یوهاهاهاهاهاهاهاهاها شــــــــــــــــــــــــــــــــق! قورمب قرومب! در باز شد همزمان صدای رد برق پیچید و پیکر سیاهی که سورتش با شال پوشیده شده بود معلوم شد
ریونی ها : جــــــــــیــــــــــق!
پیکره نزدیک و نزدیک تر میشد ... دختر ها پشت سر پسرها بهم چسبیده بودن و پسرها هم که از مجسمه خشکتر بودن.
پیکره نزدیک و نزدیکتر میشد تا بالاخره تام که یادش اومد دختر ها دنبال شوی هستن! قهرمان بازیش گل کرد :
-
خودم میکشمت ای زامبی پلید! به نام مرلین!...
ولی قبل از این که بتونه کاری بکنه شنل پوش با یه ورد پخش زمینش کرد
تام:اییییییییییییی مامان!
یکی از بروبچ: اماندااااااااااااااا مرلین بکشدت!!!
شنل پوش یک قدم دیگه برداشت و زمانی که ریونی ها داشتن به مقام والای غش! نائل میشدن شنل پوش شال رو از روی صورتش برداشت...
لینی!؟لینی که قیافش به حالت :دی بود ساک هاش رو روی زمین گذاشت و گفت: هه قیافه ها رو باید خودتون رو میدیدید چتونه بابا...خوش امد نمیگید؟
برو بچ:
چند دقیقه بعد:خوب حالا چتون بود یه ادم اومد تو انقدر ترس داشت؟
اماندا با افتخار گفت: اخه من یه دستگاه اختراع کردم. :zogh:
-دستگاه؟ چه دستگاهی؟
دافنه با لرز گفت: ددستگاهی که ممرده ها رو زنده میکنه.......
جـــــــــــیـــــــــــــــــغ......چراغا چرا خاموش شد؟......
-واییی این دست یخ چی بود؟ لودو اگه تو باشی با همین منو نابودت میکنم
-تری این داره الکی میگه به خدا من اینورم!!!
-نترسین من الان همه چیز رو حل میکنم...
-برو بابا یه دختر زد شپلخت کرد اونوقت اگه یه زامبی بیاد جلوت که درجا میخوردت! این منو چرا روشن نمیشه؟.....اَه..........اِ چراغا ذرست شد...........وایییییییییییییییییییییییییی منو!
فلور تخته ای که در دستش بود زمین انداخت تمام جیباش رو گشت
نیست،نیست،نیست!
بچه ها اماندا کو لیوانِ که مامانم از اسیا فرستاده بود دستش بود میخواست چایی بیاره!
فلور:
چو: لیوانم :worry:
بچه ها: