جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: چهارشنبه 28 اسفند 1392 10:50
نمایش جزئیات
آفلاین
گیدیون که به این مجلس مثلا دعوت شده بود، از پله ها بالا می رفت. زمانی که به جلوی در رسید و صدای فریاد وداد و هوار شنید، در زد. در را آلیس باز کرد و گیدیون داخل رفت. وقتی شلم شولوای رو به روی خود را دید قیافه اش اینگونه شد.
_
_ اینجا چه خبره آلیس؟
_ جیمز و هلگا دعواشون شده.
_ حالا چرا ان قدر حیران هستی؟
_ راستش قرار بود مجلس ختم آمبریجو بگیرند اما من دیروز تو آسانسور دیدمش. نمیدوم توهم زدم یا نه.
_ کجا دیدیش؟
_ سنت مانگو تو اسانسور
گیدیون به فکر فرو رفت و گفت:
_ من می روم سنت مانگو ببینم واقعا اوضاع از چه قرار است. تو هم سعی کن این را به دوستان بگی
_ چه جوری؟
_عر عر این کلاهو از سر من بردارید
_ خب من می روم به پروف فلیت ویک کمک کنم بعد به کمک ایشون این مسئله را به دوستان بگویید.
گیدیون این را گفت و به سمت انتهای راهرو یعنی جایی که فلیت ویک بود به راه افتاد. در این راه نزدیک 5 بار از روی گیدیون رد شدند. او که به سختی راه می رفت ویولت را دید که زیر دست و پا له شده است. با این حال از کنارش گذشت چون کار مهم تری داشت. زمانی که به انتهای راهرو رسید تمام لباسش خاکی بود.
_ عر عر
فلیت ویک همین طور که کلاه بر روی سرش را می کشید فریاد می زد و این طرف و آن طرف می دوید.
_ وایسید پروف می خوام کلاهو بردارم.
_ کیه؟ کیه؟
_ منم گیدیون
_ ا؟ گیدیون تویی؟
_ پروف وایسید من این کلاهو بردارم.
گیدیون کلاهو گرفت و شروع کرد به کشیدن. ان قدر کشید و کشید که وقتی کلاه از سر پروف جدا شد گیدیون پرت شد زیر دست و پا و برای ششمین بار زیر دست و پا له شد. با هزار بدبختی خودشو جمع و جور کرد و به پروف گفت:
_ استاد به آلیس کمک کنید مجلسو آروم کنه. بعد این قضیه آمبریجو براشون توضیح بدید منم می روم سنت مانگو یک سر و گوشی آب بدم.
گیدیون این را گفت و دو باره به سمت ابتدای راهرو حرکت کرد. دوباره 5 بار دیگه در این راه له شد.

خلاصه با سختی فراوان به ابتدای راهرو رسید و به آلیس گفت:
_ خب من دیگه برم. استاد الان میاد کمکت.
گیدیون بعد از گفتن این جمله از در خارج و به سمت سنت مانگو روانه شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارزشی نیمه اصیل!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: جمعه 16 اسفند 1392 22:10
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــع!!

گوش بیگی ببین چی می‌گم، همین بار شنفتی و فهمـِـستی که فبهالمراد! اگه دو ناتی‌ت نیفتاد، بار دویّمی دیه وجود نداره لوتی!

نقل قول:
محفلیا خودشون کم درد و بدبختی و دوشواری و مصائب زندگانی داشتن، معلوم نی کدوم تسترالی مغزشونو آرره که هلک هلک راشونو می‌گیرن واس وزغی (دلو ) که شایعه شده تدی تشریحش کرده، مجلس تحریم.. نه ینی ترحیم برگزار کنن.

از اونور هلگا رو با شمشیر گودریک و نیش باسیلیسکم می‌زنی خونش در نمیــــاد که آآآآآآآآی، نفـــس‌کـــش! این پسره‌ی ایکبیری ( تدی رو می‌گه، زور نزن! ) چرو منو برکنار کرده و جیمز از راه می‌رسه، می‌بردتش که با خواستگارای میلیونی و اینا، خرش کنه ننه‌مون رو!

بعد این وسط مسطا، تو شرایطی که استر داره خودشو می‌زنه، هلگا داره هوار می‌کشه، جیمز داره جیــــغ می‌کشه و خبری از تدی نی فعلا، آلیس برمی‌گرده به فلیت می‌گه عاو، بهتون ِ ناحق چرو می‌زنین به دختر مردم. خودم دیروز تو آسانسور سنت‌مانگو دولورس آمبریج رو دیدم!


