جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

24 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
20 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 26 شهریور 1391 20:09
نمایش جزئیات
آفلاین
_چرا شما؟
صداهای اعتراض آمیز محفلی ها از هر طرف به گوش می رسید اما صدای مالی ویزلی از همه واضح تر بود که دوباره ملاقشو در آورده بود و به سمت لرد می رفت.
_ملاقتو واسه کی بلند کردی؟
بلاتریکس با عصبانیت چوبدستیشو در آورد و به سوی مالی رفت.مالی هم خودش و ملاقشو آماده کرد تا یه وقت کم نیاره.
بلاتریکس در وسط راه بود که لرد یکدفعه گفت:
بلا همون جا که هستی وایستا فکر میکنی من عرضه ندارم از پس این خپل بر بیام.
_منو ببخشید ارباب،من اشتباه کردم ،غلط کردم ،من فقط می خواستم شما خودتونو برای شکنجه ی این خپل
خسته نکنید ،از سر تقصیر من بگذرید........
_هی وایستا ببینم ،شما ها به کی گفتید خپل ؟هان؟
محفلی ها و مرگخوارها که می دیدند دعوا داره بالا میگیره شروع به شاخه شونه کشیدن برای هم دیگه می کنن.
اما در این میان صدای دامبلدور به گوش رسید که می گفت:
محفلی ها و مرکخواران ما در همه در لندن کار داریم پس دعوا رو تموم کنید.بیاید یکی یکی بریم تا هم دعوا تموم بشه هم به کارمون برسیم.
_ببینم تو چرا به مرگخوار های من دستور میدی؟ولی در هر صورت درست میگی برای همین این دفعه رو از سر گناهت میگذرم.
لرد این حرفو میزنه بعد رو به مرگخوارها میکن و میگه:
احمقا ،چرا شما عرضه ندارین از این فکرا بکنین .
_تام به نظر من بهتره هر دوتا گروه صف ببندن تا کارمون راهت تر باشه.
لرد که از حرف دامبلدور عصبانی میشه چوبدستیشو در میاره و داد میزنه:
تو به چه جرئتی به من میگی تام یا به من دستور میدی.





افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 26 شهریور 1391 18:44
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان درحالیکه با دستهای استخوانیش سر ارباب رو بررسی میکرد با لحن ملایمی گفت:ببخشید ارباب.ما الان میتونیم سر شما رو هفت رنگ کنیم.میتونیم به نجینی غذا بدیم.هزار تا کار دیگه هم میتونیم انجام بدیم.ولی احساس نمیکنین در مدتی که ما داریم این کارا رو انجام میدیم محفلیا راه افتادن بطرف لندن؟نمیترسین که سنگ رو زودتر از ما پیدا کنن؟
لرد با عصبانیت از جا پرید.
لرد:کروشیو ایوان.ارباب از هیچی نمیترسه.کروشیو ایوان.ارباب هر وقت اراده کنه سه سوته میره لندن و سنگ رو پیدا میکنه.کروشیو ایوان.تو چرا شکنجه نمیشی؟:vay:
ایوان تعظیمی کرد و جواب داد:شرمسارم ارباب.اونی که دستتون گرفتین مسواکه نه چوب دستی.البته اگه اراده کنین من با همونم شکنجه میشم.
لرد مسواک را سر جایش گذاشت و به فکر فرو رفت.حق با ایوان بود.
لرد:آهای!شماها دارین وقت منو تلف میکنین.شما الان میتونین سر منو هفت رنگ کنین یا به نجینی غذا بدین.ولی احساس نمیکنین در این مدت ممکنه دامبل و دار و دستش به لندن برسن و سنگ رو زودتر از ما پیدا کنن؟چقدر شماها بی فکر هستین.زود حاضر بشین.باید حرکت کنیم.منم همراهتون میام.شماها بدون من هیچین.چوب دستی من فراموش نشه.
مرگخوارا در حالیکه در دل به هوش و درایت اربابشان آفرین میگفتند آماده حرکت شدند.


