جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  108 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  226 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  226 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  217 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
ارسال شده در: چهارشنبه 9 مرداد 1392 00:03
نمایش جزئیات
آفلاین
در همان لحظه دخترى تقريبا هندى در حالى كه آوازى زير لب زمزمه به سمت آن ها آمد.
وقتى آن ها را ديد با خوشحالى گفت: سلام شما بچه هاى ريونكلاو هستيد؟، من پادما پتيل هستم . خواهر دوقولوى پروتى پتيل و هم گروهى جديد شما.
بعد همه با نگاه هاى خشمناك به او نگاه كردند.
لينى گفت : ساكت باش بعدا برات توضيع مى ديم فعلا برو پشت من.
پادما هم همين كار را كرد و گفت : اگر مى خواهيد اين در را باز كنين اول بايد زد طلسم طلسم سر قطع كن را اجرا كنيد.
همه
لينى تشكر كرد و طلسم را اجرا كرد و در را باز كرد. تا در باز شد پادما جيغ زد و بيهوش شد.
دافنه گفت : واى چه نازك نارنجى.
ولى قيافه ى خودش اين شكلى بود
فلور داد زد: آماندا!
صحنه ى وحشتناكى بود همه جا مرده هاى متحرك ناقص پخش بودند و در دست آماندا منو و يك كاغذ پوستى بود.
ترى با ناراحتى گفت: اين جا چه خبره؟
جواب در داستان بعدى

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

به ياد قديما
پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
ارسال شده در: یکشنبه 16 تیر 1392 22:04
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی با تعجب آمیخته به عصبانیتی پرسید:یعنی شما نمی شنوین؟!

فلور که بی هدف روی گوشش دست می کشید پرسید:لینی سرکار میذاری مارو یا واقعا الآن من باید چیزی بشنوم؟!

گابریل که پشت فلور پنهان شده بود،به آرامی زمزمه کرد:اون یه خون آشامه،مثه ادوارد و بلا!بیشتر از ما میشنوه.

تری با مهربانی دستی را بر سر گابریل کشید و تائید کرد.
-درسته،دقیقا واسه همینه که ما نمیشنویم...

لینی که گویا خودش تازه متوجه شده بود که چنین قابلیتی دارد برای عوض کردن بحث گفت:ستاره های آسمون امشب بیشتر از همیشه می درخشن،یعنی یه اتفاق شوم در راهه!

تریسی به سرعت با دستپاچگی دفترچه ای را از جیبش در آورد و در پاسخ به نگاه متعجب ریون ها گفت:دارم یکی دیگه از خواص خون آشامارو یاد داشت می کنم."دیدن آسمان از ورای سقف!".

لینی تازه متوجه سوتی بزرگش شده بود برای ماست مالی موضوع با جدیت گفت:بسه دیگه،بیاین بریم جلوتر،خودتونم ببینین!

تری اصلاح کرد.
-بشنویم!

لینی توجهی نکرد و پس از چند متر گفت:خودت گوش کنین.

-آسمون مشکیه...حال زامبیای کوچولو موچولوی گوگولی مگولیه منم عالیه!خون جمع می کنیم ما با هم...هی تو!با توام..همون که استخون و ریشه فقط! اسمت چی بود؟!اهان دمبل...یه هم قافیه واسه این مصرعه من پیدا کن!

فلور زمزمه کرد:واو!تا حالا که نمی کردم آماندا اینقد افتضاح قافیه و وزن پیدا کنه!

تری با چشم غره ای فلور را ساکت کرد و پرسید:الآن دقیقا صدای آماندا از کجا میاد؟!

لینی با دست هایش به در آهنی ای با تششع طلسم های محافظ اشاره کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
ارسال شده در: شنبه 15 تیر 1392 15:57
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی داد زد:
- بریم دوستان! برم ملت! بریم برای نجات ریون... بوی خون رو از همین جا حس می کنم.

فلور با ناراحتی سرش را تکان داد و در حالی که به دستانش خیره بود؛ نالید:
- این همه خون آشام دور و برمونن. تو چه جایی داریم زندگ می کنیم؟ :worry:

تری دستی به پشت فلور زد و گفت:
- آره. می دونم. خیلی خیلی بده. من همش مواظب بچه مم که یه وقت این لینی یا مندی نیاین بهش خون بدن یا بکشنش و این چیزا...

لینی به بچه ها اشاره کرد که پشت سر او بیایند و تهدید کرد که اگر نیایند می خوردشان. فلور و تری پا پیش گذاشتند و قبل از این که خون به راه بیوفتد؛ از پشت بچه ها را هل دادند. چند لحظه بعد، لینی یک دفعه وایستاد و تمامی ریونی ها از پشت با او برخورد کردند. لینی دستش را روی بینی اش گذاشت و گفت:
- هیســـــــ... ساکتــــــــ...

هلنا دستش را جلوی دهانش گذاشت تا جلوی عطسه اش را بگیرد؛ ولی با این که صدا نصف شد؛ لینی با خشم بر گشت و به او نگاه کرد. دور چشم های لینی قرمز شده بود و این هلنا را به شدت ترساند. تری دست به سینه رو به لینی گفت:
- کرم داری مگه؟ حالا چا وایستادی؟

لینی چیزی نگفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
ارسال شده در: جمعه 14 تیر 1392 13:15
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت ریونی که هیچ ایده ای به ذهنشون نمیرسه هرکدوم یه ور ولو میشن و شروع به فکر کردن میکنن. بالای سر تمام ریونیا یه حباب تشکیل شده که افکارشونو در بر داره. ناگهان دافنه هوشمندانه میپرسه:

- اون چیه؟

تری آهی میکشه و میگه: لیوانه!

چو با هیجان از جاش میپره و فریاد میزنه: چــــی؟ لیوان من؟

تری چورو سرجاش میشونه و میگه: بشین سرجات بینیم. لیوان خونیه پس مال آمانداس.

چو به بقیه ی لیوانا اشاره میکنه و دوباره میگه: یعنی بقیه شونم مال من نی؟

ولی با چشم غره ی تری ساکت میشه و دیگه چیزی نمیگه.

دافنه بشکنی میزنه و میگه: زدی تو هدف!

- دوست عزیز ما دنبال خود آماندا میگردیم نه لیواناش که!

- دوست عزیز یکم فکرتو به کار بنداز تا بفهمی منظورم چی بود. آماندا خروارها لیوان(!) خون خورده، پس حتما خون داره از لبش میچکه!

تری خودشو جمع میکنه و میگه: اییی چه حال به هم زن. ولی هیچ وقت اینطوری نشده بود!

دافنه رو به تری میگه: حال به هم زنیشو ول کن و به تعداد لیوانا نگاه کن. امشب آماندا به خاطر اختراعش خیلی جوگیر شده و زیادی خورده. لکه های خون میتونه مارو به آماندا برسونه! :zogh:

چشمای لینی شروع به حرکت رو زمین میکنه و میپرسه: پیدا کردن لکه خون؟ خیلی سخته بابا! اصلا تو لکه ی خونی میبینی؟ ... عه اونجااااا!

و همه به لکه ی خونی که دم در تالار ریخته خیره میشن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
ارسال شده در: چهارشنبه 12 تیر 1392 00:37
نمایش جزئیات
آفلاین
نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه امااااااااااااااااااااااانــــــــــــــــــــــــــــــدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!

بچه ها فلور رو قبل از این که به زمین بخوره گرفتن با تعجب بهش نگاه کردن که هنوز با چشمان بسته فریاد میزد

- اماندا اون منو رو بده این کار رو نکن...!

تری شونه های فلور رو گرفت و محکم اونو تکون داد:

- فلور اماندا که این جا نیست چی میگی به خودت بیا

فلور چشماش رو باز کرد و با تعجب به اطراف نگاه کرد حق حق کنان گفت:

ولی....ولی همین حالا اینجا بود..

-ما دقیقا با هم اومدیم داخل هیچ کس اینجا نبود. لینی این رو گفت زربه ای با انگشت به یکی از لوله های ازمایش زد. و ادامه داد : شاید اینده رو دیدی:)

چو با اشتیاق گفت:

اره...فلور لیوان من ایونجا نبود؟؟؟

- ای مرده شور اون لیوانت رو ببرن !!!

-ولی لیوان من ادم که نیست باید بگی ای زباله دونی اون لیوانت رو ببرن.....نه اصلا چرا باید این حرف رو بزنی فقط منوی تو منوئه،لیوان من لیوان نیست!؟

-برو بابا

چند لحظه بعد:

فلور( با ناله ): من منوم رو میخوام ..... باید اماندا رو پیدا کنیم....

هلنا به خودش لرزید و گفت :

اگه زامبیا برده باشنش چی؟ شاید اونا منو،اماندا و لیوان رو دزدیدن...یادت هست وقتی همه جا تاریک شد گفتی دست لودو خورد بهت؟

- میگم من نبودم چرا میخواین رابطه ی منو تری رو خراب کنین؟؟؟

-کی گفت تو بودی شاید زامبیا بودن

چو مشکوکانه به تام نگاه کرد و گفت : شایدم تام بوده...

تام قیافه ی گربه شرکی گرفت و گفت:

بابا اخه من و به مدیر چی کار من فقط زورم به قشر ضعیف میرسه!!!

فلور: به هر حال ما باید اماندا رو پیدا کنیم چون یا اون منو رو دزدیده یا زامبیا اونو دزدیدن...

ملت: ولی چطور بفهمیم که کجاست؟؟؟

همه ی اینها در قسمت بعد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فراست بیش از هرچیزی، بزرگترین گنج انسان است که وقتی بر سر نهاده شود، هوش و خرد می آورد ...

Only Raven


هیچ چیز غیر ممکن نیست


جادوگران ، ریون ، ارباب=♥♥♥

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
ارسال شده در: یکشنبه 9 تیر 1392 11:38
نمایش جزئیات
آفلاین
فلور با جیغ بنفشی گفت:چو منوی مدیریت من نیست،بعد تو نگران یه لیوانی؟!

چو با معصومیت گفت:فلور آخه خیلی عجیب نیست تو چیزیو گم کنی!
یادته اون دفعه که اون وسیله مشنگی یه میلیون و سیصد گالیونیتو(همون که آهنگم می خوند) گم کردی...آخرش هم یادت افتاد که زیر بالشته!یا اون دفعه که با ویکتوریا رفته بودین پارک از بس داشتی عشوه میومدی ویکتوریارو گم کردی،بعدش تو بغل لرد پیداش شد؟!

لینی تایید کرد و گفت:اون دفعه هم که نجینی رو آرایشگاه برده بودی...بدون نجینی برگشتی خونه ریدل!

تری که میدید حرف های چو فقط فلور را بیشتر مضطرب می کند،کنار او نشست و گفت:عزیزم حتما اینم زیر بالشته خو!

فلور که به روش کارتون های ژاپنی از چشمهایش اشک فواره می زد گفت:من منو مو می خوام!منوی من با زنجیر به جیبم وصل شده بود!منوی من کو؟!تا همین دو دقیقه پیش تو جیبم بود!آمبر بگه بفهمه جنازمو تحویل شما میده...!

هلنا با گیجی به ریونی ها نگاه کرد و پرسید:یعنی اینقد سخته که حدس بزنین آماندا منوشو برداشته؟!

دافنه با آهی گفت:اولندش که ما باید سوژرو یکم کش بدیم.دوما اگه این دو تا با هم دعواشون بشه ما تا سه سال دیگه باید جبران خسارت هایی که طلسماشون به در و دیوار وارد می کنرو بدیم!

فلور که فواره های اشکش به بغض تبدیل شده بود با لحن تهدید آمیزی گفت:من میدونم با اون چی کار کنم...!

سپس به طرف آزمایشگاه دوید...!

آزمایشگاه سری!

فلور با تعجب به نور قرمزی که آزمایشگاه را روشن می کرد نگاه کرد!بخار بد بویی در هوا موج می زد و در مرکز آزمایشگاه کمد بلندی با کلی دکمه و یک جایگاه که به طور مشکوکی هم اندازه ی منوی مدیریت بود وجود داشت.

آماندا که هنوز فلور را ندیده بود منو را از جیبش در آورد،در جایگاه گذاشت و با لبخند شیطانی ای گفت: یوهاهاهاها!موفق شدم!

فلور به او خیره شد و زمزمه کرد:مندی چه طور تونستی؟!

پیش از آن که آماندا فرصت کند جواب فلور را بدهد،به طور ناگهانی کمد با صدای عجیب ناله واری شروع به لرزیدن کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
ارسال شده در: شنبه 8 تیر 1392 23:29
نمایش جزئیات
آفلاین
یوهاهاهاهاهاهاهاهاها

شــــــــــــــــــــــــــــــــق! قورمب قرومب!

در باز شد همزمان صدای رد برق پیچید و پیکر سیاهی که سورتش با شال پوشیده شده بود معلوم شد

ریونی ها : جــــــــــیــــــــــق!

پیکره نزدیک و نزدیک تر میشد ... دختر ها پشت سر پسرها بهم چسبیده بودن و پسرها هم که از مجسمه خشکتر بودن.
پیکره نزدیک و نزدیکتر میشد تا بالاخره تام که یادش اومد دختر ها دنبال شوی هستن! قهرمان بازیش گل کرد :
-
خودم میکشمت ای زامبی پلید! به نام مرلین!...

ولی قبل از این که بتونه کاری بکنه شنل پوش با یه ورد پخش زمینش کرد

تام:اییییییییییییی مامان!

یکی از بروبچ: اماندااااااااااااااا مرلین بکشدت!!!

شنل پوش یک قدم دیگه برداشت و زمانی که ریونی ها داشتن به مقام والای غش! نائل میشدن شنل پوش شال رو از روی صورتش برداشت...

لینی!؟

لینی که قیافش به حالت :دی بود ساک هاش رو روی زمین گذاشت و گفت: هه قیافه ها رو باید خودتون رو میدیدید چتونه بابا...خوش امد نمیگید؟

برو بچ:

چند دقیقه بعد:

خوب حالا چتون بود یه ادم اومد تو انقدر ترس داشت؟

اماندا با افتخار گفت: اخه من یه دستگاه اختراع کردم. :zogh:

-دستگاه؟ چه دستگاهی؟

دافنه با لرز گفت: ددستگاهی که ممرده ها رو زنده میکنه.......جـــــــــــیـــــــــــــــــغ......چراغا چرا خاموش شد؟......

-واییی این دست یخ چی بود؟ لودو اگه تو باشی با همین منو نابودت میکنم

-تری این داره الکی میگه به خدا من اینورم!!!

-نترسین من الان همه چیز رو حل میکنم...

-برو بابا یه دختر زد شپلخت کرد اونوقت اگه یه زامبی بیاد جلوت که درجا میخوردت! این منو چرا روشن نمیشه؟.....اَه..........اِ چراغا ذرست شد...........وایییییییییییییییییییییییییی منو!

فلور تخته ای که در دستش بود زمین انداخت تمام جیباش رو گشت

نیست،نیست،نیست!

بچه ها اماندا کو لیوانِ که مامانم از اسیا فرستاده بود دستش بود میخواست چایی بیاره!

فلور:

چو: لیوانم :worry:

بچه ها:



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فراست بیش از هرچیزی، بزرگترین گنج انسان است که وقتی بر سر نهاده شود، هوش و خرد می آورد ...

Only Raven


هیچ چیز غیر ممکن نیست


جادوگران ، ریون ، ارباب=♥♥♥

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
ارسال شده در: یکشنبه 11 فروردین 1392 01:29
نمایش جزئیات
آفلاین
شوژه ژدید....هییی


- ا ا آقای مجری، فامیل دور راست میگه!

ریونیا با تخمه و پفک فراوان، جلوی تی وی لمیده بودند و با اشتیاق کلاه قرمزی می دیدند. دافنه همانطور که به سرعت از حرف های مفید آقای مجری یادداشت برمی داشت گفت:

- بچه ها من سردمه!
- الان که بهاره دافنه...خب برو لباس گرم بپوش.
- ن...از اون نظر!

پسر ها با عصبانیت برگشتند و گفتند:

- الان ن! داریم کلاه قرمزی می بینیم مثلا.

دافنه آب دهانش را قورت داد:

- از اون نظر ن...

ناگهان تمام چراغ ها خاموش شد و رعد و برق سهمگینی برج ریونکلا را لرزاند. تمام ریونی ها درسکوت می لرزیدند

- یوهاهاهاها!

بلافاصله پیکره ای جلوی ریونی های ساکت پدیدار شد که به طرز خفنی وحشتناک میخندید. پس از چند ثانیه که روشنایی تالار به حالت اول برگشت،همه صاحب آن خنده ها را شناختند.

-آماندا!! چته؟؟؟ :|

آماندا دست از خندیدن برداشت و با هیجان گفت:

- بلاخره اختراعمو تمومیدم!

با شنیدن کلمه اختراع،زنگ ریونیها چون گچ سفید شد.

- نه تو رو خدا!! دستگاه پولسازی که اختراع کردی به قدر کافی مارو تو دردسر انداخت... به قدری وضعمون خرابه که حتی نمی دونیم الان اعدام شدیم یا تو آزکانیم!
- این دفعه چی اختراع کردی؟

آماندا که چراغ قوه ای با نور قرمز رنگ را به صورتش میتاباند گفت:

- چیزی که...میتونه مرده ها رو زنده کنه... یوهاها- ببخشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
ارسال شده در: جمعه 8 دی 1391 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

آماندا دستگاهی اختراع کرده که خوار خوار گالیون تقلبی میفرسته بیرون!اما اشتباهی رخ میده و دستگاه قاطی میکنه.ریونکلاوی ها دنبال یه راهین تا از شر دستگاه خلاص بشن. در ضمن کسی نباید سر از کارشون در بیاره.در این صورت اونا بزرگترین جرم ممکن(درست کردن گالیون های تقلبی)رو مرتکب شدن.
اونا به گرینگوتز میرن-برای باز کردن حساب و ریختن دستگاه و گالیون ها توی آن- و میخوان که فلور،به عنوان یه دختر فرانسوی که وزیر اونو دعوت کرده،یه حساب باز کنه.اونا وزیر-لودو بگمن- رو میبیننکه داخل بانکه.

...

لودو بگمن سرش را بلند کرد و از جن عذر خواست.سپس به طرف فلور آمد و با لبخندی گفت:اوه!فلور دلاکور!مدیر سازمان بین المللی حمایت از ساحره ها! چقدر از دیدنتون خوشحالم!اینجا کاری داشتین؟

فلور با بی تمایلی با لودو دست داد و گفت:اومدم یه حساب باز کنم.
لودو زمزمه کردکاما شما حساب داشتین.یعنی..یادمه که اون موع که میخواستم حقوقتون رو بدم،اونا رو به حساب شما واریز میکردم.
فلور با دستپاچگی گفت:اون حساب..حساب پدرم بود.

بلاخره جنی که لودو با اون داشت صحبت میکرد؛بهخ ان مکان آمد و آنقدر لباس لودو را کشید که او رفت.
-خداحافط خانم دلاکور.

فلور از بگمن،وزیر سحر و جادو خداحافظی کرد و به بقیه اشاره کرد که دنبالش راه بیوفتن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
ارسال شده در: دوشنبه 27 آذر 1391 13:50
نمایش جزئیات
آفلاین
با درود

- البته مطئنی کار میکنه، یکدعه پی نبرند که تو قلابی هستی؟

دافنه با تردید این را پرسید.
و فلور هم گفت :

- نه چرا بفهمن ما کینگز رو داریم واس چی؟
بعدشم اگر کینگز هم نتوسنت کاری کنه، فکر نمی کنی یک دختر فرانسوی زیبا بتونه یک حساب باز کنه؟

کینگزلی برای جواب دادن به قسمت اول حرف فلور گفت :
- چه کاری جز...
و ناگهان منظور فلور را فهمید.

- فکر کنم فهمیدی.سوالی هست دوستان.
پس پیش به سوی گغینگوتز.

***

- دافنه جون من قول بده، اگر سلامت برگشتیم یک رژیم سرسخت بگیری!!

- اآآآآ.... قرار نشد به من گیر بدیا بشین سرجات، حرفم نزن خانم فراسنوی.

کینگزلی و تری که از دعوا های این دو خبر داشتند همزمان گفتند :
- جون من ادامه ندید.

و کینگزلی ادامه میده :
- خب ماشین مخصوص کارکنان ارشد وزارتخانه الان زیر پامونه و داره به سمت دیاگون پرواز میکنه، مشکل اول حل شد، موضوع دوم درباره شخصیتته؛ اسم، فامایلت، چی باشند؟
در ضمن با چوبدستی چیکار کنیم؟

دافنه ناگهان وسط حرف کینگزلی پرید و گفت:
- چوبدستی با من بقیشو ادامه بده.

و جوبدستی فلور را از دستش قاپید!
و گوشه دیگر ماشین کز کرد و صدای زمزمه ورد هایش بالا رفت.

فلور با تمسخر گفت :
- تروخدا همگروهی ما رو ببین یک مشت تقلب کار.

کینگزلی برای پایان دادن ماجرا گفت :
- خب بحث چوبدستی به پایان رسید حالا برای اسم چیکار...

راننده ماشین که از دوستان کینگزلی در وزارتخانه بود گفت :
- رسیدیم.

و بنگ

روی ترمز کوبید و ما جلوی در گرینگوتز مانند یک اشراف زاده ظاهر شدیم.

راننده در را برای دافنه که جلو نشسته بود باز کرد و سراغ در عقب رفت.

یکی به ترتیب کینگزلی، فلور و تری پیاده شدند.

فلور با گام های خیلی مصمم و برازنده یک شاهزاده به سمت در قدم بر داشت و در را باز کرد.
و ناگهان مانند بتی خشکش زد!!!

تری و دافنه که از موضوع متعجب شده بودند با سرعت وارد شدند و از دیدن تصاویر روبرویشان خشکشان زد.
وقتی کنیگزلی وارد سالن شد؛ مبهوت بود، او نمیدانست از زیبایی گرینگوتز متحیر باشد یا از وزیر جادوگری که در حال گفتگو با یکی از جن ها بود.


----------------------------------
ادامه بدید به اینصورت که یک بههونه بیارنو
لودو هم به فلور علاقه مند بشه هو
اونا هم با پنه توی بازار ملاقات کننو
و کلا از این دست ماجرا های هیجانی.

" در ضمن سوژه رو شهید نکنید "

با سپاس
کینگزلی شکلبوت
در پناه او

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ورودم به گريفيندور فقط يك دليل داره ؛
پـــــيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروزي

only Gryff


ما شیفتگان خدمتیم، نه تنشگان قدرت


مدتی نیستم، امتحانات بدجوری وقتمو مشغول کرده.
از همه بچه ها عذر میخوام.

اما...
بر می گردم؛

پرشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور و
بهتـــــــــــــــــر از همیــــــــشـــــــه