جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: پنجشنبه 9 شهریور 1391 11:01
نمایش جزئیات
آفلاین
هوگو و بلاتریکس با پوزخند وارد وزارتخانه شدند. بعد از کلی جستجو بالاخره دفتر وزیر سحر و جادو رو پیدا کردند.

خواستند وارد دفتر وزیر شوند که ناگهان دختری پرسید : ببخشید خانوم ، شما وقت قبلی داشتین؟

بلا با عصبانیت رو به دختر می کنه و میگه : مگه از این مردک هم باید وقت قبلی گرفت؟!

دختر با تعجب و پوزخند میگه : هه! خانوم محترم مثل اینکه شما نمیدونید کجا اومدین! اینجا دفتر وزیر سحر و جادوئه! اونوقت وقت قبلی نمیخواد!؟ حالتون خوبه؟!

- کروشیو منشی! من رفتم تو!

منشی :

بلا اینو میگه و با پوزخند داخل میشه. وزیر سحر و جادو با تعجب سرشو بالا میاره و از ورود ناگهانی بلا عصبانی میشه.

- هی بلا! چرا در نزدی؟! واستا ببینم ... اصن این منشی من کو؟!

- اینقدر حرف نزن لودو! منشیت فعلا داره درد میکشه! ما اومدیم اینجا ...

هوگو که از اون موقع تا حالا حرفی نزده بود ، حرف بلاتریکس رو قطع می کنه و خودش ادامه میده : ما اومدیم اینجا که مجوز آموزشگاه مرگخواری رو ازت بگیریم.

لودو :

بلا چشم غره ای به هوگو میره و رو به لودو میکنه و میگه : ببین لودو! ارباب دستور دادن بدون هیچ گالیون دادنی مجوز رو رد کنی بیاد! فهمیدی یا یه جور دیگه حالیت کنم؟!

لودو با خونسردی میگه : لیدی لسترنج! به اربابتون بگین الآن من وزیر سحر و جادوئم و شما هم مجوزتون رو باید مثل همه بگیرین!

هوگو دوباره میپره وسط : ینی هیچ راهی وجود نداره؟!

- نچ!

- پس بگیر که اومد بگمن! کروشیو!

لودو جاخالی میده و با ترس ابتدا نگاهی به هوگو میندازه ، سپس به بلا نگاه میکنه و میگه : خب شاید بشه یه کاریش کرد!

بلاتریکس لبخندی میزنه.

- حالا شدی یه وزیر خوب! پس این مجوز رو بده تا ما بریم!

لودو فکری میکنه و میگه : حالا به این راحتیا هم که نمیشه! شرط و شروطی داره!

بلا :

لودو ادامه میده : اگه میخوان خیلی راحت مجوز بگیرین ، پس باید یه قوانینی رو توی آموزشگاه بر قرار کنین! مثلا یکیش اینه که ساحره ها باید با حجاب بیان آموزشگاه!

بلا : چـــــــــــــــی؟!

- صبر کن هنوز ادامه داره! :zogh:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تری بوت در 1391/6/9 11:07:06
Only Raven!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 شهریور 1391 16:02
نمایش جزئیات
آفلاین
هوگو به سمت اتاق بلا رفت

تق تق

کسی جواب نداد

تق تق

کسی جواب نداد

تق تق

درباز شد
بلا- مگه مرض داری ابله نمیگی بانو لسترنج میترسن کروشی.

- جون ارباب نزن

-خو حالا چی میخوای

- ارباب گفتن بریم وزارت خونه

- خب بریم

دو نفری به سمت وزارتخونه به راه افتادن و تو راه هوگو همه چیو به بلا حالی کرد

بلا - من اگه لودو رو هفتاد قسمت نکردم

هوگو - تو وزارتخونه بهش حمله نکنیا

بلا - مگه خولم صب کن دور و ور خونه ریدل پیداش شه من میدونم و اون

همین موقع به جلوی وزارت خونه رسیدن هرکی میخواس بره تو وزارت خونه باید بلیط می خرید

بلا- این صف بلیطه

هوگو- بله

بلا- صب کن

بلا از تو کیفش سرخاب سفیداب کشید و رف جلو بلیط فروشی و عشوه خرکی اومد

بلیط فروشه – خانوم اینجا وای نسا برو ته صف

بلا – پخ
همه به بلا زل زدن

بلا – جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ

عموم مردم متواری شدن و بلا دوتا بلیط برداشت و با هم رفتن تو وزارت خونه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: دوشنبه 6 شهریور 1391 20:05
نمایش جزئیات
آفلاین
::سوژه جدید::

لرد سیاه همان طور که روی صندلی اش پشت میز ریاست نشسته بود و پایش را روی پایش انداخته بود و قهوه صبحگاهی را سر میکشید و پیام امروز را ورق میزد، زیر چشمی هم نگاهی به هوگو داشت که مشغول غذا دادن به نجینی بود.

- هوگو، صد بار بهت گفتم نجینی از ماهی آزاد خوشش نمیاد. کیو دیدی برای صبحونه ماهی آزاد بخوره؟ یه کم مغزت رو به کار بنداز بچه جان. برو یه مشنگی چیزی شکار کن!

هوگو با ناراحتی نگاهی به کیسه ماهی آزاد که روی زمین گذاشته بود انداخت و گفت:
- ولی ارباب من، شما که نمیدونین چقدر پول دادم این ماهی ها رو خریدم. تازه نجینی باید ماهی بخوره، نمیشه که همه اش مشنگ بخوره، ماهی برای سلامتیش هم خوبه.

- نهه!

هوگو با تعجب از لرد پرسید:
- نه؟ ارباب یعنی شما منکر خاصیت ماهی میشین؟

- نه!! امکان نداره!

هوگو چند قدمی به لرد نزدیک شد و گفت:
- من فکر کنم درست متوجه نشدم چی به چی شده ارباب، الان شما از چی تعجب کردین، عصبانی هستین و میخواین که احتمالا چند نفر رو به خورد نجینی بدین؟

لرد فنجان قهوه رو روی میز میکوبه و روزنامه رو به سمت هوگو پرتاب میکنه. بعد از روی صندلی بلند میشه و از پنجره به بیرون نگاه میکنه و زیر لب میگه:
- کلاه بردارا. دوباره یه بامبول جدید درست کردن که پول بگیرن! همیشه همین بساطه.

هوگو نگاهی به روزنامه میندازه. در یکی از صفحه های داخلی تصویر نیم تنه ای از وزیر سحر و جادو مشخصه که با تیتر درشت بالای عکس نوشته شده:
«از این پس تمامی آموزشگاه ها و موسسات آموزشی جادوگری حتی مدرسه هاگوارتز مجبور به اخذ مجوز رسمی جدید خواهند بود.»
در توضیح خبر نیز نوشته شده بود:
«موسساتی که از اخذ مجوز سر باز بزنند، توسط وزارت پلمپ شده و با جریمه های سنگین مواجه خواهند شد. شرایط اخذ مجوز بدین شرح است...»

لرد روزنامه رو از دست هوگو در میاره و میگه:
- لازم نکرده بخونیش. دوباره کلی کاغذ بازی اداری و البته خرج گالیون ها گالیون پول بی زبون برای گرفتن یه ورق پاره به اسم مجوز! واسه من دستور صادر میکنه! هنوز نفهمیده با کی طرفه! هوگو، تو و بلاتریکس وظیفه دارین برین وزارت، با لودو ملاقات کنین و بهش شیرفهم کنین که مجبوره خودش مجوز ما رو با دستای خودش صادر کنه. بدون هیچ پرداخت پول یا چیز دیگه ای. فهمیدی؟

هوگو که زیاد از روند کاغذ بازی های اداری خوشش نمیومد به سرعت سری تکون میده و دوان دوان به دنبال بلاتریکس میره تا همراه اون به پیش وزیر برن و پیغام لرد رو بهش برسونن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: دوشنبه 30 مرداد 1391 16:24
نمایش جزئیات
آفلاین
فلور که بعد از پاک کردن حافظه اش توسط بیل به کلی همه چیز را فراموش کرده بود ،به سرعت به آشپزخانه رفت و دست به دامن مالی شد که او را ببخشد.مالی که از ماجرا خبری نداشت فکر کرد فلور دوباره نقشه ای دارد برای همین با عصبانیت به فلور گفت:
دختره ی نمک نشناس کی تو رو به حالت عادی برگردونده.هان؟
فلور که از ماجرا خبر نداشت شروع به التماس کرد و گریه را هم چاشنیه کار خود کرد.مالی که حسابی از فلور دلش پر بود با بی رحمی تمام سر فلور فریاد زد:
دختره ی پر رو خجالت نمی کشی خونمو رو سرم خراب کردی ،حالا اومدی می گی منو ببخش؟
خانواده ی ویزلی ها که کوچک ترین تلاشی برای اتمام جیغ و فریاد های مالی نمی کردند به گریه ی فلور نگاه می کردند .فلور چنان دل رحم اور گریه می کرد که کم کم ویزلی ها این فکر به ذهنشان خطور کرد که شاید فلور تحت طلسم فرمان بوده .بیل که از دور گریه ی همسرش را نگاه می کرد از کرده ی خود اصلا پشیمان نبود.
در خانه ی ریدل ها :
مرگخواران همه با ترس و لرز به نجینی نگاه می کردند ،تا ببینند نجینی کدام یک از آن ها را به عنوان غذا انتخاب میکند و در همین حال لرد هم در انتخاب غذا به مار عزیزش کمک می کرد و مرگخوار هایش را با فش فش هایش بیش تر می ترساند .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ویرایش ناظر:
این سوژه در پست قبل به پایان رسیده.لطفا ادامه داده نشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لردولدمورت در 1391/5/31 0:27:55
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: دوشنبه 30 مرداد 1391 05:08
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوار ها با تردید به یکدیگر خیره شدند، پس از لحظاتی سکوت بالاخره ماری گت: ارباب فلور خونه ی ویزلی ها هستند! لرد با تردید پرسید: و ارباب فلور اونجا چه غلطی میکنن؟ این بار تری پاسخ داد: در واقع ایشون کاری نمیکنن چون توسط مالی ویزلی خشک شدن!
مرگخوارها منتظر بودند تا لرد سریعا گروهی از آنان را برای نجات فلور بفرستد اما لرد کاملا بی تفاوت روی کاناپه ای لم داد و در حین تماشای برنامه راز بقا در جادوگر تی وی مشغول گذاشتن تکه های گوشت در دهان نجینی شد.
مورفین که سر و صدای حیوانات داخل تلویریون چرتش را پاره کرده بود گفت: دایی ژون این حقوق ما رو که ندادی لااقل یه وام خرید تشلیحات به ما بده که بدژور لاژمش داریم ...
لرد که از شکست خوردن مار بوا در مقابل هیپوگریف عصبانی شده بود کانال را عوض کرد و گفت: میتونید برید حقوقتون رو به همراه هرچقدر وام که دوست دارین از ارباب قدرتمند جدیدتون بگیرید!
مورفین به محض عوض شدن کانال دوباره به چرت شیرینش فرو رفته بود و متوجه پاسخ نشد اما روفوس پرسید: یعنی برای نجاتش بریم؟
لرد تلویزیون را خاموش کرد و به مرگخوار ها خیره شد. پس از این که تک تک به چشمانشان خیره شد شروع به صحبت کرد:

- ببین کار مرگخوارها به کجا رسیده که باید برای نجات اربابشون از دست مالی ویزلی ملاقه به دست راهی خوکدونی ویزلی ها بشن! اونم اربابی که بیشتر از جادوی سیاه دارای مهارت هایی مثل آشپزی، آرایش کردن و دزدیدن قاپ جادوگر هاست! کجایی جد بزرگم سالازار کبیر که ببینی جادوگرهای سیاه و پیروانت به چه روزی افتادن

صدای لرزانی از میان مرگخوارهای نادم و سرافکنده به گوش رسید: من اینجایم نوه گلم! اینا خودشون هم میدونن که چه خبطی مرتکب شدن ... من سیبیل همایونیمو گرو میزارم که دیگه هوس ارباب جدید به سرشون نزنه.

- به همین راحتی؟ همتون باید تنبیه بشید!

- چه تنبیهی ارباب؟

- دخترم هر چند تاشونو که دوست داری میتونی انتخاب کنی ...


گریمولد

بیل ویزلی بالاخره موفق شد دور از چشم محفلی ها فلور خشک شده را به اتاقش منتقل کند. او فلور را روی تخت گذاشت و سپس با یک حرکت چوبدستی او را به حالت عادی برگرداند. فلور بلافاصله از جایش بلند شد و بدون هیچ حرفی مشغول صمیمی شدن و راز و نیاز با بیل شد ...

- ازت ممنونم که نجاتم دادی بیل ... تو باید بدونی که من همیشه تو رو دوست داشتم! خداحافظ عزیزم :kiss:

- کجا؟

- مرگخوارا منتظر منن، الان احتمالا دارن توی پناهگاه دنبالم میگردن، آخه من ارباب جدیدشونم

- نه فلور نه، دیگه نمیزارم از پیش من بری

- متاسفم بیل اما من میرم و تو هم سعی نکن جلومو بگیری چون اون وقت مجبور میشم که بر خلاف میلم عمل کنم

- نمیخواستم اینجوری بشه اما ... آبلیوی ایت (ورد پاک کردن حافظه) حالا تو همسر خوب و مهربان و سفید منی

پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: دوشنبه 30 مرداد 1391 02:13
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

فلور دلاکور جانشین موقت لرد به مدت یک هفته شده.مرگخوارا برای خرابکاری به خونه ویزلیا میرن.فلور توسط ویزلیا گروگان گرفته میشه(میبرنش به خونه گریمولد).مرگخوارا بعد از برگشتن متوجه ماجرا میشن.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

-هی بچه ها...لرد داره میاد!

روفوس با بی خیالش روی صندلی لم داد و پاهایش را روی میز گذاشت.
-لردو که ویزلیا گرفتن!

لودو که برای بار هشتم رنگ کلاه وزارتش را تغییر داده بود سعی کرد مرگخواران را متوجه وخامت اوضاع کند.
-اون نه بابا...لرد قبلی...لرد اصلی...همون قویه، با ابهته...
مرگخواران:
-ترسناکه، با جذبه هه...
مرگخواران:
-بابا همون کچله!:vay:

آن روز روز شانس لودو نبود...لرد سیاه وقتی وارد اتاق شد که فقط کلمه آخر را شنید و به دنبال آن باران کروشیو بر سر لودو بارید.
-کچله...هان؟وقتی ارباب تشریف ندارن درباره شون با این لحن صحبت میکنین؟هنوز دو روز نشده وزیر شدی..کلاه گذاشته برای من.بردار اون کلاهتو!

لودو در حالیکه دور اتاق میدوید کلاهش را از سر برداشت.
-ارباب ببخشید.ارباب تقصیر این روفوس بود که شما رو به جا نیاورد!

لرد سیاه کلاه لودو را برداشت و روی سرش گذاشت و جلوی آینه رفت.
-هوم...بهم میاد.ارباب خوش تیپ شدن!چه موهایی.چه چهره جذابی.

لودو که هنوز از درد کروشیو دست و پایش را میمالید با صدای خفیفی گفت:
-ارباب...ببخشیدا...اون آیینه نفاق انگیزه.:worry:

لرد نگاه مخوفی به لودو انداخت.بعد به روفوس...و بعد نگاهش دور تا دور اتاق چرخید.
-فلور کجاست؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: چهارشنبه 18 مرداد 1391 15:51
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ریدل

مرگخواران با خنده و خوشحالی وارد خانه ریدل شدند ولی به محض اینکه پایشان را در خانه گذاشتند متوجه مشکلی بسیار بزرگ شدند.

فلش بک

مالی که به زحمت روی پاهای چاقش را می رفت دنبای مرگخوارا دوید و انواع طلسمو به طرفشون روانه کرد. همه مرگخواران با خنده آپارات کردند اما متوجه نشدند که چرا مالی از روانه کردن طلسم دست بر داشته است. طلسم اول مالی به فلور برخورد کرده بود و باعث خشک شدن آن شده بود. فلور بر روی زمین افتاد و با چشمانی که فقط در حدقه میچرخید رفتن مرگخوارانش را تماشا کرد.

مالی دست خشک شده فلور را با نفرت گرفت و آن را بر روی زمین کشید.

پایان فلش بک

مالی چند صندلی در حیاط پناهگاه حاضر کرد تا تمام اهل ویزلی بیایند و بر روی آنها بشینند. وقتی که آرتور به عنوان آخرین نفر بر روی صندلی نشست، مالی شروع به صحبت کرد:
- وقتی که مرگخوارا داشتن میرفتند من فلور را خشک کردم. حالا هم اوردمش اینجا...

مالی با پایش لگدی به فلور که بر روی زمین بود زد و ادامه داد:
- ...بهتره ما بریم خانه گریمولد. چون به احتمال زیاد دوباره مرگخوارا میان اینجا تا فلور را ببرن. نمی دونم چی شده که این دختره خیانت کار شده رییسشون. باید توی محفل ازشون باز جویی بشه. موافقین همه؟

همه با تکان دادن سرشون موافقت خود را اعلام کردند. همه اعضای خانواده نگاهی به پناهگاه انداختند و با بی میلی از خانه ای که سال ها در آن خوش بودند به سمت خانه گریمولد به همراه فلور آپارات کرند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
امضا نمی دم.
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: چهارشنبه 18 مرداد 1391 12:30
نمایش جزئیات
آفلاین
فلور که با دیدن مالی دماغش را گرفته بود گفت : اییی ، بوی وحشتناک این جارو یادم رفته بود .

سپس رو به مرگخوارا گفت : می تونین هر چه قدر دوست دارین غارت کنین و به هم بریزین ، اون جونور چاق بد بو رو هم می تونین ، هر چه قدر دوست دارین شکنجه کنین ، ولی وای به حالتون اگه بلایی سر بیل بیاد .

مرگخوارا که با شنیدن جونور چاق بد بو گیج شده با تعجب شاهد رفتن فلور بودن . بعد از یک ثانیه ایوان پرسید خوب حالا چی ؟

روفوس با لبخندی شیطانی گفت : خرابکاری .

و از شوک خانواده ی مو قرمزا استفاده کردو شروع به خراب کردن خونه کرد .

مرگخوارا با خوشحالی خونرو رو هوا فرستادن و با قیافه ی رضایتمندی به خونه ی سابق ویزلی ها که دیگر دیوار نداشت و بیشتر چیزاش خرد شده بود نگاه کردن .

مالی که به زحمت روی پاهای چاقش را می رفت دنبای مرگخوارا دوید و انواع طلسمو به طرفشون روانه کرد .

مرگخوارا با خنده از خونه دور شدند و به طرف خانه ی ریدل آپارات کردن .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: چهارشنبه 18 مرداد 1391 12:04
نمایش جزئیات
آفلاین
- اول با وسایلی که از بین بردیم شروع می کنیم .

مالی با سوءظن به روفوس نگاه کرد ، سپس ریگولوس را برانداز کرد و در آخر این نگاه نصیب همه ی مرگخواران شد.

- نه! این کارا و این مهربونی ها از شما بعیده. از پناهگاه ما برین بیــــرون.

با چیغ و داد مالی مو های همه سیخ شد اما ملت مرگخوار سر جای خود ایستاده بودند و ذره ای تکان نخوردند.

مالی به جیغ زدن ادامه داد و در میان جیغ زدن ها و ناسزا گفتن هایش آرتور را صدا میزد.

آرتور با قیافه ای درب و داغون و تنها شلوارکی که دیگر برایش به جا مانده بود ، پیش مالی و مرگخواران آمد و با دیدن آن ها چنان اخمی کرد که نزدیک بود منجر به پاره شدن پیشانی اش شود!!

- مالی ، اینا اینجا چیکار می کنن؟

روفوس یک قدم جلو آمد و رو به آقای ویزلی کرد و گفت : ببین مستر ویزلی! ما اینجا نیومدیم معذرت خواهی کنیم و بگیم پشیمونیم و از این حرفا ...

صدای " اهم اهم " کردن ایوان به گوش رسید.

ناگهان روفوس یادش آمد که برای چه به آنجا آمده بودند. نگاهی به آقای ویزلی که حالا از شدت عصبانیت رنگ صورتش هم مانند موهایش قرمز شده بود انداخت و ادامه داد : خب راستش آرتور ... میدونی چیه؟! چند وقتیه اوضاع مرگخوارا به هم ریخته...

دوباره روفوس صدای " اهم اهم " شنید. این بار عصبانی شد ، سرش را برگرداند و گفت : هی ایوان بوقی! چرا نمیذاری درست حرفمو بزنم؟

ایوان سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد و خودش ادامه داد : آرتور من میدونم تو میتونی درک کنی. ما اومدیم اینجا تا تموم خسارت ها رو جبران کنیم. مثلا هرچقدر بخواین بهتون گالیون میدیم.

ملت ویزلی :

ایوان در حال صحبت کردن بود که دوباره صدای پاق بلندی را شنیدند. همه سر هایشان را برگرداند و با صحنه ی عجیبی مواجه شدند.

همه : فلور؟!؟

مالی : ای دختره ی نمک نشناس ...

< فلش بک >

فلور در اتاقش شدیداً در فکر فرو رفته بود.

" من که از خانواده ی ویزلی متنفر بودم. من فقط بیل رو دوست داشتم. چرا به مرگخوارای عزیزم گفتم برن خسارت بدن؟! آره ... خودم باید به اونجا آپارات کنم و بهشون دستور بدم دوباره همه جا رو به هم بریزن. این دفعه ده برار دفعه ی قبل!! "

< پایان فلش بک >


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 مرداد 1391 22:11
نمایش جزئیات
آفلاین
پناهگاه ویزلی ها

رون ویزلی درحالی که چند لباس زیر سوخته در دستانش بود روی زانو در جلوی پناهگاه ویزلی ها نشسته بود و درجالی که اشک میریخت شروع به خواندن یک آواز سنتی اسکاتلندی کرده بود .

- آی بی بی ، لیباس میباس_ زنُم سیخته وای ، لیباس سیخته، لیباس سیـــــــــــــــــختَه، نی نه جان، پیل نه رَم لیباس خرم، آی لباس خرم، آی لبااااااااااااااااس، وولک در من لبی یا وی مرو درگیرهمدون

در همین لحظه دسته ی مرگخواران با ابهت خاصی ظاهر میشوند ، رون به محض دیدن مرگ خواران جیغ زنان به داخل خانه می رود . چند لحظه بعد رون درحالی که پشت مادرش قایم شده بود بیرون می آید .
مالی ویزلی به محض دیدن مرگ خواران شروع به پرت کردن انواع وسایل آشپزخانه می کند .

- ای نا نجیبا ، ای بی خردا، ای از مرلین بی خبرها ، چرا با من اینجوری کردید؟ این چه بلایی بود سر من و خونوادم آوردید؟

مرگ خواران درحالی که داشتند از وسیالی که مالی به سمت آنها پرتاب میکرد جاخالی می دادند ایوان را یک قدم جلوتر فرستادند تا با مالی صحبت کند .

- ببین مالی ...ما اومدیم اینجا...تا جبران کنیم...نه جون مادرت اون یخچال رو ننداز...نه .

بعد از آنکه ایوان توسط مالی با یخچال شپلخ شد روفوس جلو آمد و شروع به صحبت کرد .

- مالی بیا جون من دو دقیقه چیز میز پرت نکن....قول میدم به نفعت باشه.

مالی کمی خونسردیش را حفظ کرد و بعداز آنکه از پرتاب کردن وسایل دست کشید گفت:

- خب تا من یه خورده دیگه از وسایل آشپزخونه ام رو ظاهر می کنم فرصت داری صحبت کنی.

روفوس سرفه ای کرد تا صدایش باز شود که بتواند بهتر و سریعتــر صحبت کند .

-ببین مالی، ما از رفتاری که با تو و خانواده ات داشتیم پشیمونیم ، واسه همین میخوایم خسارت هایی که به شما زدیم رو جبران کنیم .

در همین هنگام صدای پاق بلندی به گوش رسید ، ویزلی ها و مرگ خواران به سمت صدا برگشتند تا ببینند که چه شخصی ظاهر می شود.

از میان دود و هاله ی مه و نور آپارت نگهان مورفین گانت ظاهر شد .

- دیگر نگران بدبختی ها و دردهای خویش نباشید، با مورفین_مورفین گانت دردهایتان را اژ یاد ببرید. به من رای بدهید تا توپ بشاژمتان . :pretty:

ملت مرگخوار و ویزلی :

- ببخشید مشل اینکه اشتباه آپارت کردم ، میخواشتم بلم شتادم اشتباه اینجا اومدم .

و سپس با صدای پاقی مورفین از دیده ها محو گشت و رفت .

- حالا چطوری میخواید جبران کنید؟!

مرگ خواران با صدای مالی به خودشان آمدند ، روفوس گفت :

- اول با وسایلی که از بین بردیم شروع می کنیم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلایتیرین در 1391/5/17 22:36:15
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز