تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
179 کاربر(ها) آنلاین هستند (167 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
177
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
دور دوم انتخاب بهترینها
دور دوم هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترینهای سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.
مهلت شرکت: ۲۹ و ۳۰ شهریور
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
خانههای هاگزمید
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
بللللله!جریان از این قرار بود که آلبوس بره پیش مهمونا و باهاشون حرف بزنه؛و این لی لی هم سرو سامان بگیره و بره خونه شوهرش.آلبوس،برای بدست آوردن بیشتر امکانات و تجهیزات خونه،اصرار به رفتن لی لی داشت؛تا جای بیشتری ازخونه واسه آلبوس باشه.
آلبوس ، رفت پیش مهمونا. باهاشون سلام و احوال پرسی کرد.جیمز شیطون، هم با آلبوس رفت.ازبس شیطون و وروجک بود و دست به کار های خطرناک میزد و آبرو ریزی می کرد.
جینی، هم به خاطر همین اصرار داشت که جیمز پیش مهمونا نیاد.
آلبوس،اول از همه از آقاداماد پرسید:
-شغل تون چیه؟چی کاره هستین؟
اسکورپیوس بااراده قوی جواب داد:
-تو قصر مالفوی کار میکنم.پدر و مادرم هم شاهد این قضیه هستند.
آلبوس گفت:
-خوبه،آفرین. لی لی ما هم تو دانشگاه در حال خواندن درسهاشه.
جیمز یه تیکه جالبی به آلبوس انداخت:
-چرا دروغ میگی آلبوس،تو روز روشن.
لی لی که حی و حاضر کنار مانشسته و تو دانشگاه نیست.
جینی با شرم و خجالت زدگی گفت:
-ببخشید،عذر خواهی میکنم.این پسر ما یکم شوخ طبع تشریف دارن. لی لی دانشگاه میره.!!
بله!!مثل اینکه آقا داماد و عروس خانم همدیگه رو پسندیده بودند و میخواستند قرار های عقد و عروسی رو بزارن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

آلبوس بر عکس برادر بزرگ ترش ادم منطقی ای بود. طبیعی بود که با دیدن مالفوی ها در خانه شان تعجب کند. از همه بدتر اینکه کسی حتی او را خبر هم نکرده بود! با غضب به پدر و مادرش نگاهی انداخت. و به سمت اتاق آلبوس رفت. جینی از همه بیشتر از حضور مالفوی ها ناراحت بود ولی تحمل نگاه های البوس را نداشت، به اتاقش رفت تا به او توضیح دهد.
- آلبوس منم! ببین پسرم مالفوی ها اینجان تا از خواهرت خواستگاری کنند! عصبی نشو... من خودمم ناراضی ام.
- خواستگاری لی لی؟
- آره دیگه مگه چندتا خواهر داری تو، بچه؟
تعجب البوس کم کم محو شد و جای خود را به لبخندی شیطانی داد. (
)
- خب آلبوس، این داداشت که کمک نمی کنه. تو بیا بشین کنار من. کمکم کن که قضیه خواستگاری رو یه جوری تموم کنیم که برامون شر نشه! من اصلا از این مالفوی ها خوشم نمیاد.
آلبوس کمی فکر کرد. مگر چند تا خواهر داشت؟ قرن 21 ــه! زشت نیست که بخاطر اختلاف های قدیمی نگذاره خواهرش خوشبخت بشه؟!
- باشه من الان میام. خیالت راحت! کمک می کنم طوری قضیه حل شه که همه راضی باشیم!
- آفرین پسر باهوشم! من میرم تو هم زودی بیا!
همین که جینی در را پشت سرش بست. البوس با خود گفت:
- کاری می کنم لی لی خوشبخت شه! نمیگذارم یک دونه خواهرم غمگین باشه.
تو همین فکر ها بود که سر و کله جیمز با یویو محبوبش پیدا شد!
- هی آسپی! نطرت چیه؟ نقشت چیه؟ میدونم میخوای یه کاری بکنی! قشنگ برام توضیح بده!
آلبوس هم مجبور شد تمام نقشه اش را برای برادرش توضیح دهد. و بعد جیمز هم قبول کرد که با آلبوس همکاری کند. نه برای اینکه خواهرش خوشبخت شود بلکه برای اینکه لی لی را شوهر دهد تا جای خودش در خانه بیشتر شود!
آلبوس و جیمز به اتاق نشیمن رفتند و در کنار لی لی نشستند. جینی هم با این که از حضور جیمز ناراضی بود ولی چون آلبوس در آنجا بود قوت قلب گرفته بود. در این حین، هری داغ کرده بود و نمیتوانست جلف بازی های اسکوپیوس و خانواده اش را تحمل کند.
- آلبوس منم! ببین پسرم مالفوی ها اینجان تا از خواهرت خواستگاری کنند! عصبی نشو... من خودمم ناراضی ام.
- خواستگاری لی لی؟
- آره دیگه مگه چندتا خواهر داری تو، بچه؟
تعجب البوس کم کم محو شد و جای خود را به لبخندی شیطانی داد. (
)- خب آلبوس، این داداشت که کمک نمی کنه. تو بیا بشین کنار من. کمکم کن که قضیه خواستگاری رو یه جوری تموم کنیم که برامون شر نشه! من اصلا از این مالفوی ها خوشم نمیاد.
آلبوس کمی فکر کرد. مگر چند تا خواهر داشت؟ قرن 21 ــه! زشت نیست که بخاطر اختلاف های قدیمی نگذاره خواهرش خوشبخت بشه؟!
- باشه من الان میام. خیالت راحت! کمک می کنم طوری قضیه حل شه که همه راضی باشیم!
- آفرین پسر باهوشم! من میرم تو هم زودی بیا!
همین که جینی در را پشت سرش بست. البوس با خود گفت:
- کاری می کنم لی لی خوشبخت شه! نمیگذارم یک دونه خواهرم غمگین باشه.
تو همین فکر ها بود که سر و کله جیمز با یویو محبوبش پیدا شد!
- هی آسپی! نطرت چیه؟ نقشت چیه؟ میدونم میخوای یه کاری بکنی! قشنگ برام توضیح بده!
آلبوس هم مجبور شد تمام نقشه اش را برای برادرش توضیح دهد. و بعد جیمز هم قبول کرد که با آلبوس همکاری کند. نه برای اینکه خواهرش خوشبخت شود بلکه برای اینکه لی لی را شوهر دهد تا جای خودش در خانه بیشتر شود!
آلبوس و جیمز به اتاق نشیمن رفتند و در کنار لی لی نشستند. جینی هم با این که از حضور جیمز ناراضی بود ولی چون آلبوس در آنجا بود قوت قلب گرفته بود. در این حین، هری داغ کرده بود و نمیتوانست جلف بازی های اسکوپیوس و خانواده اش را تحمل کند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
هری،سکوت کرد.هیچ نگفت.خودشو کنترل کرد.خشمش رو پنهان کرد.میخواست ببیند،ماجرای خواستگاری به کجاختم میشه.
هری و جینی به اندازه کافی فهمیده بودندکه این دراکو و پسرش خیلی جلف اندبااون حرکتشون.
بعدازینکه اسکورپیوس به لیلی گفته بود که چراچادر گذاشتی؟میخواستی لباس قرمزتو بپوشی. لی لی صورتش،سرخ شده بود نمیدونست چی باید بگه.خجالت کشیده بود.
اصلا از اسکورپیوس انتظارنداشت که همچین کاری بکنه.توحیرت مونده بود.
خلاصه؛دراکو و هری شروع به صحبت کردند. اول،دراکو درمورد پسرش توضیح داد
گفت:
-پسرمن،همه چی تمومه،خونه داره و ماشین داره و هیچ کم نداره.
هری تودلش گفت:مهم اخلاق خوبه که نداره.ههه
هری،هم درمورد دخترش توضیح داد
گفت:
-دخترمن،هیچ عیب و ایرادی توش نیست اینومن نمیگم همه میگن.مودب ،باوقار،خیلے عالے(بیست)
دوتابرادر داره.یکی از یکی دیگه بهتر.
آلبوس.جیمز
آلبوس بعداینکه فارغ التحصیل شد به وزارتخونه رفت و اونجا کارمیکنه و جیمز هم بچه هست هنوز.خب دو تا خونواده گرم صحبت شدند.
کم کم داشتند صمیمی میشدند،که یهو زنگ آیفون به صدادراومد.هری و جینی،تعجب کردند یعنی کی میتونست باشه؟!
هری ،دررو بازکرد یهو آلبوس رو دید.یکه خورد.
وقتی آلبوس داخل شد،سرو کله مالفوی ها رودید؛شاخ درآورد
به تندی به اتاقش رفت.افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1389/10/12
تولد نقش: 1389/10/13
آخرین ورود: جمعه 9 خرداد 1404 11:34
از: تالار گریفندور
پستها:
976

- تق تق! (صدای در)
همینکه صدای زده شدن در به صدا در آمد ، جیمز با سرعت در اتاقش را باز کرد و به طرف در خروجی خانه دوید تا در را باز کند اما در میانه ی راه با حرکت اکروباتیک پدرش مواجه شد که او را نقش بر زمین کرد.
جیمز: «
»
هری رو به جینی کرد و گفت: « خوبه! فک کنم تا چند ساعت همینطور بیهوش می مونه! ببرش به اتاقش و درشو هم قفل کن! »
جینی خم شد و جیمز را بر دوش گرفت و به اتاقش برد. هری نیز به طرف در رفت. قبل از اینکه در را باز کند ، به لیلی نگاهی انداخت که در اشپرخانه ایستاده بود و نیشخند می زد.
هری: « نخند دختر! یکم حیا داشته باش! اشتباه از من بود که نفرستادم بری بسیج خراهران وزارتخونه! اگه می فرستادمت اونجا اینقدر قرتی نمی شدی!
»
هری دستش را به طرف دستگیره در برد و ان را خم کرد تا در باز شود. پشت در دراکو مالفوی با همان تیپ قدیمی خودش ایستاده بود. موهایش کوتاه و به رنگ طلا بودند. قدش کمی از هری بزرگتر بود و با چشمان تیزش هری را برانداز می کرد. مثل همیشه نیز یک کت و شلوار سیاه رنگ پوشیده بود. در کنارش نیز همسرش ایستاده بود که سعی داشت لبخندش طبیعی به نظر برسد.
هری نفس عمیقی کشید و گفت: « بفرمائید داخل! » و از جلوی در کنار رفت تا انها وارد شوند. با وارد شدن انها بالاخره توانست اسکورپیوس را ببیند که مثل پدرش کت و شلوار سیاه رنگ پوشیده بود و یک دسته گل بسیار بزرگ در دست داشت! صورت اسکورپیوس برعکس پسرش خشک نبود و همینطور لبخندش برعکس مادرش مصنوعی نبود.
اسکورپیوس نیز موهایش طلای رنگ بودند اما بسیار بلند بودند و به شانه اش می رسیدند. هری با دیدن این موها کمی خشمگین شد و با لحنی عصبانی تر گفت: « بیا تو پسرم!
»
خانواده مالفوی در کنار هم نشسته بودند و در سمت چپ آنها نیز هری و جیمز! هری به دقت در حال وارسی پسر مالفوی بود و سعی داشت نکته های فراوانی را از کشف کند.
طرف دیگر جینی مبهوت لباس زیبای همسر دراکو شده بود و با حسادت در حال وارسی آن بود.
در همین لحظه بود که لیلی در حالی که چادری سفید رنگ پوشیده بود از اشپزخانه بیرون آمد تا برای مهمانان چای تعارف بکند. اول از همه به سمت دراکو رفت و گفت: « بفرمائید پدر جان!
»
دراکو چایی را برداشت و با نگاه خشمگینی لیلی را وارسی کرد اما لیلی تعمل نکرد و به طرف همسر دراکو رفت و گفت: « بفرمائید مادر جان! »
در همی لحظه دراکو با صدای بلندی گفت: « میگم آقای پاتر دخترتون چقدر زود فامیل میشن!
»
هری کمی سرخ شد و پاسخی نداد. لیلی که تازه متوجه گندی که زده بود شده بود ، بد از تعارف کرد چائی به مادر اسکورپیوس ، به طرف پدر و مادرش رفت و به آنها نیز چای تعارف کرد و آخر سر به طرف خود اسکورپیوس رفت!
اسکوپیوس در حالی که نیشخند می زد ، گفت: « لیلی این چادر چیه پوشیدی؟! چرا اون لباس قرمزتو نپوشیدی؟!
»
هری: « بـــــــــــلـــــــــــــه؟!
»
همینکه صدای زده شدن در به صدا در آمد ، جیمز با سرعت در اتاقش را باز کرد و به طرف در خروجی خانه دوید تا در را باز کند اما در میانه ی راه با حرکت اکروباتیک پدرش مواجه شد که او را نقش بر زمین کرد.
جیمز: «
»هری رو به جینی کرد و گفت: « خوبه! فک کنم تا چند ساعت همینطور بیهوش می مونه! ببرش به اتاقش و درشو هم قفل کن! »
جینی خم شد و جیمز را بر دوش گرفت و به اتاقش برد. هری نیز به طرف در رفت. قبل از اینکه در را باز کند ، به لیلی نگاهی انداخت که در اشپرخانه ایستاده بود و نیشخند می زد.
هری: « نخند دختر! یکم حیا داشته باش! اشتباه از من بود که نفرستادم بری بسیج خراهران وزارتخونه! اگه می فرستادمت اونجا اینقدر قرتی نمی شدی!
»هری دستش را به طرف دستگیره در برد و ان را خم کرد تا در باز شود. پشت در دراکو مالفوی با همان تیپ قدیمی خودش ایستاده بود. موهایش کوتاه و به رنگ طلا بودند. قدش کمی از هری بزرگتر بود و با چشمان تیزش هری را برانداز می کرد. مثل همیشه نیز یک کت و شلوار سیاه رنگ پوشیده بود. در کنارش نیز همسرش ایستاده بود که سعی داشت لبخندش طبیعی به نظر برسد.
هری نفس عمیقی کشید و گفت: « بفرمائید داخل! » و از جلوی در کنار رفت تا انها وارد شوند. با وارد شدن انها بالاخره توانست اسکورپیوس را ببیند که مثل پدرش کت و شلوار سیاه رنگ پوشیده بود و یک دسته گل بسیار بزرگ در دست داشت! صورت اسکورپیوس برعکس پسرش خشک نبود و همینطور لبخندش برعکس مادرش مصنوعی نبود.
اسکورپیوس نیز موهایش طلای رنگ بودند اما بسیار بلند بودند و به شانه اش می رسیدند. هری با دیدن این موها کمی خشمگین شد و با لحنی عصبانی تر گفت: « بیا تو پسرم!
»اتاق نشیمن
خانواده مالفوی در کنار هم نشسته بودند و در سمت چپ آنها نیز هری و جیمز! هری به دقت در حال وارسی پسر مالفوی بود و سعی داشت نکته های فراوانی را از کشف کند.
طرف دیگر جینی مبهوت لباس زیبای همسر دراکو شده بود و با حسادت در حال وارسی آن بود.
در همین لحظه بود که لیلی در حالی که چادری سفید رنگ پوشیده بود از اشپزخانه بیرون آمد تا برای مهمانان چای تعارف بکند. اول از همه به سمت دراکو رفت و گفت: « بفرمائید پدر جان!
»دراکو چایی را برداشت و با نگاه خشمگینی لیلی را وارسی کرد اما لیلی تعمل نکرد و به طرف همسر دراکو رفت و گفت: « بفرمائید مادر جان! »
در همی لحظه دراکو با صدای بلندی گفت: « میگم آقای پاتر دخترتون چقدر زود فامیل میشن!
»هری کمی سرخ شد و پاسخی نداد. لیلی که تازه متوجه گندی که زده بود شده بود ، بد از تعارف کرد چائی به مادر اسکورپیوس ، به طرف پدر و مادرش رفت و به آنها نیز چای تعارف کرد و آخر سر به طرف خود اسکورپیوس رفت!
اسکوپیوس در حالی که نیشخند می زد ، گفت: « لیلی این چادر چیه پوشیدی؟! چرا اون لباس قرمزتو نپوشیدی؟!
»هری: « بـــــــــــلـــــــــــــه؟!
»
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بله.وقتی این خبر،توخونه منتشر شد و جینی هم این ماجرا رو فهمید. البته ؛هری بهش گفت.
جینی اصلا حتی یه ذره هم موافق نبودچون؛با مالفوی ها رابطه خوبی نداشتن .همیشه ضدهم بودن و هستن و خواهند بود.
دیگه چه کنیم عشق و عاشقیه دیگه
.شایدباازدواج دونفر تو خونواده ای که دشمن هم هستن،کینه ها ازبین بره.ولی اینطور نیست. کینه هاازبین نمیره.بریم ببینیم خواستگاری چی میشه؟
آیا لی لی لونا اونهارو می پسنده؟
اما،جینی اصلا مایل نبود دختر قشنگ و نازو همه چی تمومشو،به اون مالفوی ها بده.اصلا باورکردنی نبود.!ولی انگار *اسکورپیوس* اخلاقش با بقیه مالفوی ها فرق میکرد .یکم خوشروتر ،باوقارتر ازبقیه بود.اخلاقش خیلی شبیه لی لی بود.
هری و جینی اصرار کردند که جیمز ازاتاقش بیرون نیاد. چون اگه توخواستگاری حضور داشت ،مامان و باباش رو اذیت میکرد.آلبوس،هم نبود چون تووزارتخونه کارداشت.
جینی،تدارکات زیادی دیده بود آماده بودند.خیلی مرتب و منظم
جینی،خیلی استرس داشت که مبادا اگه بچش بااین خونواده وصلت کنه خوشبخت میشه یانه؟این فکرا خیلی اذیتش میکرد اما هری به اون قوت قلب میدادو اون هم آرامش میگرفت.
مهمونا ازراه رسیدن .زنگ در به صدادراومد.
نقل قول:
مرلین (پیر دانا) نوشته:
بنگاه معاملات ملکی سازمان اداره اوقاف و شهرسازی با مدیریت لوویس
توضیح در مورد تاپیک و پشت صحنه آن:
همونطور که همگان می دانند دهکده هاگزمید مکانیست که سراسر آن را جادوگران خانه دار هستند. یعنی هیچ ماگلی در آن زندگانی نمیکند. البته موضوع مورد نظر ما خانه های افراد جادوگر است.
من باب مثال آگوستوس رانکین کلبه ای در یکی از کوچه های انتهای هاگزمید از خود دارد و در این جا به ثبت رسانیده است.
هر جادوگری میتواند در هاگزمید برای خود خانه بخرد. به تازگی زمین بزرگی در کنار هاگزمید توسط وزارت سحر و جادو و به دستور گیلدروی لاکهارت خریداری شده و منازل مسکونی در آن بنا میشود.
در این مکان (بهتره بگم تاپیک) دوستان عزیز و گرامی و جادوگران میتوانند نمایشنامه هایی را که در خانه افراد میگذرند پیاده فرمایند.
به طور مثال مدآی مودی در هاگزمید خانه دارد(نداره ها مثل میگم) و کسی بخواهد نمایشنامه ای در باب خانه وی بنویسد. اینجا مکان آن است!
اگر کسی در هاگزمید خانه ندارد اینجا را دفتر جناب لوویس بداند و فکر کند وی فروشنده است و خانه خود را بخرد.
اینکه شما با چه کسی همسایه باشید نیز به خودتان مربوط است.
شروع کنید ببینیم انشالله به کجا میرسیم.
(دوستان درسته من تاپیک رو زدم اما مرلین کبیر رو فعلا وارد این بازی نکنید!)
پی نوشت:
در جواب سرژ تانکیان
من بعد از این همه سال گفتم یه آزمایشی کنم که هاگزمید رو توی یه تاپیک اداره کنیم و در موردش نمایشنامه بنویسیم. به جای اینکه همه چیز در یک کلبه در یک مغازه در یک پارک رخ بده در بین کوچه ها نزدیک مغازه ها.. خیابانها... و درون هر خانه ای رخ بده..
اینجوری دهکده هاگزمید یه مقداری جمع و جورتر میشه و در دست قرار میگیره اوضاعش..(فعلا که یه هفته آزمایشی این تاپیک هست.. اگه دیدیم فایده نداره میبندیمش)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/16
تولد نقش: 1396/09/23
آخرین ورود: جمعه 11 اردیبهشت 1394 18:34
از: ان مغرب به افق تهران ساعت بیست و سی
پستها:
34

با اجازه حضرات، سوژه جدید
= = = = = =
-پسرم.قربون شکلت برم.نکن
بوپ بوپ(افکت برخورد یو یو به کله ی هری)
-قربونت برم.شیطنت نکن.بیا این جا بشین.
بوپ بوپ
-پسر گلم بیا اینجا کنارم بشین.تو واسه خودت مردی شدی نا سلامتی.بیا اینجا گلم.
بوپ بوپ
-پسره ی بوقی!بتمرگ سر جات!خدایا! این چه نهنگی بود نصیب ما کردی! :vay:
-نهنگ خوبه ددی جون!
-ددی و مرض!
نیمه های شب بود و هنوز چراغ آپارتمان پاترها روشن بود.اتفاقی افتاده بود که نه هری دل و دماغ شوخی داشت و نه جینی حوصله ی آرام کردن جیمز.قرار بود که آلبوس امشب کشیک وزارتخانه باشد و لیلی...آه لیلی! همه چیز به او ختم می شد!
دو سال از فارغ التحصیل شدن جیمز می گذشت و او همچنان بیکار و بی عار، در حال جمع کردن کلکسیون یویوهای کمیاب بود.به هر حال اگر قرار بود این پسرک، خودی نشان بدهد خیلی زودتر از این ها در مدرسه باید نشان می داد.اما خوب حقیقت این بود که جیمز فقط به ولگردی و لش بازی علاقه داشت.آلبوس به محض فارغ التحصیل شدن،جذب وزارتخانه شد و حتی کمتر به خانه سر می زد.و اما لیلی! پدر و مادرش می دانستند که او از سال ششم وارد یک رابطه عاشقانه شده بود.اما نمی دانستند که چه کسی میتوانست دل دختر آن ها را به دست بیاورد.تا این که عصر امروز،لیلی حقیقتی را افشا کرد، که باعث شد مادرش غش کند و پدرش بسیار بی قرار به مدت سه ساعت مسیر هال خانه را رفت و برگشتی طی کند!خبر خیلی ساده بود!
= = =
-بابا جون!قراره فردا برام خواستگار بیاد.
-چه خوب دخترم!بیا به کنارم بنشین ببینم چه خبر است؟
لیلی با صورتی سرخ ناشی از حجب و حیا به کنار پدر نشست.
-خوب!اون آدم خوشبخت کیه که قراره دخترمو ببره خونه بخت؟
-اسکورپیوس بابا جون
-چی؟
-اسکورپیوس!
سکوتی کشنده در حلق هری فرو رفت!
-اس..اسکور...اسکورپیوس مالفوی؟
-آره بابا جون.اون منو دوست داره.منم همین طور.خیلی.فردا شب میان خواستگاری.
= = =
دیگر بین لی لی و پدرش بحثی صورت نگرفته بود.باید خود را قانع می کرد که فردا مالفوی ها مهمان آپارتمانشان هستند.
-بیا بتمرگ این جا پسره بوقی!حرف مهمی می خوام بهت بزنم
-آخ جون!حرف مهم!
-فردا قراره برای خواهرت خواستگار بیاد؟
-خوب؟
-خوب؟خوب؟تو در قبال خبر به این مهمی فقط می گی خوب؟
-خوب چیکار کنم!
-هیچی!فردا شب می تمرگی توی اتاقت!انگار نه انگار که وجود داری!نمی خوام تو دست و پا باشی!
بوپ!بوپ!
هری:
-باشه بابا جون!خواستگار کیه؟
-اسکورپیوس مالفوی
-مبارکه
-صبر کن!به چشام نگاه کن!احساس می کنم یه جوری نگام کردی بعد شنیدن این اسم!
-نه چه جوری نگاه کردم؟فردا توی اتاق می شینم!انگار نه انگار که وجود دارم!
= = = = = =
-پسرم.قربون شکلت برم.نکن
بوپ بوپ(افکت برخورد یو یو به کله ی هری)
-قربونت برم.شیطنت نکن.بیا این جا بشین.
بوپ بوپ
-پسر گلم بیا اینجا کنارم بشین.تو واسه خودت مردی شدی نا سلامتی.بیا اینجا گلم.
بوپ بوپ
-پسره ی بوقی!بتمرگ سر جات!خدایا! این چه نهنگی بود نصیب ما کردی! :vay:
-نهنگ خوبه ددی جون!
-ددی و مرض!
نیمه های شب بود و هنوز چراغ آپارتمان پاترها روشن بود.اتفاقی افتاده بود که نه هری دل و دماغ شوخی داشت و نه جینی حوصله ی آرام کردن جیمز.قرار بود که آلبوس امشب کشیک وزارتخانه باشد و لیلی...آه لیلی! همه چیز به او ختم می شد!
دو سال از فارغ التحصیل شدن جیمز می گذشت و او همچنان بیکار و بی عار، در حال جمع کردن کلکسیون یویوهای کمیاب بود.به هر حال اگر قرار بود این پسرک، خودی نشان بدهد خیلی زودتر از این ها در مدرسه باید نشان می داد.اما خوب حقیقت این بود که جیمز فقط به ولگردی و لش بازی علاقه داشت.آلبوس به محض فارغ التحصیل شدن،جذب وزارتخانه شد و حتی کمتر به خانه سر می زد.و اما لیلی! پدر و مادرش می دانستند که او از سال ششم وارد یک رابطه عاشقانه شده بود.اما نمی دانستند که چه کسی میتوانست دل دختر آن ها را به دست بیاورد.تا این که عصر امروز،لیلی حقیقتی را افشا کرد، که باعث شد مادرش غش کند و پدرش بسیار بی قرار به مدت سه ساعت مسیر هال خانه را رفت و برگشتی طی کند!خبر خیلی ساده بود!
= = =
-بابا جون!قراره فردا برام خواستگار بیاد.
-چه خوب دخترم!بیا به کنارم بنشین ببینم چه خبر است؟
لیلی با صورتی سرخ ناشی از حجب و حیا به کنار پدر نشست.
-خوب!اون آدم خوشبخت کیه که قراره دخترمو ببره خونه بخت؟
-اسکورپیوس بابا جون
-چی؟
-اسکورپیوس!
سکوتی کشنده در حلق هری فرو رفت!
-اس..اسکور...اسکورپیوس مالفوی؟
-آره بابا جون.اون منو دوست داره.منم همین طور.خیلی.فردا شب میان خواستگاری.
= = =
دیگر بین لی لی و پدرش بحثی صورت نگرفته بود.باید خود را قانع می کرد که فردا مالفوی ها مهمان آپارتمانشان هستند.
-بیا بتمرگ این جا پسره بوقی!حرف مهمی می خوام بهت بزنم
-آخ جون!حرف مهم!
-فردا قراره برای خواهرت خواستگار بیاد؟
-خوب؟
-خوب؟خوب؟تو در قبال خبر به این مهمی فقط می گی خوب؟
-خوب چیکار کنم!
-هیچی!فردا شب می تمرگی توی اتاقت!انگار نه انگار که وجود داری!نمی خوام تو دست و پا باشی!
بوپ!بوپ!
هری:
-باشه بابا جون!خواستگار کیه؟
-اسکورپیوس مالفوی
-مبارکه
-صبر کن!به چشام نگاه کن!احساس می کنم یه جوری نگام کردی بعد شنیدن این اسم!
-نه چه جوری نگاه کردم؟فردا توی اتاق می شینم!انگار نه انگار که وجود دارم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیتر پتی گرو در 1393/3/16 23:16:07
خدا می دونه بعد از این که جیمز و لیلی رو به لرد فروختم، چقدر شکسته شدم.
خدا می دونه که از اون زمان تا حالا، یک شب هم خواب به چشمام نیومد.
رفقا، شجاع ترین افراد هم، همیشه یه ذره ترس باهاشون هست.
گناه من هیچی نبود. جز این که از شکنجه شدن می ترسیدم.
حق این نبود که این طور بهم سرکوفت بزنین.
خدا می دونه که از اون زمان تا حالا، یک شب هم خواب به چشمام نیومد.
رفقا، شجاع ترین افراد هم، همیشه یه ذره ترس باهاشون هست.
گناه من هیچی نبود. جز این که از شکنجه شدن می ترسیدم.
حق این نبود که این طور بهم سرکوفت بزنین.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/03/24
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: سهشنبه 26 خرداد 1405 13:19
از: م ناامید نشین.. بر میگردم!
پستها:
416

