش بست و مشغول به آماده کردن شام شب شد.
همین طور که کاهو خرد می کرد ادامه میداد:
-کچل بد قواره عین سگ میمونه، همه ش پاچه می گیره، حرف اولش بشه دو تا بیچاره ت می کنه،سیبیلات رو دود میده و باهاش عود درست می کنه...
و لرد همه ی این صدا ها رو می شنید که نا گهان....
-آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآیییییییییییییی....
ساطور آنی مونی گوشه ای از پیشبند رو که ناغافل روی تخته ساطور افتاده بود رو قطع کرد که قسمت بریده شده گوشه ای از انگشت کوچیک پای چپ لرد بود.
-این صدا از کجا اومد؟
آناکین این را گفت و به کارش ادامه داد.
-اینم از این کاهوها...بخورن کوفتشون شه،بمونه به گلوشون همه با هم خفه شن من از شرشون راحت شم.
آنی یک شقه ران گوسفند رو گذاشت روی تخته و ساطور رو برد بالا و چنان ضربه ای زد که خون باقیمونده صاف روی لرد پاشید.
بعد از گوشت نوبت به خرد کردن گوجه رسید و بدن لرد پر از تخم گوجه شد
و سر و ته لرد با مواد غذایی خامی که لرد از آنها خوشش نمی آمد پر شد.
آناکین که غرغرهایش ادامه داشت به سمت اجاق و دیگ بزگ همیشگی برنج رفت و لبه ی پیش بندش را گرفت تا با کمکش،درب داغ دیگ رو برداره...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسیوال دامبلدور در 1391/2/19 17:52:17
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه
دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب
تو روح هرکی بد برداشت کنه
دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/11/06
تولد نقش: 1386/11/13
آخرین ورود: سهشنبه 11 فروردین 1405 06:40
از: ت متنفرم غریبه نزدیک!
پستها:
826

هاها! همانا با پست قبلی چهره ی خائنین و نفوذیان آشکار شد و بعضی افراد نشون دادن که در پشت نقاب مرگخواریشون ریشی دراز و سفید برق میزنه. آنان که در خیالات خود به دنبال سقوط و محو ارباب قدرقدرت تاریکی هستن و در کوچکترین فرصت ها و زیرکانه به عنوان اینکه اشتباه کردم و حواسم نبوده ارباب بزرگوار ما رو تحت سخت ترین شکنجه ها قرار میدن. بنده همینجا برائت خود را از این خائنین و اعمال خیانتکارانه اعلام کرده و همچنین اعلام میدارم هیچکس و با هیچ موقعیت و مقامی حق جسارت و توهین به ارباب و شکنجه ی ایشان را در پست های خود نداشته و متخلفین تحت پیگرد غیرقانونی مافیای سیاه قرار گرفته و صبح فردا جسد تاکسیدرمی شده شان از ورودی کوچه ی دیاگون آویزان خواهد شد تا درس عبرتی باشد برای دیگران!
و اما ادامه ی ماجرا:
مرگخواران از خدا بی خبر مشغول خوردن شیرموز و پسته بودند که ماری مکدونالد گفت: مگه آخرین نفری که مونده ارباب نیست؟ پاشین این بساط رو جمع کنین تا ندیده. زودی شکنجه رو شروع کنین. آی ایگور! بپر اون اره برقی رو بیار!
و به این ترتیب بساط عیش و عشرت برچیده و بساط شکنجه پهن شد و از هر گوشه صدای جیغ و ناله و فریاد برخاست و بوی خون و گوشت سوخته و سرب داغ فضای شکنجه گاه رو پر کرد.
اما بشنوید از لرد که بعد از شست و شو روی بند رخت پهن بود:
لرد با وزش کوچکترین نسیم ها روی بند رخت تاب می خورد و دل و روده اش به دهانش می آمد و به مرگخوارهای گیجش لعنت می فرستاد و کلا دنیا پیش چشمش تیره و تار بود.
مدتی گذشت و ناگهان لرد از دور سایه ای سبد به دست را دید که به بند رخت نزدیک می شد.
سایه ی مذکور زنوفیلیوس لاوگود؛ مسئول رختشویخانه ی خانه ریدل بود که بعد از شستن رخت ها، حالا می آمد که رخت های خشک را جمع کند و زیر لب اینطور غرولند می کرد: از دست این دختره ی بازیگوش! صد بار بهش گفتم به وسایل شخصی من دست نزن. معلوم نیس عینکمو...
