جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  107 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  220 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  224 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  214 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: دوشنبه 26 اسفند 1392 18:49
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
سالها بعد از جدایی بیل و فلور به خاطر مرگخوار شدن خانم، تدی و ویکتوریا برمیگردن ویلای صدفی و با مرگخوارها، منجمله فلور مواجه میشن که تدی رو گروگان میگیرن که ببینن نقشه‌ی محفل چی بوده ولی فلور به دور از چشم مرگخوارها دخترش رو که بقیه ندیدن بعد از دستکاری کردن حافظه‌اش فراری میده. وقتی ویکی بدون تدی به گریمولد برمیگرده، رون و آلیس مامور میشن که ببینن چه به سرش اومده، غافل از اینکه جیمز هم یواشکی همین نقشه رو داره. همه وقتی به ویلا میرسن که تدی حسابی شکنجه شده و البته طبق معمول ماه کامله و داره تبدیل میشه اونم تو فضایی که تا شعاع یه کیلومتریش نمیشه آپارات کرد و یه عده این وسط چوبدستی ندارن!‌ اوضاع وقتی برای هر دو گروه ترسناک‌تر میشه که فنریر گری‌بک هم اون حوالیه و تبدیل به یک گرگ کامل شده. تدی به فلور حمله می کنه و آلیس فلور رو نجات میده. تدی می خواد به آلیس حمله کنه که جیمز جلوشو می گیره و بعد از برداشته شدن طلسم ضدآپارات همه به جز تدی بر می گردند خونه. بعد آلیس حالش خرابه و رون نیز هم چنین! در همین احوال جیمز بر میگرده ویلا به امید نجات تدی که فنریر بهش حمله می کنه و فنریر توسط ویولت بیهوش میشه.


- تــــــــــــــــــــــــدی؟
- جیمز! مگه عقلتو از دست دادی؟
- تــــــــــــــــــــــــدی؟
- جیمز با تواما!

جیمز توجهی به ویولت نکرد و هم چنان تدی را صدا می زد. ویولت چشم غره ای به جیمز رفت و سپس اطرافش را از نظر گذراند. طبق گفته ی جیمز، نزدیکی های جایی بودند که تدی و فنریر به جان هم افتاده بودند. ویولت تکانی به چوبدستی اش داد و آن را روشن کرد. روشنی چوبدستی، قدری از تاریکی فضا کاست.

فریاد جیمز و دویدنش، ویولت را به خود آورد. سرش را بلند کرد و چند متر جلوتر از جیمز، جسمی نیمه جان را دید که تاریکی احاطه اش کرده بود.
وقتی ویولت بالای سر تدی رسید، صورتش را درهم کشید. تدی غرق در خون بود. لخته های خون، موهای فیروزه ای اش را پنهان کرده بودند. گوشه لبش پاره شده بود و اثر پنجه ای روی صورتش خودنمایی می کرد.

- جیمز، باید هرچه زودتر آپارات کنیم.

جیمز با اطمینان جواب داد:
- من آمادم!

ویولت نگاهی به تدی انداخت و گفت:
- باید بیهوشش کنیم!
- عمرا!
- عقلتو از دست نده جیمز! از کجا مطمئنی وسط راه بهوش نیاد؟

جیمز چیزی نگفت. ویولت چوبدستی اش را بالا برد و زیر لب زمزمه کرد:
- استوپیفای!

سپس دست جیمز را در دستش گرفت. جیمز نیز بازوی گرگینه بیهوش را در دست گرفت. ویولت چشمانش را بست تا آپارات کند اما...

- اوناهاشن!

چشمانش را باز کرد. دو زن به سوی آن ها می آمدند. با نزدیک تر شدنشان، هویتشان مشخص شد. فلور دلاکور و بلاتریکس لسترنج.
ویولت سریع چشم هایش را بست و خانه ای را که ساعاتی پیش آن جا بود، جلوی چشم هایش نمایان شد.
فریاد ویکتوریا لبخندی را روی لبش نشاند. حالا دیگر در خانه بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آليس لانگ باتم در 1392/12/26 19:03:27

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: شنبه 24 اسفند 1392 15:18
نمایش جزئیات
آفلاین
با نگرانی به آسمان نگاه کرد. ماه‌ها هم دنده دارند؟ خب، ماه کامل آن شب، از دنده‌ی چپ بلند شده بود. لعنتی! چرا تمام نمی‌شد؟ چرا غروب نمی‌کرد این ماه جنون‌آمیز؟ لعنتی.. لعنتی..

صدای زوزه‌ی دردآلودی را از دور شنید و قلبش، در سینه فرو ریخت. هجوم خاطرات به ذهنش، یک‌باره از وحشت او را فلج کرد. نمی‌توانست... نمی‌توانست برود و... دندان‌هایش را روی هم فشار داد و به سختی غرید:
- نمی‌ذارم تدی! نمی‌ذارم!!

هرکس که از دور به ساحل سنگی نگاه می‌کرد، از دیدن آن پیکر کوچک که با سرسختی می‌جنگید و پیش می‌رفت، متحیر می‌شد. باد، خشمگین و پر غوغا، به جیمز ریزنقش ضربه می‌زد ولی پسرک، بی‌اعتنا، با کله‌شقی مخصوص پاترها، قدم برمی‌داشت. او. باید. به تدی. می‌رسید!!

و همین لحظه، گویی زمین و زمان از حرکت ایستاد. چیزی، به جیمز می‌گفت این صدای خُــرخــُری که از پشت سرش می‌شنود، متعلق به تدی نیست. هیاهوی باد و حتی زوزه‌ی دلخراش گرگی در دور دست، لحظه‌ای ساکت شد.

پاتر چشم فندقی، علی‌رغم درونی پر تشویش، با چهره‌ای خونسرد و آرام، برگشت و به پوزه‌ی گرگی در یک قدمی‌ش، خیره ماند.

گرگ پوزه‌ش را گشود و غرش وحشتناکی سر داد که زهره‌ی هر پسربچه‌ی دیگری را می‌ترکاند، ولی جیمز، برای تدی اینجا بود و برای رسیدن به او، جلوی هر گرگ بد گنده‌ای می‌ایستاد.

با شجاعت، کوشید حواسش گرگ را پرت کند تا چوبدستی‌ش را بالا بیاورد:
- شبا مسواک...

فنریر تشنه به خون، به جیمز مجال نداد. با پرشی بلند، او را به زمین کوبید و آماده‌ی دریدنش بود که صدای فریادی، آرامش را به آن صحنه‌ی پر تنش بازگرداند:
- استیوپفای!!

و دیالوگ بعدی که با صدایی آشنا ادا شد، جیمز گیر افتاده زیر بدن سنگین و لَخت فنریر را بین دو حس خندیدن و ناسزا گفتن معلق گذاشت:
- یه پاتر، همیشه یه پاتره! بجنب بریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: شنبه 24 اسفند 1392 11:09
نمایش جزئیات
آفلاین
اما ناگهان با صدای پاقـی، دیگر جلوی در ویلای صدفی نبود. از اتاق جیمز هم خبری نبود. اصلا از خودش نپرسید چرا اتاق جیمز در ویلای صدفی بود؟ مگر اهمیتی داشت؟ باد، موهایش را به هم ریخت. چشم انداز ساحل، جای خودش را داده بود به صخره های بزرگ سنگی و ناهموار. به خودش لرزید. کاش به جای ردا، شنل به تن داشت..به پاهایش نگاه کرد. همان لحظه شنلی گرم و زمستانی آن ها را پوشاند.
سرش را تکان داد. وقت نداشت فکر کند.
صدای فریاد.
شروع به دویدن کرد. به دنبال منبع صدا بود. اما انگار در هر چهارجهت جغرافیایی، کسی داشت زیر چنگ و دندان یک گرگینه، پاره پاره می شد.
سرگردانی کافی بود.
باید می رسید.
و رسید.

زیر نور مهتاب،رگه های فیروزه ای میان موهای خاکستری رنگ گرگینه می درخشیدند و کسی زیر هیکل گرگینه به پشت افتاده، دست و پا می زد.
آلیس این را قبلا دیده بود. فلور مدتها بود که ننگ سیاهی را بر ساعدش داشت. البته که فلور مستحق مرگ بود. اما تدی قاتل نبود. تدی هرگز خودش را نمی بخشید. حتی به خاطر قتل یک مرگخوار.
چوبدستی اش را از جیب شنل بیرون کشید و جلوتر رفت. جایی در اعماق ذهنش از گرگینه خواست که متوجه حضور او نشود.
گرگینه، مطیعانه سرش را به طعمه گرم کرد.
آلیس چوبدستی اش را بالا گرفت و نزدیکتر شد. گرگینه آرام گرفته بود. با صدای تهوع آوری مشغول جویدن چیزی بود. فلور دیگر دست و پا نمی زد.

صبر کن..چه بلایی سر موهای بلوند پریزاد آمده بود؟
نگاهش روی صورت غرق خون قربانی ثابت ماند.
قلبش در سینه فرو ریخت.

- جیـــــــــمز!!

با صدای جیغ خودش، از خواب پرید.
سایه ای تار را دید که سراسیمه به سمت تخت دوید و شانه هایش را گرفت. کاش این کار را نمی کرد.
آلیس خم شد. ویولت به موقع شانه هایش را رها کرد و جاخالی داد.
خوشحال بود که پرده های اشک، اجازه نمیداد جزئیات محتویات معده اش را روی ملافه ی سپید ببیند.
ویولت تکانی به چوبدستی اش داد و ملافه را تمیز کرد. آلیس چشم هایش را بست و سرش را به پشتی تخت تکیه داد. همه چیز را به خاطر آورد.ساعت ها پیش بود؟ نجات دادن ِ فلور از زیر چنگال های تدی و بعد آپارات با جیمز و رون و بعد..بعد؟

- رون! رون کجاست؟

ویولت لیوان آبی را به لب های آلیس نزدیک کرد.
- بخور آلیس. رون خوبه.
آلیس لب هایش را به چند قطره خیس کرد و روی تختش جا به جا شد. تمام بدنش درد می کرد.
چشم هایش را بست.

در آن لحظه هیچ چیز را بیشتر از خواب نمیخواست..خواب..خواب..خوابش را به یاد آورد، چشم هایش را نیمه باز کرد:
- جیمز! ویولت..جیمز؟!
- تو باید بخوابی آلیس. همه خوبن. همه چی روبراهه. جیمز اینجاست. آروم بخواب عزیزم.

و وقتی سرانجام آلیس دوباره به خواب فرو رفت، ویولت روبانش را از جیب ردایش بیرون کشید و موهایش را بالای سرش بست. لزومی نمی دید حال آلیس را بدتر از آن چه هست، کند. اما آنچه گفته بود حقیقت نداشت. تدی خوب نبود. هیچ چیز روبراه نبود و جیمز آنجا نبود.

فلش بک - ساعاتی قبل:

سکوت آشپزخانه ی گریمولد با صدای آپارات جیمز در هم شکست.
رون ویزلی به محض ظاهر شدن دست جیمز را رها کرد و روی زانوانش نشست.

- جیمز!
جیمز بی آن که به دامبلدور نگاه کند آلیس نیمه هشیار را به ویولت سپرد و چشمانش را بست تا..

- جیمز سیریوس پاتر!
فریاد آلبوس دامبلدور تصویر ساحل حومه ی تین ورث و صخره های سنگی بزرگی را که دقایقی پیش دو گرگینه را میان آن ها ترک کرده بود، از سرش پراند.
چشم هایش را باز کرد. خشم در نگاهش موج می زد. گستاخانه بر سر پیرمرد فریاد زد:

- چیه؟! میخوای بپرسی چرا بعد از 9 شب بیرون از تختمم؟! "چون برادرم اون بیرون داره جون میده!" جواب مناسبی هست؟!..تو اینجا می مونی جیمز!..تو هیچ جا نمیری جیمز!..این حرف آخرمه جیمز!..آلیس و دایی تدی رو سالم برمیگردونن جیمز!..تو هنوز خیلی بچه ای جیمز!...اگه این بچه به حرف تو گوش میداد که الان آلیس و دایی زیر دندونای فنریر و ... زیر دندونای فنریر تیکه پاره شده بودن!!..

دامبلدور دهان باز کرد.
اما صدای آپارات پاتر جوان، فرصت ِ پاسخ را از او گرفته بود.

پایان فلش بک

------------------------
هوومم..خوشم میاد برای همه تون جا افتاده رو زنبیل جیمز جماعت زنبیل نذارین..حتی اگه یکمی! از یه ساعت بیشتر طول بکشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: جمعه 23 اسفند 1392 19:34
نمایش جزئیات
آفلاین
باد وحشیانه به صورتش می خورد و موهای آشفته اش را در هوا رقصان می گذاشت. سوز باد بر بدنش رعشه انداخته بود و عرق سردی از پیشانی اش پایین می ریخت. چند لحظه پیش از پنجره فرار کرده بود و الان، چند دقیقه ای می شد که در حال دویدن بود. با خودش فکر می کرد اگر آپارات کردن را بلد بود، نیمی از مشکلاتش حل می شدند.

اما نیمه ی دیگر چه؟ رویارویی با دو گرگینه، در اوج قدرتشان، اصلا ایده خوبی نبود. با فکر کردن به این که احتمالا باید با فنریرگری بک رودر شود، لرزه بر اندامش می انداخت. دیگر سوز باد را فراموش کرده بود و تنها به اتفاقات پیش رو می اندیشید.

به این فکر می کرد که اگر پدرش، هری پاتر، در آن موقعیت بود چه می کرد؟ آیا با آن دو گرگینه روبرو می شد یا راهی دیگر برای متوقف کردن تد می یافت یا اصلا برمی گشت و از آلیس کمک می خواست؟ نه! به هیچ وجه نباید باز می گشت، برگشتن او دیگر فایده نداشت. بر سرعتش افزود. خودش را در آن بادی که بی وقفه بر صورتش شلاق می زد، جلو راند. دیگر نزدیک شده بود، جنگل نزدیک بود.

***

همان لحظه - ویلای صدفی


بی هدف در ویلای کوچک می دوید. سرش گیج می رفت و چشمانش تار می دید. دوتا یکی پله ها را طی کرد. در حالی که به سرعت می دوید، تمام مسیر از اتاق جیمز تا دم در خانه را دوید. حالا باید چه می کرد؟ به سختی رو پایش می ایستاد؛ ذهنش توان هضم این همه فشار را نداشت.

باد تندی می وزید و شلاق وار بر صورت آلیس می خورد. موهایش در هوا آزادانه به حرکت درآمده بودند. شقیقه هایش را مالید. آپارات به تمرکز نیاز داشت، اما او در آن لحظه اصلا توانایی خالی کردن ذهنش را نداشت. توانایی فکر کردن را هم نداشت.

