جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  178 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  194 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 12 تیر 1392 17:36
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا سرد و اسمان شب پرستاره بود.
صدای ضعیف قدم هایی شنیده میشد.
مردی با قد و قامتی متوسط و یک ردای بلند مشکی که باشلقش را روی سرش گذاشته بود در حال راه رفتن به سمت خانه ای خاص بود.

اعضای ان خانه با قدم های ان مرد لحظه به لحظه به مرگ نزدیکتر میشدند.
ان مرد تقریبا به حیاط خانه رسید و نگاهی به خانه انداخت و لبخندی شوم بر لبانش ظاهر شد.

ان مرد به راحتی با یک طلسم در را شکست و وارد خانه شد.
جیمز پاتر که شوکه شده بود به سمت صدا برگشت و مردی را با یک ردای بلند مشکی رنگ دید.
جیمز چوبدستی اش را به سمت ان مرد گرفت و گفت:تو دیگه کی هستی؟

مرد سریع و با حرکتی خاص چوبدستی اش را تکان داد و فریاد کشید:اواداکداورا.
نوری سبز رنگ از نوک چوبدستی خارج شد و به سینه ی جیمز اثابت کرد.
بدن بی جان جیمز روی زمین افتاد.

ان مرد از کنار بدن جیمز رد شد و گفت:من لرد ولدمورت هستم.
ولدمورت وارد اتاق هری شد و لیلی را با چهره ای نگران و مضطرب در وسط اتاق دید که در حال حرکت بود.
لیلی خشکش زد و دست از حرکت برداشت.هری در گوشه ای از اتاق روی تخت کوچکش نشسته بود.

ولدمورت چوبدستی اش را به سمت هری برد و فریاد کشید:اواداکداورا.
لیلی سریع سپر بلای هری شد و روبروی طلسم قرار گرفت.طلسم به بدن لیلی خورد و لیلی جیغی کشید و روی زمین افتاد.

طلسم به سمت ولدمورت برگشت و به او برخورد کرد.
نوری شدید اتاق را فرا گرفت و ولدمورت ناپدید شد.
هری در حال گریه کردن بود.

روی پیشانی هری زخمی عجیب ایجاد شده یود شبیه به یک صاعقه بود.
این زخم قدرت های فراوانی به او میداد و این زخم نماد پسری که زنده ماند است.

______________

لازم نبود دو تا پست بزنین!
پست قبل هم تائید می شد.در هر حال این بهتره،فقط خیلی کپیه کتابه متاسفانه!
تائید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/4/12 17:53:25
هیچوقت با دم یک اژدهای خفته بازی نکنید!!!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 12 تیر 1392 16:38
نمایش جزئیات
آفلاین
هری روی جاروی اسباب بازی اش بازی میکرد. دم باریک و جیمز برای صحبت کردن بیرون رفتند و دقایقی بعد لرد سیاه وارد خونه شد.
-جیمز کجاست؟تو این جا چی کار میکنی؟
-فقط از سر راهم برو کنار.
-امکان ندارد بگذارم به هری دست بزنی.
بلاتریکس وارد خونه شد.
-کروشیو.
صدای جیغ لی لی بلند شد.
-قبل از مرگت باید یه کم زجر بکشی.
سپس لرد سیاه طلسم فرمان رو انجام داد و دستور داد:از سر راهم برو کنار.
لی لی مخالفت کرد.
نور سبزی از چوبدستی لرد سیاه بیرون آمد و لی لی هم به جیمز پیوست.سپس به سمت هری رفت و طلسم مرگ رو به سمت او شلیک میکند ولی طلسم به سمت خودش بازمیگردد و لرد سیاه با بدشانسی نتوانست آن پسر رو بکشد.



نقل قول شده توسط یکی از دوستان مرگخوارم.

____________
خیلی مبهم بود خواننده گیج میشه!
باتریکس اومد لرد هم باهاش بود؟!از کی پرسید؟!جیمزو کی کشت؟!
می تونستی از خلاقیت خودت خیلی بیشتر استاده کنی!حتم لازم نیست داستان کپیه کتاب باشه!

تائید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/4/12 17:58:42
آينده در دستان توست.كافيست به گذشته فكر نكني.
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 12 تیر 1392 12:43
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت وارد خانه شد.جیمز به لی لی گفت:‹هری رو بردار و برو.من ولدمورت رو کمی معطّل می کنم.›امّا طولی نکشید که ولدمورت او را کشت.ولدمورت با غرور خاصّی به اتاق خواب رفت.لی لی و هری آن جا بودند.
لی لی به ولدمورت گفت:‹مرا بکش امّا هری را نکش.›ولدمورت همراه با خنده ی دردناکش گفت:‹من هردوی شما رو می کشم.›آواداکداورا!لی لی هم کشته شد امّا هری به خاطر طلسمی که مادرش به نمایش گذاشته بود نمرد ولی ولدمورت ناپدید شد.
...

شترق!
دری که قبلاً توسط ورد ولدمورت باز شده بود کاملاً شکست.مردی قوی هیکل با موهای سیاه و پرپشت و نا مرتّب وارد خانه شد.او هاگرید بود؛شکاربان هاگوارتز.جیمز پاتر در هال مرده بود.هاگرید کمی گریه می کرد.او به اتاق خواب رفت و لی لی را دید که او هم مرده بود.در کنار لی لی،هری که اشک هایش خشک نشده بود به خواب عمیقی فرو رفته بود.هاگرید هری را برداشت و به سمت موتور سیکلت پرنده ی سیریوس رفت.

____________

خیلی تا الآن گفتم...الآن هم میگم!
لازم نیست کپیه کتاب باشه،از خلاقیت خودتون هم استفاده کنین لطفا!
پاراگراف بندی یا بند نویسیو رعایت نکرده بودین!علاوه بر اون بهتره به جای یه بار اینتر برای زیباتر شدن ظاهر پست دوبار از اینتر استفاده کنین!
جای کار داشت ولی،تائید شد!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط سهیل در 1392/4/12 17:00:01
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/4/12 18:07:31
only gryffindor
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 12 تیر 1392 10:40
نمایش جزئیات
آفلاین
- هی موش کوچولوها! خوب گیرتون انداختم!

آرگوس فلیچ در حالی که آب از لب و لوچه اش می چکید به شکار مطبوع شبانگاهی اش نگاه می کرد. هری، هرماینی و رون با وحشت به فلیچ خیره شدند.

در واقع هری پیش از آنگه فلیچ متوجه شود بطری حاوی خاطره ای را که بخاطرش به سرداب آمده بودند را داخل جیب ردایش سراند و الان هر چه که پیش می آمد مهم نبود.

- ایندفعه دیگه راه فراری ندارین! دامبلدور به وسایل این اتاق خیلی حساسه! من هنوزم هر روز قل و زنجیرها رو برق میندازم!

راه طولانی سرداب تا دفتر دامبلدور گویا پایانی نداشت. در نهایت روبروی در بزرگ قرار گرفتند و قبل از اینکه فلیچ بتواند اسم رمز را بگوید، دامبلدور در آستانه در ظاهر شد.

فلیچ با هیجان شروع به تعریف ماجرا کرد: «من این شیاطین کوچیک رو توی سرداب و داخل اتاق اشیاء خصوصی شما پیدا کردم. فکر کنم که وقتش باشه که ....»

دامبلدور در حالی که با حرکت دست صحبت فلیچ را قطع می کرد گفت: «مچکرم آرگوس! از اینجا به بعد دیگه با منه!»

- ولی قربان...

- آرگوس الان خیلی دیروقته و تو هم خسته ای! مطمئن باش به مجازاتشون می رسن!

و با لبخندی منتظر شد تا فلیچ که زیر لب غر می زد آنجا را ترک کند. دقایقی بعد هر سه در دفتر دامبلدور نشسته بودند و منتظر عکس العمل دامبلدور و مجازات مدیر به اطراف نگاه می کردند.

دامبلدور با نگاه خیره اش که از آن احساس فعلی اش خوانده نمی شد به هری نگاه کرد: «مطمئنی که می خوای به اون خاطره نگاه کنی؟»

- ولی شما از کجا فهمیدین که خاطره رو برداش....متاسفم پروفسور.....