محفل ققنوس:

مالی ویزلی:همه چی حاضره آرتور.فقط وسایل لازم و ضروری رو برداشتم.سه تا کفگیر دو تا ماهیتابه.هفت دست قاشق و چنگال و ملاقه مادربزرگم.
آلبوس دامبلدور نقشه لندن را تا کرد و در جیب ردایش گذاشت و با صدای بلند گفت:هری، شنلتو فراموش نکن.شاید بهش احتیاج پیدا کنیم.اگه همه آماده هستن پیش به سوی دیاگون.


کوچه دیاگون:


مرگخواران و محفلی ها بطور همزمان وارد کوچه دیاگون شدند.

مرگخوار1:چقدر تنگه.هوی سفید!پاتو از روی ردام وردار.
محفلی 1:تو رداتو از زیر پای من وردار.نمیشد شما از یه راه دیگه برین؟
مرگخوار 2:اگه راه دیگه ای بود خودتون میرفتین.ضمنا قبل از اومدن شما تنگ نبود.الان جا برای نفس کشیدن هم نیست.بس که چاقین!
مالی ویزلی در حالیکه ملاقه اش را در هوا میچرخاند:اهوی!تو به بچه های من گفتی چاق؟
مرگخوار 2:نخیر.طرف صحبتم بیشتر این پیرمرد ریشو بود که ردای قرمز پوشیده.
مالی:هوم.دامبلدور.پس مشکلی نیست.فکر کردم با بچه های من بودی.

لرد سیاه به سختی مرگخواران را کنار زد و جلو رفت و گفت:میتونم تصور کنم حضور داشتن به همراه ارباب تاریکی ها در یک کوچه چقدر میتونه برای شما وحشتناک باشه.وجدانم اجازه نمیده بیشتر از این شما رو بترسونم.پس بکشین کنار و بذارین ما اول بریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینسنت کراب در 1391/6/26 19:03:17
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 26 شهریور 1391 17:45
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد ولدمورت به اولین مرگخواری که به سمت بیرون رفته بود کروشیوی زد و داد کشید:نه.نه.شما میخواین آماده شین برین لندن؟مگه ارباب ندارین؟شما از کی دستور میگیرین؟یالا جواب بدین.منتظرم.شما...شما...حق ندارین پاتونو از اینجا بذارین بیرون.
یکی از مرگخوار ها اعتراض کرد.
-اما ارباب...
-ساکت.بی جنبه.شما ها طاقت یه جلوه ویژه هم ندارین.

مرگخوار به طرف در رفت اما لرد باز اونو مورد شکنجه قرار داد.
-مگه شما ارباب ندارین هی سرتونو میندازین میرین؟اصلا کی به شما اجازه داد برین؟نجینی گشنشه.چند وقته ماگل نخورده.این مگس رو سر من هم سرمو میخوارونه.تازشم دیه این جور ردا ها مد نی.آدمای سیاهی مثل من باید همیشه آپدیت باشن.سر ارزشمند اربابتون رنگ زرد چوبه شده..اونوقت شما دارین میرین آماده بشین؟اصلا شما بیخود میکنین.اصلا...
-ببخشید که جسارت میکنم ارباب؛اما گفتین سرتون رنگ زردچوبه شده؟اما اون رنگی که براتون دزدیدم روش نوشته شده بود پاک نشدنی.میشه سرتونو ببینم؟

لرد ولدمورت سرش رو به نشونه جواب مثبت تکون داد و رو به بقیه مرگخوار ها داد کشید:منتظر چی هستین؟بیاین اربابو آماده کنین.
-ارباب،کروشیو بزنید.