و حالـــــــا...!
____________________________________

وسط این خر تو خری و فلیت که چارچنگولی مث ماگت اون موقع‌ها که چهار تا پا داش ( ای ای ای! پات بشکنه باک‌بیک یا بیک‌باک یا هر تسترالی که بودی. گربه‌ی مردم رو چلاق کردی! ) بین زمین و هوا مونده بود، یهو صدای " خوش به حال اونایی که مردن و این صدا رو نشنیدن " ـی از ته ِ راهرو بلـــند می‌شه:
- عرررررررررررررررر! عررررررررررررر! یکی بیاد کلاهو از سر من بردارهههه... عـــــــــــــــــــــــــــَــــــــر!

ویولت که به دلایل کاملاً شخصی ( ) خودشو اول به سمت فردی که داش میومد پرت کرده بود، زیر دست و پای 894257 ویزلی محفلی و سایر جماعتی که چارنعل می‌دوییدن سمت تدی، له می‌شه تا آیندگان نگن یارو خودشو پرت کرد وسط رول.

و همچنان صدای گریه و زاری شنیده می‌شد:
- یکی این کلاهو از من بردارههههه!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: شنبه 5 بهمن 1392 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
همه چیز حاضر و آماده بود برای شروع مراسم.. البته قبل نعره ی دوباره ی هلگا!

بعدِ جیغ اول، جیغ دوم، جیغ سوم و همین طور پشت سرهم جیغ که یکی در میون بنفش و صورتی بودند. بعد از جیغ هفدهم، در باز شد و هلگا با صورتی سرخ شده بیرون آمد و به معنای دقیق تر پرت شد. نفس عمیقی کشید، انگار نفس کم آورده بود. پشت سر هلگا، جیمز با چهره ای عادی بیرون اومد.

هلگا به سمت جیمز برگشت و با صدایی گرفته جیغ زد: خجالت نمی کشی؟ یکمش خوبه ها! میگن مفیده! اونا چی بودن نشون من دادی؟ یا بابای مرلین! شبیه هیپوگریف بابام بود.

فیلیوس در آن سوی تالار، چند لحظه ای محو مشاجره جیمز و هلگا شد و پس از چن دقیقه دوباره به لیستی که روی دستش باد کرده بود، نگاه کرد و دوباره کارش را از سر گرفت. به دورتادورش نگاهی انداخت. همه چیز تکمیل بود. ولی...آهان!

چوبدستیش را به سمت بلندگوهای جادویی گرفت و وردی را زیر لب زمزمه کرد.

« عجب رسمیـــــــــــــــــه رسم زمونـــــــــــــــــــه»

فیلیوس لبخندی زد و به سمت راه پله ها رفت. استر در پله ی اول در حال خاک ریختن از خاک آسفالت هاگوارتز بر روی سرش بود. فیلیوس در وسط های پله بود که پسری را دید که که در حال پایین آمدن از پله ها بود. پسر که نزدیک تر شد، فیلیوس آلیس را دید که گریه کنان از پله ها پایین می آمد.

فیلیوس به او نزدیک شد و پرسید: سلام آلیس. چی شده؟ نکنه واسه وزغه؟ وزغ که واسه ما اهمیتی نداشت! این مراسم برای خالی نبودن عریضست.

آلیس حالت تدافعی به خود گرفت و گفت: اهمیت نداره؟! باید می دونستم! وزغا از اولم واسه هیچ کس اهمیت نداشتن. بیچاره نویلم!

فیلیوس با شنیدن کلمه ی " نویل" مشکوک شد و پرسید: نویل؟ به نویل چه ربطی داره دخترم؟

آلیس گفت: خوب خیرسرش وزغ نویله ها استاد!

فلیت ویک سعی در هضم جمله الیس داشت، یعنی آلیس فکر می کرد این مراسم برای وزغ نویله؟

آلیس ادامه داد: وزغ نویل چن روزیه مریض شده.

فیلیوس پس از چند لحظه تمرکزش را به دست اورد و در حالی که سعی می کرد خنده اش را پنهان کند، گفت: آلیس، ولی فکر نکنم این مراسم واسه وزغ نویل باشه ها. تاجایی که من می دونم واسه آمبریجه.

آلیس سرش را تکان داد و گفت: آمبریـــــــــــج؟! مگه مرده؟

فیلیوس سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت: اره، دوسه روزه. قرار شد واسش مراسم بگیریم. یادت نیست؟

آلیس با ناباوری گفت: این جور در نمیاد. قک کنم بازم معجون لازم دارم. :worry:

- چرا؟

- آخه دیروز رفته بودم سنت مانگو ملاقات فرانک. وقتی داشتم سوار آسانسور می شدم، آمبریج پیاده شد. مطمئنم خودش بود. مگه این که بازم توهم زده باشم.

فلیت ویک یک نگاه به اعلامیه دستش و یک نگاه به آلیس کرد. به کدام باید اعتماد می کرد؟ دم هیپوگریف یا قسم بابای مرلین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: دوشنبه 30 دی 1392 11:12
نمایش جزئیات
آفلاین

- بده بالا.. بده بالا.. بالا، بالا.. بالاتر بازم.. نه، نه.. خوب نیس! بکش پایین، بکش پایین زود باش.. پایین.. آها.. پایین تر یه کم.. اه.. صبر کن ببینم، گیر می کنه که این! اینطوری نمیشه.. کلا درش بیار اصلا!

فلیت ویک جلوی در اتاق ضروریات مشغول عملیات فوق العاده خفن نصب پرچم و تابلوهای مربوط به مراسم عزاداری بود، اوامر و دستوراتی رو هم که در بالا به سمع و نظرتون رسیدن دقیقا در همین راستا بود! از صبح علی الطلوع فیلیوس دست رون و چندتا ویزلی درجه سه و چهار رو _که در اینجا نقش ممدها و جاسم های پشت صحنه رو دارن _ گرفته بود و به نواحی مختلف هاگوارتز و هاگزمید برده بود تا پرچم سیاه و اعلامیه و حجله و غیره نصب کنن.

توی هاگوارتز هم عزای عمومی اعلام شده بود. از قبل از صبحونه از بلندگوهای جادویی که شخص شخصی داف نصبشون کرده بود نوحه های قور قور تالابی پخش می شد! اساتید هاگوارتز هم همه سیاه پوشیده بودن اما مخفیانه به طوری که کسی نبینه و بلاک نشن، در خلوت می زدن قدش و از مرگ دلورس ابراز شادمانی می کردن و بشکن می زدن! ولی استرس به همکار زوپس نشینش وفادار بود، خاک بر سر ریزان و خشتک دران زیر پله های سرسرای ورودی نشسته بود و عر زنان می گفت: "دلو من چطوری دیگه نبینم تو رو!؟"

گفته شده که استر می خواست برای مراسم شب ختم دلو مداح زنده بیاره؛ اما به دلیل این که مداح معروفشون تو اتوبان دیاگون به هاگزمید هفت تیر کشی کرده بود، از آوردن مداح زنده منصرف شد و به خریدن گوسفند زنده اکتفا کرد!

دامبلدور از دو روز قبل که از آسمون افتاد و دستور گرفتن مراسم ترحیم برای اون نو وزغ تالاب زندگی رو داده بود، ناپدید شده بود و اثری از ریش و مو و لکه های نوچ برتی بات و آبنبات هاش هم نبود در اون اطراف! جیمز و تدی هم امروز در هیچ جای هاگوارتز و حومه رویت نشده بودن و گویا در اتاق فرماندهی و مرکز تخریبات عالیه مشغول کشیدن طرح ها و ایده های ریشه کنی وزارت خونه بودن..

در مجموع جو، جو بسیار خوب و فرهنگی ای بود و نه جنگی در کار بود، نه بوی چیزی، نه کودتایی نه دشمنی و کله ی کچلی حتی.. همه چیز به طور بی نهایت مناسبی مناسب بود!!

فیلیوس داشت جلوی در اتاق ضروریات به گل کاری ها و زحماتش نگاه می کرد و اعلامیه ی مراسم رو برای بار صدم مرور می کرد که ناگهان چاپ کننده ی اعلامیه نعره زنان از انتهای راهرو پیچید به اون سمت.. اممم.. هلگا رو میگم!

- این پسره تدی رو به من نشون بدید ببینم.. چطور همچین کاری کرده؟ من وقتی دیدم اصن قلبم گرف.. تدیییی!
- اوه هلگا! بابای مرلین* می دونه که منم وقتی خبر مرگشو شنیدم شدیدا متاثر شدم!

هلگا یه نگاهی به گودریک که قیافه ی غمگین به خودش گرفته بود و با ردا و شلوار مشکی جلوی در خبردار وایستاده بود، انداخت و بعد چنان جف پا رف تو حلق گودریک که لحظاتی بعد سرش از ته حجله زده بود بیرون!