دامبلدور در حالی که برای اولین بار برای آن شب لبخند به لبش می آمد گفت: «مطمئناً هر وقت کسی به وسایل من دست بزنه می فهمم! به ریش مرلین قسم باید بدونم که از کجا فهمیدی که اون اصلاً وجود داره!»

هری در حالی که دستپاچه شده بود گفت: «یه بار که هاگرید زیاده روی کرده بود بهمون درباره این خاطره گفت... پروفسور من باید می دیدم که چطور اتفاق افتاد!... اصلاً چجوری این خاطره به دست شما رسیده؟»

- خب باید بگم اینو چند وقت پیش خود ولدمورت برام فرستاد!

هرماینی در حالی که شنیدن اسم ولدمورت نفسش را در سینه حبس می کرد پرسید: «ولی چرا اسمشو نبر باید خاطره مربوط به کشته شدن مادر هری رو برای شما بفرسته؟»

- لرد سیاه از هر راهی برای پیروزی خودش استفاده می کنه خانم گرنجر. اون این خاطره رو با یه پیغام برام فرستاد. اون از میزان علاقه ای که من به جیمز و لیلی داشتم با خبر بود و با فرستادن این خاطره می خواست که درد از دست دادن اونا رو دوباره حس کنم. البته من مقصرم که اجازه دادم تا هاگرید از این موضوع باخبر بشه.

هری در حالی که بطری حاوی خاطره را در دستانش می چرخاند به صورت دامبلدور نگاه کرد و با بغض گفت: «من حق دارم اینو ببینم پروفسور!»

- این می تونه برای همیشه روت تاثیر بذاره. اما اگه واقعاً فکر می کنی که باید ببینیش، من مانعت نمی شم!

و با دست به قدح اندیشه اشاره کرد.

- من و خانم گرنجر و آقای ویزلی تنهات می ذاریم.

و بعد از اینکه شانه ی هری را با دست فشرد از اتاق خارج شدند تا هری را با خاطره مرگ مادرش تنها بگذارند.

________________

خیلی خوب بود!
تائید شد!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط m0h3n082003 در 1392/4/12 10:47:41
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/4/12 18:02:06
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 تیر 1392 21:32
نمایش جزئیات
آفلاین
چند سال بعد.

هری پیشه خانواده ی جدیدش به سختی بزرگ شد هر چند خانواده ی دورسلی ها پولدار بودند و به دادلی کوچولوشون اهمیت زیادی میدادند.
ولی با هری مثل یک حیوون رفتار میکردند.
----------------------------------------------------------
ورنون دورسلی فریاد زد:پس کالباس های من چی شد پسره ی خرفت؟
هری در حالتی که داشت کالباس ها را در ماهیتابه برعکس میکرد گفت:الان اماده میشه اقا.
ورنون لقمه ی دیگری در دهانش گذاشت و با دهان پر گفت:امروز برای من روزه مهمیه پتونیا امروز قراره با یه تاجر قرار داد ببندم باید سریع برسم سره کار.

پتونیا روی یک صندلی نشسته بود و گفت:امید وارم موفق بشی عزیزم.
ورنون شروع به حرف زدن کرد در حالی که یک تکه تخم مرغ(نیمرو)از سبیلش اویزان شده بود:ممنون پتونیای عزیز.
ورنون فریاد کشید:پس تو داری چی کار میکنی حیوون خونگی؟
هری دستش را مشت کرد و گفت:همین الان براتون میارم.
صدای ترق ترق روغن که در کالباس میغلید قطع شد.هری کالباس ها را در بشقاب ریخت و سره میز اورد و گفت:
بفرمائید اقا.
ورنون که اشتهای زیادی در خوردن صبحانه داشت نیمرویش را تمام،و چنگالش را در کالباس ها فرو کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچوقت با دم یک اژدهای خفته بازی نکنید!!!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 تیر 1392 20:57
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز لیلی ازهوای بیرون لذت می برد . اما ولدمورت آمد او انقدر خنده ی شیطانی کرد که سکسکه اش گرفت. بعد اون ورد را خواند و به سمت لیلی پرتاب کرد. تا این خبر به جیمز رسید او فوری پیش لیلی رفت. اما وقتی رسید کار از کار گذشته بود. جیمز تا می خواست چوب را از جیب خود بردارد ولدمورت ورد خود را خواند. جیمز هم مرد. ولدمورت به دنبال هری پاتر رفت. او تا به هری پاتر رسید چوب خود را از جیب برداشت اما تا طلسم مرگ را خواند طلسم به طرف خودش برگشت و کسی نمی داند ولدومورت کجا غیبش زد.
همه فکر می کردند مرده است. هری پاتر گریه کنان که تازه این کلمه را یاد گرفته بود تکرار کرد: مامان! بابا!
و اسنیپ که این وضعیت را می دید به دامبلدور گفت: دامبلدور هری پاتر می تونه به مدرسه ی هاگوارتز بیاد؟ :worry:
دامبلدور گفت: نه نمیشه چون اون مادر و پدر خود را از دست داده است و نمی تواند شهریه ی مدرسه ی هاگوارتز را بدهد.
اسنیپ نا امید به مدرسه ی هاگوارتز رفت. هاگرید که آمده بود هری را با خود به خانه ی خاله اش ببرد او را برد. هاگرید به هری گفت: نگران نباش کوچولو. من تو رو پیش خانواده ی جدیدت می برم.
احساس هری ناراحت کننده بود. او دلش برای مادر و پدرش تنگ می شد.

__________

می تونستین بیشتر رولو ادامه بدین!سوژتون جالب بود،متفاوت بود!
روی پارگراف بندی یا همون بند نویسیتون بیشتر کار کنین!بهتره سعی کنین به جای یه بار اینتر زدن دو بار اینترو بزنین!

تائید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/4/12 16:13:08
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 10 تیر 1392 01:55
نمایش جزئیات
آفلاین
شب کریسمس بود پدر ومادر هری وهری در حال کار های خود بودن لیلی پاتر مادر هری پاتر در حال حاضر کردن شام کریسمس بود پدر هری داشت بامادر هری حرف می زد . جمیز پاتر = لیلی کمکم وقتش است به فکر پسرمان باشیم ما باید فکر کنیم میخواهیم پسرمان جادوگر باشد یا موگل وبه کدام مدرسه در اینده بفرستیم ؟ لیلی بامهربانی گفت = جمیز اعلان وقت این حرف هانیست هری هنوز کوچک است .
ناگهان صدای گوش خراشی از در امد همه ی چراغ ها خاموش شد . جمیز به لیلی گفت = لیلی توبا هری اتاق بروید من میرم ببینم چی شده مواظب هری باش.
لیلی به اتاق رفت ومنتظر جمیز ماند .
اون ولدمورت بود که در ان شب وارد خانه ان ها شده بود . ولد مورت گفت = پاتر پسرت رابه من بده و برو . جمیز گفت = اگر اون را می خوای باید از رو جسد من رد شوی . ولدمورت گفت = خودت خواستی قبوله . جمیز با ولدمورت با شجاعت جنگید وسرانجام مرد .
لیلی به پسرش گفت = پسرم تو کسی هستی که پلیدی هارا از بین می بری پسرم شجاع باش وقوی بمون مادرت همیشه دوستت داره.
ولدومورت به سمت اتاق رفت الاهومورا در باز ش واو وارد اتاق شد. ولدمورت به لیلی گفت =پسرت روبه من بده وبرو لیلی گفت =
من هیچ وقت پسرم رابه تو نمی دهم . ولدمورت گفت = باشه تو رانیز مثل شوهرت میکشم .
لیلی نیز کشته شد اماقبل از مرگ طلسمی را اجرا کرد به نام طلسم عشق طلسمی باستانی که به وسیله ان کسی جان خودش را فدای کسی دیگر میکند و نمگزارد طلسم اواداکداورا به ان فرد بخورد و فرد طلسم کننده بمیرد . لیلی مرد اما نگذاشت پسرش بمرد . وتصویری از یک مادر واقعی رانشان داد .چند دقیقه بعد فردی ازدر اتاق وارد شد مردی باشنل سیاه وبلند او سوروس اسنیپ بود که وقتی جسد لیلی را دید اشک از چشمانش سرازیر شد او بلند داد زد =لیییییییییییییلی . :vay:
سپس به کودک او نگاه کرد کودکی معصوم باچشمانی مانند مادرش که داشت گریه میکرد.سوروس تصمیم گرفت که تاتوان دارد از اون محافظت کند واو را به مدرسه ی جادوگری هارگواتز که مدیر ان البوس دامبلدور بود ببرد.پایان

___________

به جای مساوی (=) از علامت نقل قول (:) استفاده کنین!
وسط جمله هم بهتره شکلک نزنین مگر این که برای نشان دادن حالت شخصیت خیلی ضروری باشه!بعضی از شکلکاتون نا به جا استفاده شده بود!
به جای یه بار اینتر برای این که ظاهر پستتون قشنگ تر باشه بهتره دو بار از اینتر استفاده کنین!
لحن شخصیتاتون بهتره محاوره ای باشه نه این که در طول پست تغییر کنه!
در هر حال توی ایفا روی نوشتنتون تمرین کنین!
تائید شد!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/4/10 16:27:14
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

نشان سازمان حمایت از ساحره ها =
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 9 تیر 1392 12:34
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر جدید

متقاضیان ورود به ایفای نقش برای شرکت در اینجا باید پستی ارسال کنند که حاوی نمایشنامه ای در مورد تصویر زیر باشد :
تصویر تغییر اندازه داده شده


نکات تصویر:

این تصویر مربوط به کشته شدن مادر هری هنگامی که خودش را سپر او می کرد است.با این عمل مادر هری،طلسمی که لردولدمورت به سمت هری می فرستد به سمت خودش باز می گردد!
٭ ولی شما آزاد و البته ملزم هستید که محتوای این تصویر را بر اساس خلاقیت خود در ژانرهای طنز، جدی، وحشت و ...، تغییر دهید.

نکات نمایشنامه نویسی:

٭ نمایشنامه در شکل اصلی یک داستان یا حکایتی نیست که از زبان شما به عنوان نویسنده یا گوینده نقل شود، بلکه همانند فیلمنامه یک فیلم سینمایی است که علاوه بر توصیف هایی از محیط، اشیا، شخصیت ها و سوژه و داستان برقرار شده، مکالمه های میان شخصیت ها را در نیز در بر می گیرد.
٭ بهترین نمایشنامه ها الزاما طولانی و بلند نیستند. حد تعادل را رعایت کنید.
٭ رعایت نکات فنی اعم از املای صحیح کلمات، پارگراف بندی مناسب، مشخص کردن و جداسازی دیالوگ ها(مکالمه و حرف شخصیت) از توصیف ها و فضاسازی محیط، به نمایشنامه شما شکل و ساختمان خوبی می دهد.
٭ بیشتر به تصویر دقت کنید و تا جایی که امکان آن وجود دارد، با خلاقیت و تنوع خود شکل های مختلفی از سوژه و داستان را برای تصویر بالا استخراج کرده و آنها را در قالب نمایشنامه خود به کار بگیرید.
٭ در انحصار سبک یا ژانر نوشته نباشید و اول به این نگاه کنید که در درجه اول علاقه شما به چه سبکی است (طنز - جدی - ترسناک - رمانتیک و ...) سپس به تصویر نگاه کنید که بیشتر در چه سبکی می توان برای آن نمایشنامه جذاب تری نوشت یا بر اساس سبک مورد علاقه شما، چگونه می توان به آن جهت داد.
٭ در صورت استفاده از سبک طنز، بر اساس عرف در ایفای نقش سایت جادوگران، می توانید از کد شکلک ها که در اینجا آمده است داخل نمایشنامه در موقعیت پایان دیالوگ یا جمله شخصیت های نمایشنامه خود جهت بیان حالت های رفتاری و روحی و شیوه بیان جملات شخصیت ها، استفاده نمایید.


امیدواریم شما متقضیان عزیز به زودی از اینجا که دروازه ورود به ایفای نقش به حساب می آید، عبور کرده و پس از انتخاب شخصیت، پا به دنیای جادویی ایفای نقش بگذارید.


موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
هور کراکس
ارسال شده در: یکشنبه 9 تیر 1392 02:01
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا تاریک وسرد بود ناگهان در ان خانه ی خراب نوری بسیار زیبا ظاهر شد او دامبلدو بود با شنلی سیاه و کلاهی نک تیز ..خانه بسیار تاریک وشلوغ بود واشیایی مانند مبل های کج شده وبطری هایی روی میز دیده می شد ناگهان دامبلدو وردی را زیر لب گفت لوموس ونوری ضعیف خانه را روشن کرد داملدو باخود گفت فکر کنم این خانه نیاز به مرتب کردن دارد hoom3: وبا یک حرکت چوب دستی خانه را مرتب کرد حالا وقتش است که بگردم باکمی گشتن توانست انگشتری را پیداکند که نگینی سیاه داشت اه خدای من خودشه سنگ رستاخیز ایا ان را نگه دارم یا نابود کنم اما در هر صورت باید ولدمورت از بین بره پس ان را نابود کرد وهمین طور دستش نیز سوخت اما خوش حال بود که توانست قسمتی از روح ولدمورت و نابود کنه پایان

______________

توی یه نمایشنامه علاوه بر فضا سازی باید دیالوگ های بین شخصیت ها هم وجود داشته باشه!شما فقط فضا سازی کردین!از علائم نگارشی هم درست استفاده نکردین.آخر جمله هاتون نقطه نذاشتین!

تائید نشد!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/4/9 12:48:18
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

نشان سازمان حمایت از ساحره ها =
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 5 تیر 1392 01:07
نمایش جزئیات
آفلاین
در با صدای گوشخراشی باز شد ، آلبوس دامبلدور قدم به خانه گانتها گذاشت تا دنبال چیزی که سالها بود به دنبالش می گشت بگردد یکی از هوکراکس های لرد ولدمورت. دامبلدور همه جا را گشت بالای میز زیر صندلی ها و.... کم کم داشت ناامید می شد که چشمش به شئ درخشانی افتاد که در نور آفتاب برق می زد. آن شئ درخشان انگشتر مارلوو بود. دامبلدور لبخندی زد خم شد انگشتر را برداشت و ایستاد و در حالی که انگشتر را موشکافانه بررسی می کرد با خود گفت:هوووووووووووووم! بذار ببینم اوه بله خودشه انگشتر مارلوو! البته! یکی از هورکراکس های ولدومورت و اما این انگشتر یکی از اون سه برادر نیست؟ بله، البته خودشه همونی که میتونه مرده ها رو برگردونه. شاید بشه آریانا رو با این برگردوند؟ ولی نه ... اینجوری باعث میشه بیشتر احساس گناه میکنم... اگه برش گردنم چی دارم که بهش بگم؟ کی کشتش؟.. ولی من که جوابو میدونم.
دامبلدور لحظه ای به فکر فرو رفت انگار به گذشته ی تلخش می اندیشید. ولی ناگهان صدایی او را به خود آورد.

- چرا آلبوس؟ چرا فکر میکنی که کار تو بود؟

- گریندلوالد تو این جا چیکار میکنی؟

- تو منو اینجا آوردی با اون انگشتر. آلبوس یعنی تو هنوز حقیقتو نفهمیدی؟ آریانا خودکشی کرد!

- چی منظورت چیه؟ من خودم دیدم که یه طلسم بهش خورد.

- نه آلبوس اون یه مشنگ بود که بهش معجون داده بودیم. قبل از اون آریانا خودکشی کرده بود. اونم طلسم من بود که به اون مشنگ خورد.

- ولی چرا؟

- هیچ وقت دلیل خودکشیشو نفهمیدم.

در این هنگام انگشتر مارلوو از دست دامبلدور سر خورد و افتاد و همزمان روح گریندلوالد هم غیب شد.
وآلبوس دامبلدور تنها ماند با یک انگشتر تعدادی میز و صندلی شکسته و حقیقت تلخ خودکشی دختری به نام «آریانا».
.................................................................................................
امیداوارم مورد قبول شما واقع بشه تا جایی که میتونستم زیادش کردم.

______________

خوب بود،
تائید شد!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط Ailin-13 در 1392/4/5 10:41:45
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/4/5 12:22:46
تصویر تغییر اندازه داده شده