تاپ! پای زنوف به سنگ بزرگی گیر کرد و زمین خورد.
- ای بابااااااااااااااا! ذله شدم بس که زمین خوردم! عینکمو کدوم گوری انداختی بچهههههههههه؟!
زنوف لنگان لنگان به بند رخت نزدیک شد و لباس ها و ملافه ها را یکی یکی جمع کرد و در سبد انداخت تا به لرد رسید:
- صد بار به ارباب گفتم ارواح سالازار، محل خدمت منو عوض کن. مردم از بس شستم و سابیدم. میگه تو باید به خاطر خیانتی که در حق ارباب کردی تنبیه بشی! میگم آخه ارباب! آخه بزرگوار! آخه کچل! من وقتی بهتون خبر دادم که هری و دوستاش تو خونه ی منن واقعا تو خونه ی من بودن ولی نمی دونم چی شد وقتی مرگخوارای شما رسیدن دیگه نبودن! صد بار گفتم! ولی به خرجش نمیره که نمیره. ای خدا! یا هورکراکسای این کچل ملعون خون لجنی رو نابود کن یا یه کاری کن من از این رختشویخونه ی لعنتی خلاص شم... ای بابا! این لباس چرا اینقدر کثیفه؟!
زنوف سر لرد را دو دستی گرفت و کشید: این لکه ی گنده چیه چسبیده بهش؟ نکنه باز گراوپ از اینجا رد شده، آدامسشو چسبونده به لباسا؟... اییییییی! کنده هم نمیشه لامصب! ای خدا منو بکش از شر این قوم یاجوج ماجوج راحت کن.
لرد آمد سر زنوف هوار بکشد ولی دل و روده اش پیچ خورد و فکش قفل شد و دوباره دنیا پیش چشمش تیره و تار شد.
زنوف به هر زحمتی بود لرد را از بند جدا کرد و کشان کشان به رختشویخانه برد و انداختش داخل تشتی بزرگ و هرچه وایتکس و سفیدکننده و پودر رختشویی و مایعات سفیدکننده و سیاه کننده دم دستش بود داخل تشت ریخت و شلنگ را گذاشت لب تشت تا پر شد و بعد هم پاچه هایش را بالا زد و جفت پا پرید توی تشت و با ضرب لگد و چوب رختشوری یکی دو ساعتی افتاد به جان لرد تا مطمئن شد دیگر کوچکترین لکه ی آدامسی نمانده. بعد آنچه را که روزگاری لرد بود از لای غلتک های دستگاه خشک کن گذراند و بعد یکساعتی با اتوی پرس خشکش کرد و سرانجام دوباره از بند رخت آویزانش کرد تا اندک رطوبت مانده هم خشک شود.
زنوف باقی لباس ها را جمع کرد و رفت و لرد همچنان روی بند رخت با کوچکترین نسیمی تاب می خورد.
:tab:
بنده همینجا فرصت را غنیمت دانسته و مجددا حکم می کنم: هر کس در پستش کوچکترین توهین و یا جسارتی به ساحت ارباب نموده و یا خدای ناکرده ایشان را تحت کوچکترین شکنجه و آزاری قرار دهد فرصتی برای تنظیم وصیت نامه نخواهد یافت و از دنیای جادوگری شیفت دیلیت خواهد شد!
و اما ادامه ی ماجرا:
مرگخواران از خدا بی خبر مشغول خوردن شیرموز و پسته بودند که ماری مکدونالد گفت: مگه آخرین نفری که مونده ارباب نیست؟ پاشین این بساط رو جمع کنین تا ندیده. زودی شکنجه رو شروع کنین. آی ایگور! بپر اون اره برقی رو بیار!
و به این ترتیب بساط عیش و عشرت برچیده و بساط شکنجه پهن شد و از هر گوشه صدای جیغ و ناله و فریاد برخاست و بوی خون و گوشت سوخته و سرب داغ فضای شکنجه گاه رو پر کرد.
اما بشنوید از لرد که بعد از شست و شو روی بند رخت پهن بود:
لرد با وزش کوچکترین نسیم ها روی بند رخت تاب می خورد و دل و روده اش به دهانش می آمد و به مرگخوارهای گیجش لعنت می فرستاد و کلا دنیا پیش چشمش تیره و تار بود.
مدتی گذشت و ناگهان لرد از دور سایه ای سبد به دست را دید که به بند رخت نزدیک می شد.
سایه ی مذکور زنوفیلیوس لاوگود؛ مسئول رختشویخانه ی خانه ریدل بود که بعد از شستن رخت ها، حالا می آمد که رخت های خشک را جمع کند و زیر لب اینطور غرولند می کرد: از دست این دختره ی بازیگوش! صد بار بهش گفتم به وسایل شخصی من دست نزن. معلوم نیس عینکمو...
تاپ! پای زنوف به سنگ بزرگی گیر کرد و زمین خورد.
- ای بابااااااااااااااا! ذله شدم بس که زمین خوردم! عینکمو کدوم گوری انداختی بچهههههههههه؟!
زنوف لنگان لنگان به بند رخت نزدیک شد و لباس ها و ملافه ها را یکی یکی جمع کرد و در سبد انداخت تا به لرد رسید:
- صد بار به ارباب گفتم ارواح سالازار، محل خدمت منو عوض کن. مردم از بس شستم و سابیدم. میگه تو باید به خاطر خیانتی که در حق ارباب کردی تنبیه بشی! میگم آخه ارباب! آخه بزرگوار! آخه کچل! من وقتی بهتون خبر دادم که هری و دوستاش تو خونه ی منن واقعا تو خونه ی من بودن ولی نمی دونم چی شد وقتی مرگخوارای شما رسیدن دیگه نبودن! صد بار گفتم! ولی به خرجش نمیره که نمیره. ای خدا! یا هورکراکسای این کچل ملعون خون لجنی رو نابود کن یا یه کاری کن من از این رختشویخونه ی لعنتی خلاص شم... ای بابا! این لباس چرا اینقدر کثیفه؟!
زنوف سر لرد را دو دستی گرفت و کشید: این لکه ی گنده چیه چسبیده بهش؟ نکنه باز گراوپ از اینجا رد شده، آدامسشو چسبونده به لباسا؟... اییییییی! کنده هم نمیشه لامصب! ای خدا منو بکش از شر این قوم یاجوج ماجوج راحت کن.
لرد آمد سر زنوف هوار بکشد ولی دل و روده اش پیچ خورد و فکش قفل شد و دوباره دنیا پیش چشمش تیره و تار شد.
زنوف به هر زحمتی بود لرد را از بند جدا کرد و کشان کشان به رختشویخانه برد و انداختش داخل تشتی بزرگ و هرچه وایتکس و سفیدکننده و پودر رختشویی و مایعات سفیدکننده و سیاه کننده دم دستش بود داخل تشت ریخت و شلنگ را گذاشت لب تشت تا پر شد و بعد هم پاچه هایش را بالا زد و جفت پا پرید توی تشت و با ضرب لگد و چوب رختشوری یکی دو ساعتی افتاد به جان لرد تا مطمئن شد دیگر کوچکترین لکه ی آدامسی نمانده. بعد آنچه را که روزگاری لرد بود از لای غلتک های دستگاه خشک کن گذراند و بعد یکساعتی با اتوی پرس خشکش کرد و سرانجام دوباره از بند رخت آویزانش کرد تا اندک رطوبت مانده هم خشک شود.
زنوف باقی لباس ها را جمع کرد و رفت و لرد همچنان روی بند رخت با کوچکترین نسیمی تاب می خورد.
:tab:
بنده همینجا فرصت را غنیمت دانسته و مجددا حکم می کنم: هر کس در پستش کوچکترین توهین و یا جسارتی به ساحت ارباب نموده و یا خدای ناکرده ایشان را تحت کوچکترین شکنجه و آزاری قرار دهد فرصتی برای تنظیم وصیت نامه نخواهد یافت و از دنیای جادوگری شیفت دیلیت خواهد شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/07/03
تولد نقش: 1396/10/10
آخرین ورود: شنبه 19 مهر 1399 22:11
از: کره آبی
پستها:
2608

لرد ولدمورت دست به سینه در اتاق شکنجه نشسته بود...
لینی در حالی که سعی میکرد خیلی وحشتناک به نظر برسه زندانی سوم را داخل دستگاه انداخت. رز هم به همراه لینی قهقهه میزد و کلا سعی میکردن خیلی خفن ترسناک بنظر برسن
...
