-اهم اهم... یک لحظه لطفا همه توجه کنید.
بعد از این حرف همه به او نگاه میکردند.
-موضوعی رو که میخواستم بهتون بگم...
سرو صدایی از سمت چپ دامبلدور به گوش رسید.همه برگشتند و نگاه کردند.
-اه وای، آخ!
دامبلدور به پایین نگاه کرد.
-اوه شمایید بفرمایید بشینید.
بعد از این حرف همه با تعجب به همدیگر نگاه میکردند!
میز اسلیترینی ها:
-وا! داشت با کی حرف میزد!
-دیوونه شده ها.
-دیوونه بود.

میز گریفندوری ها:
-
-داره با ارواحی که دیده نمیشن حرف میزنه!
-
داملدور ادامه داد:
-خب داشتم میگفتم... یه موضوع مهمی میخوام بهتون بگم... بله؟!کاری دارین؟!
دامبلدور پس از گفتن این حرف سرش را دوباره به همان قسمت چرخاند و با صندلی خالی حرف زد.
-بله میخواستم یه چیزی رو به همه بگم.
همه با حیرت داشتند نگاه میکردند! صندلی جلوی انها حرف زده بود.
-صندلی بودا! خودم با چشم خودم دیدم!
-منم دیدم.
-اهم... اهم میخواستم بهتون بگم که من دو روز دیگه میخوام آزمونی از همه بگیرم! از همه دانش آموزان. چه ترم اولی و چه ترم آخری.
-وا صندلی میخواد امتحان بگیره! این یعنی چی.
داملبدور به همه نگاه کرد. همه آنها چهره ی متعجبی به خود گرفته بودند، گویی ترسیده بودند!
-شما ها مشکلی دارید؟!
-بله پروفسور!چطور یه صندلی میخواد از ما آرمون بگیرد.
دامبلدور لبخندی زد و گفت:
-پروفسور فلیت ویک! فقط چون یه مقدار
فلیت ویک بر روی صندلی ایستاد و لبخندی زد. چهره همه شاد شد و از نگرانی در امدند! ولی بعد به یاد امتحان افتادند و...
دامبلدور ادامه داد:
-داشتم میگفتم! فقط خواستم بگم که خوب بخوابید.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

این فوق العادس 










به به!


داري با كي حرف ميزني؟!




!
.