کوچه ی بن بستی در هاگزمید
چارلی عکسی از بزرگ ترین شاخدم مجارستان را در یک دست و در دست دیگر نشان کاراگاهی اش را می نگریست:
چرا این کاراگاهان مأموریت ندارند؟ خسته شدم. این دالاهوف هم داره ما رو می پیچونه. اژدها فروشی هم فروشنده نداره.
ناگهان صدایی از انتهای کوچه شنیده شد:
هویج سرخ... هویج سرخ... هـــــویج ســــــــــرخ!
و ناگهان یک مو قرمز دیگر در کوچه پدیدار گشت. رون در حالی که داشت اسم گروه جدیدش را زمزمه می کرد، با دیدن چارلی و نشان کاراگاهی پا به فرار گذاشت.
چارلی که رون را ندیده بود و فقط صدایی شنیده بود آسوده از کوچه خارج شد.
باد شدیدی در حال وزش بود. چارلی به سختی قدم بر میداشت که ناگهان کاغذی به صورتش بر خورد کرد و جلوی دید او را گرفت.
- این دیگه چه کوفتی بود؟ از این تبلیغات مزخرف! این تبلیغ درباره ی چیه؟
با سلام
با وجود تعداد زیادی از خلافکاران هاگزمید و نا آرام بودن شهر برای شهروندان، گروه ضربت هاگزمید با مدیریت اسکورپیوس مالفوی شروع به کار کرد.
از شما دوستان عزیز دعوت می شود تا عضو شوید.
آدرس: هاگزمید، دفتر گروه ضربت هاگزمید (!)
تاریخ آگهی: 23/دی/1389 (!)
چارلی نیم نگاهی به تاریخ آگهی کرد و پس از مدتی خیره بودن به آگهی، لبخندی بر روی صورتش پدیدار شد.
دادگستری هاگزمید
ویلبرت از پنجره به اطراف زل (ذل؟) زده بود. قطرات باران بر روی شیشه ی پنجره می ریختند. آنتونین دالاهوف شهردار هاگزنید وارد اتاق شد.
- خب ویلبرت، فکرات رو کردی؟
- راستش هنوز تصمیم نگرفتم. نمی دونم می تونم از پس این کار بر بیام.
- ببین ویلی، اگه می دونستم از پس این کار بر نمیای، بهت نمی گفتم. این کار بزرگیه.
- دستبرد به صندوق معاملات ارز هاگزمید کار من نیست.
- گوش کن. تو بزرگ ترین هکر صندوق هستی. اولین روش باز کردن قفل صندوق بانک رو تو اختراع کردی.
- خب اون برای... باشه ولی ببین، من چند روزی وقت می خواهم. باید یه برنامه ی دقیق بریزم.
- باشه. باشه. ولی این رو بدون، وقت گالیون هست.
چارلی عکسی از بزرگ ترین شاخدم مجارستان را در یک دست و در دست دیگر نشان کاراگاهی اش را می نگریست:
چرا این کاراگاهان مأموریت ندارند؟ خسته شدم. این دالاهوف هم داره ما رو می پیچونه. اژدها فروشی هم فروشنده نداره.
ناگهان صدایی از انتهای کوچه شنیده شد:
هویج سرخ... هویج سرخ... هـــــویج ســــــــــرخ!
و ناگهان یک مو قرمز دیگر در کوچه پدیدار گشت. رون در حالی که داشت اسم گروه جدیدش را زمزمه می کرد، با دیدن چارلی و نشان کاراگاهی پا به فرار گذاشت.
چارلی که رون را ندیده بود و فقط صدایی شنیده بود آسوده از کوچه خارج شد.
باد شدیدی در حال وزش بود. چارلی به سختی قدم بر میداشت که ناگهان کاغذی به صورتش بر خورد کرد و جلوی دید او را گرفت.
- این دیگه چه کوفتی بود؟ از این تبلیغات مزخرف! این تبلیغ درباره ی چیه؟
با سلام
با وجود تعداد زیادی از خلافکاران هاگزمید و نا آرام بودن شهر برای شهروندان، گروه ضربت هاگزمید با مدیریت اسکورپیوس مالفوی شروع به کار کرد.
از شما دوستان عزیز دعوت می شود تا عضو شوید.
آدرس: هاگزمید، دفتر گروه ضربت هاگزمید (!)
تاریخ آگهی: 23/دی/1389 (!)
چارلی نیم نگاهی به تاریخ آگهی کرد و پس از مدتی خیره بودن به آگهی، لبخندی بر روی صورتش پدیدار شد.
دادگستری هاگزمید
ویلبرت از پنجره به اطراف زل (ذل؟) زده بود. قطرات باران بر روی شیشه ی پنجره می ریختند. آنتونین دالاهوف شهردار هاگزنید وارد اتاق شد.
- خب ویلبرت، فکرات رو کردی؟
- راستش هنوز تصمیم نگرفتم. نمی دونم می تونم از پس این کار بر بیام.
- ببین ویلی، اگه می دونستم از پس این کار بر نمیای، بهت نمی گفتم. این کار بزرگیه.
- دستبرد به صندوق معاملات ارز هاگزمید کار من نیست.
- گوش کن. تو بزرگ ترین هکر صندوق هستی. اولین روش باز کردن قفل صندوق بانک رو تو اختراع کردی.
- خب اون برای... باشه ولی ببین، من چند روزی وقت می خواهم. باید یه برنامه ی دقیق بریزم.
- باشه. باشه. ولی این رو بدون، وقت گالیون هست.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

سوژه جدید مطابق با پست 10 این:
چارلی درو محکم پشت سرش میبنده و به نشان کاراگاهی ای که اسمش روش هک شده نگاه میندازه.
- آخه اینم شد زندگی؟ خیر سرم اومدم معاون شهردار شم که یه گوشه بشینم بخور بخواب راه بندازم، حالا از من بعنوان پلیس استفاده میکنن. به من چه که باید برم خلافکارارو از تو خیابون جمع کنم. :vay:
صدای آنتونین دالاهوف، شهردار هاگزمید به گوش میرسه که از پشت در داد میزنه: مگه ندیدی چقد شغلا کمه؟ خب بذار شغل کاراگاه پیدا شه، بعدا میشونیمت پشت دفتر!
چارلی:
رهگذری که برای دیدن شهردار به اونجا اومده بود با دیدن چارلی به این شکل در میاد:
چارلی سریع پشتشو به رهگذر میکنه و سوت زنان از اونجا دور میشه.
یک جای مخوف=اندرون لوله های غول پیکر فاضلاب:
کله ی سرخ رنگ کسی از دور دیده میشه. دوربین به آرومی جلو میره تا به هویج مورد نظر برسه و بعد همونجا متوقف میشه.
رون ویزلی (همون هویجه=سر دسته مافیا) نگاهی به اطراف میندازه و میگه: خیلی خوبه! اینجا میشه مقر مافیاهای هاگزمید. اسم گروهم چی باشه حالا؟
صدایی از ناکجا آباد تو گوش رون تکرار میکنه: هویج سرخ ... هویج سرخ ...
خیابان های هاگزمید:
لینی با دیدن مرد متشخص و به نظر مایه داری که یه گوشه وایساده، فکری به ذهنش میرسه. جلو میره و سعی میکنه خیلی دلربایانه(!) از کنارش رد بشه!
مرد به نزدیک شدن لینی نگاه میندازه و یک دل نه صد دل عاشق لینی میشه و یک قدم به عقب برمیداره و ... گرومپ! هردو به هم برخورد میکنن.
مرد عذرخواهی میکنه و تا میاد بحثو باز کنه و با دوشیزه ی متشخصی چون لینی آشنا بشه، لینی از اونجا دور میشه و در آخرین لحظه قبل از پیچیدن تو کوچه دستشو برا مرده تکون میده.
مرده چشماشو تیز میکنه و میبینه که ای دل غافل، این کیف پولشه که داره تو دست لینی تکون تکون میخوره.
- ای دختره ی بی شعور ِ دزد! میرم شکایتتو به پسر عموم، اسلینکرد میکنم.
لینی نیشخندی میزنه و یورتمه کنان خودشو یه وری گم و گور میکنه.
مرد که همچنان سرجاش وایساده، با نیشخند لینی عصبانی تر میشه و فریاد زنان ادامه میده:
- اصلا تو میدونی اون چی کاره س؟ منشی قاضیه! تازه شایدم ارتقا گرفت شد قاضی، میدم پوستتو قلفتی (غلفتی؟) بکنه! یا حداقل برات حبس ابد بدوزه! جانی! قاتل! دزد!
-----------------------------------
اگه تونستید بیابید سوژه را!
هیچ سوژه خاصی در جریان نیست! فقط شغلای ملت معرفی شده! خو یکم همکاری کنین شغل انتخاب کنین دیگه!
چارلی درو محکم پشت سرش میبنده و به نشان کاراگاهی ای که اسمش روش هک شده نگاه میندازه.
- آخه اینم شد زندگی؟ خیر سرم اومدم معاون شهردار شم که یه گوشه بشینم بخور بخواب راه بندازم، حالا از من بعنوان پلیس استفاده میکنن. به من چه که باید برم خلافکارارو از تو خیابون جمع کنم. :vay:
صدای آنتونین دالاهوف، شهردار هاگزمید به گوش میرسه که از پشت در داد میزنه: مگه ندیدی چقد شغلا کمه؟ خب بذار شغل کاراگاه پیدا شه، بعدا میشونیمت پشت دفتر!
چارلی:

رهگذری که برای دیدن شهردار به اونجا اومده بود با دیدن چارلی به این شکل در میاد:

چارلی سریع پشتشو به رهگذر میکنه و سوت زنان از اونجا دور میشه.
یک جای مخوف=اندرون لوله های غول پیکر فاضلاب:
کله ی سرخ رنگ کسی از دور دیده میشه. دوربین به آرومی جلو میره تا به هویج مورد نظر برسه و بعد همونجا متوقف میشه.
رون ویزلی (همون هویجه=سر دسته مافیا) نگاهی به اطراف میندازه و میگه: خیلی خوبه! اینجا میشه مقر مافیاهای هاگزمید. اسم گروهم چی باشه حالا؟

صدایی از ناکجا آباد تو گوش رون تکرار میکنه: هویج سرخ ... هویج سرخ ...
خیابان های هاگزمید:
لینی با دیدن مرد متشخص و به نظر مایه داری که یه گوشه وایساده، فکری به ذهنش میرسه. جلو میره و سعی میکنه خیلی دلربایانه(!) از کنارش رد بشه!
مرد به نزدیک شدن لینی نگاه میندازه و یک دل نه صد دل عاشق لینی میشه و یک قدم به عقب برمیداره و ... گرومپ! هردو به هم برخورد میکنن.
مرد عذرخواهی میکنه و تا میاد بحثو باز کنه و با دوشیزه ی متشخصی چون لینی آشنا بشه، لینی از اونجا دور میشه و در آخرین لحظه قبل از پیچیدن تو کوچه دستشو برا مرده تکون میده.
مرده چشماشو تیز میکنه و میبینه که ای دل غافل، این کیف پولشه که داره تو دست لینی تکون تکون میخوره.
- ای دختره ی بی شعور ِ دزد! میرم شکایتتو به پسر عموم، اسلینکرد میکنم.

لینی نیشخندی میزنه و یورتمه کنان خودشو یه وری گم و گور میکنه.
مرد که همچنان سرجاش وایساده، با نیشخند لینی عصبانی تر میشه و فریاد زنان ادامه میده:
- اصلا تو میدونی اون چی کاره س؟ منشی قاضیه! تازه شایدم ارتقا گرفت شد قاضی، میدم پوستتو قلفتی (غلفتی؟) بکنه! یا حداقل برات حبس ابد بدوزه! جانی! قاتل! دزد!

-----------------------------------
اگه تونستید بیابید سوژه را!
هیچ سوژه خاصی در جریان نیست! فقط شغلای ملت معرفی شده! خو یکم همکاری کنین شغل انتخاب کنین دیگه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/01/27
تولد نقش: 1397/01/31
آخرین ورود: شنبه 29 شهریور 1399 05:15
از: جوانی خیری ندیدم ای مروپ
پستها:
529

پست پایانی!
نــور سفیـد رنـگ تیــر چراغ برق طویـلی که دقیـقا روبروی اتاق لرد سیاه قرار داشت (نـویسنده: خـاک بـرسر شهرداری شـون!) ،در وسعت سیاهی شب گم نشده بـود که هیــچ (!) ، خیـلی هم به چشم می آمد.حتـی اکثر اوقات لـرد سیاه در شب به عنوان منبـع نـور از این تیـرچراغ برق استفاده میـکردند که تاثیر به سزایی در مهیج و ترسناک تر شدن محیط اتاق داشت.دلیلش این بود که تیــرچراغ بـرق،سایه ی اکثر اشیاء موجود در خیابان را به داخل اتاق منعکس میکرد که با توجه به شکست های متعدد سایـه در اتاق،موجب می شـد تا بسیـار دلهره آور و ترسناک به نظر برسـد.
حتی اکثر مرگخوارانی که در همـان ساعت شب به لرد سیاه مراجعه می کنـند،شلوار خودشان را خیـس کرده و گاهی سکتـه های خفیـف می زنند که البته گاهاً موجبِ مرگی درناک می شـود.مخصوصاً مرگخوارانِ تــازهِ وارد!
لرد سیـاه با توجه به اینکه در مواقع حسّاس تبدیـل فرد بسیـار منطـقی می شـد(!)، هنوز باور موضوع برایش سخت بود.برای همین تصمیم به پرس و جوی بیشتری گرفت و چند قدم دیگری به آیلیـن نزدیک شد.دست چپـــش را به آرامی بر روی شانه های نحیـف پرنس قرار داد و زیر چشمی به او نگاه کرد :
- پـس داری میــگی جاگسن خیانت کـاره؟! میخواد جای منــو بگیره؟! ولی هنوزم درک نمی کنم که ماموریت "نخود سیاه" شما چطوری به اینجا رسیـد! اصلا چطوری مرگخواران رو پیدا کردید؟!یــا شایدم اونا شمـارو پیدا کردن!
با توجه به اینکه لرد سیاه گوش های بسیار قـوی و تیزی داشت،به راحتی می توانست صدای ضربان تند قلب آیـلیـن را بشنود.جدا از آن که خود آیلین چشمان درشتی داشت،چشمانش را از تـرس ارباب،درشـــت تر کرده بود که همین موجـب شده بود تا حدودی چشمانش از حــــدقــه بیرون زده باشـد! میخواست قدمی به عقب برود اما دست لرد بر روی شانـه هایش بود و اجازه تـکان خوردن را به او نمـی داد!سرش را پایین انداخت و تنــد و تنــد شــروع به حرف زدن کــرد :
- ـــــ! نــــــــه ارباب،باور کنیــــد جاگسن خیانت کار نیست.فقط میخواست دسـت این خیانت کارارو روو کنه، بــــه خـــدا ! هــدفش خیر بوده :worry: تــازشـم ما مرگخوارا پیدا نکردیـم! یعنی ما داشتیم ماموریتتــون را انجام می دادیــم.رفته بودیم خونــه جاگسن نخود سیاه بیاریم که فهمیدیم اونجان!
لرد دستش از شانه آیلین بـرداشت و به آرامی 180 درجه چرخ زد.در حالی قدم زنان به سمت چوب دستــی اش میرفت ( و چه خالی می رفت!
) ،جواب آیـلیـن را داد :
- در هر صورت این ماجرا باورش برای ارباب به این راحتی ها هم نیست.به شخصه باید با یارانــم دیدار داشته باشم!
آیــلیــن بلافاصله جواب داد :
- نــــــه! آخه ارباب اگه برید اونجا مرگخــواران نقشه شومـشون رو اجرا میکنن،بعد اونــوقت واویــلا!
لـرد سیــاه که همیشه جواب های آماده و البته منطقی در آستین سمت راستــش داشت (!)،در حالی که خم میشد تا چوب دستی اش را از روی زمیــن بــردارد،جواب داد :
- مـگـه نمیگی همه ی اینــها نقشه ی جــاگسنه تا دست یاران وفـادار من رو رووو کنـه ( البتـه بعید میـدونــم هیچکدومــشون توی دستــشون حُکم داشته باشن،همه ی خِشتـها توی دستـهِ منــه!) پــس نگران چی هستی؟! آماده رفتن باش..!
به اندازه ی مـوهای سـرت کیلومتر (!) آنورتر،بروبچـز شاید خیانتــکار :
نویسنــده: داستان رو چطوری تموم کنـم؟!فکر نمی کنید آب قعــطه؟! اگه به فکر قعـطی آب هستیــد، پس چرا سوژه رو اینطوری می کنیـد؟!
جـاگسـن که فاصله ی نسبتــاً زیـادی از سایر مرگخواران یا بهتر است بگوییم،یاران وفادار ارباب(!) داشت،مشغول فکر کردن به آینــده بود.اینکه اگر خیانتکاران را به اربابش معرفـی کنـد،چقدر نزد او محبوب میشود و یا چه پاداشی در انتظارش خواهد بود.خودش بارها چنین آرزویی را در دفترچه خاطرات جادویی اش دیده بود.البته همه ی اینها به تصمیم نویسنده در مورد پایان داستان بستگی داشت!
کمی آنطرف تر هم بلاتریـکس،مرگخواران حاضر در محیط را کنار درختــی بلند که شاخ هایـش ماه را به طور کامل گرفته بود و سایه ی نداشته اش،همگی مرگخواران را پوشش میـداد.بلاتریکس با اینکه میدانست جاگسن فاصله ی زیادی دارد اما با صدای آرامی شروع به حرف زدن کرد :
- نقشمـون داره می گیره!بزودی لرد سیاه به اینجا می رسن و دست این دوتا خائن رو رووو می کنیـم (البته بعید میدونم حکمی توی دستشون داشته باشــن!) الان به خیال خودشون فکر کردن که ما به لرد سیاه خیانت کردیم!
دایــی عژیژ و بیـژن ( بـدون زن! ) لرد سیاه نیـز در حالی که روی زانــو هایش به شکلی که در تـوالـت هـای ایرانی می نشیننــد،نشسته بود و گاه گداهی با کله به زمین فرود می آمد،ادامه داد:
- آوریـن به این هوشـت! اژ اولشم میدونشتم که دشت اینارو تــو روو میکنی.ژوووون دایــی حالا یه ژرّه اژ اون شفیـدا بده شرحال بشم،تا برات بندری بـرقشم!
بلاتریکس نگاهی اندر سفیه (
) بـه دایی لرد ( یا لرد دایــی!) انداخت و بدون اینکه جواب بدهش،پس گردنی محکمی به او زد.مورفین هم که جوابش را گرفته بود،حرف دیگری نزد و جمع در سکوتی فرو رفت.اما این سکوت بعد از 3 سه ثانیه (نویسنده:خب سکوت دیگه چی بود گفتم؟!بعد سه ثانیه که سکوت نمیشه!) شکسته شد و لرد سیاه همراه با آیـلیـن جلوی مرگخواران ظاهر شدن!
همه ی مرگخواران با اینکه ریـگی در کفش های گرانبهایشان (!) نبود اما از دیدن لرد به صورت ناگهانی کلی دستـپاچه شده بودند.سریعا از جـای خودشان بلند شدنـد و تعظیمی طولانی به سمت لرد انجام دادن.
در همین حین،چهره ی پرنس آیـلیـن:
!
لرد که کماپیش متوجه موضوع شــده بود،بدون هیچ عکس العملی به سمت جاگسن که از دور نمایان بود حرکت کرد و طولی نـکشید (حدود دو ثانیه!) که بــه او رسید.جاگسن نیــز بـا دیـدن لرد بسیار دست پاچه شد و از ترس و هیجان زیـاد،تعظیمی نه چندان طولانی کرد.سریعا سرش را بالا آورد و شروع به حرف زدن کرد :
- ___ ار..با...ب!مر..خی.. اَن!
اما هنوز حرفش را شروع هم نکرده بود که لرد سیاه سرش را تکان داد و در جواب او گفت :
- خـودم از همه چیــز خبر دارم!
و بعدی هردوی آنها به سمت بقیه یاران ارباب حرکت کـردنـد.مرگخواران که کامـــلا از اتفاقات اخیر گیج شده بودند،به یک دیگر ماننـد سوسک لــه شده (نویسنده:مثال از این بهتر نبود بزنم؟!
) نـگاه و گاه گداهی زیرگوش هم ویــزز ویززز میکردند.لرد سیاه همگی آنها به یک صف کــرد و نهایتا بعد از چند ثانیه ایجاد دلهره بیشتر در دل مرگخواران،سخنرانی خود را شروع کرد:
- یــاران وفادار! ارباب خودشون از همه ی اتفاقات اخیر خبر دارن.همتون سعی کردید وفاداریتون رو به ارباب ثابت کنید و این قابل تقدیـره!جاگسن و آیـلیـن عزیـز میخواستن خیانتکاری شمارو ثابت کنن و شماها هم خیانتکاری اونها.کـه این وسط کلا یه چیز درهمی شد.ارباب اصلا نفهمیدن اون دوازده تا حکمی که توی دستشون دارن چـی شـد!!حالا وفاداری همتون برای ارباب ثابت شده اس!وقتشه حالا کمی استراحت کنیم..!
و همگی به خوبی و خوشی به سمت خـانـه ریـدل حرکت کردند.

نــور سفیـد رنـگ تیــر چراغ برق طویـلی که دقیـقا روبروی اتاق لرد سیاه قرار داشت (نـویسنده: خـاک بـرسر شهرداری شـون!) ،در وسعت سیاهی شب گم نشده بـود که هیــچ (!) ، خیـلی هم به چشم می آمد.حتـی اکثر اوقات لـرد سیاه در شب به عنوان منبـع نـور از این تیـرچراغ برق استفاده میـکردند که تاثیر به سزایی در مهیج و ترسناک تر شدن محیط اتاق داشت.دلیلش این بود که تیــرچراغ بـرق،سایه ی اکثر اشیاء موجود در خیابان را به داخل اتاق منعکس میکرد که با توجه به شکست های متعدد سایـه در اتاق،موجب می شـد تا بسیـار دلهره آور و ترسناک به نظر برسـد.
حتی اکثر مرگخوارانی که در همـان ساعت شب به لرد سیاه مراجعه می کنـند،شلوار خودشان را خیـس کرده و گاهی سکتـه های خفیـف می زنند که البته گاهاً موجبِ مرگی درناک می شـود.مخصوصاً مرگخوارانِ تــازهِ وارد!
لرد سیـاه با توجه به اینکه در مواقع حسّاس تبدیـل فرد بسیـار منطـقی می شـد(!)، هنوز باور موضوع برایش سخت بود.برای همین تصمیم به پرس و جوی بیشتری گرفت و چند قدم دیگری به آیلیـن نزدیک شد.دست چپـــش را به آرامی بر روی شانه های نحیـف پرنس قرار داد و زیر چشمی به او نگاه کرد :
- پـس داری میــگی جاگسن خیانت کـاره؟! میخواد جای منــو بگیره؟! ولی هنوزم درک نمی کنم که ماموریت "نخود سیاه" شما چطوری به اینجا رسیـد! اصلا چطوری مرگخواران رو پیدا کردید؟!یــا شایدم اونا شمـارو پیدا کردن!
با توجه به اینکه لرد سیاه گوش های بسیار قـوی و تیزی داشت،به راحتی می توانست صدای ضربان تند قلب آیـلیـن را بشنود.جدا از آن که خود آیلین چشمان درشتی داشت،چشمانش را از تـرس ارباب،درشـــت تر کرده بود که همین موجـب شده بود تا حدودی چشمانش از حــــدقــه بیرون زده باشـد! میخواست قدمی به عقب برود اما دست لرد بر روی شانـه هایش بود و اجازه تـکان خوردن را به او نمـی داد!سرش را پایین انداخت و تنــد و تنــد شــروع به حرف زدن کــرد :
- ـــــ! نــــــــه ارباب،باور کنیــــد جاگسن خیانت کار نیست.فقط میخواست دسـت این خیانت کارارو روو کنه، بــــه خـــدا ! هــدفش خیر بوده :worry: تــازشـم ما مرگخوارا پیدا نکردیـم! یعنی ما داشتیم ماموریتتــون را انجام می دادیــم.رفته بودیم خونــه جاگسن نخود سیاه بیاریم که فهمیدیم اونجان!
لرد دستش از شانه آیلین بـرداشت و به آرامی 180 درجه چرخ زد.در حالی قدم زنان به سمت چوب دستــی اش میرفت ( و چه خالی می رفت!
) ،جواب آیـلیـن را داد :- در هر صورت این ماجرا باورش برای ارباب به این راحتی ها هم نیست.به شخصه باید با یارانــم دیدار داشته باشم!
آیــلیــن بلافاصله جواب داد :
- نــــــه! آخه ارباب اگه برید اونجا مرگخــواران نقشه شومـشون رو اجرا میکنن،بعد اونــوقت واویــلا!
لـرد سیــاه که همیشه جواب های آماده و البته منطقی در آستین سمت راستــش داشت (!)،در حالی که خم میشد تا چوب دستی اش را از روی زمیــن بــردارد،جواب داد :
- مـگـه نمیگی همه ی اینــها نقشه ی جــاگسنه تا دست یاران وفـادار من رو رووو کنـه ( البتـه بعید میـدونــم هیچکدومــشون توی دستــشون حُکم داشته باشن،همه ی خِشتـها توی دستـهِ منــه!) پــس نگران چی هستی؟! آماده رفتن باش..!
به اندازه ی مـوهای سـرت کیلومتر (!) آنورتر،بروبچـز شاید خیانتــکار :
نویسنــده: داستان رو چطوری تموم کنـم؟!فکر نمی کنید آب قعــطه؟! اگه به فکر قعـطی آب هستیــد، پس چرا سوژه رو اینطوری می کنیـد؟!
جـاگسـن که فاصله ی نسبتــاً زیـادی از سایر مرگخواران یا بهتر است بگوییم،یاران وفادار ارباب(!) داشت،مشغول فکر کردن به آینــده بود.اینکه اگر خیانتکاران را به اربابش معرفـی کنـد،چقدر نزد او محبوب میشود و یا چه پاداشی در انتظارش خواهد بود.خودش بارها چنین آرزویی را در دفترچه خاطرات جادویی اش دیده بود.البته همه ی اینها به تصمیم نویسنده در مورد پایان داستان بستگی داشت!
کمی آنطرف تر هم بلاتریـکس،مرگخواران حاضر در محیط را کنار درختــی بلند که شاخ هایـش ماه را به طور کامل گرفته بود و سایه ی نداشته اش،همگی مرگخواران را پوشش میـداد.بلاتریکس با اینکه میدانست جاگسن فاصله ی زیادی دارد اما با صدای آرامی شروع به حرف زدن کرد :
- نقشمـون داره می گیره!بزودی لرد سیاه به اینجا می رسن و دست این دوتا خائن رو رووو می کنیـم (البته بعید میدونم حکمی توی دستشون داشته باشــن!) الان به خیال خودشون فکر کردن که ما به لرد سیاه خیانت کردیم!

دایــی عژیژ و بیـژن ( بـدون زن! ) لرد سیاه نیـز در حالی که روی زانــو هایش به شکلی که در تـوالـت هـای ایرانی می نشیننــد،نشسته بود و گاه گداهی با کله به زمین فرود می آمد،ادامه داد:
- آوریـن به این هوشـت! اژ اولشم میدونشتم که دشت اینارو تــو روو میکنی.ژوووون دایــی حالا یه ژرّه اژ اون شفیـدا بده شرحال بشم،تا برات بندری بـرقشم!
بلاتریکس نگاهی اندر سفیه (
) بـه دایی لرد ( یا لرد دایــی!) انداخت و بدون اینکه جواب بدهش،پس گردنی محکمی به او زد.مورفین هم که جوابش را گرفته بود،حرف دیگری نزد و جمع در سکوتی فرو رفت.اما این سکوت بعد از 3 سه ثانیه (نویسنده:خب سکوت دیگه چی بود گفتم؟!بعد سه ثانیه که سکوت نمیشه!) شکسته شد و لرد سیاه همراه با آیـلیـن جلوی مرگخواران ظاهر شدن!همه ی مرگخواران با اینکه ریـگی در کفش های گرانبهایشان (!) نبود اما از دیدن لرد به صورت ناگهانی کلی دستـپاچه شده بودند.سریعا از جـای خودشان بلند شدنـد و تعظیمی طولانی به سمت لرد انجام دادن.
در همین حین،چهره ی پرنس آیـلیـن:
!لرد که کماپیش متوجه موضوع شــده بود،بدون هیچ عکس العملی به سمت جاگسن که از دور نمایان بود حرکت کرد و طولی نـکشید (حدود دو ثانیه!) که بــه او رسید.جاگسن نیــز بـا دیـدن لرد بسیار دست پاچه شد و از ترس و هیجان زیـاد،تعظیمی نه چندان طولانی کرد.سریعا سرش را بالا آورد و شروع به حرف زدن کرد :
- ___ ار..با...ب!مر..خی.. اَن!
اما هنوز حرفش را شروع هم نکرده بود که لرد سیاه سرش را تکان داد و در جواب او گفت :
- خـودم از همه چیــز خبر دارم!
و بعدی هردوی آنها به سمت بقیه یاران ارباب حرکت کـردنـد.مرگخواران که کامـــلا از اتفاقات اخیر گیج شده بودند،به یک دیگر ماننـد سوسک لــه شده (نویسنده:مثال از این بهتر نبود بزنم؟!
) نـگاه و گاه گداهی زیرگوش هم ویــزز ویززز میکردند.لرد سیاه همگی آنها به یک صف کــرد و نهایتا بعد از چند ثانیه ایجاد دلهره بیشتر در دل مرگخواران،سخنرانی خود را شروع کرد:- یــاران وفادار! ارباب خودشون از همه ی اتفاقات اخیر خبر دارن.همتون سعی کردید وفاداریتون رو به ارباب ثابت کنید و این قابل تقدیـره!جاگسن و آیـلیـن عزیـز میخواستن خیانتکاری شمارو ثابت کنن و شماها هم خیانتکاری اونها.کـه این وسط کلا یه چیز درهمی شد.ارباب اصلا نفهمیدن اون دوازده تا حکمی که توی دستشون دارن چـی شـد!!حالا وفاداری همتون برای ارباب ثابت شده اس!وقتشه حالا کمی استراحت کنیم..!
و همگی به خوبی و خوشی به سمت خـانـه ریـدل حرکت کردند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام ریدل در 1392/1/26 20:06:06
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

-ارباااااب و زهر دخترم!این چه طرز وارد شدنه؟جاگسن کو؟نخود سیاه کجاست؟نگو که پیدا نکردین.ارباب هیچ بهانه ای رو قبول نمیکنه.
آیلین با احتیاط به لرد نزدیک شد.چشمانش را به زمین دوخته بود.چرا که تماشای لرد در ردای خواب و کلاه منگوله دار، عواقب خوبی در پی نداشت.
-ارباب اخبار مهمی براتون دارم.همه مرگخواراتون خائنن.بجز من و جاگسن.
لرد سیاه در یک چشم به هم زدن ردای خوابش را عوض کرد. آیلین نفس راحتی کشید.ولی با دیدن چهره خشمگین لرد نفس راحتش را دوباره در سینه حبس کرد.
-تو الان چی گفتی؟اتهام خیانت به یاران وفادار ارباب زدی؟یارانی همچون دایی مهربانم؟جد بزرگوارم؟بلاتریکس زیب...هیچی...الان دقیقا همین اتهام رو زدی؟اول نیشتو ببند بعد جواب بده.
آیلین نیشش را بست ولی جرات جواب دادن نداشت.لرد سیاه چند قدم به او نزدیک تر شد.
-تو ساحره باهوشی هستی آیلین.مطمئنم بدون دلیل و مدرک اینجا نیومدی.حتما انتظار نداری من به خاطر حرفهای بی پایه و اساس تو کل ارتشم رو کنار بذارم.چیزایی رو که گفتی ثابت کن.وگرنه شام امشب نجینی میشی.
آیلین برای اولین بار با شجاعت به چشمان سرخ رنگ لرد خیره شد.
-ارباب به حرفهای من شک نکنید.حاضرم معجون راستگویی بنوشم.حاضرم افکارمو در اختیار شما قرار بدم.حتی حاضرم شکنجه بشم.هر چی شما بگین.فقط به این خائنا اعتماد نکنین.در یک چشم به هم زدن شما رو فروختن!الانم منتظر علامت من هستن.همشون جاگسن رو به عنوان لرد قبول کردن.:worry:

آیلین با احتیاط به لرد نزدیک شد.چشمانش را به زمین دوخته بود.چرا که تماشای لرد در ردای خواب و کلاه منگوله دار، عواقب خوبی در پی نداشت.
-ارباب اخبار مهمی براتون دارم.همه مرگخواراتون خائنن.بجز من و جاگسن.

لرد سیاه در یک چشم به هم زدن ردای خوابش را عوض کرد. آیلین نفس راحتی کشید.ولی با دیدن چهره خشمگین لرد نفس راحتش را دوباره در سینه حبس کرد.
-تو الان چی گفتی؟اتهام خیانت به یاران وفادار ارباب زدی؟یارانی همچون دایی مهربانم؟جد بزرگوارم؟بلاتریکس زیب...هیچی...الان دقیقا همین اتهام رو زدی؟اول نیشتو ببند بعد جواب بده.

آیلین نیشش را بست ولی جرات جواب دادن نداشت.لرد سیاه چند قدم به او نزدیک تر شد.
-تو ساحره باهوشی هستی آیلین.مطمئنم بدون دلیل و مدرک اینجا نیومدی.حتما انتظار نداری من به خاطر حرفهای بی پایه و اساس تو کل ارتشم رو کنار بذارم.چیزایی رو که گفتی ثابت کن.وگرنه شام امشب نجینی میشی.
آیلین برای اولین بار با شجاعت به چشمان سرخ رنگ لرد خیره شد.
-ارباب به حرفهای من شک نکنید.حاضرم معجون راستگویی بنوشم.حاضرم افکارمو در اختیار شما قرار بدم.حتی حاضرم شکنجه بشم.هر چی شما بگین.فقط به این خائنا اعتماد نکنین.در یک چشم به هم زدن شما رو فروختن!الانم منتظر علامت من هستن.همشون جاگسن رو به عنوان لرد قبول کردن.:worry:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

