جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

37 کاربر(ها) آنلاین هستند (33 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
35
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  251 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 5 شهریور 1395 02:32
نمایش جزئیات
آفلاین
پرواز کنان رفت و رفت و رفت و رفت...
تا این که خسته شد خب!

روی لبه پنجره اتاقی نشست. نشستن در همه جا برای مگس ها آزاد بود.

داخل اتاق جادوگری...نه...ساحره ای...نه، نه...جادوگر بود...

مگس گیج شد!

داخل اتاق موجود زنده شبیه جادوگری که زیادی خوش آب و رنگ بود نشسته بود.و زل زده بود به تصویر خودش درون آینه!
-صورتی یا جگری؟ چرا نمیتونم تصمیم بگیرم؟

دو شیء کوچک در دو دست موجود ساحره نشان قرار داشت.

رژلب!

گاهی صورتی را به طرف صورتش میبرد...و گاهی جگری را.
-کدوم بهم میاد؟ جگری منو یاد آرسینوس میندازه.خوشم نمیاد یاد آرسینوس بیفتم. کاش رژی وجود داشت که منو یاد لودو بندازه مثلا.

به تصویر خودش در آینه خیره شد. زیاد خیره شد. خیلی خیره شد.
و ناگهان حقیقتی را دریافت.
-پناه بر رژ گونه! من احتیاجی به این همه رنگ و روغن ندارم. زیبایی طبیعی من برام کافیه. اصلا چی بهتر از ملاحت یک چهره طبیعی؟

البته کراب چرت میگفت.

یک تن ریمل و کرم پودر روی صورتش خودنمایی میکرد.وقتی به رژ رسیده بود یاد ملاحت طبیعی افتاده بود.
با وجود این به گول زدن خودش ادامه داد.
-این مژه های بلند و برگشته...این پوست صاف و درخشان...این چشمان بادامی...این بینی قلمی...

مگس پقی زد زیر خنده. ولی پق مگس خیلی بی صدا است! کراب نشنید.
-چه احتیاجی به آرایش دارم؟ همینجوری میرم بیرون! با شجاعت.

هر دو رژ لب را روی میز آرایشش گذاشت. لبخندی زد و مصمم به طرف در برگشت. دستش را به طرف دستگیره دراز کرد. آن را گرفت.
و با یک تصمیم سریع برگشت. به طرف آینه خیز برداشت. رژ جگری را برداشت و به لب هایش مالید!
-خب...ملیح هستم...ولی کار از محکم کاری عیب نمیکنه.


خستگی مگس در رفته بود. وزوز کنان از محل دور شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینسنت کراب در 1395/6/5 2:51:00
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 5 شهریور 1395 01:58
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


روی شاخه ای نشسته بود...ساکت و بی حرکت.
شاخه درخت نبود...فقط یک گلدان کوچک خشکیده، داخل اتاقی بی سرو سامان در خانه ای بی سرو سامان تر.

کمی به اطرافش نگاه کرد. دست هایش را به هم مالید...و پر کشید!

صدای وزوز آزار دهنده ای در گوش هایش پیچیده بود. ولی کاری از دستش ساخته نبود. این صدا همیشه همراهش بود.

بوی خاصی به مشامش رسید...بویی جذب کننده و غیر قابل مقاومت! بی اختیار مسیر پروازش را به سمت بو تغییر داد.

-اوهووووی...اعصابمو خرد کردی با وزوزت!

در یک ثانیه دو کف دست را دید که از دو طرف به سرعت به او نزدیک شده، و در وسط مسیر پس از برخورد با هم صدای "شترق" بلندی ایجاد کردند.

ضربه به او نخورده بود...نفس راحتی کشید. انسان ها همیشه کند تر از او حرکت می کردند. صدای فریاد "بالاخره حسابتو می رسم! مگس بی سروپا" را از پشت سرش می شنید...ولی هدف او بو بود! بوی غذا! در طی پرواز از جلوی آینه قدی روی دیوار، نگاهی به خودش انداخت. اصلا هم بی سرو پا به نظر نمی رسید.

وزوز کنان به راهش ادامه داد...به آشپزخانه رسید. مقصد نهایی اش!

بوهای زیادی در آشپزخانه پیچیده بود...ولی چیزی که او را جذب کرده بود هیچ یک از غذاهای رنگارنگ روی میز نبود.
برای سنجیدن موقعیت و تصمیم گیری، روی میز نشست...و البته با اعتراض صاحبخانه مواجه شد.
-ای کثافت!

طلسمی خشک کننده به طرفش فرستاده شد...که قبل از اصابت به او با ظرف سوپ روی میز برخورد کرد.
-ای لعنت بر پدر و مادر هر چی مگسه! سوپم خشک شد! د برو گم شو دیگه.

هیچ کس او را نمی خواست.

او هم هیچ کس را نمی خواست.

قصد داشت غذایش را بخورد و برود. او همیشه یک مهمان ناخوانده بود.
پرواز کنان مسیر بو را دنبال کرد...و بالاخره گنجینه اش را یافت!

به آرامی و با احترام روی غذایش نشست. تازه پیش بندش را بسته بود که فریاد زنوفیلیوس لاوگو به هوا بلند شد.
-لووووووونااااااااااااا....باز این سطل آشغالو خالی نکردی؟ این حشره لعنتی برای همینه که دو ساعته داره تو خونه وزوز می کنه. نذاشته مقاله مو تموم کنم!

قبل از این که لب به غذا بزند میز شامش را جمع کرده بودند. با حسرت به کیسه زباله که به سختی گره زده و از خانه بیرون برده شد نگاه کرد. حیف از آن بوی خوش!

آهی کشید و پرواز کنان از خانه خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 15 تیر 1393 05:14
نمایش جزئیات
آفلاین
[color=۰۰۰۰FF]خلاصه: مابین دو خانواده پاتر و مالفوی طبق معمول همیشه دعوای خانوادگی رخ داده است و در این بین پیتر پتی گرو عاشق سارا میشود و همینطور لیلی عاشق توحید ظفرپور و ویلیام آپ ست..[/color].


دو شکست عشقی در دو پست متوالی برای لیلی! توحید ظفرقندی و همینطور ویلیام آپ ست!... آن جا بود که لیلی به کنج عزلت رفت و موی کند و زاری کرد... این است عاقبت عاشقان در داستان ها اما داستان زندگی ما فرق میکند با آن ها...

کیست که از آینده اش با خبر باشد و کیست که بداند چه چیزی در انتظارش است... لیلی صبح ها تا لنگ ظهر میخوابید و عصرها آهنگ های غمگین گوش میداد و شب ها گریه میکرد... عاشقی و شکست عشقی از او دختری فوق العاده آسیب پذیر ساخته بود تا اینکه... پرنس قصه ها آمد. البته پرنس قصه ما با بقیه پرنس ها فرق دارد چون اسبش سیاه است و موهایش سفید(:۰۰۷:)... بله دالاهوف آمد تا لیلی را از کنج عزلت در بیاورد و سوژه را بهبود ببخشد لیک خودش نیز نمیداند که سوژه را کلا منهدم کرده است یا واقعا بهبود بخشیده است

در هر صورت لیلی، دالاهوف را دید و دالاهوف نیز لیلی را دید... این دو هی چند روز متوالی همدیگر را سر کوچه میدیدند. در این بین اما مشخص است که هری پاتر با عشق ورزی دخترش به یک مرگخوار سابق و البته سابقه دار مشکل دارد و مشخص است که خانواده مالفوی به این عشق حسادت میکنند چرا که دوست داشتند دالاهوف، داماد آن ها شود...

از آن سو تر، ویلیام آپ ست و توحید ظفرپور که از رد کردن لیلی پشیمان شده بودند مانع تراشی میکردند... و البته یادمان نرود، دالاهوف قبلا ازدواج کرده بود و دو فرزند داشت...

کسی چه میداند؟ آیا سوژه های خاله بازی جای کار دارند؟ اگر دارند که خط های پایین را نخوانید و سوژه را ادامه دهید ولی اگر ندارند بدانید که لیلی یک راز مهم داشت، رازی که هیچکس از آن خبر نداشت و آن که لیلی نواده روونا راونکلاو بود و گنج مخفی شده در زیر خانه های هاگزمید متعلق به وارث اصلی روونا یعنی لیلی بود... گنجی که در داستان ها آمده بود سر آن شجاعت، بدنش شهامت و پاهایش ذات است... گنجی که فقط وقتی به وارث میرسید که او با شخص درست ازدواج کند... چه کسی نیمه لیلی را کامل میکرد؟

و اما ... سوژه همچنان جای کار دارد و یا اینکه...
پایان؟!



بله،پایان!
این سوژه تمام شده و اماده تزریق سوژه جدید است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1395/3/12 20:08:57
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 13 تیر 1393 00:46
نمایش جزئیات
آفلاین
لیلی با خود می گفت :
-آه کاش توحید به جای هرموین از من خواستگاری می کرد .

ناگهان توحید به هوش آمد و نگاهش به لیلی که ته حـال نشسته بود افتاد .

با هیجان بلند شد و به سمت لیلی رفت و گفت :

- ببخشید بانو ، می توانم سوالی از شما بکنم؟

- با کمال میل بفرمایید !

- آیا می توانید برای من یک لیوان آب بیاورید ، من تشنه ام !

لیلی از عصبانیت سرخ شد و گفت :
- مگر شما دست ندارید ؟
- دست دارم ، اما دوست دارم دستان پر مهر شما برای من آب بیاورند .
- باشد ، شما بر روی این صندلی بنشینید .

لیلی به آشپزخانه رفت ناگهان دی یک پسر از توی آشپزخانه بیرون آمد .
با یک نگاه شیفته ی او شد . ( بین خودمون بمونه این خارجیا چقدر ... )
با هر قدم او ، لیلی نیز به دنبالش می رفت . پا به پا ، حتی یک لحظه هم نایستاد . تا این که با شجاعت گفت :
- ببخشید آقا . با شمام . می شه یکم وقت شما رو بگیرم.
آن پسر ایستاد و برگشت :
- بله ، بفرمایید .
-نام شما چیست ؟
- ویلیام .
- می شه به من کمکی بکیند .
- باشه اما الان نه ، کار دارم ؛ باید با دوستم برویم خرید .
- آه ، بله می شه اسم کاملتون رو بگید .

ناگهان یک دختر آمد و گفت :
- سلام ویلیام ، بریم .
ویلیام :
- باشه بریم.
و آن دو با هم خانه را ترک کردند و سپس لیلی به افسردگی بدی دچار شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 12 تیر 1393 22:03
نمایش جزئیات
آفلاین
پیتر با داغی بر دل، بار دیگر خود را به شکل موش در آورد و در بینابین دعوا، از پنجره به بیرون رفت.همه به جان هم پریده بودند که ناگهان زنگ در به صدا در آمد.

-یعنی کی می تونه باشه؟
-نکنه پلیس باشه!
-پلیس؟ نه بابا! آسپ!برو در رو باز کن ببینم کیه!

آسپ با ترس زیاد به در نزدیک شد.هیچ صدایی از پشت در نمی آمد.دستش را به سمت دستگیره برد و به آرامی باز کرد. جوانی قد بلند با صورتی گندمی رنگ در آستانه در ایستاده بود.دسته گل رزی قرمز به دست داشت.لبخندی به آسپ زد و گفت:

-سلام. می تونم بیام تو؟

قبل از آنکه آسپ بپرسد "شما؟" خرامان خرامان قدم به خانه نهاد.انگار محل هال خانه را از قبل می دانست. به جمعیتی که با نگاه های خیره به غریبه انداخته بودند لبخندی زد و با صدایی آرام گفت:

-سلام. من توحید ظفر پور هستم. من کتابای هری پاتر رو خیلی دوست دارم. من عاشق هرمیون و جینی و لونا هستم. از پادما پتیل هم خوشم میاد

جمعیت:

توحید مستقیما به هرمیون نگاه کرد که از بینی اش خون می چکید.دستمالی را از جیبش در آورد و به سوی هرمیون دراز کرد. سپس گفت:

-من از شما خیلی خوشم میاد بانو.خیلی دنبال شماره شما بودم. این دسته گل هم برای شما خریدم. من سربازیمو گذروندم و اگه امکانش هست می خواستم با شما ازدواج کنم.

رون:

قبل از آنکه کسی بخواهد حرکتی بزند، هری با قدم هایی کوتاه جلوتر آمد.(چون شلوارش پاره شده بود نمی توانست قدم های بلند بردارد) سعی کرد آرامش خود را حفظ کند.عرق روی پیشانیش را پاک کرد و گفت:
-ببین جوون من نمی دونم تو کی هستی! ولی اگه کتاب هفت رو خونده باشی متوجه شدی که رون با هرمیون ازدواج کرده!

رنگ از رخسار توحید پرید.پاهایش سست شد.دسته گل از دستش سقوط کرد.

-چی....چی؟!کتاب هفت مگه به بازار اومده؟...لعنتی حتما اون زمان که سربازی بودم کتابه منتشر شده...

توحید که اکنون شکست عشقی کلفتی را در زندگی چشیده بود، از هوش رفت و از پشت بر روی جیمز افتاد که سعی می کرد با یویو انتقام این بیناموسی را بگیرد. ملت انگار که تازه به خود آمده بودند به سرعت خود را به توحید رساندند.

-وای چش شد!!
-این دیگه کیه اصلا!
-شر نشه برامون!به هوش اومد دکش کنیم بره!
...

در انتهای هال، لیلی با گونه ای سرخ روی مبل نشسته بود. در همان نگاه اول،عاشق توحید شده بود. اصلا دوست نداشت که از خانه برود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا می دونه بعد از این که جیمز و لیلی رو به لرد فروختم، چقدر شکسته شدم.
خدا می دونه که از اون زمان تا حالا، یک شب هم خواب به چشمام نیومد.
رفقا، شجاع ترین افراد هم، همیشه یه ذره ترس باهاشون هست.
گناه من هیچی نبود. جز این که از شکنجه شدن می ترسیدم.
حق این نبود که این طور بهم سرکوفت بزنین.
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 1 تیر 1393 10:11
نمایش جزئیات
آفلاین
پیتر به دور خودش چرخید و تلو تلو خورد و پس از چندی بر زمین افتاد.
با دیدن این صحنه همه زدند زیر خنده.
هری بعد از اینکه اشک های ذوقش را پاک کرد،گفت:
-خب پیتر دیگه چی میخوای؟یه اسب سفید و تریپ پرنس چارمینگ رو هم میخوای؟یا فقط یه دونه سگ بولداگ غرغرو میخوای تا ازت دربرابر گربه ی سارا محافظت کنه؟
با شنیدن این تکه ی آخر، پیتر از جا پرید و گفت:
-سگ؟بولداگ؟خوبه خوبه.
هری که مثل لبوی نرسیده قرمز شده بود، با شرمندگی رو کرد به بقیه و گفت:
-باز سوتی دادم؟
و با دیدن چهره های در هم و شاکی خانواده برگشت.
پیتر که در آن لحظه مثل موشی شده بود که کره ماه را مثل سیاره ای پنیری می دید، گفت:
-بریم دیگه.بریم بولداگ بخریم.
دراکو با حالت غضبناکی جلو پرید و گفت:
-مگه من 100 بار نگفتم از این حیوانات مشنگی اسم نبرید؟جلو خانواده خوبیت نداره باووو.
اسکورپیوس روی پایش جابجا شد و گفت:
-بابا دراکولا.این بولداگ چی چیه؟چرا نشونم ندادیش؟
آستوریا چوبدستیش را به سمت هری نشانه رفت و گفت:
-بفرما.بچه ـــم لات شد!
جیمز فریاد کشید:
-بس کنید دیگه.ما باید دعوا کنیم.اون قضیه این موش بدترکیب 19 انگشتی مرگخوار فراری رو هم میذاریم واسه بعد. :vay:
و این گونه بود که خانواده ها دوباره بر سر هم پریدند و پیتر را دلشکسته باقی گذاشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!


کوروساکی ایشین- بلیچ

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 31 خرداد 1393 20:23
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
گیس و گی کشی... فحش و فحش کاری... و در یک کلمه، خاله بازی بین خانواده مالفوی و پاتر و ویزلی...ماجرا از آن جا آغاز شد که اسکورپیوس به خواستگاری لیلی آمد...


توصیف صحنه آهسته کنونی:
انگشت اشاره دست راست هری در چشم سمت چپ دراکو بود و انگشت میانی دست چپ دراکو در چشم سمت راست هری... موهای بسیار بلند، قرمز و دلفریب جینی ویزلی در دستان آستوریا که دستکشی سیاه رنگ پوشیده بود به شدت کشیده میشد و گوش سمت راست آستوریا در دست چپ جینی مانند موج رادیو پیچ و تاب میخورد... هوگو و رز و جیمز مانند دعواهای برره ای روی اسکورپیوس افتاده بودند و آن بیچاره وقتی در آن زیر ناله ای میکرد، جیمز با یویوی صورتی خود بر سرش میکوفت... که یهو صدای جیغ و داد همه بلند شد و جمعی که تا چند دقیقه پیش مانند سک و گربه بر سر هم میزدند در کنار هم روی میز وسط سالن جمع شدند...

هری: اممم... جینی چی شد که اینجوری جیغ کشیدی؟
جینی: هری جان، عزیز دلم، همسر خنگم، خب دعوا بود دیگه وسط دعوا که ناز نمیکنن، جیغ میکشن!
دراکو: امممم... آستوریا، عزیزم، تو بودی اینجوری جیغ کشیدی؟
آستوریا: آره عشقم، آخه یه چیزی شبیه چیز دیدم!
جیمز: چی چی چی؟ اژدها؟
آستوریا: نه گوگولی، اژدها تو خونه محقر شما جا نمیشه، خونه ما یه چیزی حالا!
جینی: خونه تونو به رخ ما میکشی، سوسک سیاه؟!
هری و دراکو: ببندید!
دراکو: آستوریا، عزیز دلم میشه خواهش کنم بگی چی دیدی؟
آستوریا: چیز، دیگه! چیز! همون که خودت میدونی من نمیتونم اسمشو ببرم!
دراکو: چی؟؟؟ ارباب برگشته؟ لرد ولدمورت رو دیدی؟
هری در حال آنفارکتوس: اسمشو نبر؟! ... دوباره بعد نوزده سال؟
لیلی: مـــــــامــــــــان!
آستوریا: نه بابا لرد ولدمورت کجا بود! من فقط یه چیز دیدم... یه... امممم... موش!

بعد از اینکه جمعیت از روی میز به پایین اومدن و با موش خندان روبرو شدند، هری متوجه قضیه شد و گفت:
_ پیتر! تو دوباره شکل جانورنمات شدی؟ جیمز بپر اون چوبدستی منو بیار یه اسکپلیارموس خیلی قدرتمند بهش بزنم حالیش شه!

پیتر به شکل انسانیش دراومد و با خنده موذیانه ای گفت:
_ بابا جنبه داشته باشید ... من فقط دیدم اینجا مجلس خواستگاریه گفتم منم بیام شاید به نون و نوایی رسیدم!

جینی: نون و نوا؟ منظورت زنه؟ تو کدوم دختر رو دوس داری؟

چشمان پیتر شبیه قلب شد ( ) و گفت:
_ دختری با چشمانی به رنگ آبی دریا، پوستی به رنگ برف و لبخندی چون طلوع خورشید!

آستوریا: امممم... فلور دلاکور رو میگی؟
پیتر: نه بابا، سارا کلن!

دراکو سریع نزدیک پیتر شد و با خنده ای شیطانی گفت:
_ پیتر اگه بخوای من همین الان برات میرم خواستگاری فقط تا جایی که شنیدم سارا یه گربه سیاه و سفید هم داره!

رنگ از رخسار پیتر پرید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 خرداد 1393 01:44
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو گفت:
نه ممنون رژیم دارم!

در همین هنگام در به شدت کوفته شد.
جینی به سرعت به سمت در رفت و آن را باز کرد و با قیافه ی خشمگین هوگو روبه رو شد.پشت سر هوگو رز با قیافه ای خونسرد و رون و هرمیون باقیافه ای وحشت زده وارد شدند.
هوگو در حالی که ازخشم سرخ شده بود فریاد زد:
-این پسره ی ... اینجا چی کار میکنه؟
هری با عصبانیت گفت:
-منظورت چیه هوگو؟!
-این پسره از رزم خواستگاری کرده بود و کلی بهش گفته بود عاشقتم و از این حرفا...
آسپ(آلبوس)با عصبانیت به اسکوری(اسکورپیوس)نگاه کرد.راستش خود آسپ نیز عاشق رز بود.

اسکورپیوس موهای بلندش را تابی داد و گفت:
-چرند میگه.من از اولشم عاشق لی لی بودم.
رز با همان خونسردی گفت:
-بعد جواب رد من رفتی سراغ لی لی،آره؟
-اوهوم!
آسپ با عصبانیت به سمت اسکورپیوس حمله ور شد که قوری ننه هلگا که معلوم نبود برای چه در دستان اوست آلارم داد:
-دعوا کنید،ولی اسراف نکنید
در همین حین هوگو رو به عمه ی خود گفت:
-عمه جینی شما که می دونستید من چقده لی لیو دوس دارم برا چی گذاشتین اینا بیان خواستگاریش؟(اینا را به طور تحقیر آمیزی ادا کرد)

جینی با خود فکر کرد.هوگو پسر فهمیده و خوبی بود و به راستی شایسته یبهترین ها بود و خود نیز در دل آرزو می کرد،دخترش لی لی، با هوگو ازدواج کند نه اسکورپیوس.
آستوریا با عصبانیت گفت:
-توهینم یه حدی داره!اینا ینی چی؟ما از خاندان مالفوی هستیم.مالفوی،نه ویزلی که بهمون تحقیر بشه.

رون خشمگینانه به همسر دراکو نگاه کرد و بعد فکر شیطانی ای به سرش زد و گفت:
-راستی دراکو،پانسی چی شد؟آخ که نمی دونید این پانسیو دراکو چقد همدیگرو دوست داشتن....

دراکو ملتمسانه به رون نگاه کرد که دیگه ادامه نده و از زیر دست و پای همسرش خاطره لاوندر و چو را زنده کرد و هرمیون و جینی نیز مشغول در آوردن چشم همسرانشان شدند....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 23 خرداد 1393 17:26
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
اسکورپیوس مالفوی به همراه خانواده اش برای خواستگاری لیلی به خانه هری آمده است.به غیر از لیلی که عاشق اسکورپیس است، همه اعضای خانواده از این وصلت ناراضی می باشند.ولی چاره ای جز مدارا نمی بینند.البته جیمز کمی شیطنت می کند...
= = = = = = = = =


-عمو دراکو!عمو دراکو!
-
-جیمز ساکت باش و الا مجبوری بری اتاق!
-عمو دراکو!راسته که شما و بابام همش به جون هم میفتادین؟راسته که شما هم مرگخوار هستین؟ آره؟آره؟آره؟عمو دراکو خیلی دوست دارم آرم روی دستتونو ببینم!

قبل از این که هری بتواند کاری کند،جیمز با جستی خود را به روی دراکو انداخته بود و آستینش را بالا زده بود.دراکو سعی کرد دستش را مخفی کند ولی دیگر دیر شده بود.دراکو و همسرش به همراه خانواده پاتر فقط سعی کردند در راستای تلطیف فضا،زورکی لبخند بزنند.چیزی که بر روی ساعد دراکو نقش بسته بود بسیار متفاوت از علامت مرگخوار ها بود.گویا سعی کرده بود به هر طریقی شده،آن آرم را نابود کند که در این کار اصلا هم موفق نبود.کلاه زمستانی و قرمز رنگی بر روی جمجمه نقاشی شده بود و سعی کرده بود زبان پیچ در پیچ جمجمه هم با تلاشی ناشیانه تبدیل به فنر شود.
-وای!خیلی قشنگه! :-"
ناگهان یویوی خود را در آورد و با ضربات تاپ تاپ، به جان جمجمه ی روی دست افتاد که این کار باعث شد هی ارباب احضار بشه،هی نشه!
-خیلی خوب جیمز دیگه بسه!فکر کنم بهتره بری تو اتاقت!
هری،کلمات آخر را تقریبا با فریاد ادا کرد.سپس چوبدستی خود را بیرون آورد و با حرکتی ناگهانی،جیمز کوچولو از روی دست دراکو کنده شد و به سمت اتاقش پرتاب گشت و در هم به رویش قفل شد.
جینی گفت:
-فکر کنم بهتر باشه لیلی با اسکورپیوس بره اتاقش تا یه کم با هم حرف بزنن.
اسکورپیوس که منتظر شنیدن این حرف بود بلند شد و گفت:
-باشه مامان جان
جینی:
هری هم که از این فضای صلح و دوستی به وجود آمده می خواست نهایت استفاده را ببرد گفت:
-آره برید!دراکو؟یه کم از این شکلات های جهنده امتحان کن.خیلی خوشمزه اس....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا می دونه بعد از این که جیمز و لیلی رو به لرد فروختم، چقدر شکسته شدم.
خدا می دونه که از اون زمان تا حالا، یک شب هم خواب به چشمام نیومد.
رفقا، شجاع ترین افراد هم، همیشه یه ذره ترس باهاشون هست.
گناه من هیچی نبود. جز این که از شکنجه شدن می ترسیدم.
حق این نبود که این طور بهم سرکوفت بزنین.
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 23 خرداد 1393 15:26
نمایش جزئیات
آفلاین

بللللله!جریان از این قرار بود که آلبوس بره پیش مهمونا و باهاشون حرف بزنه؛و این لی لی هم سرو سامان بگیره و بره خونه شوهرش.آلبوس،برای بدست آوردن بیشتر امکانات و تجهیزات خونه،اصرار به رفتن لی لی داشت؛تا جای بیشتری ازخونه واسه آلبوس باشه.

آلبوس ، رفت پیش مهمونا. باهاشون سلام و احوال پرسی کرد.جیمز شیطون، هم با آلبوس رفت.ازبس شیطون و وروجک بود و دست به کار های خطرناک میزد و آبرو ریزی می کرد.
جینی، هم به خاطر همین اصرار داشت که جیمز پیش مهمونا نیاد.

آلبوس،اول از همه از آقاداماد پرسید:
-شغل تون چیه؟چی کاره هستین؟

اسکورپیوس بااراده قوی جواب داد:
-تو قصر مالفوی کار میکنم.پدر و مادرم هم شاهد این قضیه هستند.

آلبوس گفت:
-خوبه،آفرین. لی لی ما هم تو دانشگاه در حال خواندن درسهاشه.

جیمز یه تیکه جالبی به آلبوس انداخت:
-چرا دروغ میگی آلبوس،تو روز روشن.
لی لی که حی و حاضر کنار مانشسته و تو دانشگاه نیست.

جینی با شرم و خجالت زدگی گفت:
-ببخشید،عذر خواهی میکنم.این پسر ما یکم شوخ طبع تشریف دارن. لی لی دانشگاه میره.!!

بله!!مثل اینکه آقا داماد و عروس خانم همدیگه رو پسندیده بودند و میخواستند قرار های عقد و عروسی رو بزارن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!