شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
در حالی که بلا در اعماق خیالش غرق شده بود.ساحره با تعجب پرسید: تو هم کسیو دوس داری و بهش نرسیدی؟ -آره. -می تونم بپرسم کیه؟ -اوه.مای...................... اما یکدفعه بلا حرفش رو قطع کرد و بعد با خشونت رو به روزالین کرد و گفت: نه نمیشه. ساحره که کنجکاویش به شدت بر انگیخته شده بود سعی کرد چیزی بروز نده و بالحن عادی گفت: خب اگه دوست نداری نگو. در همین حین لوسیوس وارد کافه شد و به سمت اونها اومد.وقتی به بلا رسید با کمال ادب که از یک مرگخوار بعید بود گفت: خانوم بلاتریکس من خبر یافتن ایشون رو به دامبلدور رسوندم.آلبوس خیلی خوشحال شد و خواهش کرد ما سریع تر ایشونو به قرارگاه ببریم بلاتریکس که از طرز حرف زدن لوسیوس حسابی تعجب کرده بود جلوی بروز تعجبش رو گرفت و محترمانه گفت: عالیه. خب شما مایلید همراه ما بیاید؟ در حالی که ساحره به پیشنهاد بلا فکر می کرد ،لوسیوس و بلا با تعجب به هم نگاه می کردن و حرف زدن بلا به طرز چنین مودبانه رو غیر ممکن می دونستند. پس از چند دقیقه ساحره بالاخره گفت: پیشنهادتونو قبول می کنم.خیلی خوشحال میشم دوباره آلبوسو ببینم. -عالیه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در 1391/10/5 17:15:05 ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در 1391/10/5 17:16:54
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر! می جنگیم تا آخرین نفس!! می جنگیم برای پیروزی!!! برای عشق!!!! برای گریفیندور.
ساحره دستی به چانه اش کشید و با نگاه مشکوکی آن ها رو از نظر گذروند. بعد با نگاه عاقل اندر سفیهی رو به بلاتریکس گفت:
فکر نمی کردم، محفلی ها انقدر با جذبه و خوش برخورد باشن؛ ولی الآن خیلی خوشحالم که می تونم به دامبلدور خدمت کنم و در مقابل سیاهی ایستادگی کنم.
بلا که یکی از ابروانش بالا رفته بود، سریع خودش را جمع و جور کرد و لبخندی سرشار از مهربانی زد و گفت: بله البته، محفلیان هم خیلی خوشحال میشن که ببینن شما به ما پیوستین. ایوان دوباره با پقی زد زیر خنده و ساحره با نگاه متعجبی به او خیره شد. بلا چش غره ای به ایوان رفت و لوسیوس در حالی که ایوان را به بیرون از کافه هدایت می کرد، به بلا نگاه معنا داری زد.
ساحره که کنجکاوی اش گل کرده بود به بلاتریکس گفت:
دخترجون این دوست شما بیماری چیزی داره؟
بلا که خنده اش گرفته بود با زور آن را خورد و گفت: بله... به تازگی از سنت مانگو مرخص شده و زیر چشمی به ساحره نگاه کرد و با هیجان، در حالی که گلویش را صاف می کرد، از او پرسید:
ببخشید... میشه اسمتونو بپرسم؟
ساحره گفت: اوه... البته... به کل فراموش کرده بودم، اسم من روزالین. یکی از هم مدرسه ای های آلبوس بودم، ولی...ولی... هق هق گریه اش بلند شد و در حالی که بلا با نگاهی متعجب او را دید میزد گفت: ولی چی؟
ساحره فینی کرد و گفت: مرلین با ما یار نبود و من و آلبوس به هم نرسیدیم.
بلا چشمانش چهار تا شده بود و در یک لحظه لبخندی بر روی لبش ظاهر شد و به یاد خودش و ارباب افتاد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پنه لوپه كلير واتر در 1391/10/2 13:27:41
لرد سیاه تصمیم میگیره برای نابود کردن محفل یه بمب قوی بسازه.برای ساختن بمب اول باید چند دانشمند پیدا کنن.مرگخوارا دانشمند بمب سازی رو در کافه سه دسته جارو پیدا میکنن. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ایوان و بلاتریکس بعد از چند دقیقه متوجه شدند که زیادی به هم خیره شده اند.چون نگاههای ایوان کم کم داشت حالت عاشقانه ای به خود میگرفت.بلا فورا نگاهش را بطرف ساحره برگرداند. -خب شما باید با ما بیایین!
ساحره قهقهه بلندی زد. -چرا باید این کارو بکنم؟تا حالا کسی نتونشته منو مجبور به کاری بکنه دختر جان.من فقط کاری رو انجام میدم که دوست دارم.
بلا سعی کرد لحنش را کمی ملایمتر کند. -منظور منم همین بود.ما به کمک شما احتیاج داریم.شما هم اگه لطف کنین و با ما بیایین بسیار ممنون خواهیم شد.:pretty:
ساحره نگاهی به چهره بلا انداخت و کم کم چشمانش بطرف موهای بلا تغییر مسیر داد. -معجون خوبی برای موهات دارم دختر جون.مجبور نیستی با این وضعیت جلوی دید عموم ظاهر بشی...چی داشتی میگفتی؟شما به کمک من احتیاج دارین؟شما کی هستین؟چون من فقط به یه گروه حاضرم کمک کنم.اونم محفل ققنوسه.البته تا حالا محفل رو از نزدیک ندیدم.شما محفلی هستین؟ظاهرتون که اینطور نشون نمیده.
ایوان با صدای "پق" بلندی زیر خنده زد.بلا با آرنجش به استخوانهای دنده ایوان کوبید و او را ساکت کرد. -چرا چرا...اتفاقا ما کاملا محفلی هستیم.محفل به کمک شما احتیاج داره.لطفا با ما بیایین که شما رو به محفل ببرم. .
ساحره کلاهش رو برداشت.ایوان با دیدن صورتش دو متر عقب پرید ،بلاتریکس : لردا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! لوسیوس مالفوی هم که اوصولا از همه لوس تره غش کرد.صورت ساحره پوست نداشت و گوشت صورتش به طرز فجیهی سوخته بود به طوری که قسمت های باقی مونده سبز رنگ بودن. بلاتریکس که از همه زودتر تونست به خودش مسلت بشه از ساحره پرسید: چرا صورتت این شکلیه؟ -من یه معجون ساز و بمب سازم یه روز یکی از بمبام تو محل کارم منفجر شد و به خاطر مواد خاصی که توش داشت صورتم این جوری شد. ایوان و بلاتریکس به هم نگاه کردند.این دقیقا چیزی بود که لرد و اونها می خواستن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر! می جنگیم تا آخرین نفس!! می جنگیم برای پیروزی!!! برای عشق!!!! برای گریفیندور.
-فکر کردی من از چند تا جوجه سفید میترسم؟اصن تو راه که میان اینجا خودشون بین ریاشو گیر میکنن و کله معلق نقش زمین میشن. ساحره که توجهش به طرف آنها جلب شده بود در تلاش بود تا توجه توجهش را به سمت دیگری پپرت کند.ناگهان لوسیوس فریاد زد:توجهتو به رخ ما میکشی ای ساحره بی تربیت بی ادب؟
بلاتریکس نوچ نوچی کرد و گفت:لوسیوس،از تو بعیده چنین فوش هایی بدی.یه مرگخوار که زیر دست ارباب و وفادار ترین مرگخوارش پرورش دیده با ادبانه ترین فوشش سه نقطست.تازه،مگه تو جادوگر نیستی؟د یالا تکون بده اون تنه ی لشتو.
لوسیوس گفت:چرا من؟ایوان چرا تکون نده؟
ایوان که از شرم میسوخت گفت:چون من..من..تن ندارم. ساحره نگاهی به ایوان انداخت و او را در آغش خود گرفت. -شما خجالت نمیکشین با یه بچه به این ناناسی این جوری رفتار میکنین؟گنا داره.بیا عزیزم. بلاتریکس چشمانش را مالید و گفت:هی،تو،کم داری؟ به ایوان میگه ناناس؟حالتون خوبه؟
لوسیوس که از لحن آرام بلاتریکس تعجب کرده بود گفت:ایوان ناناسه؟ایوان بچه ست؟خانوم،شما عیتنک نمیزدین اهیانن؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
لوسیوس داشت می رفت تو که یکدفعه بلاتریکس با عصبانیت گفت: ببینم به تو یاد ندادن که خانوما مقدمن؟ لوسیوس باغرلندی کنار رفت تا اول بلاتریکس بره تو. بلاتریکس با چشم غره ای به لوسیوس رفت تو بعد از بلاتریکس لوسیوس و ایوان هم وارد کافه شدن .کافه خلوت بود و جز چند میز بقیه ی میز ها خالی بود.بلاتریکس لوسیوس و ایوان نزدیک میز ساحره ای نشستن که به طرز مشکوکی اونجا نشسته بود و آب کدو حلوایی میخورد.مادام رزمرتا نزدیک میز اونها اومد و پرسید: چی میل دارید برا..................... مادام رزمرتا با دیدن بلاتریکس ،لوسیوس و ایوان کمی عقب رفت و با ترس گفت: اتفاقی افتاده؟ -مثلا چه اتفاقی؟ بلاتریکس که حسابی کلافه بود با پرخاش جواب مادام رزمرتا رو داد و باعث شد اون با ترس و وحشت از اونجا دور بشه.لوسیوس که می ترسید مادام رزمرتا با محفل تماس بگیره و از اونا کمک بخواد با نگرانی گفت: نباید می ترسوندیش.ممکنه محفلی ها رو خبر کنه. -خوب بکنه. سر و صدا های بلاتریکس باعث شد توجه ساحره به اونها جلب بشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در 1391/9/9 22:16:45
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر! می جنگیم تا آخرین نفس!! می جنگیم برای پیروزی!!! برای عشق!!!! برای گریفیندور.
ایوان در حالی که سعی میکرد یکی از استخوان هایش را قوس بدهد تا اخم را به نمایش گذاردذ گفت:چون کافه اونوریه. بلاتریکس طبق معمول مخالفت کرد و بی توجه به ایوان به طرف سمت دلخواهش رفت و گفت:اونوریه.
لوسیوس به حرف امد. -بلا،ایوان شامپو...ایوان درست مگه.اونوریه. بلاتریکس غرولند کنان برگشت و گفت:من حاضرم شرط ببندم. -سر چی؟ -من به هر کدومتون یه بسته آدامس موزی میدم.
لوسیوس و ایوان که دهانشان آب افتاده بود،بعد از مکثی چند ثانیه ای به طرفی که بلاتریکس میگفت،به راه افتادند. بلاخره به آنجا رسیدند.اما لوسیوس و ایوان در کمال تعجب متوجه شدند که بلاتریکس از آن ها آدامس درخواست نکرده.لوسیوس که خیلی خرسند شده بود،گفت:ای ول بلا!ای کاش نارسیسا هم ا این حس ششمی ها داشت!
بلاتریکس در حالی که سعی میکرد لبخندش را پنهان کند،دامغش را بالا کشید و گفت:حرف مرگخوار وفادار ارباب همیشه درسته.
ایوان،لوسیوس و بلاتریکس لحظه ای به کافه خیره شدند و ایوان جلو رفت تا در را باز کند.اما هر چه تلاش کرد،استخوان های دستش طوری قرار گرفتند که بتواد در را باز کند.پس عاجزانه از لوسیوس کمک خواست.لوسیوس جلو رفت و در را باز کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
شب طوفانی بود و باران با شدت زیادی پنجره اتاق لرد سیاه رو شست و شو می کرد. لرد سیاه در حال قدم زدن در اتاقش بود و به نقشه ای جدید و بی عیب برای نابودکردن محفل ققنوس می اندیشید.
افکار لرد سیاه:
ینی این بار باید چیکار کنم که کار محفل یه سره بشه! میخوام یه نقشه عملی و بی عیبی باشه.
ناگهان جرقه ای در ذهن ارباب زده شد و مرگخواران را به اتاقش احضار کرد. چند تن از مرگخواران از جمله لوسیوس، بلاتریکس و ایوان وارد اتاق لرد شدند و بعد از تعظیم نسبتا کوتاهی به لرد سیاه،ارباب گفت: میخوام راجب موضوع مهمی باهاتون صحبت کنم، باید یادتون باشه که هیچ کس نباید از این نقشه بویی ببره؛ نمی خوام دیگه ایندفعه هم محفل از دستم قصر در بره. بلا و ایوان به یکدیگر نگاه کردند و در نگاهشان نگرانی موج می زد. ارباب ادامه داد: می خوام نیروگاه اتمی این بار فعالیتشو بهتر از قبل انجام بده، می خوام چندتا از بهترین ساحره ها رو برای کار تو نیروگاه ببرید، می خوام تعداد دانشمندان نیروگاه واسه ساخت این بمب رو افزایش بدم تا هم کار سریعتر انجام بشه و هم سلاح بهتری درست بشه.
لوسیوس گفت: ارباب این بمبی که شما در نظر گرفتید چه خصوصیتی داره؟ ارباب گفت: هنوز فکر زیادی دربارش نکردم ولی می دونم که باید انقدری قوی باشه که بتونیم محفل رو از بین ببریم. اینو یادتون باشه بمبی که قراره ساخته بشه باید از هر نظر بی عیب و نقص باشه، نمی خوام که این بار هم نتونم محفل رو از بین ببرم.
با تمام شدن سخنان لرد سکوت کوتاهی بر فضای اتاق حکمفرما شد و لرد با صدای بلندتری در حالی که چهره اش از عصبانیت برخوردار بود گفت:
بیشتر از یک هفته فرصت ندارید تا بتونید برای نیروگاه دانشمندان کار کشته ی بیشتری بیاریدد، بررای اینکه وقتمون بیخودی تلف نشه از همین حالا شروع کنید به گشتن. فقط یادتون باشه هیچ کسی نباید از این موضوع بویی ببره به خصوص محفل.
ایوان گفت: ارباب نمی شه ازز فردا صبح کارمون رو شروع کنیم؟ آخه هوا الآن بارونیه... ارباب: تا عصبانی نشدم از جلوی چشمام دور شید، زود!
هر سه بدون گفتن چیزی از اتاق خارج شدند. بلا گفت: حالا ما از کجا باید دانشمند گیر بیاریم؟ - نمی دونم ولی بیشتر از یه هفته وقت نداریم، باید از همین حالا شروع کنیم لوسیوس: به نظر من بریم کافه سه دسته جارو شنیدم آدم های زیادی تتو شب ها میرن اونجا شایذد بتونن کمکمون کنن. ایوان: مگه نشنیدی ارباب گفت این موضوع کاملا محرمانس. - بالاخره باید یه جوری کارمونو شروع کنیم یانه حق با لوسیووسه.
در حالی که هر سه شنل به تن داشتند، از خانه ریدل خارج شدند و به سمت کافه به راه افتادند.
آلبوس نقشه را از جغد گرفت و با عجله آن را باز کرد.دستانش از هیجان می لرزید و اینگونه رفتار ها از شخصیتی مانند آلبوس که همیشه آرام و صبور بود واقعا غیرطبیعی به نظر می رسید.آلبوس با صدای پیر و لرزانش،مالی ویزلی را صدا کرد.طولی نکشید که مالی سریع از پله های طبقه بالای خانه پایین آمد و مودبانه جلوی آلبوس ایستاد.
- مالی،همه رو سریعتر دور میز جمع کن دخترم،موضوع مهمی هست که باید مطرح کنم.
مالی با اینکه تعجب کرده بود،سوالی نپرسید و به طبقه بالا رفت تا بقیه را خبر کند
خانه ریدل-اتاق آزمایشات مرگخواران:
دانشمندان مرگخوار سخت مشغول بررسی برروی آن شی عجیب بودند.لینی،رز و ایوان دور میزی جمع شده بودند و آن شی عجیب و غریب نیز درست در وسط میز قرار داشت.شکاف سقف اتاق باعث میشد که نور خورشید انوار طلایی اش به آن شی بتاباند و بخش هایی از شی مرموز نمایان شود. رز سر صحبت را باز کرد و به آرامی گفت:
- به نظر شما باید باهاش جیکار کتیم ؟!
لینی با سرعت مافوق صوت از سر جایش بلند شد و بلند فریاد زد و گفت:
- ما هیچ کاری نمیتونیم بکنیم اما من کسیو میشناسم که میتونه !!
همه متعجب به یکدیگر نگاه کردند و مشتاق بودند که بفهمند لینی چه کسی را میخواهد معرفی کند...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1390/10/16 15:53:00 ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1390/10/16 16:07:11