- تا جاییکه یادم میاد امروز هوا شناسی گفت آسمان صاف و آفتابیه. قرار نبود طوفان بشه. اونم از نوع شنی!
جاگسن به سختی آب دهانش را قورت داد.
- من فکر نمی کنم این زیاد شباهتی به طوفانای معمولی داشته باشه.حداقل نه صداش. :worry:
هر دو همزمان گامی به عقب گذاشتند. بارتی در حالیکه به آن نگاه می کرد گفت:
- ام...نظرت چیه برگردیم تو مهد؟
جاگسن که قادر نبود نگاهش را از توده ی عظیم بردارد گفت:
- نظرم اینه که ایده فوق العاده ایه.
در یک لحظه هر دو به طرف مهد کودک دویدند. اما دیگر دیر شده بود. ثانیه ای بعد توده ی عظیم گرد و خاک به بارتی و جاگسن رسید که می کوشیدند قبل از دیگری وارد مهد شوند و در کمتر از یک ثانیه هر دو از نظرها نحو و ناپدید شدند.
زمانیکه گرد و خاک ها خوابید تپه ای از خاندان ویزلی ها که روی هم تلنبار شده بودند آشکار شد.مالی از روی بچه ها با مهارت سر خورد.سپس با وقار و متانت از جا برخاست و پایش را روی کله آرتور که از زیر توده بچه ها نمایان بود گذاشت.
آرتور ویزلی:
مالی در مقابل مهدکودک ایستاد و نگاهی به نمای آن انداخت. لحظه ای بعد سری به علامت رضایت تکان داد.
- خوبه.همینجاست.درست اومدیم. بد نیست.حداقل از سوراخ موشی که تو برامون درست کردی بهتره.
آرتور خواست به این حرف اعتراض کند اما از ترس نوش جان کردن ضزبه دیگری از کفش پاشنه بلند مالی ترجیح داد سکوت کند.مالی نگاه دیگری به ساختمان انداخت و گفت:
- خب الان بریم تو با کی باید حرف بزنیم؟اصلا مسئول اینجا کیه؟
چند ثانیه بعد دستی به همراه آستین پاره ردایی با زحمت از میان آن توده بیرون آمد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

انجام میده. منم که دارم ناهار درست میکنم.




