وقتی دوباره به آن در رسیدند؛ قبل از این که رمز خواه (!) دم دفتر سوال بپرسد؛ فلور فریاد کشید: شیرکاکئوی جادویی! چغندر جادویی! سیب زمینی سرخ کرده جادویی! پشمک جادویی! ریش صورتی جادویی...
لینی با سرعت به طرف فلور رفت تا به او یاد آوری کند که ممکن است توجه بقیه را جلب کند و برای همین بهتر است که یا ساکت شود و یا با صدای یواش تری حدس بزند. فلور که ساکت شده بود؛ با ناراحتی سعی کرد "چیز جادویی!" را به زبان بیاورد؛ اما رمز خواه گفت: sorry. PLZ try again 5 min. later!
همه با تعجب به رمز خواه زل زدند. پنج دقیقه بعد فلور دوباره "چیز جادویی!" را تکرار کرد. اما این رمز نبود. بعد سلول های قرمز استفنی شکل درون مغز آماندا به او اد آوری کردند که این دفتر دیگر برای دامبلدور نیست و به سالازار به ارث رسیده است!
او با حالتی مرموز گفت: کله کچل لرد ولدمورت!

رمز خواه سرش را تکان داد و گفت: نه خیر! خوشم اومد! بفرمایید!

همه وارد شدند. همه جا را نگاه کردند. از کشوی لباس زیر سالازار گرفته تا عسک های یادگاری او با لی جردن سوکس دوست. اما اثری(!؟) از کلاه نبود. فلور گفت: مطمئنین که کلاه رو اینجا می ذاشتن؟! چون اگه این جا بود که باید واضح بالای طاقچه بود؛ کلاه چیزی نیست که بخوایم اون رو قائم کنیم.
ناگهان صدایی از بالای صقف اتاق داد زد: کسی من رو صدا زد؟!
وقتی بچه ها سرشان را بالا کردند؛ کلاه را دیدند که با دهان به لوستر جادویی بالای سقف آویزان شده بود!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


