رز یواش در گوش لینی گفت: اوووم این دستگاهه چیه؟
لینی: نمیدونم ... هیوووم ... روفوس میگفت خودم اختراعش کردم. میگفت خفن ترین دستگاه شکنجه س. کلی گالیون ازم گرفت بابتش. گفت فقط داخلش یه چیزی به اسم پودر لباسشویی بریزید و دکمه شو بزنید. بعد از اون زندانی مورد نظر شپلخ میشه. آخرم ببریدش رو بند رخت پهنش کنید :evilsmile:
لینی طبق گفته روفوس عمل کرد و دکمه را زد. زندانی شروع کرد داخل ماشین لباسشویی چرخیدن و چرخیدن و چرخیدن و...
لینی و رز بلند قهقه های ترسناک میزدن و سعی میکردن زندانی که در واقع اونو به جای لرد اشتباه گرفته بودن بفهمه اونا خیلی خفنن و خیلی بیرحم اما زندانی کلی حال کرده بود که تو ماشین لباسشویی هی میرفت بالا میومد پایین...
آنتونین دالاهوف پشت در اتاق شکنجه قایم شده بود تا مراقب لرد باشه...
بعد از اینکه لینی و رز به خیال خودشون لرد را بردند تا شکنجه کنند، روفوس پیش دو زندانی باقی مانده در اتاق برگشت و گفت:
_ مرلین بهتون رحم کرد. ما اونی که میخواستیمو پیدا کردیم. حالا شمام بیاین حال کنید. بیاین دستتونو باز کنم بشینیم با هم شیرموزپسته بزنیم به بدن
روفوس دست زندانیان را باز کرد و ...
_ پتریفیکوس توتالوس!
لینی در حالی که سعی میکرد خیلی وحشتناک به نظر برسه زندانی سوم را داخل دستگاه انداخت. رز هم به همراه لینی قهقهه میزد و کلا سعی میکردن خیلی خفن ترسناک بنظر برسن
...رز یواش در گوش لینی گفت: اوووم این دستگاهه چیه؟
لینی: نمیدونم ... هیوووم ... روفوس میگفت خودم اختراعش کردم. میگفت خفن ترین دستگاه شکنجه س. کلی گالیون ازم گرفت بابتش. گفت فقط داخلش یه چیزی به اسم پودر لباسشویی بریزید و دکمه شو بزنید. بعد از اون زندانی مورد نظر شپلخ میشه. آخرم ببریدش رو بند رخت پهنش کنید :evilsmile:
لینی طبق گفته روفوس عمل کرد و دکمه را زد. زندانی شروع کرد داخل ماشین لباسشویی چرخیدن و چرخیدن و چرخیدن و...

لینی و رز بلند قهقه های ترسناک میزدن و سعی میکردن زندانی که در واقع اونو به جای لرد اشتباه گرفته بودن بفهمه اونا خیلی خفنن و خیلی بیرحم اما زندانی کلی حال کرده بود که تو ماشین لباسشویی هی میرفت بالا میومد پایین...
آنتونین دالاهوف پشت در اتاق شکنجه قایم شده بود تا مراقب لرد باشه...
بعد از اینکه لینی و رز به خیال خودشون لرد را بردند تا شکنجه کنند، روفوس پیش دو زندانی باقی مانده در اتاق برگشت و گفت:
_ مرلین بهتون رحم کرد. ما اونی که میخواستیمو پیدا کردیم. حالا شمام بیاین حال کنید. بیاین دستتونو باز کنم بشینیم با هم شیرموزپسته بزنیم به بدن

روفوس دست زندانیان را باز کرد و ...
_ پتریفیکوس توتالوس!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1391/2/18 23:56:27
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

خلاصه :
آنتونین دالاهوف به لرد سیاه گزارش میده که مرگخوارا در شکنجه زندانیا سهل انگاری میکنن.لرد تصمیم میگیره برای فهمیدن صحت این ماجرا تغییر قیافه بده(به کمک آنتونین شکل یک ماگل بشه) و به عنوان زندانی وارد شکنجه گاه بشه و ببینه چه خبره.روفوس از نقشه لرد مطلع میشه و اونو به گوش بقیه مرگخوارا میرسونه.
آنتونین با سه زندانی جدید وارد شکنجه گاه میشه...مرگخوارا نمیدونن کدوم یکی از اونا لرد سیاهه ولی مجبورن برای اثبات تواناییشون هر سه زندانی رو شکنجه کنن.
شکنجه اولی(که لرد نیست) تموم میشه.لونا راهی برای شناسایی لرد پیدا میکنه.قرار میشه از زندانیا سوالاتی درباره مشنگها پرسیده بشه و هر کدوم که جواب غلط داد مشخص میشه لرده.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز با تردید جلو رفت.
