جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  178 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  195 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 23 تیر 1392 13:57
نمایش جزئیات
آفلاین
یه سوال
من همان فرد ویزلی هستم که الان تغییر شناسه دادم.
در حالی که دیرو یه پست برای کارگاه دادم و قبول هم شد باز هم باید با این شناسه(الفیاس)پست بدم یا نه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 23 تیر 1392 13:10
نمایش جزئیات
آفلاین
-نه خیر، من دیگه با اون زندگی نمیکم!
این صدای لیلی بود که داشت کلمات را با فریاد ادا می کرد. تا به حال اینقدر عصبانی نشده بود.

-واقعاً؟ راست میگی؟
-مگه من با تو شوخی دارم؟
اسنیپ از اینکه لیلی را تا این حد از دست جیمز عصبانی می دید از خوشحالی سر از پا نمی شناخت، اینطوری شده بود:

-ولی اگه الآن بیاد دنبالت چی کار میخوای بکنی؟

شترق...

-به به...می بینم که با سوروس خلوت کردید. خوش میگذره؟
-جِ...جیمز...باور کن...
-آواداکدورا!
اسنیپ:

و پیکر بی جان لیلی مقابل چشمان حیرت زده ی اسنیپ نقش بر زمین شد. باور نمیکرد...
-تو چیکار کردی احمق؟ اونو کشتی
-تو دیگه صحبت نکن بی فانوس! هر چی میکشیم از دست توئه. الآن تو هم میری پیشش...نگران نباش
و جیمز چوبدستی خود را بالا آورد تا اسنیپ را نیز به سمت دنیای مردگان رهسپار سازد.
اما پیش از آنکه جیمز بتواند کاری از پیش ببرد اسنیپ کار خود را کرد.

-آواداکداورا!
و پیکر جیمز نیز در کنار لیلی به زمین افتاد...

و این است عاقبت خیانت!

_____________

خیلی خوب بود!
از خلاقیتتون خوب استفاده کردین!

تائید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط aseman2 در 1392/4/23 13:15:19
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/4/24 12:30:18
...فقط و فقط جادوگران جاودانه می مانند...

از مشنگها بیزارم
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 22 تیر 1392 15:32
نمایش جزئیات
آفلاین
به سرعت راه میرفت . اشتیاق دیدن لرد سیاه را داشت.مدام به این فکر میکرد که چرا لرد سیاه او را اینقدر سریع احضار کرده است .
از در خانه مالفوی که فقط برای مرگ خوار ها باز میشد میگذرد تا به ساختمان میرسد .از پله ها سه تا یکی بالا میرفت تا این که بالاخره به تالار بزرگ عمارت رسید .در تالار تمام مرگ خوارهاحضور داشتند و همه به یک نقطه نگاه میکردند. به او!!
سوروس که از نگاه همه به خود تعجب کرده بود به سمت ولدمورت که آن طرف اتاق بود رفت و پس از تعظیمی کوتاه گفت:
- با من کاری داشتید سرورم؟
ولدمورت بدون هیچ مقدمه ای گفت:
- برای تو ماموریتی دارم . این ماموریت را فقط تو میتوانی انجام بدهی . یعنی من میخواهم که فقط تو انجام بدهی. تو باید یکی از اعضای محفل را بکشی.
- سرورم اسمش را بدهید تا من کار را تمام کنم.
ولدمورت در حالی که خنده ای بر لب داشت گفت:
- لیلی پاتر
سوروس که نمیتوانست خودش را کنترل کند فریاد زد:
- لیلی

همان شب

سوروس واقعا نمیدانست باید چکار کند . از طرفی باید به حرف دابلدور گوش میداد و اعتماد ولدمورت را به دست می آورد از طرفی عاشق لیلی بود.
پس از مدتی کلنجار رفتن با خودش بالاخره تصمیم گرفت که به شعار محفل احترام بگذارد و لیلی را بکشد.
او همینطور که زیر لب چیزی را زمزمه میکرد به طرف خانه لیلی رفت .
عشق هرگز نمیمیرد ... عشق هرگز نمیمیرد ...
بالاخره به خانه لیلی رسید و پس از باز کردن در با جیمز روبه رو شد . جیمز که خیلی تعجب کرده بود که چرا یک خائن وارد خانه اش شده چوبدستی را بیرون کشید و خواست که با سوروس مقابله کند.ولی سوروس که پیشبینی همچین حرکتی را میکرد سریع تر از جیمز چوبدستی اش را بیرون کشید و جیمز را بیهوش کرد.

در راه پله

سوروس هنوز نمیدانست که چگونه میتواند کار لیلی را تمام کند ولی همچنان از پله ها بالا میرفت تا این که به پشت در اتاق رسید . وقتی در را باز کرد با صحنه بسیا عجیبی رو به رو شد.او ولدمورت را دید که در اتاق ایستاده و از لیلی هیچ خبری نیست.سوروس که خیلی تعجب کرده بود در حالی که اشک میریخت گفت:
- سرورم شما اینجا چیکار میکنید؟
ولدمورت بدون این که هیچ احساسی در صدایش باشد گفت:
- مطمئن نبود تو کار لیلی را تمام کنی برای همین خودم به این جا آمدم تا کار او را تمام کنم.
سپس لبخندی زد و از جلوی تخت کنار رفت.وقتی سوروس نگاهش به تخت افتاد و بدن بی جان لیلی را دید دوان دوان به سمت تخت رفت و بدن بی جان لیلی را در آغوش گرفت و های های گریه کرد.
ولدمورت که از این صحنه بدش آمده بود قیافه ای به خود گرفت( ) و گفت:
- سوروس فکر نمیکرد این قدر احساساتی باشی.
سپس خود را غیب کرد و سوروس را که همچنان گریه میکرد به حال خود گذاشت(البته این کار از ولدمورت بعیده ولی چیز دیگری نمیتوانستم بنویسم)

_____________

توی یه رول خوب هر کاری می کنین کنین!اما منطق رو هم رعایت کنین!
در هر حال عالی بود،برخلاف بقیه کپی کتاب ننوشتین!
تائید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرد.ویزلی در 1392/4/22 18:26:56
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/4/22 20:22:10
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.



تصویر تغییر اندازه داده شده




تصویر تغییر اندازه داده شده











چوبدستی یاس کبود / بدبختی و فقر و رکود
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 20 تیر 1392 13:24
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا سرد بود... سوز می آمد. شال گردنش را کمی بالاتر کشید تا گردن و بناگوشش را از گزند سرما حفظ کند. تند تر قدم بر داشت. کنجکاو بود بداند جسد چه کسی ته بن بست افتاده که همه از او میخواهند تا آن جسد را ببیند؟ اصلا به او چه مربوط؟
در حالیکه غرق در افکار گنگ و مبهم خود بود نگاهش متوجه تیر چراغ برق ابتدای کوچه شد. ادرس همین جا را به او داده بودند. همین کوچه بود دیگر؟ آخر بقیه ی کوچه های این خیابان که تیر چراغ برق نداشتند. همه شان شبها در ظلمات بودند جز همین کوچه کذایی. پس ساکنین بقیه کوچه ها شبها چگونه خانه شان را پیدا میکردند؟ شاید همین تیر چراغ برق مبدا مختصاتشان بود. همین است. وقتی مبدا مختصاتی نباشد مردم سردرگم میشوند. همه چیز به هم میریزد. مثل چشم های لیلی که مبدا مختصات خودش بودند و بدون آنها...
فورا افکارش را پس زد و به سمت انتهای کوچه پا تند کرد. لحظه ای ایستاد... چه می دید؟ لیلی اش، آنجا آرام روی زمین خفته بود. نزدیک بود قلبش از کار بایستد...لیلی مرده بود. لیلی خیلی وقت پیش مرده بود. اشکهایش صورتش را پوشاند و کنار لیلی زانو زد. موهایش را نوازش کرد و از پشت پرده ی اشک، تک تک اجزای صورتش را برای بار آخر از نظر گذراند. هنوز همان لیلی روز اول آشنایی شان بود. اصلا اولین بار کی همدیگر را دیدند؟ کی عاشق هم شدند؟ یادش نمی آمد. ولی کاش میتوانست آن لحظه را برای همیشه از زندگیش حذف کند ولی... غیر ممکن بود.
از شدت شوک دیگر اشک هم نمیریخت، سر لیلی عزیزش را درآغوش گرفت و با خود فکر کرد حالا چه میشد؟ اصلا بدون لیلی مگر میشد؟ بین شدن هایی گیر افتاده بود که میدانست هیچکدام نمی شوند. ولی مگر با این حرفها چیزی هم عوض میشد؟
چانه اش را روی سر لیلی گذاشت و فریاد کشید.
هوا سرد بود...سوز می آمد.
مردم با عجله به هر سمت میرفتند؛
و سوروس گویی غمگین ترین مرد شهر بود...

__________

دیالوگای شما هم وجود خارجی نداره؟!
اما باحال بود،تائید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/4/21 15:52:04
نمایشنامه نوشتم مثلا!
ارسال شده در: پنجشنبه 20 تیر 1392 01:21
نمایش جزئیات
آفلاین
[نویسنده ابتدا به ساکن مایل است به تصویر اعتراض کند. تصویر مورد نظر برای نوشتن نمایشنامه واجد شرط «رعایت شئونات اسلامی» نمی باشد! ضمنا نویسنده مایل است تصور کند که اسنیپ جسد لیلی را ندیده و بالکل آخرین دیدارش با او به خیلی سال پیش باز می گردد. این تصویر خیالی ضمن اینکه اسنیپ را جز(به کسر جیم) می دهد بعد رمانتیک داستان را غلیظ تر نموده، بر میزان اشکی که ما بر فصل «داستان شاهزاده» در کتاب هفتم ریختیم ، می افزاید. ]
{توضیح صحنه ، کادر دوربین، تنظیم نور، بلاه بلاه بلاه:
.
.
.
الان که فکرشو می کنم، بهتره تخیلات شما رو آزاد بذارم }

و سیو ، لی لی را در آغوش گرفته بود. فلش بک اگر بزنید به چند سال قبل،کمی ابعاد شخصیت های حاضر در صحنه را متناسب با دو تا نوجوان minimize کنید، آن یکی را که مرده زنده فرض کنید و این یکی را که ابر بهار شده با لب خندان، یک جور تکرار تاریخ است. فرقش در این می تواند باشد که صحنه ی دوم، در طبقه دوم یک ساختمان نیمه مخروبه اتفاق نیفتاده که در جادویی ترین نقطه از جهان جادوگری رخ داده، و زیر پای آن دو تا آدمی که minimize کردید مرد جوان عینکی مو سیاهی با گردن کج روی زمین نیفتاده و نفس های آخرش را نکشیده که آن زمان، حضور این آدم ( البته با همان نسبت تشابهی که دو تای بالا را ...الخ) در حاشیه ای خیلی دور به سر می برده. بله! زندگی تمامش تکرار تاریخ است. این را هر آدمی حتی اگر به اندازه سیو بهره ی هوشی داشته باشد می فهمد.

بله..و سیو لی لی را در آغوش گرفته بود...پایین پایشان هم یک نفر با موهای پریشان سیاه مرده بود...خب، now what؟ منتظرید مرثیه ای بخوانیم و قرآن قرائت کنیم و برای سیو در زندگی آینده اش آرزوی موفقیت و برای خانواده ی متوفی آرزوی صبر جمیل داشته باشیم؟ نه خیر! که از این خبر ها نیست. فی الواقع نویسنده حوصله ندارد، و الا که توی بالیوود برای خودش کاری دست و پا می کرد و تازه نویسنده حس می کند یک صدایی باید به این نوشته اضافه کند. صدای یک بچه که یکی دو متری آن طرف تر روی زمین دارد گریه می کند و هیچ کس هم باکش نیست. یعنی آنقدر روی این دو تا آدم متمرکز شده اید که یادتان نمی اید طقل معصوم آن گوشه نشسته ... کادر دوربین بسته است و تصویر محدود والا آنقدر می شود برای این تصویر بلاه بلاه توضیح نوشت...

چه می گفتم؟ آها! سیو و لی لی... لی لی که مرده ولی سیو اگر حواسش را جمع کند در ورای صدای گریه ی بچه -که آن را هم نمی شنود- باید صدای غرشی شبیه موتور دیزلی خرابی که تویش روغن سرخ کردنی ریخته اند به گوشش برسد...که شما می دانید، من هم که هری پاتر هایم را اول هفته سپردم به دست کتابدار کتابخانه ی محل می دانم صدا از چه چیزی می تواند باشد، ولی سیو که توی این زمان به سر نمی برد، ذهنش توی سال های گذشته است ،الان اگر دستش را هم بگیرید و بگذارید روی منشاء صدا ،نمی فهمد... ولی بیاید یک لحظه سیو را رها کنید ، منشاء صدا را که نزدیک تر می شود دریابید...صاحب منشاء صدا را، راکب منشاء صدا را...و آن مردی که گردنش کج شده و مثل عروسک خیمه شب بازی به زمین سفت( نمیگویم گرم، گناه مردم را نشوییم) افتاده ...!

این دور و بر...از این دو نفر، سوژه بیشتر برای نوشتن هست...آی، دوربین چی! بچرخان دوربین را!


+ نوشته شامل مقادیری طنز پیچیده، جدیت ساده ، توصیفات هنری و توضیحات بی هنری هست!
+نمایشنامه شد الان؟

________________

خو گفتیم شما یاد بگیرین از همین اول بی ناموسی هم بنویسین،مگه بده؟
عزیز دلم،دیالوگات کو؟!
تا حالا نمایشنامه بدون دیالوگ ندیده بودم!
تائید شد!


نویسنده صحبت می کند:دی : موافقت خاصی با این امر ندارم حقیقتش.
ها،دیالوگ؟ دیالوگ....از کرامات ما نوشتن بازی با کلمات بدون کلمه، نمایشنامه بدون دیالوگ، نقاشی بدون استفاده از رنگ و غیره جاتی است که به مرور پی خواهید برد:دی
متشکر از رسیدگی ناظر :دی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط lawliet در 1392/4/20 19:52:18
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/4/20 20:41:38
ویرایش شده توسط lawliet در 1392/4/20 21:46:35
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 19 تیر 1392 13:08
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام ببخشید من رول کوتاهم رو برای تصویر قبلی نوشتم
چرا؟؟
چون سایت بسته بود. خوب اگه میشه قبول کنید چون یه مقدارد دست و بالم برای نوشتن بستس.
ممنون میشم.
====================================
نجوایی درونش میگفت:
بزن . شروع کن حالا وقتشه .
درونش از این کار رازی نبود . اما وسوسه ی عجیبی بود. اراده اش سست شده بود اما هیچ چیز در صورتش معلوم نبود. صورتش ،صورت یک ادم مصمم بود اما درونش قوقایی به پا بود هرچند هم هنوز کمی مهربانی و رحم دروجودش رسوب کرده بود اما قدرت وسوسه چه کارها که نمی کند.

-بزن. شروع کن!! حالا اوارکاواداورا بزن لعنتی بزن مگه تسلط بر زمین رو نمی خواستی مگه وعدشو بهت ندادم؟؟ پس چرا نمی زنی؟؟
این جمله برای او خیلی محرک بود. تام چشم هایش رابست و با صدایی ملایم اما محکم گفت:
اوارکاواداورا
اما صدای جیغی زنانه بلند شد و مانند شلاقی بر چشم های ولدمورت بود. ناگاه نجوا به خشم امد وفریاد زد:
عشق...(بکشید نمی دونم چطوریه) این چه نیروایه مرگ بر این عشق اگر نبود من تاحالا من ...
ودر جسم تام حلول کرد. اشعه ی سبزی به سمت هری فرستاد اما ان اتفاق بزرگ رخ داد.
وفقط یک دلیل داشت فقط یک دلیل...
ببخشید دیگه تازه کاریه!!!! البته زیاد وقتهم نزاشتم. افراد دیگه هم کم نوشته بودم.

___________
برای کشیدن عشق باید بعد از "ع" یا "ش" control J بگیرین!
نسبت به یه تازه وارد خیلی قشنگ بود!
بعد از علامت"نقل قول" یا بدون اینتر بنویسین یا اگه میرین خط بعد خط تیره بذارین!
تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/4/19 20:20:36
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/4/19 20:27:25
حتی مرگ هم نمی تواند جلوی مرا بگیرد.
لرد دیوید فراست
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 تیر 1392 23:15
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر جدید

متقاضیان ورود به ایفای نقش برای شرکت در اینجا باید پستی ارسال کنند که حاوی نمایشنامه ای در مورد تصویر زیر باشد :
تصویر تغییر اندازه داده شده


نکات تصویر:

*این تصویر مربوط به مرگ لیلی عشق ابدی سوروس اسنیپپ است.
٭ ولی شما آزاد و البته ملزم هستید که محتوای این تصویر را بر اساس خلاقیت خود در ژانرهای طنز، جدی، وحشت و ...، تغییر دهید.

نکات نمایشنامه نویسی:

٭ نمایشنامه در شکل اصلی یک داستان یا حکایتی نیست که از زبان شما به عنوان نویسنده یا گوینده نقل شود، بلکه همانند فیلمنامه یک فیلم سینمایی است که علاوه بر توصیف هایی از محیط، اشیا، شخصیت ها و سوژه و داستان برقرار شده، مکالمه های میان شخصیت ها را در نیز در بر می گیرد.
٭ بهترین نمایشنامه ها الزاما طولانی و بلند نیستند. حد تعادل را رعایت کنید.
٭ رعایت نکات فنی اعم از املای صحیح کلمات، پارگراف بندی مناسب، مشخص کردن و جداسازی دیالوگ ها(مکالمه و حرف شخصیت) از توصیف ها و فضاسازی محیط، به نمایشنامه شما شکل و ساختمان خوبی می دهد.
٭ بیشتر به تصویر دقت کنید و تا جایی که امکان آن وجود دارد، با خلاقیت و تنوع خود شکل های مختلفی از سوژه و داستان را برای تصویر بالا استخراج کرده و آنها را در قالب نمایشنامه خود به کار بگیرید.
٭ در انحصار سبک یا ژانر نوشته نباشید و اول به این نگاه کنید که در درجه اول علاقه شما به چه سبکی است (طنز - جدی - ترسناک - رمانتیک و ...) سپس به تصویر نگاه کنید که بیشتر در چه سبکی می توان برای آن نمایشنامه جذاب تری نوشت یا بر اساس سبک مورد علاقه شما، چگونه می توان به آن جهت داد.
٭ در صورت استفاده از سبک طنز، بر اساس عرف در ایفای نقش سایت جادوگران، می توانید از کد شکلک ها که در اینجا آمده است داخل نمایشنامه در موقعیت پایان دیالوگ یا جمله شخصیت های نمایشنامه خود جهت بیان حالت های رفتاری و روحی و شیوه بیان جملات شخصیت ها، استفاده نمایید.


امیدواریم شما متقضیان عزیز به زودی از اینجا که دروازه ورود به ایفای نقش به حساب می آید، عبور کرده و پس از انتخاب شخصیت، پا به دنیای جادویی ایفای نقش بگذارید.


موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 تیر 1392 21:27
نمایش جزئیات
آفلاین
تو خونه ی پاتر ها همه سرخوش بودن تا این که ولدموردت از راه رسید. ولدمورت اول جیمز رو زد نفله کرد بعد رفت سراغ لیلی! لیلی گفت:
- منو بکش ولی با هری کاری نداشته باش!
- نه... من هردوتونو می کشم!

ولدمورت بعد از گفتن این حرف یه خنده ی شیطانی خیلی خفنز کرد و فریاد زد:
- آواداکداورا!

لیلی جیغ کشید و افتاد ولی ولدمورت ناپدید نشد! پس از چند لحظه که در سکوت گذشت لیلی یه چشمشو باز کرد و گفت:
- ای بابا... غیب شو دیگه داستان پوکید!
- خو چی کار کنم طلسمه کار نکرد!

راوی: آقا کات!

صدای جیمز از طبقه ی پایین اومد:
- تموم نشد؟! بابا گردنم درد گرفت از بس خودمو به مردن زدم! این چه وضعشه؟! اصلا من از رولینگ شکایت می کنم!

ولدمورت فریاد کشید:
- بابا این چوبدستیه خرابه کار نمی کنه خو...:worry:

راوی: آقا برگردین از اون جایی که ولدمورت میاد... یکی اون چوبدستی رو عوض کنه!
_____________
خخخخخخخخخخخخ،خوب بود!
تائید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط shader در 1392/4/18 22:01:29
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/4/18 22:13:29
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 14 تیر 1392 02:40
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای گریه ی نوزاد بود که فضا را پر کرده بود. نوزادی که شاید فکر می کردند هیچ نمی فهمد. حس می کرد. حس می کرد که مادرش دیگر بلند نخواهد شد. با تک تک نفس های که می کشید، با تک تک جیغ های کودکانه اش،درخواست می کرد که مادرش از جا بلند شود. ولی نمی شد.
گویی خود نوزاد هم با وجود سن کمش می فهمید. چیزی از اعماق وجودش فریاد می زد که او تنهاست.
صورتش از اشک خیس بود. رنگ جالب توجه چشم هایش درخششی دو چندان پیدا کرده بود...
منتظر بود. و کاری هم جز انتظار از او بر نمی آمد.
از جایی که افتاده بود فقط می توانست مو های مادرش را ببیند.
می دانست که به خاطر این مادر است که زنده مانده. این را حس می کرد. اما نمی فهمید که چرا؟مادرش را دوست داشت. نمی خواست که هیچ وقت بدون او باشد.
دوباره اشک چشم هایش را خیس کرد. باز هم شروع به گریه کرده بود. با نوای گریه اش مادرش را صدا می زد. از او می خواست که بلند شود.
ولی...
نمی توانست درک کند که مادرش چرا جواب نمی دهد؟ چرا از جا بر نمی خیزد و او را در آغوش نمی گیرد؟
می دانست که تغییری رخ داده است.
می دانست که حالا تنها شده است.
تنهای تنها...

________

خشنگ بود!بود این که اصن دیالوگی نداشت!

تائید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/4/14 17:31:53
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 13 تیر 1392 12:28
نمایش جزئیات
آفلاین
یه روزه سرد و بارونی بود،اما تو خونه ی پاتر ها اوضاع فرق می کرد.لیلی که مشغول پختن غذا بود به جیمزه تنبل چشم غره می رفت.
یهو به جیمز گفت:بسه پاشو به من کمک کن!
جیمز با خمیازه بلند شد گفت:اومدم!
لیلی رفت پیشه هری.هریو از اتاق پائین آورد.
جیمز گفت:حالا میتونم برم؟!
لیلی گفت:نه!شام از رو هوا درست نمیشه!
بالاخره شامو حاضر کردند و خوردند اما یهو ولدمورت اومد تو خونه.به سادگی جیمزو کشت.بعد لیلی که سپر هری شده بودو کشت.هری را هم می خواست بکشه اما به خاطر عشق مادرانه لیلی به هری خود ولدمورت کشته شد.

______________

واسه ی شما من همه چیزو توضیح دادم!
دوباره هم مث که مجبورم توضیح بدم!
در هر حال تائید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/4/13 13:27:14