لرد ولدمورت بعد از زدن کروشیو با لبخند گفت:چرا؟
-ارباب،فقط اون چوبدستیتونو بدین من.ممکنه یه وقت آودا بزنین.میخوام بگم که متاسفانه شیشه شورمون تموم شده.تازشم اون مارکی که میخواستین خیلی گرون بود.مجبورین امشبو با واکس سر کنین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 26 شهریور 1391 14:09
نمایش جزئیات
آفلاین
هرمیون مثل کلاس درس دستشو بالا میگره و میگه: پرفسور اجازه؟ پروفسور اجازه؟ خواهش میکنم...پروفسور؟
دامبل که صدای هرمیون مثل مته جادویی (پسر عموی مته برقی مشنگی!) توی سرش پیچیده بود دستی به ریشش میکشه و میگه: بگو هرمیون بگو. چرا اینقدر بالا و پایین میپری خب؟

هرمیون سینه اش رو میده جلو و با همون لحن علامه دهریش میگه: شما اشتباه کردین پروفسور. اول که ما جان پیچ قرار نیست پیدا کنیم. باید بریم سراغ یادگارهای مرگ. تازه اونم نه دو تا، در واقع یکی. چون یکیش که دست مرگخواراست و چوب دستی لرده. اون یکی سنگه که توی لندنه. اگه قرار باشه بریم لندن باید دنبال سنگ باشیم وگرنه اون یکی که...

دامبلدور که معمولا زیاد پیش نمیومد عصبانی بشه با تندی دستش رو توی هوا تکون میده تا هرمیون رو ساکت کنه و با سرفه ای میگه: خیلی خب هرمیون، ممنون برای شفاف سازیت!
بعد زیر لب میگه: صد رحمت به بچه های دوره خودمون. از دوتا تپق ساده هم نمیگذرن اینا!
دامبلدور برای اینکه حرفش تاثیر گذارتر بشه بلند میشه و ادامه میده: بله میگفتم...ما برای پیدا کردن سنگ که آخرین یادگار مرگه باقی مونده است به لندن میریم. البته میشد که چوب رو هم از مرگخوارها بگیریم ولی احساس میکنم هیچ کدومتون حوصله درگیری این چنینی رو نداشته باشین.

ماندانگاس فلچر که طبق معمول در حال چرت زدن بود دستش رو بالا میبره و میگه: من با سیریوس موافقم.
و بعد دوباره به چرتش ادامه میده! دامبل با تاسف سری تکون میده و میگه:خیلی خب. حالا بهتره قبل از رفتن پیشنهاد بدین که به نظرتون بهتره برای گشتن لندن از کجا شروع کنیم.

در طرف دیگر در جبهه مرگخواران:

لرد بعد از کلی ریست کردن مرگخوارها به وسیله طلسم های مختلف، با عصبانیت یقه ردای ایوان رو میگیره و میگه: به چه جراتی اصلا لودو به خودش اجازه داده همچین چیزی از ما بخواد؟
ایوان که میترسه خشم لرد از بد شانسیش به جای لودو دامن اون رو بگیره تته پته کنان میگه:خب ارباب میخواین اصلا به جای رفتن به لندن بریم وزارت رو با خاک یکسان کنیم؟

لرد به نشانه مخالفت سرش رو تکون میده و میگه:نه. اتفاقا من میخوام که اون سنگ رو بدست بیارم. تا همینجاش که شنل دست اون پسره بی مصرف بی خاصیت، پاتره. سنگ رو اما ما باید پیدا کنیم. اینطوری هم محفل برای همیشه منحل میشه و از دستشون راحت میشیم هم اینکه سنگ یه جایگاه اصلیش یعنی پیش من برمیگرده. خودتون رو سریعا آماده کنین. باید برای پیدا کردن سنگ برین لندن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1391/6/26 14:25:42
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 26 شهریور 1391 12:23
نمایش جزئیات
آفلاین
در مخفیگاه مرگخواران

- حالا یعنی واقعا باید بریم به لندن؟
- آره دیگه.اگه نریم گروهمون منحل میشه.
- خب نمیشه بریم و شنل را بگیریم؟
- خب خنگول،تو چطور میخواهی شنل را پیدا کنی؟مرگ هم نتوانست آن را پیدا کند چه برسد به تو.
مرگخوار ها که داشتند در مخفیگاه خود درباره سنگ حرف میزدند متوجه نشدند که ارباب همراه نجینی وارد سالن شدند.ارباب با همان ردای مشکیه همیشگی خود که همیشه روی زمین میکشید بالای سر دو مرگخواری رفتند که درباره لندن حرف میزدند.لرد نیم نگاهی به هر دوی آن ها کرد بعد آرام چوبدستی اش را در آورد و دو تا کروشیو به طرف آن دو شلیک کرد.وقتی که مرگخوارها روی زمین افتادند لرد گفت:
- یعنی شما اینقدر ترسویید که حاضر نیستید برین به لندن؟
دو مرگخوار که از درد به خود میپیچیدند به سختی گفتند:
- اربا...ب...ار....با...ب....ما....را...ببخـــ...شید..
لرد که نمیتوانست آن ها را ببخشد رو به بقیه کرد که با تعجب به لرد نگاه میکردند و گفت:
- چه مرگتان شده؟چرا اینجوری به من نگاه میکنید؟
کسی جوابی نداد ولی همه همچنان در تعجب باقی ماندند.
لرد کمی فکر کرد بعد متوجه سوتی که داده بود شد.لرد نباید جلوی بقیه ی مرگخوار ها حاضر میشد.لرد به خاطر این که دو جان پیچش را از دست داده بود کمی به شکل عادی برگشته بود و دیگر آن شکل مار مانند خود را نداشت.لرد که خیلی از کاری که خودش کرده بود عصبی شده بود به تک تک مرگخوار ها پتریفیکوس توتالوس زد تا همه خشک شوند.بعد که همه خشک شدند روی تک تک آن ها خاطره شویی انجام داد تا همه چهره ی او را فراموش کنند.

در همین هنگام قرار گاه محفلی ها

- به نظر شما باید بریم لندن یا از مرگخوار ها بگیریم؟
- من که فکر میکنم باید بریم لندن.
- ولی من فکر میکنم باید از مرگخوار ها بگیری تا قدرتمان را به آن ها ثابت کنیم.
در همین هنگام دامبلدور در حالی که با سیریوس درباره ی نقشه حرف میزد وارد سالن شد.وقتی وارد سالن شد برعکس مرگخوار ها همه به او توجه داشتند تا از نقشه ای که دامبلدور ترتیب داده بود با خبر شوند.
دامبلدور با همان ریش های نقره ای بر روی سکویی رفت و گفت:
- ما برای پیدا کردن دو جان پیچ به لندن میرویم.
تمام محفلی ها با حرف دامبلدور موافقت کردند چون میدانستند که دامبلدور حرفی را بیخودی نمیزند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.



تصویر تغییر اندازه داده شده




تصویر تغییر اندازه داده شده











چوبدستی یاس کبود / بدبختی و فقر و رکود
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 25 شهریور 1391 23:17
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


دره گودریک آن شب شاهد واقعه ای غیر عادی بود.

ساکنان دره بی خبر از اتفاقی که در نزدیکی خانه هایشان در حال وقوع بود به خواب فرو رفته بودند.
در محلی شبیه گورستان،وزیر سحر و جادو روی تخته سنگ بلندی ایستاده بود.دو طرفش اعضای ارتش سیاه و ارتش سفید در صفهای منظمی ایستاده بودند و از هر فرصتی برای چشم غره رفتن به اعضای گروه مقابل استفاده میکردند.
محوطه کوچکی بین چهار درخت نزدیک به هم، به وسیله چادر سیاهرنگی محصور شده بود.مرگخواران نزدیک همین محوطه جمع شده بودند.
وزیر که استرس موجود در هوا را حس کرده بود شروع به صحبت کرد.
-یاران وفادار وزیر محبوب و مردمی...رای دهندگانم!میدونین برای چی شماها رو اینجا جمع کردم؟

صدایی از میان جمع به گوش رسید.
-میخوای جانشینتو تعیین کنی؟
-نخیر!من دیکتاتورم.تا لحظه مرگ حکومت میکنم و جانشینم پسرم خواهد بود.در جلسه ای که با اعضای کابینه داشتم و همینطور شکایات متعدد ملت جادوگر، تصمیم بر این گرفتم که شماها رو منحل کنم!از این لحظه شما منحل شدین.هیچ گروهی وجود نداره.میتونین برین.

سه کروشیو بصورت همزمان از چادر سیاهرنگ مجهول به طرف لودو شلیک شد.
-تو بیجا کردی ما رو منحل میکنی...نه...ولم کنین.بذارین من برم بیرون ببینم این چی میگه.یه کلاه گذاشته رو سرش فکر کرده چه خبره!اصلا منو چرا کردین این تو؟

لودو که سعی میکرد هم در مقابل کروشیو ها جاخالی بدهد و هم ابهتش را حفظ کند زیر لب جواب داد:
-ارباب!آرامش خودتونو حفظ کنین خب.این ملت اگه شما رو ببینن وحشتزده میشن.به حرفای من گوش نمیکنن.من در این لحظه بی طرفم.

صدا دستور داد:
-بلا اینو ببر پشت اون درخت اونقدر کروشیو بزن که طرفدار بشه!

محافظان لودو به سختی جلوی بلا را که مشتاقانه بطرف لودو میرفت گرفتند.
-بابا صبر کنین!خب این نقشه (الف) بود.برای جناب وزیر همیشه یه نقشه (ب) هم وجود داره.اونم اینه که فقط یکی از این دو گروه باید منحل بشه!چون جنگ و دعوای دائمی شما آرامش جامعه جادوگری رو از بین میبره.اگه فقط یه گروه وجود داشته باشه جنگی هم در کار نخواهد بود.این یکی چطور بود؟

زمزمه های "مزخرف"، " افتضاح"، " بدتر از این نمیشه" و "اکسپلیارموس" از گوشه و کنار محل تجمع دو گروه به گوش رسید.لودو بدون توجه به اعتراضها ادامه داد:
-و تصمیم من اینه که گروه مرگخوارا بمونه و محفل منحل بشه.محفلیا میتونن برن!

این بار سیریوس بلک بود که بعد از تبدیل شدن به سگی نه چندان کوچک و دوست داشتنی، قصد حمله به لودو را داشت.ریموس لوپین بادکنک سفید رنگی را که شبیه قرص ماه بود در دست گرفته بود و با تمرکز روی آن سعی میکرد تبدیل به گرگ شود و لودو را یک لقمه چپ کند.لودو با دیدن پاچه اش که داخل پوزه سیریوس بود، متوجه وخامت اوضاع شد!
-باشه بابا...آرامش خودتونو حفظ کنین.مطمئن باشین وزیر با تدبیر شما یک نقشه (ج ) هم داره...یادگاران مرگ...چند تا بودن؟!

هرمیون ذوق زده دستش را بلند کرد.
-اجازه ما بگیم؟ما بگیم؟سه تا..سنگ زندگی مجدد-چوب دستی-شنل!
-خب...چوب دستی الان کجاست؟

دستی لاغر و سفید از داخل محوطه چادر کشی شده بلند شد و چوب دستی را تکان داد.
-اینجاست نادان!
-خب...پس چوب دستی دست مرگخواراست...شنل چی؟کسی شنل رو ندیده؟

صدایی از ناکجاآباد جواب داد:
-چرا!اینجاس!

-این کی بود؟

چند نفر از محفلی ها ذوق زده جواب دادند:
-هری پاتر بود...قهرمان ما...پسری که زنده ماند.البته این همه مرگخوار رو که یه جا دید، یهو احساس سرما کرد و شنلشو پوشید.

-خب...پس شنل هم دست محفلیاس...گرچه نمیبینیمش!میمونه سنگ زندگی مجدد...این سنگ میتونه کلید پیروزی شما باشه.هر گروهی که دو تا از سه یادگار مرگ رو داشته باشه میتونه به فعالیتش ادامه بده.وزارت هم جلوشو نمیگیره.گروه بازنده منحل میشه.و اما مهمترین سر نخ...اینکه سنگ کجاست!طبق آخرین اخباری که به ما رسیده این سنگ اشتباها به شهر لندن برده شده.

جادوگری که ظاهرا بیش از حد اصیل بود پرسید:
-لندن چیه؟!

لودو کمی به طرف چپ چرخید تا باد لای موهایش بپیچد و شنلش را موج بدهد تا شاید کمی با ابهتتر به نظر برسد، ولی هیچ باد و حتی نسیمی درکار نبود.
-لندن یک شهر ماگلیه!شما باید به اونجا برین و سنگ رو پیدا کنین.البته این سنگ به دنبال شیرین کاریهای دامبلدور عزیز، قدرتش رو از دست داده.همونطور که چوب دستی ارباب با چوب دستی این جونور، گری بک تفاوتی نداره...یا همین شنل هری که من الان دارم دماغشو میبینم.یادگاران مرگ دیگه قدرت سابق رو ندارن.اینجا ما ازشون به عنوان سمبل قدرت استفاده میکنیم.چهار روز فرصت دارین.فراموش نکنین.باید دو تا از یادگاران مرگ رو داشته باشین.فرقی نمیکنه کدوم دو تا!اگه هیچکدوم از گروهها موفق نشن مجبوریم نقشه (د) رو اجرا کنیم که البته هنوز نکشیدمش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لردولدمورت در 1391/6/26 0:01:59
ویرایش شده توسط لردولدمورت در 1391/6/26 0:12:40
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 25 شهریور 1391 23:16
نمایش جزئیات
آفلاین
جینی و مالی بطرف آشپزخانه حرکت کردند...و متوجه ریموس لوپین که به آرامی از خانه خارج شد نشدند.

نیم ساعت بعد غذا آماده بود.استرجس آخرین طلسم دفاعی را هم کار گذاشت.
-دیگه باید امن باشه.من برم دستامو بشورم.

قبل از اینکه استرجس موفق به شستن دستهایش شود صدای عجیبی از پشت در به گوش رسید.جینی با عجله بطرف پنجره رفت.
-نه!باورتون نمیشه.مرگخوارا هستن....به این سرعت؟نباید به این زودی میومدن.

استرجس با حالتی کلافه شروع به شمردن تعداد مرگخواران کرد.مرگخواران بی هدف دور و بر خانه پاتر ها میچرخیدند.
-پس کو این خونه لعنتی؟باید همینجا باشه...نکنه مثل مقرشون ناپدیدش کردن.رفته لای دیوار بین این خونه و اون خونه؟!!

جینی لبخندی زد.
-آفرین استر...خونه رو نمیبینن.بذارین تا صبح همونجا بچرخن.هیچوقت موفق نمیشن طلسمهای دفاعی ما رو...

صدای انفجار بلندی جمله جینی را قطع کرد.طلسمهای دفاعی شکسته شده بودند.راهی بجز فرار باقی نمانده بود.


ساعتی بعد....مقر محفل:


اعضای محفل در گوشه و کنار خانه گریمولد پخش شده بودند.مالی سرگرم باندپیچی زخم نسبتا عمیق پای ریموس بود.
-توچه فکری کردی که اونجوری پریدی رو گرگینه ها...ممکن بود درسته قورتت بدن!

جینی خون روی صورتش را پاک کرد.هنوز داشت لبخند میزد.
-واقعا شجاعانه بود.کارت حرف نداشت.فکر میکردم بدون اون برمیگردیم.ولی تو گروگانمونو از دستشون نجات دادی.

ریموس که کمی سرخ شده بود با حرکت سر تشکری کرد.
-اونقدرا مهم نبود.اونا غافلگیر شدن.طلسم پشت خونه رو از بین برده بود و داشتن وارد خونه میشدن.انتظار نداشتن کسی از پنجره بپره روشون.کمی زخمی شدیم..ولی خوشختانه هممون زنده ایم.این غذا چی شد مالی؟!


پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 16 تیر 1391 14:50
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
تعدادی از محفلی ها(هری پاتر ،هرمیون گرنجر،الفیاس دوج،کورمک مک لاگن،جینی ویزلیو استرجر)برای دستگیر کردن گرگینه های لرد که ترس را به دل مردم انداخته بودند به دره گودریک می روند.آنتونین از نقشه اونا با خبر میشه ولرد میگه اما لرد در جواب آنتونین نقشه ای تازه رو میگه که تعداد بیشتریگرگینه رو برای نابود کردن محفلی ها به دره بفرستند.محفلی ها که فکر میکردند تعداد گرگینه ها 13 تاست با دیدن لشکر گرگینه ها شکه شدند.جینی پیشنهاد میده که از اونجا فرار کنند اما با مخالفت محفلی ها روبه رومیشه و طبق نقشه ی استرجس سعی میکنن که گریگنه هارو به سمت پرتگاه دره بکششونند.اما مجبور میشن به پاگاهی زیر دریاچه هاگوارتز برن اما گرگینه ها با شکنجه داد تعدادی محفلی از جای اونا با خبر میشن وبه اونجا جمله میکنن.جینی برای محافطت به کرمک میگه تا دیوار دفاعی درست کنه اما گرگینه ها قوی تر بودند و دیوار را در هم میشکنند. جینی فکری به سرش میرسه و تصمیم میگره تا دوباره به دره برگرده وآماده بشه . قرار شد الفیاس به عنوان اسیر اونجا بمونه تا بقیه اماه بشن و بعد الفیاس جاشونو لو بده. [/i]
-------------------
و حالا ادامه
در دره گودریک دیگر صدای گرگینه ها شنیده نمیشد ولی هوا همچنان سرد و تاریک بود.خانه ی پاتر ها توسط محفلی ها دوباره باز سازی شده ویکی از مقر های فرماندهی به شمار میرفت.
تمتوحفلی هل دور یک میز جمع شده بودند و به فرمانده محفل یعنی جینی نگاه می کردند.جینیسرشو پاینن انداخته بود و چونه اش رو میمالید.

>>در خانه ریدل
لرد که فکر میکرد محفلیها برای همیشه نابود شدند لبخندی شد و انتونین را احظار کرد.انتوین وارد اتاق شد و پس از تعظیم کوتاهی اروم گفت:
ـ ارباب با من کاری داشتید؟
لرد پوزخندی شد و گفت:
ـ نمیدونی چقدر خوشحالم که اون محفلیها از روی صفحه زمین پاک شدند.اما تو فکرکنم لایق یک پاداش باشی.
آنتونین اول با این حرف خشحال شد اما بعد برای نشان دادن وفاداریش با ترسو لرد گفت:
ـ نه ارباب.من لایق نیستم.
لبخند از روی لبان لرد محو شد.به سمت انتوین برگشت وبا لحن تهدید امیزی گفت:
ـ منظورت چیه؟چرا لایق نیستی.
آنتونین اب دهانش رو قورت داد و با تردید ادامه داد:
ـ ارباب محفلی ها تا حالا دوبار از دست ما فرار کردن.دفعه اول فهمیدیم که کجا فرار کردن اما الان از این یکی اسیره هرچی شکنجش میدیم نمیگه.
خون جلوی چشمانش را گرفت و چنان کروشوی نصیب انتونین کرد که اون بیهوش شد.سپس به سمت پنجره ای در اتاقش رفت وبه نقشه ای جدید اندیشید.

>>در دره گودریک خانه ی پاتر ها
جینی روبه محفلیها کرد و گفت:
- اول بهتره کهبه تعدا تلسمهای دفاعی اظافه کنیم.باید مقداری غذا اماده کنیمو یمنقشه ی خوب بکشیم.نباید بزاریم الفیاس زیاد لا دست اون گرگینه ها بمونه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 14 تیر 1391 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین
گرگینه ها باتمام قدرت تلاش میکردند از دیوار عبور کنند در این حین محفلی های باقی مانده داشتند از آنطرف دیوار و درست جلوی گرگینه ها دیوار را تقویت میکردند گرگینه هایی که به دیوار میخوردند به طرز وحشتناکی نابود میشدند یا درواقع پودر میشدند تا اینکه ناگهان دیوار دفاعی از بین رفت...

هزاران گرگینه به محفلی ها حمله کردند.

اما در این حین محفلی ها با زرنگی از قبل جارو هایشان رو کنار پایشان گذاشته بودند .

اکنون که گرگینه ها حمله کرده بودند تمام محفلی ها با تمام سرعت با جارو های شان به هوا رفته بودند و گرگینه ها را طلسم میکردند ولی هنوز هزاران گرگینه ی وحشی و گرسنه باقی مانده بود.

جینی فریاد زد محفلی ها سریع آپارات کنید.

در همان لحظه که همه داشتند آپارات میکردند اسنیپ ناگهان چوبدستی اش را به سمت الفیاس گرفت و فریاد زد استیوپفای و بلافاصله آپارات کرد.

فلش بک

جینی گفت : خوب چه ها سریع نقشه رو بهتون میگم گرگینه ها الان پشت دیوار دفاعی ما هستند ولی ما خیلی کم وقت داریم چون باید به زودی دیوار رو تقویت کنیم.

بقیه ی محفلی ها: خوب حالا نقشه رو بگو

جینی: خوب ببینید الان ما میریم که دیوار رو تقویت کنیم همه ی شما جارو هاتون رو بیارید و بذارید کنار پاتون ولی همین که دیوار دفاعی از بین رفت سوار جارو هاتون بشید و برید بالا توی آسمون و گرگینه ها رو بکشید تا من بهتون علامت بدم که آپارات کنید. وقتی علامت دادم سوروس تو سریع الفیاس رو بیهوش کن و بندازش پایین و در این حین افسون ضربه گیر رو هم اجرا کن

اسنیپ: کاملا مراقبم

پایان فلش بک

هوا در دره ی گودریک سرد بود و ابری ...

محفلی ها به سرعت در آنجا ظاهر شدند و اولین فکری که به ذهن همه ی آنها رسید این بود: جایی برای استراحت و غذایی برای خوردن..

در همان حین مقر محفل در زیر رودخانه ی هاگوارتز

'گرگینه ها با وحشیگری الفیاس را شکنجه میدادند ولی اورا همچنان زنده نگه میداشتند...

دره ی گودریک خانه ی قدیمی پاتر ها

محفلی ها خانه ی خرابه ی جیمز و لیلی پاتر را تعمیر کرده بودند و انواع افسون های حفاظتی و مرگبار را در اطراف آن به اجرا در آورده بودند تا اینکه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1391/4/14 23:18:07
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 14 تیر 1391 21:01
نمایش جزئیات
آفلاین
کورمک با جدیت تمام مثل رعد بع پایگاه برگشت و صدای بلندی حاکی از ترس فریاد زد : جینی جینی اونا دارم میان. بیشتر از 1000 نفر هم هستن
جینی با سرعت برگشت و زیر لب گفت:چی ؟ از کجا جای مارو فهمیدن ؟ لعنتی . سپس رو به کرو مک میکنه و میگه.سریع برو یم دیوار دفاعی نزدیک مقر درست کن.کور مک سری تکون میده و با سرعت از اونجا دور میشه.

جین رو به بقیه میکنه و میگه:
ـ ماباید اماده باشیم. اونا دارن میان و ما باید برای جنگ اماده باشیم اما نمیتو نیم اینجا بجنگیم. بعد اینکه کمی سرگرمشون کردیم اپارات میکنیم به دره گودریک.

گودریک که کمی گیج شده بود گفت:اما اینجوری ما فرار کردیم و شکست خوردیم .چجوری دوباره باهاشون میجنگشم؟

جینی کمی به فکر فرو میره اما سریع جواب میده :
- فهمیدم . یکی باید تینجا بمونه و اسیر بشه . کی قبول مبکنه؟
تمام اعضا به یکدیگر نگاه کردند . سرشون رو پاینن انداختند اما صدایی همراه ترش فریاد زد:من

جینی سرش. بالا گرفت و زیر لب گفت:الفیاس نه. من منمتاسفم الفیاس تو مطمئنی؟
الفیاس اب دهانش رو قورت داد و ارون گفت: اره
جینی سرشو ایین انداخت و ادامه داد:
- باشه گوش کنین وقتی به دره گودریک اپارات کردیم بعد از مدتی من به الفیاس خبر میدم تا بگه که ما کجاییم . تا اون زمان ما اماده ایم تا نقشه استر رو اجرا کنیم.
مشکلی نیست؟

- جینی جینی اونا اینجان .پشت دیوار دفاعی
کورمک اینو گفت و از اونجا دور شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.