-خب...زندانی اول که لرد نیست.زندانی شماره 2، جواب بده ببینم.کدوم کشور قهرمان جام جهانی 2011 شد؟
زندانی شماره دو وحشتزده کمی فکر کرد.
-ایتالیا؟!:worry:
رز قهقه بلندی زد.با صدایی که به گوش زندانیان و آنتونین نمیرسید زمزمه کرد:
-خودشه!گرفتیمش.همینه!جواب اسپانیا بود!
لینی با چهره ای اخم آلود به رز خیره شد.
-با این حساب خودتم ممکنه لرد باشی.چون سال 2011 جام جهانی نداشتیم.این سوال خوب نبود.خودم یکی دیگه میپرسم.زندانی شماره 3، جواب بده ببینم.ظرف رو با چی میشورن؟
زندانی سوم که به طرز عجیبی بی خیال به نظر میرسید جواب داد:
-مایع ظرفشویی،آب گرم، اسکاچ و از همه بهترم که ماشین ظرفشوییه.گرچه قبل از چیدن ظرفها باید کمی تمیزشون کنیم.بعدشم ممکنه لازم باشه دوباره بشوریمشون...
لینی یقه زندانی سوم را گرفت و او را کشان کشان بطرف دستگاه عجیبی برد.
-زندانی دوم اربابه.اطلاعات این یکی خیلی دقیق بود.همه مهارتای شکنجه مونو روی این نشون میدیم که ارباب ببینه و خوشحال بشه.:evilsmile:
ولی نکته ای که مرگخواران نمیدانستند این بود که سالهای پیش، تام ریدل در پرورشگاه مسئول شستن ظرفها بود...
آنتونین دالاهوف به لرد سیاه گزارش میده که مرگخوارا در شکنجه زندانیا سهل انگاری میکنن.لرد تصمیم میگیره برای فهمیدن صحت این ماجرا تغییر قیافه بده(به کمک آنتونین شکل یک ماگل بشه) و به عنوان زندانی وارد شکنجه گاه بشه و ببینه چه خبره.روفوس از نقشه لرد مطلع میشه و اونو به گوش بقیه مرگخوارا میرسونه.
آنتونین با سه زندانی جدید وارد شکنجه گاه میشه...مرگخوارا نمیدونن کدوم یکی از اونا لرد سیاهه ولی مجبورن برای اثبات تواناییشون هر سه زندانی رو شکنجه کنن.
شکنجه اولی(که لرد نیست) تموم میشه.لونا راهی برای شناسایی لرد پیدا میکنه.قرار میشه از زندانیا سوالاتی درباره مشنگها پرسیده بشه و هر کدوم که جواب غلط داد مشخص میشه لرده.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رز با تردید جلو رفت.
-خب...زندانی اول که لرد نیست.زندانی شماره 2، جواب بده ببینم.کدوم کشور قهرمان جام جهانی 2011 شد؟
زندانی شماره دو وحشتزده کمی فکر کرد.
-ایتالیا؟!:worry:
رز قهقه بلندی زد.با صدایی که به گوش زندانیان و آنتونین نمیرسید زمزمه کرد:
-خودشه!گرفتیمش.همینه!جواب اسپانیا بود!
لینی با چهره ای اخم آلود به رز خیره شد.
-با این حساب خودتم ممکنه لرد باشی.چون سال 2011 جام جهانی نداشتیم.این سوال خوب نبود.خودم یکی دیگه میپرسم.زندانی شماره 3، جواب بده ببینم.ظرف رو با چی میشورن؟
زندانی سوم که به طرز عجیبی بی خیال به نظر میرسید جواب داد:
-مایع ظرفشویی،آب گرم، اسکاچ و از همه بهترم که ماشین ظرفشوییه.گرچه قبل از چیدن ظرفها باید کمی تمیزشون کنیم.بعدشم ممکنه لازم باشه دوباره بشوریمشون...
لینی یقه زندانی سوم را گرفت و او را کشان کشان بطرف دستگاه عجیبی برد.
-زندانی دوم اربابه.اطلاعات این یکی خیلی دقیق بود.همه مهارتای شکنجه مونو روی این نشون میدیم که ارباب ببینه و خوشحال بشه.:evilsmile:
ولی نکته ای که مرگخواران نمیدانستند این بود که سالهای پیش، تام ریدل در پرورشگاه مسئول شستن ظرفها بود...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج