جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  178 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 خرداد 1393 16:25
نمایش جزئیات
آفلاین
*وسایل سال جدید* تابستون فرارسید .هری مثل همیشه بایدبه خونه خاله پتونیا میرفت؛ اخی!!!اونهاخیلی بداخلاق بودن،اصلا برخوردخوبی باهری نداشتن.هری هم ازین وضع حسرت میخورد؛خصوصا،اون دادلی که خیلی به هری بی احترامی میکرد... یه روز هری داشت به اتفاقات تومدرسه،کیدیچ و زمانیکه بادوستاش بود؛فک میکرد... که ناگهان نامه ای به اورسید.... سلام هری عزیز! خوبی؟خواستم بهت بگم فرداشب تولدمه،اگه بیای خونمون خیلی خوشحال میشم...منتظرت هستم! * دوستدارت رون* وقتی هری این نامه راخواند،خیلی خوشحال شد.اتفاقا،اونروز دارسلی هاهم خونه نبودن.هری نامه ای برای خاله پتونیانوشت وگفت:<من میرم خونه دوستم شاید یه هفته ای بمونم> البته دارسلی ها اصلا به فکر هری نبودن وبراشون مهم نبود که هری کجامیره کی برمیگرده... هری به سرعت ازپنجره پایین پرید... خودشو به اتوبوس قهرمان رسوندوبه خونه ی آرتورویزلی رفت.درراه واسه رون یه جغد خرید که کادوی تولدش باشه. وقتی به خونه رسید؛همه ازدیدن هری خوشحال شدند.خصوصا مالی ویزلی(مادررون)که خیلی به هری علاقمندبودو هری روعین رون دوست داشت.جینی تواتاقش بود وازدیدن هری خجالت کشید♡♥ رون،هری روبه اتاقش راهنمایی کرد.تولدش فرارسید. هری،هدیه اش رو به رون دادورون ازدیدن جغد زیبا بسیارخوشحال شد ...شب،هری ورون برای خواب رفتند.. وقتی صبح، سرسفره صبحانه نشسته بودند؛ناگهان نامه ای به هری رسید. سلام ،هری عزیزم !!!! خوبی؟خواستم بهت بگم به کوچه دیاگون بیاومن واست وسایل مدرسه بخرم.چون تابستون داره تموم میشه. *هاگرید* هری ازدیدن این نامه بسیارخوشحال شد و ازویزلی ها خداحافظی کرد... به اتفاق جغدش به کوچه دیاگون رسیدند.. هری،هاگرید رودید وازملاقات هم خیلی خوشحال شدند.. هری خیلی وقته هاگرید روندیده بود؛هاگرید سگش رو اورده بود توکوچه دیاگون قدم زدند . کوچه دیاگون خیلی تغیبر کرده بود مغازه ها بهترشده بودند. هری تعجب کرده بود ازین همه تحولات ؛وازاینکه درکنار هاگرید درحال خریدن وسایل مدرسه بود؛لذت میبرد.. *********پایان**** به نسبت پست قبلی ـت بهتر بود. یه نکته ای که توی پستت به چشم می خوره اینه که به آدم حس خاطره تعریف کردن تند تند رو میده. این چیزیه که باید بیشتر رول ها و نوشته های با تجربه ها رو بخونی تا آشنا بشی. از طرف دیگه علائم نگارشی رو درست و در جای خودشون باید به کار ببری. هیچوفت نباید از سه نقطه به جای نقطه استفاده کنی، یا چند تا علامت نگارشی پشت سر هم بذاری. پیشرفتت خوب بود و به خاطر این پیشرفت تأیید میشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/3/2 0:00:28
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 خرداد 1393 13:39
نمایش جزئیات
آفلاین
لباسهای عجیب

من باهاگرید تازه آشناشده بودم ،گفت: بیاباهم بریم بیرون.
منم قبول کردم،نمیدونم چی شد،که یهوتویه کوچه ای ظاهرشدیم کوچه یه عجیبی بود.
مغازه هاجادویی بودن،همه ی مردم بالباسایی که تاحالاندیده بودم قدم میزدن،تعجب کردم لباسهای جالبی پوشیده بودن ولی من ماتم برده بود،هاگریدبهم نگاه کردوگفت: چیزی شده گفتم: امممم ایناچرااین جورین؟!ایناچه لباساییین ؟لباساشون خیلی جالبه . هاگریدگفت:برای توهم میخریم ولی یه کم صبرکن.تویه این مغازه برو،وبرای خودت یه حیوون انتخاب کن.
منم الان میرم وبرمیگردم.من داخل مفازه رفتم وتوویتیرین ودیدیم جغدهایه مختلفی بودن،ولی من ازجغدمشکی،خوشم اومده بود،همینطورکه هاگریداومدپولوحساب کنه،چشمم به یه جغدسفید افتادکه گوشه یه ویترین بود،اون خیلی بانمک بودوهاگریدم ازاون خوشش اومد،هاگریدپول جغدوحساب کردوماازمغازه بیرون اومدیم ومن خیلی خوشحال بودم بخاطرجغدی که خریده بودم ببخشیداگه بده چون اولین باریه که نوشتم
پایان ****

برای اولین نوشته اصلاً بد نبود و نکات خوبی داشت.
اما خیلی بهتر از اینا می تونه باشه.
اولین چیزی که باید بهش دقت کنی، نوع داستانه و این که سوژه ی جذابی انتخاب کنی.
مطمئناً همینجوری خرید یه جغد چندان جذاب نیست.
هر چند همین موضوع رو هم می تونی جوری بهش بپردازی که مهیج باشه.
مثلاً بهت می تونم خریدن چوبدستی توی کتاب هری پاتر رو نشون بدم که هیجان انگیز شده بود.

اما نکته ی دیگه ای که باید دقت کنی اینه که دیالوگ ها با روایت داستان رو جدا کن.
مثلاً وقتی داری میگی که هری داره یه کاری می کنه، بعد می خواد یه دیالوگ بگه، بهتره یه Enter بزنی، بری خط بعد و بگی هاگرید در حالی که فلان کار رو می کرد گفت، و بعد بقیه ی جمله.

سعی کن روایتت هم سوم شخص باشه. اصولاً توی این سایت بیشتر سوم شخص می نویسن.

بیشتر تلاش کن و یکی دیگه بنویس.

تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کتی* در 1393/3/1 13:50:47
ویرایش شده توسط کتی* در 1393/3/1 17:04:21
ویرایش شده توسط کتی* در 1393/3/1 17:04:21
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/3/1 23:52:37
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 اردیبهشت 1393 17:24
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره هری نزدیکای ظهر به کوچه ی دیاگون رسید و به هاگرید سلام کرد.
هاگرید در حالی که صورتش از خوشحالی می درخشید به هری گفت:سلام هری بالاخره اومدی برات یه سوپرایز دارم.
دل هاری از شنیدن کلمه ی سوپرایز هری ریخت.آخه هاگرید عادت داشت که هری رو با موجودات خطرناک سوپرایز کنه.با این سال ها از قضیه نوربرت گذشته بود و هاری حالا یک کاراگاه شده بود ولی اون خاطره را هرگز فراموش نکرده بود.
هری با ترس گفت:چه سوپرایزی برای من داری؟
هاگرید گفت:دنبالم بیا تا نشونت بدم.
هری و هاگرید راه افتادند و اون قدر راه رفتن که دیگه شب شده بود ،هاری نفس نفس زنان به هاگرید گفت: پس کی میرسیم؟
هاگرید:برو تو هری رسیدیم و به دری کهنه و قطور اشاره کرد.
هاگرید :یادته برای تو توی سال اول یک جغد به عنوان هدیه گرفتم حالا وقتشه برا پسرتم یک هدیه بخرم.
هاری با حالتی از استرس گفت:خوب بگو ببینم چه هدیه ای میخوای بخری؟
هاگرید:خوب معلومه یک بچه اژدهای کوچولو.
رنگ هری پرید.اما با حالتی از قاطعیت گفت:من هرگز به پسرم اجازه ی نگه داشتن اژدها رو نمیدم.
هاگرید با خنده گفت: شوخی کردم هری.اینجا مغازه ای هست که جغد سفید میفروشه .منم چون برای تو جغد سفید خریده بودم خواستم برا پسرتم بخرم.
هری هم خندید و به همراه هاگرید وارد مغازه شدند جغدی خریدند.
هری از هاگرید تشکر کرد اما از او تقاضا کرد که دیگه باهاش شوخی نکنه.

ظاهر نوشته ـت تقریباً خوب بود. ولی داستان جالبی نداشت و خوب هم روایت نشده بود.
اولین چیزی که یک داستان نیاز داره اینه که کار ها و رفتار های شخصیت ها باور پذیر باشه.
همینطور سبک روایت داستان باید خیلی بهتر از این ها باشه.

سعی کن سوژه ی بهتری انتخاب کنی و همینطور توی تعریف کردن داستان عجله نکنی.
به طور مثال جمله ی آخری که نوشتی می تونست توی یه دیالوگ بین هری و هاگرید خیلی شکیل تر و قشنگ تر باشه.

در ضمن اون یارویی که این سایت در موردش ـه هری پاتره، نه هاری پاتر.

منتظر تلاش دوباره ـت هستم.
موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/2/30 21:32:26
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 26 اردیبهشت 1393 15:30
نمایش جزئیات
آفلاین
باران نم نم می بارید . هری و هاگرید ارام در کوچه ی دیاگون قدم می زدند.
- هاگرید بالاخره می گی برای چی اومدیم این جا ؟
این رو هری با ترسی که از او بعید بود گفت. هاگرید همانطور که قدم می زد و بدون حتی نیم نگاهی به هری گفت :
-خودت می فهمی هری!
وبه راهش ادامه داد . خودداری هاگرید از حرف زدن هری رو دیوانه میکرد . از طرفی دلش میخواست تا هر چه زودتر هاگرید به حرف بیاید و موضوع برای هری روشن شود . بلاتکلیف دنبال هاگرید به راه افتاد و همراه او وارد مغازه ای در انتهای کوچه شد .
مغازه تاریک و خاک گرفته بود و تنها از آن میان پله هایی به سمت طبقه ی بالا قابل دیدن بود. هاگرید چوب دستی اش را درآورد : لوموس و همزمان با آن اسم آشنایی را صدا کرد:
- آقای الیوندر
مردی با صورت گرد و موهایی بلند به رنگ سفید که تنها چند تار قهوه ای در میان آنها پیدا بود از انتهای مغازه بیرون آمد.
- هاگرید! تویی؟ و ایشون هم باید...
- هری پاتر هستم
- اوه بله . هری پاتر...
وهمزمان روی صندلی شکسته ای نشست . هاگرید رو به آن مرد کرد و گفت :
-الیوندر حتما میدونی که برای چی اینجا هستیم؟
مرد به فکر فرو رفت و در آن زمان هری از ته دل میخواست تا آن مرد نداند و هاگرید هر چه زودتر به حرف بیاید و دلیل کارهایش از صبح تا حالا را روشن کند . ولی مرد پیر خیلی زود به حرف آمد و گفت:
-معلومه که میدونم هاگرید . هری بهتره که با من بیای!
هری نگاهی به هاگرید کرد و با تکان سر هاگرید همراه با مرد پیر به راه افتاد.
- ببخشید آقای الیوندر . میتونم بپرسم که من برای چی اینجام؟
مرد نگاهی به هری کرد و گفت :
-خدای من! فکر میکردم که تاحالا بدونی ولی خوب اشکالی نداره خودم بهت میگم.
و همزمان دست برد تا چراغ را روشن کند . نور زیاد چشمان هری را اذیت میکرد . در حالی که دستانش را روی چشمانش گذاشته بود گفت :
- من اماده ی شنیدنم آقای الیوندر.
مرد صدایش را صاف کرد و گفت:
- همین پارسال بود که برای خرید چوب دستی به مغازه ام امدی . چقدر زود گذشت... راستش هاگرید از من خواست تا درباره ی ابر چوب دستی بهت اطلاعاتی رو بدم. هری با تعجب پرسید :
- ابرچوبدستی؟
- البته! یه چوب دستی با ویژگی های خاص که فعلا دست...
و ساکت شد . هری که لحظه به لحظه بر تعجبش افزوده میشد گفت :
-خوب دست کیه؟
مرد پیر از جایش بلند شد و چرخی دور اتاق زد. نفسش را با صدا بیرون داد و گفت :
-دست دامبلدوره.
هری با خوشحالی گفت :
- چه خوب!
آقای الیوندر دوباره به حرف امد و گفت :
- راستش پرفسور تریلانی یه پیش بینی کرده که زیاد جالب نیست. خوب میدونی...اون پیش بینی کرده ابر چوب دستی یک روز به دست اسمشو نبر می افته .
- من به پیش بینی های اون هیچ اعتقادی ندارم.
این رو هری در حالی که به شدت عصبانی شده بود گفت.
- خوب در واقع باید بدونی که اکثر پیش بینی های اون درست از آب در میاد و اینکه ابر چوب دستی هنگامی متعلق به کسی میشه که صاحب قبلی اون رو به قتل برسونه.
هری چیزی رو که میشنید باور نمیکرد . یعنی... . در حالی که به سختی حرف میزد رو به آقای الیورکرد و به آرامی گفت:
- میتونم بپرسم که من باید چی کار کنم؟
و خودش جواب سوالش را به خوبی میدانست.
پایان
-شرمنده اگه بد بود چون اولین تجربه ی نوشتنم بود

کاملاً خوب و حرفه ای نوشته شده بود.
به غیر از چندتا غلط تایپی و املایی نکته ای نبود.
موفق باشی.
تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ♥negin♥ در 1393/2/26 16:36:51
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/2/26 21:05:26
بــزرگــتــریــن دشــمــن آدمــی فــهــم اوســت

پـس تــا مــیــتــوانـی خــر بــاش . . .

تــا خــوش بــاشــی . . .

(یک امضای کاملا ریونکلاوی )

تصویر تغییر اندازه داده شده



من هر چی تلاش میکنم از پای جادوگران پاشم پاشیده نمی شم . محض رضای

خدا یکی بیاد منو بپاشونه :)
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 26 اردیبهشت 1393 09:01
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از این که هاگرید منو از اونجا اورد بیرون همه چیز خیلی عجیب شد.انگار خواب بودم.به خودم میگفتم هری تو شب تولدت خوابت برده و همه ی اینها یک خوابه! هی خودمو نیشگون میگرفتم تا بیدار شم اما فایده ای نداشت چون راست بود.باورم نمیشد من دارم میرم مدرسه جادوگری,چوب دستیمو خریده بودم با هدویگ جغدم داشتیم با هاگرید میرفتیم یه چیزی بخوریم.تو کوچه دیاگون مغازه های مختلفی بود,ردا فروشی ها و جارو فروشی ها,بانک گرینگاتز,مغازه ی اولیواندر و بالاخره لیکی کودرون رفتیمو نشستیم سر یه میز از هاگرید پرسیدم:هاگرید اون محموله سریت چی بود؟هاگرید بهم گفت نمیشه گفت اون قدر سریه که همه چشمشون دنبالشه!اگه کسی بفهمه چیه زندمون نمیزارن ما رو میکشن تا اونو بدست بیارن!و یه چیز دیگه پدر و مادرم چرا مردن؟هاگردی گفت:هری وقتی تو به دنیا اومدی اون دوران خیلی سیاه و وحشتناک بود.اسمشو نبر به قدرت رسیده بود و هر کسی رو که سر راهش بود میکشت.از پیر تا جوون. پدر و مادرت هم جلوش ایستادن و اون میخواست اونا رو بکشه اون پدر و مادرتو کشت میخواست تو رو بکشه ولی به یه دلیلی طلسمو به خودش برگردوند و خودش مرد. یه سوال دیگه:چرا برگردوند؟هیچ کس نمیدونه هری.یه سوال دیگه:اسمشو نبر دیگه کیه؟یعنی اسم واقعیش بگو.هری نمیشه همه از اسمش هم وحشت دارن! خب تو بگو.هاگرید گفت:اسمش هست:لرد ولدمورت خب چرا این قدر یواش گفتی؟ گفتم همه از اسمش میترسن.خب بیا بریم داره دیرت میشه قطار میخواد حرکت کنه بیا بریم.باشه...

بد نبود.
مشکلاتی داشتی که باید خیلی به اونا توجه کنی.
اولین چیزی که توجه رو به خودش جلب می کنه اینه که همه ی پستت رو توی یه خط نوشتی!
این کار واقعاً اشتباهه و باید در بعضی جاهای پست از enter استفاده کنی.
حتی بعضاً توی پست ها از دو enter پشت سر هم باید استفاده بشه.

همیشه یادت باشه که بین فضاسازی ها و توصیف هات، با دیالوگ ها دو تا enter بزنی.

نکته ی دیگه ای که باید بهش توجه کنی اینه که شیوه ی نوشتن دیالوگ اینجوریه:
هاگرید با قیافه ای وحشت زده و ترسان گفت:
- اسمش هست، لرد ولدمورت.

پس یعنی یه توصیف از حالت طرفی که دیالوگ میگه می کنی، یه دو نقطه میذاری، یه enter میزنی. بعد از گذاشتن یه خط تیره، دیالوگ ـت رو می نویسی.

در ضمن یه جورایی شتاب زده بود نحوه ی نوشتن پستت. سعی کن وقت بیشتری روی پست هات بذاری.

من به صورت مشروط تأیید ـت می کنم. اگه پیشرفت کردی و نکاتی که گفتم رو رعایت کردی، می تونی توی ایفا بمونی. وگرنه باید دوباره بیای و این مرحله رو بگذرونی.
تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/2/26 12:45:17
همیشه به خود ایمان داشته باش....
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
نامه هاگرید
هری از تابستون ها متنفر بود،از این متنفر بود که از خونه خودش دور باشه.از توی خونه ی جهنمی خالش زندانی باشه و نتونه از جادو استفاده کنه متنفر بود. دلش واسه دوستاش،کلاس ها،کیدیچ،تالار اصلی و حتی کلاس های معجون سازی اسنیپ تنگ شده بود و البته خودش هم از این دلتنگی آخری تعجب کرده بود.دوست داشت دوباره سیریوس رو ببینه،دوست داشت دو باره به کلبه هاگرید بره ولی حیف که هیچ کدوم از این کارا امکان پذیر نبود.
روی تخت خوابیده بود و داشت به اتفاقات گذشته فکر می کرد.هدویگ توی قفسش صدا می کرد.یهو صدای خوردن چیزی به پنجره رو حس کرد.بلند شد و به سمت پنجره رفت.هوا صاف بود و هیچ ابری تو آسمون دیده نمی شد. یک جغد خاکستری کوچیک بیرون بود. اول فکر کرد جغد رون هستش ولی وقتی پنجره رو باز کرد و جغد داخل شد و هری با دقت به اون نگاه کرد با جغد رون فرق می کرد. پس اگه جغد رون نبود پس جغد کی بود؟؟ نامه رو از پای جغد باز کرد و شروع به خوندن کرد:
سلام هری عزیز!باهات یک کار کوچولو دارم. اگه نامرو
دریافت کردی،هدویگ رو بفرست. من تو کوچه دیاگون هستم
تو دیگ سوراخ منتظرتم. زود تر خودت رو برسون. زیاد
وقتت رو نمی گیره.
هاگرید
هری خیلی خوش حال بود. با خودش فکر کرد ایول یک ماجرای تازه.از این که می تونست این خونه رو ترک کنه خوش حال بود. خدا رو شکر خانواده دارسلی رفته بودن به یک سفر دو روزه. هری از این تصمیمشون تعجب کرده بود ولی حالا خوش حال بود.البته اونا یک سری غذای کنسرو شده برای هری گذاشته بودن.ولی در اتاق قفل بود.دیگه چاره نداشت،باید از پنجره می رفت بیرون. خدا رو شکر دارسلی ها به بوته کاری علاقه زیادی داشتن و زیر پنجره اتاق هری هم کاشته بودن.پس اگه می پرید اتفاقی براش نمی افتاد.
حالا باید دو تا نامه می نوشت. شروع کرد به نوشتن اولین نامه:
خاله پتونیا من دارم خونه شما رو ترک می کنم و نمی دونم
کی دوباره بر می گردم. شاید فردا،شاید هم اول تابستون
سال بعد.البته می دونم که نگران من نمی شوید
هری
حالا باید یک نامه هم به هاگرید می نوشت.پس شروع به نوشتن کرد.
هاگرید عزیز!من در حال آمدنم.منتظرم باش.
دوست دار تو،هری
نامه هاگرید رو به پای هدویگ بست و اون رو به کوچه دیاگون فرستاد
و نامه دارسلی ها رو هم روی تخت گذاشت.
هری چمدونش رو جمع کرد،چون دیگه نمی خواست به اون جا برگرده.
از پنجره پایین پرید. خدارو شکر جاییش نشکسته بود.
حالا باید خودش رو به دیگ سوراخ می رسوند. البته می دونست چه جوری. با اتوبوس قهرمان،که مخصوص جادوگران بود.ناگهان اتوبوس جلوش ظاهر شد. هری به استان و راننده سلام کرد و سوار شد. و چند دقیقه بعد،هری در دیگ سوراخ مقابل هاگرید نشسته بود.
هاگرید خلی خوش حال بود و چشمانش برق می زد.بعد از سلام و احوال پرسی،هاگرید دلیل خواستن اومدن هری رو بهش گفت:اون یک کتاب در مورد چگونگی مراقبت از حیوانات جادویی خطرناک نوشته بود
و می خواست هری اولین نفری باشه که اون رو می بینه.هری کتاب هاگرید رو ورق زد،واقعا جا خورده بود.کتاب هاگرید واقعا با حال بود.
حالا هری خیلی خوش حال بود. چند دقیقه بعد هری با هاگرید و هدویگ وارد کوچه دیاگون شدن و زیر نور ماه به سمت مغازه ای رفتن که کتاب های جادویی چاپ می کرد.
هری واقعا هیجان زده بود و دیگه نمی خواست به خونه خاله پتونیا برگرده.می خواست بقیه تابستون رو به بارو بره پیش جینی و رون و بقیه دوستاش
پایان

خوب بود.
خیلی جالبه که ایراد تو دقیقاً برخلاف بقیه ی تازه وارد ها هست.
اصولاً تازه وارد ها همه ی نوشته ـشون دیالوگه و فضا سازی خیلی کمی دارن. در حالی که تو همه ی رولت توصیف و فضاسازی بود.
به همین خاطر بیشتر شبیه به خاطره تعریف کردن شده بود، نه داستان و رول.

می تونستی جایی که هری رفته بود پیش هاگرید دیالوگ اضافه کنی.
این ایراد کوچکی نیست و حتماً باید رفعش کنی ، ولی با توجه به این که نوشته ـت خوب بود...
تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا* در 1393/2/24 20:36:29
ویرایش شده توسط نارسیسا* در 1393/2/24 21:00:22
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/2/25 13:21:22
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 13:27
نمایش جزئیات
آفلاین


اقای هاگرید با هیکل بسیار درشتش مرا به راحتی از رستورانی به ان شلوغی جا به جا کرد ... نفهمیدم اما به طور عجیبی وارد یک بازار کاملا جادویی شدیم...زن ها کلاهایی مثل جادوگرای داخل قصه های بر سر داشتند.و مردا لباسایی بسیار خاص . در انجا بسیاری کودک هم سن و سال من دیده میشد.گویا انان هم برای خرید وسایل مورد نیازشون به اینجا اومده بودند.دستانم عرق کرد.داغ شدم.من...به جای انکه با پدر و مادرم به اینجا میومدم با اقای هاگرید اومده بودم.حس عجیبی داشتم.تمام مدت از دنیایی که باید در ان می بودم خبر نداشتم.از دنیای جادو.دنیایی دور از حرف های زور خاله پتونیا و دادلی ! و عمو ! در این افکار بودم که اقای هاگرید دستانم را فشرد و گفت :
چیشده هری...؟
به خود امدم و گفتم : نه...چیزی نیست اقای هاگرید.
چند لحظه بعد متوجه شدم که در کنارم زانو زده..
- هری...غریبی نکن...عادت میکنی !
- ممنونم هاگرید.
بعد گذشت چند دقیقه گفت :
خب هری...وزق ، سمور یا جغد گزینه های تو هستند.
- باید یکی از اونارو انتخاب کنم ؟
- بله هری ! مطمن هستم بهترینو انتخاب میکنی !
چند قدم از من دور شد.فریاد زدم : هاگرید ... کجا میری ؟
- زود میام هری ... انتخابتو بکن....
وارد یه مغازه شدم...تاریک بود...به سختی چهره ی فروشنده رو دیدم.
-پسر جوان...چه میخواهی برایت بیاورم...؟
به سمت مرد فروشنده رفتم.
- هنوز هیچی !
به سمت حیوانات توی ویترین رفتم...
یه سمور بسیار بزرگ و مشکی بود... ازش ترسیدم... در چشمانم ذل زده بود...زیر قفسشو خواندم نوشته شده بود : سمور جنگل S
صدای فروشنده امد که میگفت :
تعجب نکن.سموری از جنگل ممنوعه ی هاگوارتز هست.
- اها...
به سمت وزقی رفتم .... رنگش بنفش تیره بود... و به نظر خیلی بازیگوش می امد...چون مدام خودش را به شیشه اش میزد.لبخندی زدم و به سمت جغد سفیدی رفتم.شگفت زده شدم...جغد بسیار زیبایی بود...زیر قفسش نوشته شده بود : جغد نامه رسان کوهای فیلیپ
مرد فروشنده با حالتی خاص گفت :
جغد نامه رسون....انتخاب خوبیه . خوشم اومد...
شیشه ی ویترین رو باز کردم و قسش را در اوردم و به سمت فروشنده رفتم.روی میزش گذاشتم و گفتم :
من این را میخوام ... چند میشود ؟
در جواب من گفت : 100 گالیون...
در جیبم دست کردم.هاگرید مقداری پول به من داده بود...اما من چیزی از واحد پولشون نمیدونستم...همه ی پولم را بر روی میزش گذاشتم و گفتم : ببخشید میشه کمکم کنید...؟
گفت : البته
100 گالیون رو از پولا کم کرد و بقیه را پس داد.جغد را گرفتم و گفتم : ممنون...
او با صدای سردی در پاسخ به من گفت :
خواهش میکنم ... اقای هری پاتر!
سرم را انداختم زیر و از انجا بیرون رفتم...چرا همه مرا میشناختند و من نه ؟ هویت من چیست؟؟؟نمیدانم


خیلی خوب نوشته بودی.
اشکالاتی داشتی که با یه کمی کار کردن روش می تونی برطرف کنی و خیلی زود به یکی از بهترین نویسنده های ایفای نقش تبدیل بشی.
نکته ای که باید دقت کنی اینه که «...» فقط برای جاهایی ـه که به طور ناگهانی دیالوگ یا توصیفی قراره قطع بشه. آخر جمله ها باید نقطه استفاده بشه، یا برای مکث بین جمله ها می تونی از ویرگول استفاده کنی.

برای نوشتن دیالوگ هم بهتره وقتی گفتی فلانی با لبخند گفت، یه دو نقطه بذاری، یه اینتر بزنی و خط بعد، یک خط تیره و بعد دیالوگ رو بنویسی.

در ضمن خیلی سعی نکن کتابی بنویسی. تا یه حدی می تونی محاوره ای بنویسی ولی نه خیلی زیاد.

فضاسازی هات عالی بود.
تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/2/25 13:15:20
دلیل: تأیید

تو ضعیفی...من تنهایی صاحب تمام دنیا هستم
اما تو مرا به کمک دوستانت شکست دادی...
بدان ای نادان قدرت مرا...
روزی باز خواهم گشت...
ان زمان تمام دنیا بر من زانو میزنند...
و تو عصای پیری را در دست داری...
من جاودانه ام....

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
نمایشنامه ای کوتاه با نام عاقبت
هری به مغازه ی کوچکی در کنج کوچه خیره شده است.
هاگرید:هری!!...هری!!...
هری متوجه نمی شود.هاگرید دست بزرگش را بر شانه ی هری می گزارد و توجه هری را به خود جمع می کند:چته؟چیزی شده؟
هری:...نه...
هاگرید:بیا بریم کتاب های امسال رو تهیه کنیم ،وگرنه ممکنه جناب آقای اسنیپ اونا رو هم تحریم کنه(با خنده) اخه جدیدن همه زدن تو کاره تحریم.یکی کشور های دیگه رو تحریم می کنه ،یکی هم مردم خودش رو.این اسنیپ دیونه هم ممکنه کتاب رو تحریم کنه...هر کسی یه طور(هری حواسش به مغازه است) گوشت با منه؟...هری..
هری روی بر می گرداند
هری:ها؟...آره...
دوباره حواسش جمع مغازه ی دخمه مانند می شود.
هری:به نظرت اون مغازه ی چیه؟هرچی نگاه می کنم چیزی جز چندتا لوله ی خالی،یه دیگ و یه پیرمرد چروکیده نمی بینم...
هاگرید با نیش خندی:اون رو می گی...نیکی...نیکی جون...نیکلاس بیچاره...افتاده به پیسی...
هری:نیکلاس؟
هاگرید:نیکلاس فلامل...(صایش را کمی عوض می کند به حالت طعنه)دارنده ی سنگ جادو..بیچاره قدیم ندیما خیلی وضعش رو به راه بود...به هر حال بزرگترین کیمیاگر ما محسوب می شد...
هری:پس الان...
هاگرید:دست رو دلم نزار...اینم کار اسنیپه...سنگ جادو و وسایلش رو همه رو غارت کرده..میگه میخوایم واسه موزه...آثار باستانیه...تازه اگه میزاشتن خود نیکی رو هم می برد...نمی دونم کی به این اسنیپ دیده که بش همچین مسئولیتی داده...
هری:جالبه...خیلی جالبه...
هاگرید:چی؟
هری:همین که میگی...کارای اسنیپ...راسته که میگن ناشکری هرکی رو کردی،یکی بدتر از اون نصیبت میشه...حالا جریان اسنیپه...
هاگرید دست هری را به سمت کتاب فروشی می کشد
هاگرید:هدویگ بیشتر به فکر درس و مشقه تا تو.رفته نشسته رو در کتاب فروشی...
و هر دو به سمت کتاب فروشی روانه می شوند.

نیکلاس عزیز
داستان جالبی بود و نحوه ی روایتش هم جالب بود. قشنگ داستان رو شروع کردی، پیش بردی و تموم کردی.
اما چند نکته ی ریز رو باید دقت کنی.
اولینش اینه که اینجا ما نمایشنامه نمی نویسیم که مثلاً توی پرانتز یه کاری رو توضیح بدیم. اینجا چیزی بین داستان و نمایشنامه می نویسیم که اصطلاحاً بهش «رول» گفته میشه. توی رول ما همینجوری دیالوگ ها رو پشت سر هم ردیف نمی کنیم و بینشون فضا و حالات رو هم برای خواننده توصیف می کنیم.

خیلی قشنگ تر میشه اگه به جای این که بگی: «بیا بریم کتاب های امسال رو تهیه کنیم ،وگرنه ممکنه جناب آقای اسنیپ اونا رو هم تحریم کنه(با خنده)»، می تونی جمله ـت رو اینجوری بگی:
هاگرید در حالی که خنده ی مسخره آمیزی می کرد به هری گفت:
- بیا بریم کتاب های امسال رو تهیه کنیم ،وگرنه ممکنه جناب آقای اسنیپ اونا رو هم تحریم کنه.

نکته ی دیگه این که ما از نقطه یا برای پایان جمله ها استفاده می کنیم، یا از 3 نقطه، برای قطع شدن حرف یا چیزای اینجوری استفاده میشه.
این همه نقطه ای که اینجا به کار بردی نیازی نیست.

در کل پتانسیل خوبی داری.
تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/2/22 22:16:25
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 15 اردیبهشت 1393 21:42
نمایش جزئیات
آفلاین
► عکس جدید کارگاه نمایشنامه نویسی ◄


تصویر تغییر اندازه داده شده


برای ورود به ایفای نقش باید یه نمایشنامه یا داستان کوتاه بر مبنای این عکس بنویسید.
توضیحات: هری و هاگرید و هدویگ در کوچه ی دیاگون.
* سعی نکنید مثل کتاب بنویسید. خلاقیت به خرج بدید. اگه هم سوژه ـتون مثل کتاب شد سعی کنید نحوه ی اتفاقات رو تغییر بدید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 30 فروردین 1393 11:34
نمایش جزئیات
آفلاین
دربی دردسر ساز!!

نیمه های شب بود و تقریبا تمام ساکنین قلعه بخواب رفته بودند.

جز سه نفر که در سالن اجتماعات گروه گریفندور بیدار بودند.

هری رو به رون و هرمیون کرد و گفت حالا وقتشه که بریم مواد لازم رو برای معجون تغییر چهره برداریم .
و معجون رو برای فردا آماده کنیم.

رون که تلاش میکرد تمام شجاعتش را نشان دهد و در چهره خود ترسی نشان ندهد گفت اما آخه اونجا دخمه اسنیپه بعدشم ما سه تا با این همه وصیله زیر شنل جا نمیشیم !

هری رو به رون کرد گفت ما که قرار نیست معجون رو اون جا درست کنیم اول هرمیون رو میگذاریمش تو دستشویی میرتل تا اونجارو برای تهیه معجون اماده کنه میریم مواد اولیه رو میاریم.

هرمیون که هنوز از تصمیم اونها ناراحت بود گفت حالا نمیشه به جا اینکه من رو مجبور کنین تغییر شکل بدم و با ساعت زمان برگردون به عقب برگردم و جای شما دوتا امتحان بدم یک مقدار درس میخوندین؟

هری رو به هرمیون کرد و با چشمانی پر از التماس گفت توکه خودت میدونی امروز دربی کوییدیچ استقلال و پرسپولیس بود.

میدونی که ما رفتیم اونجا تماشای بازی و هیچی درس نخوندیم و فردا امتحان بدیم شک نکن میفتیم.
هرمیون زیر لب قرقری کرد و سپس هرسه آماده رفتن شدن چون اونها بزرگتر شده بودن و هرسه زیر شنل جا نمیشدن هری هرمیون رو به دستشویی میرتل رساند و بازگشت تا با رون به دخمه اسنیپ شبیخون بزنن.

هری قبل از رفتن نقشه قارتگر را نیز برداشت و به راه افتادن خوشبختانه در مسیر و در نقشه چیزی دیده نمیشد که نگران کننده باشه.

اونها داشتن در بی صدا ترین حالت ممکن از پله ها پایین میرفتن به ناگه
چشمای هری به خانم نوریس افتاد که در روی یکی از پله ها لمیده بود افتاد .

رون گفت هری میشه یه لگد مشتی بهش بزنم؟

هری گفت مگه مرض داری حیون زبون بسته با تو پیکار داره درسته جاسوسی میکنه اما گناه داره بنده خدا .

تصمیم بر این شد که هری و رون به آرامی از بالای خانم نوریس عبور کنن و پا روی پله بعدی بگذارند.

هری و رون همزمان پاشون رو درجایی گذاشتن که میبایست پله بعدی میبود دریغ از اینکه اون پله از پله هایی بود که خالی بود و دانش آموزان معمولا از روی آن میپریدن اما به علت تاریکی و ترس شبانه آن ها متوجه این اشتباه نشدن و موجب شد هری و رون با صدای بلندی به زمین بخورند و شنل نامریی از روی آنها به گوشی ای بیفتد .

رون با قرولندی گفت اگه میزاشتی یه لگد بهش بزنم الان اینجا گیر نیفتاده بودیم.

هری در نقشه دید که فلیچ با سرعت به سمت آنها می آید فورا نقشه را بست در جیبش چپاند فیلیچ که شکار شبانه خوبی گیرش آمده بود آن دو را از پس یقه گرفت و کشان کشان به دفتر اسنیپ برد.

اسنیپ که در خواب ناز بود با صدای زمین خوردن آنها بیدار شده بود و بد خواب با عصبانیت رو به آنها کرد گفت تو نیمه های شب اینجا چه غلطی میکنی پاتر؟

هری که میدانست اگر دلیل موجهی نیاورد به زودی با معجون راستگویی روبرو خواهند شد در تلاش بود تا جوابی دستو پا کند.

اما خودش میدانست هر جوابی که آماده کند بازهم از غیر موجه است .

پس سکوت کرد اسنیپ که از سکوت آنها خسته شده بود رو به آنها کرد و گفت :

نفری 20 امتیاز ازتون کم میکنم چون سکوت کردین
نفری 20 امتیازم کم میکنم چون منو از خواب ناز بیدار کردین
و نفری 20 امتیاز هم بخاطر پرسه زنیتون بعد از زمان مقرر
و اگه بازهم حرف نزنین من میدونم و شما.

هری خدا خدا میکرد اسنیپ به کم کردن امتیاز بسنده کنه و دیگه ادامه نده .

اما با ادامه داشتن سکوت اسنیپ به دفترش رفت و بعد از زمان کوتاهی با شیشه کوچک معجونی در دست بازگشت.

هری و رون هردو میدانستند که آن معجون راستگویی است اسنیپ رو به آنها کرد و گفت حالا حرف میزنین یا به حرفتون بیارم ؟

هری که اوضاع رو وخیم میدونست و میدونست که اگه از اون معجون بخورند لو خواهند داد که چیکارهای ناشایست و خطایی در طول عمر خود کرده اند.

خدا خدا میکرد که معجزه ای اتفاق بیفتد و کسی به دادشان برسد.

در همین لحظه صدای در دخمه به گوش رسید و دانبلدور با لباس خواب راهراه سفید آبی در چارچوب درب ظاهر شد!

رو به هری کرد و گفت آقای پاتر شما اینجا چه میکنید؟

فلیچ که در چشمانش برقی دویده بود رو به دانبلدور کرد و سینشو جلو داد و گفت : من اونهارو در حال پرسه زدن در اطراف دخمه گرفتم دانبلدور که با نگاه به اسنیپ و با دیدن معجون فهمیده بود که اسنیپ میخواسته به آنها معجون بخوراند فهمید اوضاع وخیمست و درصورت خوردن معجون راستگویی هری لو خاهد داد که این سه امروز به دیدن بازی دربی رفته اند و دانبلدور برخلاف اینکه گفته بوده امروز ناخوش احوال بوده و در حال استراحت در حال تماشای دربی و دادن فحش های نا شایست بوده .

برگشت گفت : خوب تنبیه این دوتا رو من تایین میکنم الان بیاین به دفتر من پس هری و رون به اونجا میبرم تا تنبیهشون رو مشخص کنم.

راستی اسنیپ عزیز لطف کن برام اون معجونی که خودت میدونی رو برای فردا برام آماده کن .

و دانبلدور آنجارا ترک کرد هری و رون نمیتوانستن شادی خود را مخفی کنند بی صدا پشت سر دانبلدور به راه افتادنت در طول مسیر شنل را برداشتند به دفتر دانبلدور رسیدند.

دانبلدور روی صندلی خود نشست و گفت : خوب تعریف کنین اونجا چیکار میکردین هری و رون تمام ماجرارو تعریف کردن دانبلدور گفت خوب باشه به خاطر برد تیمم و چون خوشحالم اینبار میبخشمتون و امتیازات گروهتون هم بر میگردونم.

به خانم گرینجر بگین بعد از امتحان خودش بیاد دفتر من تا برای امتحان هری معجون رو بهش میدم بعد هم برای امتحان رون بیاد پیشم و حالا چند تا تار موتون رو بگذارین اینجا.

هری گفت پرفسور فقط یک سوال داشتم قبل رفتن امکانش هست بپرسم .

دانبلدور خندید و گفت هرچند الان یک سوال کردی اما بپرس.

پرفسور شما از کجا فهمیدین ما به کمکتون احتیاج داریم ؟

دانبلدور لبخندی زد و گفت در هاگوارتز هرکی به کمک احتیاج داشته باشه دریافتش میکنه!

حالا بهتر برگردین به خوبگاهتون و بخوابین فقط یادتون نره خانم گرینجر رو جا بگذارین.

آنها از دانبلدور خداحافظی کردن و به سمت دستشویی میرتل گریان رفتند دنبال هرمیون و ماجرارو براش تعریف کردن.

هرمیون بعد از شنیدن صحبتهای اون ها پرسید راستی شما نپرسیدین دانبلدور چه معجونی میخواست ؟

هری که از شدت فوضولیت هرمیون هنگ کرده بود گفت به ما چه بیاین بریم بخوابیم.

هرمیون هم خوشحال از اینکه دیگه لازم نیست تموم شب رو برای درست کردن معجون بیدار بمونه و ناراحت از اینکه نفهمیده معجون مورد نظر دانبلدور چیه با جادو کیفشو جادار کرد وصایلش رو چپوند تو کیف دستیش و هر سه به صورت کاملا مهربانانه خودشون رو در زیر شنل جا دادند تا به خوابگاه رسیدند.

و خرسند گرفتن خوابیدن و فرداهم هرمیون جای اون دوتا رفت امتحان داد و اون دوتا برای اینکه دیده نشن رفتن با ماشین پرنده در بین مشنگا دور دور و بعد از امتحان برگشتن هر سه نفر آنها نمره ممتاز گرفتن .

نسبت به یک عضو تازه وارد پست خوبی بود.
اولین نکته ای که میخوام بهت بگم اینه که حتماً بعد از این که پستت رو نوشتی و قبل از ارسال، یه دور بخون و غلط های املایی و تایپی رو برطرف کن. الان کلماتی بین وصیله(وسیله)، نقشه ی قارتگر(غارتگر) و دانبلدور(دامبلدور) اگه یه دور از روی نوشته ـت می خوندی احتمالاً اصلاح میشد.
دومین نکته اینه که ما وقتی میخوایم دیالوگ بنویسیم، بعد فعل گفت یک « : » میگذاریم و بعد میریم خط بعد، یک « - » میگذاریم و بعد دیالوگ را می نویسیم.
سومین نکته اینه که توی یه داستان خیلی جالب نیست که یهو همه ی چیزا برای شخصیت اصلی داستان درست بشه و کار هاش به شکل خارق العاده ای حل بشه.
باید نوشته هات باور پذیر باشن.

در کل خوب بود.
تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط REZA_SOLEIMANY در 1393/1/30 11:54:40
ویرایش شده توسط REZA_SOLEIMANY در 1393/1/30 11:56:06
ویرایش شده توسط REZA_SOLEIMANY در 1393/1/30 12:05:37
دلیل: تصخیخ علامت گذاری
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1393/1/30 14:07:28
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!