شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
و اینک زمان آن فرا رسیدنیه که ما حرف هایمان را در دوئل بزنیَم . و امشب ، درست در لحظه ای که سیاهی آسمان کور سوهای ستاره های امید را خفه می کند و ابرهای تیره بر چهره ی ماه خدشه وارد میکنند، من تو را انتخاب مینمایم "گودریک گریفیندور ".
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ." گابريل گارسيا ماركز
اهم....بی زحمت اجازه بدین...یه خانم داره میاد...دستتو بکش کنار بی شخصیت! خب فقط اومدم اعلام کنم که این نارنجی فسفری ملقب به لارتن رو به عنوان حریف برگزیدیم!همین!حالا که مفتخرتون کردم برین کنار!یه خانم با شخصیت می خواد از این فضای پر هیاهو خارج بشه...برو کنار ببینم!
موهاهاهاهاها! ما با اجزه اربابمون لرد سیاه اومدیم چن تا جوجه خروس سیفیت میفیت شکار کنیم! بچه هاتو برفست بیان ریشدراز، من کل محفلو میخوام . ها؟ هش نفر جرات کردن بیان فقط؟ خوب هر هشتاشونو بگو بیان جلو پشمک . هین؟ فقط یکی؟ هیجان نداره که باو ... هووووم پس من اون گرگه رو میخوام ... ریموس! بیاین جلو
و بیایید برایتان از شب بگویم، شب های تاریک و سرد آنچنان که در سرما و تنهایی گوشه ای کز کنی و زانوهایت را بغل بگیری و برای آن که به زخم های تنت و این که کجاها هستند توجه نکنی به روزهای خوب فکر کنی، یا بار قبلش بگویی یک روز خوب می آید و یک دیگر بگویی یک روزهای خوبی رفت و آن گاه باد در میان آلونکی چوبی که پناهگاه خودت می دانی بوزد و با دندان های تیزی بگزد و زهر سرما در وجودت بریزد. تو هم بر خودت بلرزی حتی با تمام آن افکار روشنی که داری!
چنین شبی، حتی بدتر از آن؛ بر دنیا سیطره داشت. چنگال سرد و بی روح ارباب وحشت، مرغ شادی را در دست می فشرد. می خواست نفسش را بگیرد، بی رقیبی و یکه تازی...
شب تاریک و سرد زندگی را از موجودات زیبا ربوده بود و پرنده های خوش آواز دیگر در آسمان نمی پریدند. جغدها طعمه ای به غیر از مارهای زهرآگین بر روی زمین نمی دیدند و درختان بر روی تپه ها می خشکیدند.
شب سیاه و سرد بی عشقی و غم گساری دنیا ر برای خودش برداشته بود و سهم نور از دنیای یکه تازی شب وجود غریبانه ی ستارگان در گنبد بود. دل دردمند نور را اشک می فهمید و رعدهایی از خشم!
باد هم عنصریست که هم می تواند به غایت پلید و مخرب باشد و هم خبرآور از روزهای خوشبختی! گاهی هم بادی از دریا می وزد، سهمگین و با چشمی چرخنده و هلاکت بار.. با رعدهایی که بر گوشه و کنار می فرستند و در زمین خشک شده آتش به پا می کند.
آتش با نور و گرما دست در گریبان سکوت و سردی زمین می اندازد و جنگ آغاز می شود.
و همان ماهی که هیچگاه پشت ابرها نمی ماند، در گوشه ی گنبد ستارگان رخ می نمایاند، باور کنید یا نکنید با نور ماه باریکه ای از احساس هم می تابد.
شاعران شیرین سخن، احساس مهتاب را نفس می کشند و قصیده های شیرین از روزهای آفتابی می سرایند.
در نهایت فطرتهای پاکی در زمین رخ می نمایانند، فیروزه ای و یاقوتی، لاجوردی و نارنجی، به رنگ طلا و به رنگ خون، با احساس و مهتابی..
محافظان زمین، مبارزان نور.. در مقابل هم تاریکی هجوم می آورد.. حالا زمان نبرد فرا رسیده..