- خبر مرگ چیه دیگه؟ ! دلو وقتی می ارزید که بتونه واسه من شوهر پیدا کنه.. اما کو!؟ اصن خاک عالم تو اون تالابی که این وزغ از توش در اومد! من دارم از عزل شدن خودم حرف می زنم.. این تدی کجاست!؟

و چنان نعره زد که گرد و خاک از نهاد در و دیوارهای باستانی هاگوارتز بلند شد اما داستان به همینجا ختم نشد!

- بردارید بیارید این توله گرگو ببینم! این بود آرمانهای آلبوس راحل؟ مگه نگفتن محفلی باید هوا محفلی رو داشته باشه؟ منو از وزارت خونه پرت می کنی بیرون نمک نشناس!؟ من چقد بچه بودی توی اون گریمولد کهنه تو شستم! انداختیم بیرون.. "وزارتتو به هم زدی با من، تصمیمتو گرفتی نامرد!" عـــرررر!

در همین لحظه در اتاق فرماندهی باز شد و در حالی که همه منتظر حضور تدی بودن و حتی خود هلگا هم نگاههای عاشقانه ای به در مینداخت.. جیمز در اومد از حموم اتاق!!

- جیغ نزن ننه! عزیزم جیغ نزن! ننه ی من جیغ نزن! ما اینجا آبرو داریم.. خودت اینجا آبرو داری! خواستگارای میلیونیت می بینن می ترسن در می رن! کلی مهمون خارجی داریم امروز.. فک و فامیل دلو از قبیله وزغ های سلوین راه افتادن بیان، الان تو اوتوبوسن.. کلی وزیر و وکیل و حذبی دارن میان.. جیغ نزن ننه .. بیا بریم تو اتاق پیش تدی آلبوم کیس های جدیدمونو بهت نشون بدم.. هوی دایی شماره 756 برای پروف تو بزستان یه پی ام بفرس بوگو وضعیت خیطیه، ننه زرد قناری اومده! بجم!

سپس هر دو نفر وارد اتاق فرماندهی شدن و درو پشت سرشون عین هیپوگریف کوبیدن به هم! فیلیوس دوباره متوجه لیست کارهاش شد.. خرید آب کدو حلوایی، خرید برتی بات حلوایی، زنبور ویژویژوی خرمایی، قورباغه حلوایی، موز و شیرموز! همه چیز حاضر و آماده بود برای شروع مراسم.. البته قبل نعره ی دوباره ی هلگا!

----------------------------------
* زین پس به جای شخصیت سیاه و نامانوس مرلین به کار می رود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: شنبه 28 دی 1392 22:16
نمایش جزئیات
آفلاین
***
دقایقی بعد : پس از تجمع محفلیان


تمام ملت محفلی توی یک اتاقِ گَل و گشاد و شیـــک با تزئیناتِ محفلی پسند دور هم جمع شده بودند. به نظر نمی رسید کسی از اینکه در آن جا حاضر شده راضی باشد؛ ملت با سگرمه هایی تو هم رفته روبروی تد ریموس لوپین نشسته بودند.

تد از پشت صندلی اش بیرون اومد و با سگرمه هایی در هم روبرو شد. همه با نارحتی به او زل زده بودند. کم کم نویزِ اتاق بالا رفت و ویز ویز ها شروع شد. ویز ویز ها هم به اعتراض هایی بلند تر تبدیل شدند؛ _کسی دوست نداشت آن همه سکه خرجِ ورود به اتاق کند_ تا اینکه تدی به سرعت دستش رو بالا برد.

همه ساکت شدند.

- دوستان من! ما برای امر بسیار مهم و نیک ـی در اینجا جمع شدیم ...

توجه ها به تدی جلب شد. همه با شنیدن کلمه "نیک" قیافه ی دیگری به خود گرفتند و کمی سرِ حال آمدند.

تدی گلویش را صاف کرد و با لحنی محکم و صدایی بلند تر ادامه داد:
- اهم...اهم ... خب، همون طور که می دونید وزغِ مملکت به تازگی فوت شده و الان روحش در پیشگاه مرلین ( ) به سر می بره ! محفل ققنوس هم که بسیار خیرخواه ـه، قصد داره تا برای این وزغِ از دست رفته یک عدد مجلس ترحیم البته با خرجِ سازمان زوپس نشینان جادوگران، بگیره!!

و دوباره سگرمه بندی و قیافه در هم کشی های محفلیون شروع شد. مجلس ترحیم زحمت داشت و ملت هم در شیرازی بازی در آوردن از شیرازی ها بیشتر مهارت داشتن ... از آن طرف عده ای از این عصبانی بودند که این برخلاف آرمان های محفل است و اصلن وزغ را چه به محفل ققنوس ؟ ... اما در همان همهمه ها و زمزمه های اعتراض بود که آلبوس دامبلدور با شنلی، نقره ای رنگ و به طرز جادویی ای، در بالای سر جمع آپارات کرد!

همه با دیدن آلبوس دامبلدور در پوست خودشون نمی گنجیدن، اما آلبوس دامبلدور برای حمایت از اون ها و تایید حرفشون نیومده بود، قصدِ دامبلدور حمایت از نظرِ تدی بود و این در اولین حرف هایش مشخص بود.

- فرزندانم ... ای گلای بهاری ... ای جنگجویانِ دلیر، ای محفلیون شجاع، شما چه دلیرانه جنگیدید ...

صدای یک فرد از میان جمع بلند شد :
- منو میگه ها ... منو میگه !

دامبلدور رو به تدی کرد و گفت :
- آمادن (!) می تونی دوباره بگی ... ! شیتیل ما فراموش نشه!

تدی چشمکی زد و برنامه اش را دوباره شرح داد؛ اما اینبار او تنها با قیافه هایی اینجور روبرو شد!

نصایحِ دامبلدور کارِ خودش را کرده بود و پس فردا مجلس ترحیمِ دلورس آمبریج برگزار می شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دربرابر شرارت وزیر و مدیر خیانت کار و مفسد و چیزکش جامعه ساکت نمی مانیم ... !


تصویر تغییر اندازه داده شده

با هم، قدم به قدم، تا پیروزی ...


- - - - - - - - - - - - - - - - -


تصویر تغییر اندازه داده شده

تا عشق و امیدی هست؟ چه باک از بوسه دیوانه سازان!؟
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 دی 1392 22:55
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه‌ی جدید


- آخ!

رون ویزلی با صورت روی بالشتک‌هایی که تا همین یه لحظه پیش مرتب به نظر می‌رسیدند سقوط کرد و نتیجه‌ش دماغی شبیه دماغ پروفسور دامبلدور شد. سرش رو بالا گرفت و آریانا رو دید که خنده ی شیطانی میزنه و براش شلکک در میاره. زیر لب ناسزایی گفت که معنیش شبیه این بود که «این روزا اصن معلوم نیس کی سفیده کی سیاهه!» ولی از شانس قاب تابلوی آریانا خالی بود و به نظر می‌رسید اون دوباره به تابلوی دیگرش رفته.

فلاش بک

- تدی.. پسر موفیروزه‌ای محبوب مخ‌‌زن سیریش..
- ریموس! باب پروفسور!! سیریش که اجاقش کور بود... من بچه ریموسم!
- ای بابا... حافظه نمیذارین واسه آدم که... همین هری.. سه تا بچه پس انداخته! این ویزلیا... میدونی نسل ۱۹ سال بعدشون کیان؟
- ابرفورث پروفسور...
- ابرفورث که جای ننجونشون سن داره تدی
-پروفسور... باید بریم پیش ابرفورث!!
-‌ ‌اوخ.. راست میگی... میگم...میشه بی‌خیال شی یه راه دیگه پیدا کنی؟ از شیون آوارگان بریم خیلی سرراست‌تره‌ها!!
-
- باشه.. باشه... بریم پیش عمو ابرتون!

پایان فلاش بک

رون همینطور که بینیش رو گرفته بود خودشو به جمع کوچکی که وسط اتاق بودند رساند، چند قدم که نزدیک‌تر شد فهمید که انگار زود هم رسیده و تدی و لارتن تنها افراد حاضر هستن.

گومپ

ظاهرا یکی دیگه هم به آنها اضافه شده بود! صدای ناسزاهای شاعرانه‌ای به گوش می‌رسید که فقط از بیدل نقال انتظارش رو میشد داشت. رون بدون سلام علیک همینطوری یهو پرسید:

- جیمز کجاست؟

تدی بدون اینکه سرشو از روی کاغذی که با لارتن مشغول خوندنش بود بلند کنه گفت:

- میاد.. میاد.. رفته ماموریت فوق سری برای ستاد... نه.. بهت نمیگم چیه... میری میذاری کف دست زنت.. اونم به جینی میگه.. جینی به هری میگه... و دیگه فوق سری نمی‌مونه! …فعلا بیا اینو بخون.. بیدل تو هم بیا پدر جان... جغدش امروز رسید بهم...

اینبار رون و بیدل روی کاغذ چمباتمه زدند و پیامی که دلو فرستاده بود رو خوندند...

فلاش بک

ابرفورت با همه ی هیکلش به تابلوی آریانا آویزون شده بود و در حالیکه کاملا برادرش رو ایگنور کرده بود، به تدی می‌گفت:

- یه راه دیه پیدا کنین.. این آلبوس میخواد دوباره آریانا رو بکشه... من بی‌طرفم... نمیخوام... نمیذارم.. باشد که محفل نباشد... باشد که آلبوس نباشد... باشد که رانده شدگان هم نباشد..
- عمو ابر؟
- اونطوری نگام نکن عمو... خب شماها باشین.. ولی یه جور دیه برین اون تو... انقدر حریم خصوصی خواهرمو زیر پا نذارین.. از شیون‌اوارگان سرراست‌تره‌ها!!

تدی نگاه تندی به دامبلدور انداخت و گفت:

- شما یه چیزی بگو پروفسور؟! بگو شیون آوارگان خطرناکه... گرگ داره.. روح داره.. دیمن سالواتور داره!!
- خب حق با تدیه... این مسیر امن‌تریه... اصلا بذاریم خود‌ آریانا حرف بزنه.

آریانا که تازه ماجرا براش جالب شده بود لبخند شرورانه‌ای زد و گفت:

- مشکلی نیست.. فقط دو تا شرط داره.. شرط اول موقع ورود به تونله که براشون خرج داره .. شرط دوم موقع خروجه که من به بیرون هدایتشون کنم!

پایان فلاش بک

- حالا نقشه چیه تدی؟
- عمو لارتن.. تو که عجول نبودی!‌ بذار بقیه هم برسن بعد بهتون میگم..
- آخه عمو جون... گیریم اونا یه گالیونی نداشتن موقع ورود بدن به این آریانای پول زورگیر...
- رون.. تو چطوری اومدی؟

رون دست توی جیبش کرد و سکه ای رو نشون بقیه داد... ظاهرا همه غیر از لارتن همیشه با خودشون سکه‌های لپره‌کان حمل ‌میکردن!



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: اتاق ضروريات
ارسال شده در: جمعه 6 آذر 1388 13:13
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد!!


"اختلاف بین الف دالی ها


برایان:نمیدونم چرا ولدمورت اصلا جادوگر خویس شد
گرابلی:برای اینکه کار نابخشودنی انجام داده
برایان:امکان نداره ولدمورت کلا خون خویسی داشته:stop
گرابلی:نه نه امکان نداره :stop
گوریک:وایسین بچه ها شاید ولدمورت وارث اسلیترین خویس شده:stop
برایان:هیچ کدوم نیست نه کلا خون خویسی داشته:stop
ریدالوس:من که نمیدونم ولدمورت بره به جهنم:stop
برایان:منم موافقم ولی ولدمورت با این کارها نمیره جهنم:stop
گرابلی:ولدمورت کارهای خویس انجام داده ولذب میبرده به همین دلیل خویس شدstop
جینی:اصلا چرا دعوا میکنید:stop
ریدالوس:جینی یعنی تو نمیدونی؟؟:stop
جینی:از کجا بدونمstop
ریدالوس:اینکه چرا ولد مورت خویس شده فهمیدی
جینی:حصله دعوا را ندارم ولم کنین بابا اه
برایان:اینم از این جینی هم رفت خوب شد ریدالوس
ریدالوس:تقسیر تو من کاری نکردم تو بحث و شروع کردی
گرابلی:مهم نیست کی بحث و شروع کرده مهم اینکه دارم دیوونه میشم
برایان:اه اه دیگه نمیتونم تحمل کنم اه
گودریک:برایان چرا بحث و منطقی نمیکنی
برایان:من بحث و منطقی نمیکنم یا شما که منو دیوونه کردید از دیوانه سازم بدتر
گودریک:باشه اصلا تقسیر منه خوب شد
گرابلی:گودریک خودتو ناراحت نکن همین طور تو برایان
گودریک:عصبانی نکنم بگو تقسیر کیه
برایان:دیگه نمیتونم تحمل کنم
گرابلی:تقسیر هیچ کس نیست مشکل حل میشه
ریدالوس:اره با این وضع حتما نم حل میشه
گرابلی:بسته گفتم بسته
ریدالوس:من برم پیش جینی معلومه که بدجوری ناراحتش کردم
برایان:خوبه حد اقل یکی اعتراف کرد
گودریک:برایان دوباره شروع نکن
گرابلی :خوبه همه چیز داره درست میشه ولی اینکه..
گودریک:تورو خدا دیگه شروع نکنید
برایان:باشه کاری دیگه به این بحث ندایم تمام
گرابلی :خوبه همه چیز عالی شد بریم بخوابیم فردا باشد برم مجوز سالن جدید الف دال را بگیرم
:برایان:شب بخیر
گودریک:شب بخیر



پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اتاق ضروريات
ارسال شده در: پنجشنبه 5 آذر 1388 18:47
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد!!

پروفسور گرابلی در حال مقایسه جانوران اهلی و غیر اهلی
بود
برایان میگه:به کجا رسیدی من که کاری نمیکنم خسته شدم چه برسه تو
گرابلی:باید بفهمم که جانوران وحشی چه ژنی دارند
برایان:معلومه دیگه ژن ولدمورت چون وقتی روحشو 7تا کرد از خون مار هم توی بدنش گذاشت
گرابلی:به نکته خوبی اشاره کردی اخه خون مار چه بدرد ولد مورت میخوره
برایان:چه میدونم شاید میخواسته از ژن های مار ها داشته باشه مگه نه
براگلی:نمیدونم معلوم نیست شاید
برایان :من میرم تحقیق کنم که چرا از خون مار تو خودش گذاشته
گرابلی:هاااااا خسته شدم میرم بخوابم
برایان :منم میرم دونبال تحقیقم اگه چیزی فهمیدی زنگ بزن
گرابلی:باشه باشه خداحافظ
برایان:خداحافظ

در بین راه ......
ریدالوس:سلام برایان چطوری
برایان: سلام ریدالوس خیلی وقته ندیدمت
ریدالوس:چکار میکونی
برایان :دنبال تحقیق پروفسورم
ریدالوس:چی هست تا منم همکاری کنم
برایان:هیچی در رابطه با جانوران اهلی وغیر اهلی که چرا ولدمورت خو مار توی بدنش گذاشت
ریدالوس:سوال ساده ای من جوابشو میدونم
برایان :خوب چیه
ریدالوس:معلومه میخواسته ژن مارهای دورگه باشه
برایان:یعنی چه
ریدالوس:یعنی میخواسته هم ژن مار انسانی داشته باشه هم حیوانی چو اخه ولدمورت اسلیترینی بوده
برایان:مرسی ریدالوس جبران میکنم
ریدالوس:قابلی نداشت حالا برو به کارات برس خداحافظ
برایان:خداحافظ

برگشت به خانه.....
گرابلی: چیزی پیدا کردی
برایان:معلومه میخواسته ژن مارهای دورگه باشه یعنی میخواسته هم ژن مار انسانی داشته باشه هم حیوانی چو اخه ولدمورت اسلیترینی بوده
گرابلی :ولی دوباره یه چیز دیگه فهمیدم
برایان: چی
گرابلی:اینکه خون مارها کشنده است
برایان:چه جالب
گرابلی:اره ولی ولدمورت چه جوری زنده مونده
برایان:نمیدونم شاید اول روحشو به 7تا تقسیم کرده بعد خون مار تو بدنش زده هاا
گرابلی:شاید ولی اون موقع که بدن نداشته

زنگ تلفن..... .
برایان:الو...الو
گودریگ:سلام برایان تویی
برایان :اره خوبی
گودریک:مرسی چکار میکردین با پروفسور
برایان:تحقیق اول تموم شد ولی تو این موندم که وقتی ولد مورت خون مارها رو در بدنش زده چرا نمرده
گودریک:خوب شاید اول خون تک شاخ خورده چون جلوی هر سمی رو میگیره
برایان :مرسی ممنونم
گودریک:حالا دیگه من باید برم کاری نداری
برایان:نه مرسی خدا حافظ
برایان :رییس گودریک به ما جوابو داد
گرابلی:خوب چی شد
برایان:اون اول خون تک شاخ خورده چون جلوی هر سمی رو میگیره
گرابلی :خوبه دیگه تحقیقی نمونده این پرونده هم تموم شد



پایان




داستان های کارهای عجیب ولدمورت....



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط برایان دامبلدور در 1388/9/5 20:00:29
Re: اتاق ضروريات
ارسال شده در: دوشنبه 12 مرداد 1388 19:04
نمایش جزئیات
آفلاین
تغییر کار تاپیک

دوستان عزیز سلام

این تاپیک از این به بعد برای آموزش نکات رول نویسی استفاده میشه و منتظر رول های شما خواهد بود. رول های آزمایشی.

در این تاپیک بنا به سوژه داده شده و یا فعالیت خواسته شده پست میزنیم.

متشکر و ممنون
بای

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: اتاق ضروريات جلسات الف دال
ارسال شده در: شنبه 27 تیر 1388 19:56
نمایش جزئیات
آفلاین
شب فرا می رسد...

هرمیون ( اسپروات) کتاب قطوری را روی پایش گذاشته بود و همونطور نشستنکی چرت می زد . کمی اونورتر مک گونگال ( زنوف) ناامیدانه سعی می کرد به گربه تبدیل بشه اما بی فایده بود. کمی اونورتر تر !نویل( مک) تلاش می کرد دیالوگ هایی که قرار بود به مرگخوارها بگه حفظ کنه ولی انگار معجون روی حافظه ش هم تاثیر منفی گذاشته بود . خیلی اونورترترتر! دیدالوس پایش به ریش دامبلدوری اش گیر کرده و با سر از پنجره دفتر به بیرون پرت شده بود . و بالاخره یه خورده اینورتر لیسا که به زور چوب کبریت چشمهاش رو باز نگه داشته بود از مورگانا مراقبت می کرد . مورگانا مثلا خواب بود و حسابی خر و پف هم می کرد و آب دهنش از یه طرف آویزون شده بود -ایییشششش!- اما داشت زیر پوستی اعمال خبیثانه ای انجام می داد ....

{افکار مورگانا}

-هه! همه می دونن که ملکه آوالان چه قدرت های خفنز و باحالی داره! عمرا این دختر توریه نمی تونه جلوی امواج فکری منو بگیره . همین الان باید یه پیام واسه مای لرد بفرستم و نقشه این علف دار ها ( تقصیر من نیست که مورگانا از سیفیت بازی سر در نمیاره ) رو بهش برسونم !

فرسنگ ها اونور تر ، خانه ریدل

لرد نجینی رو بغل کرده بود و در خواب ناز به سر می برد . امواج فکری مورگانا به خانه ریدل رسیدن ، تمام خونه رو زیر و رو کردن و بالاخره اتاق لرد رو پیدا کردن و وارد خوابش شدن .

{افکار لرد}

لرد و آنیت با لباس عروس دومادی دست همدیگه رو گرفته بودن و خیلی عشقولانه و اینجوری بین نیمکت های چوبی کلیسا راه می رفتن و به سمت دامبل حرکت می کردن که با لباس اسقفی و کتاب به دست در جایگاه مخصوص ایستاده بود. پشت سرشون بارتی و بلا ( که داشت خون خودش رو می خورد ) به عنوان ساقدوش در حرکت بودن . در همین مابین افکار مورگانا یه جا جمع شدن و یه مورگانای مجازی! ایجاد کردن . مورگانا با دیدن این صحنه چند لحظه با چشم های گشاد و دهان باز به لرد و آنیت خیره شد . بعد از اون چند لحظه ! یادش اومد که الان توی خواب لرده و باید نقشه رو به لرد برسونه . پس جلوی لرد پرید و گفت :
- مای لرد ! مای لرد ! الف دالی ها یه نقشه خفنی دارن!
آنیت نگاه« ریز میبینمت طرف!»ی به مورگانا انداخت و گفت :
- به چه جراتی مراسم ما رو به هم می زنی موری؟
- آنیت جون ، تو خودت رو خسته نکن ! خودم به خدمتش می رسم
- نه عزیزم! بذار من حسابش رو برسم
-باشه آنی جون!
مورگانا تند و تند گفت :
- مای لرد! الف دالی ها منو اسیر کردن و میخوان یه دختره رو به جای من به شما قالب کنن!
لرد دستی به کله اش کشید و گفت :
- یا سالازار کبیر... عجب توهیمیه! مورگانا جون این یه سری بی خیال شو ! چرا همیشه این جای مراسم سر می رسی؟!
مورگانا خواست جوابی بده اما نتونست چون همون لحظه توسط آنیت منهدم شده بود. فرسنگ ها اینور تر مورگانا بر اثر انهدام امواج فکری اش به شکل در اومد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گل می کند شقایق، دانه ی اسفند می رسد