به جیمز فکر می کرد. به تدی و گرگینه خشمگینی که هردو را تهدید می کرد. دستش روی چوبدستی اش قفل شد و بعد آپارات کرد. نمی دانست چگونه و به کجا ... اما ناگهان با صدای پاقـی، دیگر جلوی در ویلای صدفی نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در 1392/12/23 20:07:50
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در 1392/12/23 20:53:28
تصویر تغییر اندازه داده شده
[
تصویر تغییر اندازه داده شده

بنفش! [ ]

پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: جمعه 23 اسفند 1392 18:10
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای قدم هایش در راهرو می پیچید. لحظه ای اندیشید که خانه چقدر سوت و کور است. جسمش به سمت اتاقش می رفت اما ذهنش... قادر به شمردن افکاری که هرلحظه به مغزش سرازیر می شدند، نبود.

- آخ!

خم شد و چیزی را که بند افکارش را از هم گسسته بود، برداشت. سنگی ساده بود که عبارت « جیمز و تدی » روی آن حک شده بود. لبخندی روی لبش نشست. سنگ را در جیب ردایش گذاشت و به سمت اتاق جیمز رفت. باید با او صحبت می کرد.

دستش را روی دستگیره در گذاشت و لحظه ای درنگ کرد. حدس می زد که جیمز از دست همه شان دلخور است. باید از دلش در میاورد

- جیمز؟!

مظمئن بود یا حداقل امید داشت که جیمز در اتاق است اما امیدهایش نقش برآب شدند. پاهایش سست شدند به دیوار چنگ انداخت. نه، باور نمی کرد. زیر لب گفت:

- جیمز کجایی؟ بیا بیرون!

صدایش کم کم تحلیل رفت. سرمای غیرقابل تحملی بدنش را به لرزه انداخته بود. سرش را بلند کرد و با پنجره ی باز مواجه شد. لحظه ای جیمز و نبودش را فراموش کرد و به سمت پنجره رفت و به دستگیره آن چنگ زد. پس از بستن پنجره، سرش به دوران افتاد.

جیمز، اتاق خالی و پنجره ی باز گویای همه چیز بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: پنجشنبه 22 اسفند 1392 00:23
نمایش جزئیات
آفلاین

کسی نفهمید که غریزه‌ی جنگ‌طلبی و بخشی از تدی که گرگ بود وارد عمل شد یا آن بخشی از وجودش که همیشه بین جیمز و تمام خطرات دنیا می‌ایستاد، ولی گرگ فیروزه‌ای رنگ به یک‌باره با خشونتی وحشیانه چرخید و خودش را بین فنریر و جیمز حائل کرد.

فنریر که پیش‌بینی این حرکت را نکرده بود، با ضربه‌ی شانه‌ی تدی به عقب پرت شد ولی به سرعت، زوزه‌ی خصمانه‌ای سر داد و از جا پرید.

نگاه دو گرگ در هم گره خورد. فنریر، گویی پوزخند می‌زد. لب‌هایش از روی دندان‌های تیز و ترسناکش به عقب کشیده شد و خرُخُر ملایمی از اعماق گلویش بیرون آمد.

تدی به طرز قابل توجهی از گرگ ِ دیگر کوچک‌تر بود. ولی خشمی در چشمانش بود که به وضوح گرگ بزرگتر را از حمله باز می‌داشت. هردو، بدون این که نگاهشان را از هم بردارند؛ روی یک دایره‌ی نامرئی شروع کردند به چرخیدن.

این تصویر، گویی همه را مسخ کرده بود. هیچ‌کس از جایش تکان نمی‌خورد. هیچ‌کس، ایده‌ای برای فرار از آن موقعیت نداشت...

ناگهان جیمز متوجه شد دست کسی به بازویش چنگ زده است. دستی به سرمای دست مردگان که به شدت هم می‌لرزید. آلیس!

برگشت و به بانوی مو بور نگاه کرد:
- آلیس؟!

روی صورتش دانه‌های درشت عرق دیده می‌شد. چشمانش با حالتی نامتعادل، بین گرگ‌ها، مرگخواران و جیمز، دودو می‌زد:
- جیــ.. جیمز! باید.. باید همین الان.. طلسم رو.. برداشتم..

جیمز با شگفتی به زنی نگاه کرد که در آستانه‌ی فروپاشی روانی بود و با این حال، هوشمندانه‌تر از هرکسی، طلسم ضد آپارات را بی سر و صدا برداشت!

و به دایی‌ش که مات و مبهوت، پنجه کشیدن گرگ جوان روی زمین و خط و نشان کشیدن فنریر زل زده بود. و به... تدی...

به آرامی، زیر لب گفت:
- برمی‌گردم پسر. تنها نمی‌مونی.

مچ دایی‌ش را چسبید و رو به آلیس، غرید:
- منو محکم بگیر!

پاق...!

و لحظه‌ای بعد، جز دو گرگ ِ در آستانه‌ی مبارزه، کسی آنجا نمانده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: دوشنبه 19 اسفند 1392 01:23
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
خلاصه‌ی سوژه:

سالها بعد از جدایی نادر از سیمین (بیل و فلور! ) به خاطر مرگخوار شدن خانم، تدی و ویکتوریا برای دیدن خرابه‌های ویلای صدفی به اونجا برمیگردن و با مرگخوارها، منجمله فلور مواجه میشن که تدی رو گروگان میگیرن که ببینن نقشه‌ی محفل چی بوده ولی فلور به دور از چشم مرگخوارها دخترش رو که بقیه ندیدن بعد از دستکاری کردن حافظه‌اش فراری میده. وقتی ویکی بدون تدی به گریمولد برمیگرده، رون و آلیس مامور میشن که ببینن چه به سرش اومده، غافل از اینکه جیمز هم یواشکی همین نقشه رو داره. همه وقتی به ویلا میرسن که تدی حسابی شکنجه شده و البته طبق معمول ماه کامله و داره تبدیل میشه اونم تو فضایی که تا شعاع یه کیلومتریش نمیشه آپارات کرد و یه عده این وسط چوبدستی ندارن!‌ اوضاع وقتی برای هر دو گروه ترسناک‌تر میشه که فنریر گری‌بک هم اون حوالیه و تبدیل به یک گرگ کامل شده...


صدای زوزه‌های گرگ خاکستری، خشمگین و آکنده از درد بود.. خاکستری کامل هم که نبود.. در زیر نور ماه میشد رگه‌هایی از رنگ فیروزه‌ای را هم دید و البته اینکه با جسمی زیر دست و پایش درگیر بود.
فلور دلاکور بدون سلاح، با تمام قوای جسمانی که در خود سراغ داشت فریاد میکشید و تلاش میکرد تدی را به عقب براند. دندان‌های گرگ فاصله‌ی کمی تا گردنش داشت و یک لحظه غفلت لازم بود تا پوست و گوشتش را از هم بدرد.

آلیس نه چندان دور ایستاده بود و به چوبدستی‌اش چنگ میزد و مطمئن نبود چه کاری درست است ولی اگر دست به کار نمیشد، آن زن هر چند که از دشمنانش بود به زودی تکه پاره میشد و شک نداشت اگر تدی می‌فهمید چگونه باعث مرگ فلور شده است، هرگز خود را نمی‌بخشید. زیر لب زمزمه کرد:

- متاسفم تدی....

طلسم درست به پوزه‌ی گرگ برخورد کرد و باعث پرتاب شکار و شکارچی در دو جهت مخالف هم شد. فلور بی‌حرکت روی زمین افتاده بود و آلیس حدس میزد از هوش رفته باشد ولی تدی به سرعت دوباره سرپا ایستاد و به دندان‌هایش را به مهاجمش نشان داد. آلیس بر خود لرزید... چند قدم عقب رفت و با خود گفت:

- آروم باش آلیس... همه چی درست میشه.. اون به تو آسیب نمیزنه...

گرگ هر لحظه به اون نزدیک‌تر میشد... و آلیس هیچ وردی بلد نبود که بتواند او را حداقل تا طلوع آفتاب آرام کند.

- تدی... نه....

جسم کوچکی پشت به آلیس ایستاد و دست‌هایش را از هم باز کرد. صدای جیمز می‌لرزید ولی خودش بی‌حرکت به تدی چشم دوخته بود.

- جیمز حماقت نکن...
- اون منو میشناسه آلیس... مگه نه تدی؟ نذار گرگ درونت کنترلت کنه... تو قوی‌تر از این هستی تدی... تو به ما آسیب نمیرسونی...

تدی هم‌چنان به آن دو نزدیک میشد... جیمز ادامه داد:

- تو به هیشکی آسیب...

ولی باز جمله‌اش را نیمه‌تمام گذاشت... یک نفر داشت به جمع آنها اضافه میشد.. به سرعت می‌دوید و زوزه می‌کشید.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1392/12/19 1:53:39
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: جمعه 16 اسفند 1392 20:10
نمایش جزئیات
آفلاین
برای لحظاتی جمع مرگخوارها و محفلی ها در سکوتی از جنس ترس فرو رفت. تنها صدایی که سکوت شب را می شکست، نفس های بی تاب فنریر بود. زوزه های تدی قطع شده بود و این خبر خوبی نبود. سر او جایی، پیش شکاری، گرم بود.

رون دست جیمز را می فشرد و جمع مرگخوارها کم کم از آنتونین و فنریر دور می شدند. لب های آنتونین می لرزید و قادر به حرکت دادن چوبدستی اش نبود. بلاتریکس تمام قدرتش را جمع کرد و فریاد زد:
- احمق بی عرضه! اون چوبدستی لعنتیتو تکون بده!

فنریر به فریاد بلاتریکس واکنش نشان داد. آنتونین را رها کرد و وحشیانه اطرافش را جستجو کرد. شکارش را یافت. در گوشه ای ایستاده و تمام حرکات او را زیرنظر داشت. خوی حیوانی اش او را وادار نکرد، بلکه چیزی در ذهنش فریاد می زد : " اون لیاقت مردن رو داره! ".

جیمز دست رون را که محو صحنه ی پیش رویش شده بود را کشید و با درسی که از اتفاق چند ثانیه قبل گرفته بود، با صدایی که تنها رون قادر به شنیدن آن بود گفت:
- دایی! تدی، آلیس! باید پیداش...

ولی قبل از این که جمله اش را کامل کند، صدای جیغ دو زن، بدنش را لرزاند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: جمعه 16 اسفند 1392 14:07
نمایش جزئیات
آفلاین
تا به حال به چشمان یک گُرگ خیره شده‌اید؟ البته احتمالاً این آخرین کاری‌ست که در زندگی خود خواهید کرد، ولی حقیقتاً... تا به حال به چشمان یک گرگ خیره شده‌اید؟ یا حتی به چشمان یک سگ؟ هر دو شبیه هم‌اند. هردو شبیه چشم انسان‌ها، شفاف و سرشار از هوشمندی. زیرک و عمیق.. گویی... متعلق به یک انسان‌ند...!

تا به حال به این فکر کرده‌اید که چرا آدم‌ها از گُرگ‌ها تا این حد می‌ترسند؟ چرا درندگی گرگ‌ها رعشه بر اندام انسان‌ها می‌اندازد؟ چرا سگ‌سانانی چنین کوچک که حتی گروهی از آنها، اهلی هستند، مخوف و وحشت‌آور است؟

چون گُرگ‌ها، انسان‌ها را می‌فهمند! چون در وجود هر گرگ، انسانی نهفته‌است... و در وجود هر انســان... گــُـرگــی...!
______________

صدای زوزه‌ی تــــــدی که بلند شد، مرگخوار و محفلی، هر دو گروه بدون استثناء، ایستادند. انگار که خشکشان زده باشد. برگشتند.. خیره شدند به اتاقی که از آن صدای زوزه بلند می‌شد و ناگهان...

آنتونین، نفس‌های گرمی را پشت گردنش احساس کرد و همین لحظه، لینی انگار آب سردی روی تمام جمع ریخت:
- فـــنر.. فـــنریر هم گرگینــه‌س...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویولت بودلر در 1392/12/16 14:13:15
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: جمعه 16 اسفند 1392 05:16
نمایش جزئیات
آفلاین
- حالا کجا با این عجله؟!

صدای سرد و طعنه آمیز بلاتریکس، مو بر هر اندامی سیخ می‌کرد; دست راست لرد سیاه در آستانه‌ی در ایستاده بود و چوبدستی‌اش را به سمت یاران محفل نشانه رفته بود، درست پشت سرش فلور دلاکور و آنتونین دالاهوف ایستاده بودند. فریاد‌های طلسم‌‌های خلع سلاح در هم آمیخت و ویلای جن‌‌زده را به لرزه افکند.

- پسره‌ی احمق... چوبدستیتو بده به من آنتونین!

آنتونین نگاه تندی به فلور انداخت ولی از جایش تکان نخورد... چشم از رون و چوبدستی‌اش که نزدیک در ویلا پرتاب شده بود، بر‌نمیداشت.
جیمز چوبدستی فلور را در دست آلیس خلع سلاح‌شده چپاند که گویی هر بار چشمش با بلاتریکس میفتاد یا صدایش را می‌شنید دوباره همان زنی میشد که بیست سال قادر به ترک سنت‌مانگو نبود. جیمز از بین دندان‌های بهم فشرده، گفت:

ـ آلیس... به خودت مسلط باش...

موقعیت مناسبی نبود; از اعضای محفل تنها جیمز مسلح و هشیار بود در حالی که آنتونین و بلاتریکس مالک سه چوبدستی بودند که یکی به زودی بدون شک در اختیار فلور قرار می‌گرفت.

صدای ناله‌‌‌‌ای گوشخراش، برای لحظه‌ای همه را در جای خود فلج کرد،‌صدایی که درست از پشت سر جیمز بلند شده بود.

- تدی؟
- زودتر از اینجا دور شین جیمز.. من...

صدای فریاد دوم تدی که بیشتر به زوزه شبیه بود، باعث شد جیمز بی‌اختیار به دنبال ماه بگردد... ماهی که با شکوه تمام بدر کاملش را به رخ آسمان شب می‌کشید.
صدای جیغ بلاتریکس دست کمی از زوزه‌های تدی نبود.

- این توله‌‌ گرگ داره تبدیل میشه... باید از اینجا بریم!

فلور اما با شگفتی و بی اعتنا به افرادی که در حال ترک ویلا بودند به تماشا ایستاده بود.. کمر پسر مو آبی که گویی هر لحظه در حال شکستن بود و برق زرد چشمانی که حتی از پس صورت غرقه در خونش دیده میشد و پنجه‌هایی که کشیده‌تر می‌شدند... و پسر ارشد هری که با وحشت ایستاده بود ولی از کنار این بمب در حال انفجار تکان نمی‌خورد تا اینکه یک نفر دست جیمز را کشید و باعث شد فلور نیز بالاخره از ویلا خارج شود.

- ولم کن دایی... من باید کنارش باشم...
- اون تو رو نمیشناسه جیمز... یالا... باید زودتر بریم...
- اونا میکشنش... بهش فرصت نمیدن..

اما رون بی توجه به جیمز او را به دنبال خود میکشید.

- باید آلیسو پیدا کنیم... از اونور رفت... لعنتی تا شعاع یه کیلومتری این خراب شده هم که نمیشه آپارات کرد...

این سپر ضد آپاراتی که مرگخوارها برای دور کردن اعضای محفل کار گذاشته بودند، حال همچون قربانگاه هر دو گروه شده بود و این شب... به این زودی قصد سحر شدن نداشت.








افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده