جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  178 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 3 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 تیر 1393 17:47
نمایش جزئیات
آفلاین
هنوز سیریوس و ریموس داشتن با هم جر و بحث میکردن...
ریموس در حال که لحنش آمرانه بود گفت:من نمیتونم بین اعضای گروه فرق بزارم...من یه ارشدم!اگه بقیه نمیتونن شما هم نمیتونین.
سیریوس در حالی که عصبانی شده بود گفت:اما ما رفیقاتیم!تازه فقط یه ساعت اون بیرون کار داریم بعد سریع برمیگردیم به خوابگاهامون.
جیمز که جلو اونها حرکت میکرد یک دفعه وایستاد و با دست جلوی دوستانش رو هم گرفت.
ریموس با تعجب پرسید:چی شده؟!
جیمز با دستش به اسنیپ که بالای پله ها واستاده بود اشاره کرد...
سیریوس گفت:اسنیپ و لوسیوس کنارهم واستادن.چه چیز عجیبی توش هست؟!
جیمز انگشت اشاره اش رو به نشانه سکوت روی بینیش گذاشت و به سیریوس و ریموس اشاره کرد که دنبالش بیاین و خودش پاورچین پاورچین به سمت ستون کنار اسنیپ و لوسیوس حرکت کرد و پشت اون قایم شد تا بتونه صداشون رو بشنوه...
اسنیپ که با صدای پایین در حال صحبت با لوسیوس بود گفت:ولی من فکر نکنم این کار درستی باشه.
لوسیوس جواب داد:دیونه شدی؟!یعنی چی که کار درستی نیست؟!اگه زودتر نریم ممکنه دست یکی دیگه بهش برسه.پس سریع حرکت کن.
اسنیپ کمی سکوت کرد و بعد به همراه لوسیوس شروع به دویدن کرد.
جیمز به دوستاش گفت:بریم!
ریموس دست جیمز رو گرفت و گفت:کجا؟!!!
جیمز جواب داد:باید بریم ببینیم اون چیه که میخوان دست کس دیگه ای بهش نرسه.
ریموس گفت:به ما چه آخه؟!!!
سیریوس قبل از اینکه جیمز حرفی بزنه گفت:اسنیپ و لوسیوس با هم دنبال یه کار سری.خب حتما شری توش خوابیده دیگه!
ریموس کمی من و من کرد و بعد گفت بریم!
و به سرعت دنبال اسنیپ و لوسیوس حرکت کردن.وقتی به اون ها رسیدن جیمز به سیریوس و ریموس علامت داد که وایستن.به طور مخفی و یواشکی از پشت ستونی به اون دو که پشت دیواری وایستاده بودن نگاه میکردن که یک دفعه ای دیدن دیگه خبری از اون دو نیست!!!
سیریوس با تعجب پرسید:کدوم گوری رفتن این دوتا!
ریموس گفت:غیب شدن فکر کنم!
جیمز در حالی که چشمش برقی زد گفت:فکر کنم باید از نقشه استفاده کنیم!
سیریوس هم با شیطنت گفت:و البته شنل نامریی کننده!شب باید از رو نقشه ببینیم کجان و بریم دنبالشون!
ریموس با لحنی شاکی گفت:اما شب نباید از خوابگاه بزنیم بیرون!
جیمر و سیریوس با هم گفتن:باز شروع کرد...

قشنگ بود.
تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/4/11 13:09:23
دلیل: تأیید
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 تیر 1393 11:56
نمایش جزئیات
آفلاین
((مطمِئنی همه چی رو برداشتی؟))((اره مطمئنم داداش کوچولو،بیا این تو))((ما که این تو جا نمیشیم.))((جا نمیشیم؟زیادی حرف میزنی.اگه دوست نداری نیا.))((نه نه نه،میام.))((باشه پس اون دهنتو ببند.بریم؟))((بریم.یه خرده میترسم.))((میترسی؟باورم نمیشه که پسر هری پاتر بترسه!البوس سورس پاتر...))((هیس!ساکت باش.انگار یکی اونجاست!))((چرند نگو!))((باور کن راست میگم!))((اره،من هم دیدم.این وقت شب کی میتونه بیرون باشه؟))((هیس!ساکت!داره میاد اینطرف.))((ای!پامو لگد نکن!))((ببخشید.))((وای!نگاه کن!اون پروفسور لانگ باتمه!))((این وقت شب اینجا چیکار میکنه؟))((شاید میره دستشویی!))((هر هر هر.خندیدم.))((ساکت باش!))رفت.اخش،بیا بریم.))
انها از کنار کتابخانه گذشتند و بالا رفتند.حدود پنج طبقه بالاتر از کتابخانه.
((مطمینی همین جاست؟))((اره،سمت چب.فکر کنم اینه.))((من که چیزی نمیبینم.))((خفه شو.اهان!پیداش کردم!همین جاست!))((واااای!خدای من!))
وسط اتاق اینه ای باشکوه و بی نظیر بود با قاب طلایی منبت کاری شده.البوس از زیر شنل بیرون امد.نزدیکتر رفت و اینه را لمس کرد بعد روبه رویش ایستاد.
((چی میبینی؟البوس چی میبینی؟))((وااااای!امکان نداره!))
البوس خودش را در اینه دید که داشت با اسکورپیوس مالفوی دوِِِئل میکرد.
((البوس چی میبینی؟باید به من بگی.))((اول توبگو.))
برادرش که خیلی دوست داشت بفهمد البوس چه میبیند،گفت:((خوب،من...دامبلدور رو میبینم.تو چی میبینی؟بهم بگو.))((دشمنم رو میبینم!اسکورپیوس رو!))((اسکورپیوس؟!))((اره،داریم باهم دوئل میکنیم.))((پس ارزوت اینه که باهاش دوئل کنی؟))((دوئل کنم و پیروز بشم.))((تو صدایی نشنیدی؟بیا بریم البوس.فکر کنم یکی داره میاد اینجا.
هر دو پریدند زیر شنل.در را باز کردند و بیرون رفتند.ناگهان سایه ای دیدند.انجا روی پله اسکورپیوس مالفوی ایستاده بود.انها لحظه ای ایستادند.اسکورپیوس راه افتاد و مستقیم به اتاقی رفت که اینه ی نفاق انگیز در ان بود.البوس گفت:((یعنی اون هم خبر داره؟))برادرش خندید و گفت:((شاید.احتمالا اون هم ارزوی دوئل با تو رو داه!))((مسخره بازی در نیار.بیا بریم.فردا در موردش حرف میزنیم.))((بریم.))

* الان تقریباً کل پست تو دیالوگ شده. در حالی که یه جاهایی باید یه سری چیز ها رو توصیف کنی، یه سری فضاسازی انجام بدی. مثل این:
نقل قول:
البوس خودش را در اینه دید که داشت با اسکورپیوس مالفوی دوِِِئل میکرد.


هر چند این خیلی کمه و توصیف ها فضا سازی هات خیلی بیشتر و مفصل تر هم باید باشن.

* دیالوگ نویسی به این شکل اشتباهه. شیوه ی درست دیالوگ نویسی اینجوریه:

جیمز نگاهی به آینه انداخت و در گوش آلبوس گفت:
- چی میبینی؟البوس چی میبینی؟

* این نمایشنامه ربطی به عکس نداشت.

تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/4/11 13:07:21
Life is the art of drawing without an eraser
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 9 تیر 1393 00:48
نمایش جزئیات
آفلاین
به سرعت از پله های مارپیچ قلعه پایین میرفت ، باید هرچه سریعتر صحبت هایی را که چند لحظه پیش در مقابل دفتر اساتید شنیده بود به اطلاع دوستانش میرساند.

در حال پایین رفتن از پله های طبقه ی اول بود که ناگهان پای راستش لیز خورد، تعادلش را از دست داد و کتابهاش بر زمین افتاد .
بلند شد ، سر زانوهای شلوارش و قسمت پایین ردایش را که خاکی شده بودند را تکاند، نگاه سریعی به اطرافش انداخت تا کسی او را در آن وضع ندیده باشد، آخر همیشه او را در مدرسه دست و پاچلفتی و ترسو خطاب میکردند. القابی که البته به لطف دوستانش کمتر کسی جرات میکرد در ملاعام او را صدا بزند.
خم شد تا کتابهایش را بردارد که متوجه کاغذ تا خورده ی سفیدی شد که از لای یکی از کتابهایش بیرون زده بود .
با احتیاط نگاهی به اطراف کرد نا مطمئن شود کسی او را زیر نظر ندارد ، سپس کاغذ را بیرون کشید، چوب دستی اش را در آورد و ضربه ای به کاغذ زد.

- من رسما سوگند میخورم که کار بدی انجام دهم.

بلافاصله خطوط ریز و ظریفی مانند تارعنکبوت روی کاغذ پوستی پدیدار شد و از همان نقطه ای که چوبدستی اش به آن خورد شروع به حرکت کرد. خطوط به یکدیگر می پیوستند، همدیگر را قطع میکردند و تا لبه ی کاغذ امتداد می یافتند، سرانجام از بالای کاغذ کلمات سبز رنگی پدیدار شدند.


آقایان مهتابی ، دم باریک ، پا نمدی و شاخدار
گروه امداد رسان ویژه ی جادوگران خطاکار مفتخرند که تولید جدیدشان را معرفی کنند :
نقشه ی غارتگر


نقشه ی کامل قلعه ی هاگوارتز بود که تمام جزییات قلعه و محوطه ی اطراف آن را نشان میداد. نقطه های جوهری ریز و متحرک نقشه آن را نقشه ای استثنایی کرده بود. در کنار هر نقطه با حروف ریزتر اسمی نوشته شده بود.
این نقشه را مدتی میشد که او به همراه سه دوست دیگرش ، جیمز،سیریوس و ریموس درست کرده بودند تا در مواقع لزوم و غیر لزوم از آن استفاده کنند .

نقشه را سریع زیر و رو میکرد تا بتواند محل دوستانش را پیدا کند .

- ایناهاش ، دم پله های حیاط .

کمی چشمانش را ریز کرد تا بتواند اسم های دیگری را که آن اطراف بودند را نیز بخواند .

- به به ، همه هم که هستن ، لوسیوس مالفوی ، مو روغنی و این دختره لیلی .

نقشه را لای دو کتابش گذاشت و به سوی پله های حیاط رفت. در راه هرازگاهی با احتیاط به نقشه نگاهی میانداخت تا ببینید که جایشان عوض شده است یا نه .

به نزدیکی پله ها که رسیده بود از دور سه دوست با وفایش و البته لیلی،سوروس و لوسیوس را دید .
دستش را به هوا برد و درحالی که تکان میداد فریاد زد :

- بچه ها ، بچه ها ، جیمز ، سیریوس ، ریموس

به شدت تأیید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/4/9 0:57:17
دلیل: تأیید
بهشت هایی که تمام شده اند دیگر برنمیگردند.
اگر برگردند، بوی خاکستر جهنم را میدهند.
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 8 تیر 1393 20:33
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز قشنگ بهاری بود و هوا خیلی خوب بود. غارتگرها تازه از کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه خلاص شده بودند و خوشحال به طرف دریاچه می رفتند. البته همه به جز پیتر که قیافه لولو خورخورش شبیه دامبلدور شده بود و آبروش خیلی رفته بودولی حالش از سورس اسنیپ بدتر نبود که لولوخورخورش به شکل جیمز پاتر درامده بود که سعی داشت او را معلق کند و همه ی کلاس را به خنده وا داشته بود!!!!!‌
لیلی گفت:خخخخخخ دلم خنک شد ابروت رفت
سوروس گفت: ای ننه لیلی غلط کردم. دیگه اذیتت نمیکنم. قول میدم.
لیلی خواست جواب سوروس رو بده ولی یکی دیگه پرید وسط حرفش. جیمزپاتر به سوروس گفت: زرزروس مزاحم خانم نشو.
چشم سوروس به جیمز افتاد و رنگش پرید. چند نفر اطرافش خندیدند چون یاد اتفاق های کلاس افتاده بودند. خنده هاشون باعث شد اسنیپ خیلی عصبانی بشه و چوبدستیشو بکشه: سکتوم سمپرا
جیمز جا خالی داد و طلسم اول خورد به ستون و بعد یک صدای فریاد بلند شد.
سیریوس داشت اون طرف ریسه میرفت. رموس اخم کرد و بهش گفت: این مگه داداشت نیست سیریوس؟
سیریوس به پسری که کف زمین افتاده بود نگاه کرد و به رموس گفت: آره رگولوسه. باید ببریمش پیش خانوم پامفری.
ـ آره ببریمش.
سیریوس دستشو دور شونه رگولوس انداخت و کنکش کرد بلند بشه ولی رگولوس محکم کتفشو گاز گرفت: من داداش این خائن به اصل و نسب نیستم.
زیر پله ها خون جمع شده بود و لیلی با عصبانیت به سوروس نگاه میکرد. بهش گفت: من اصلا نمیشناسمت سوروس. خداحافظ برای همیشه.
سوروس دلش شکسته بود ولی صورت پاتر و نگاهش به لیلی رو اعصابش بود.
- اوانز؟
+ از جلو چشمم دور شو پاتر.
سوروس دلش خیلی خنک شد. جیمز سرش را انداخت پایین و با ناراحتی به سمت خوابگاه گرفیندوور برگشت. پیتر هم مثل همیشه دنبالش راه افتاد و توی راه با خودش فکر کرد: اوانز هیچوقت با پاتر دوست نمیشه. شاید من باید باهاش برم حرف بزنم.

توی رول طنز، شکلک استفاده نمیشه. به این نکته خیلی دقت کن.
در کل خوب بود.
تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/4/9 0:01:52
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 8 تیر 1393 17:37
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی هوا گرم میشه یعنی به آخر سال چیزی نمونده و همه سرشون توی کتاب هاست تا بتونن امتحان رو به خوبی پشت سر بزارن. جیمز گفت:خوب ریموس...چیزی فهمیدی؟!
سیریوس:چی رو باید میفهمید؟!
جیمز جواب داد:قرار بود ریموس درباره انجمن متفکرین منطقی یه اطلاعاتی به دست بیاره...
ریموس:که به دست اوردم.
جیمز:خوب؟!چی؟!
ریموس:یه سری جادوگر هستن که یک سری عقاید عجیب دارن!
سیروس:مثل چی؟!
ریموس:مثل اینکه جادوگری بعضی مواقع خیلی کار پستی هست!
جیمز:نه!واقعا؟!
ریموس:یا مثلا عقیده دارن که جادوگرا باید در همه موارد سرک بکشن...ارواح،جادوی سیاه،مسائل ممنوعه و خیلی چیزای دیگه...
سیریوس:البته این چیزشون خیلی به کار من و جیمز میاد!
جیمز و سیروس با هم خندیدن.جیمز پرسید:اگه جادو رو چیز پستی میدونن پس چرا از اون استفاده میکنن؟
ریموس:خب میگن جادو چیز خوبی نیست اما وجود داره...اما خوب دنیای منشنگ ها رو مهمتر میبینن و اولویت رو توی دنیایی مشنگ ها میدونن...
جیمز:و این انجمن توی هاگوارتز دانش آموز داره؟!
ریموس:آره...اینها به اون صورت عضو ندارن...بلکه طرفدار دارن.توی هاگوارتز هم طرفدار دارن مطمئنا.
سیریوس:و حتما هافلپافی هستن؟!
جیمز با خنده گفت:حتما.
هر سه خندیدن و به راهشون ادامه دادن.
سیریوس:حالا چی شد به این موضوع رسیدین؟
جیمز:اون پسر هافلپافیه در مورد همین چیزا صحبت میکردش.
سیریوس:فکر کردم این موضوع به لیلی باید ربط داشته باشه که اینقدر علاقه مندی از خودت نشون میدی.
جیمز:خفه شو سیریوس!
سیریوس:یا شاید ربطی داشته باشه به سر به سر گذاشتن اون اسنیپ عوضی.
جیمز:اون محتمل تره!!!
سیریوس:حالا قراره طرفدار این گروه بشیم؟!
ریموس:مگه همین حالا طرفدار سرک کشیدن توی همه چیز نیستین؟!
جیمز با خنده گفت:چرا...

بد نبود.
به دو نکته دقت کن.
اول این که فقط دیالوگ پشت سر هم ردیف نکن. خیلی از جاها باید فضاسازی کنی و یه سری توصیفاتی انجام بدی در مورد خیلی چیزا. مثلاً توی این پستت می تونستی اول بیشتر توضیح بدی و بگی چه کسایی، کجا نشسته بودن و اینا.

نکته ی دوم این که برای دیالوگ ها، به جای این که همینطوری بنویسی سیریوس، ریموس و... باید یه توصیفی هم ازشون داشته باشی. مثلاً « سیریوس در حالی که اخم هاش رو توی هم می کشید گفت:»

بد نبود.
تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/4/8 23:58:44
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 5 تیر 1393 13:09
نمایش جزئیات
آفلاین
درود بر شما.
اینم از داستانه ما.
.....................
افتاب مثل همیشه سخت میتابید ودانش آموزان هاگوارتز را اذیت میکرد همه دلشان برای حال و هوای کریسمس تنگ شده مخصوصا چهارتا آدم الاف و ولگرد که اسمه خودشون را غارتگر گذاشته بودند اسماشون هم که همتون میدونید اگه نمیدونید پس جادوگر نیستید.

خب اتفاقا این چهارتا ولگرد همین الان دارن از سرجلسه ی امتحان ا فسون ها میان بیرون خب بهتره که ببینید میخوان چه غلطی بکنند.

جیمز درحالی که داشت با کتابش خودش را باد میزد گفت:
-اوه پسر چه قدر گرمه ایکاش یک طلسمی بلد بودم که این گرمای لعنتی قابل تحمل بشه.
سیریوس خندید و گفت:
-گرمای تو رفیق به خواطر اینکه تقریبا فلیت ویک مچتو موقع تقلب گرفته بود.
جیمز هم خندید و گفت:
-اره واقعا نزدیک بود.راستی چی شد که یکدفعه کلاهش اتیش گرفت؟
ریموس اهی کشید و گفت:
-طبق معمول کار سیریوس بود.
سیریوس اعتراض کرد:
-هی تو چطوری منو دیدی؟
-راحته کی بجز شما دوتا معلم هارو طلسم میکنه؟
جیمز و سیریوس همزمان گفتند:
-هیچکس!
سپس هرسه شروع کردند به خندیدن تا اینکه ریموس گفت:
-راستی دم باریک کجاست؟
-خب میدونی اون به اندازه ی جیمز خوش شانس نبود فلیت ویک مجازاتش کرد.
-اوه چه بد!حالا چیکار کنیم؟
-من میگم یک نگاه به نقشه ی غارتگر بندازیم.البته اینجا نه کنار کلبه ی هاگرید چه طوره؟
-خب پس بریم.
سه دوست به سمت کلبه ی هاگرید به راه افتادند هاگرید در خانه نبود بنابراین خیلی راحت میتوانستند کارشان را بکنند.

وقتی به انجا رسیدند جیمز نقشه را از جیبش درآورد و مشغول تماشا کردن شدند.جیمز گفت:
-خب چیز تازه ای در کار نیست.دامبی داره تو دفترش با تابلو ها حرف میزنه مکونگال داره سر چندتا سال اولی داد میزنه.ارگوس پیر داره دنبال یک بدبخت میگرده تا خفتش کنه و هی اون ایوانز نیست؟کنار اتاق نیازمندی ها؟
-چرا خودشه.
-اسلیترینی ها دارن اذیتش میکنند.
سیریوس چوبش را دراورد و فریاد زد:
-بریم کمکش.
هرسه نفرشان به سرعت میدویدند و به اعتراض دانش آموزان و اساتیدی که هلشان میدادند توجه نمیکردند بلاخره به طبقه ی هفتم رسیدند چهار اسلیترینی لیلی را محاصره کرده بودند چوبدستی اورا گرفته بودند مالفوی سردسته ی انها بود و بر سر لیلی فریاد میزد:
-گندزاده ی عوضی تو حق داشتنه این چوبدستی را نداری تو اصلا حق نداری اینجا باشی.
جیمز از عصبانیت منفجر شد و فریاد زد:
-راحتش بزار عوضی.
مالفوی رویش را برگرداند و سه طلسم مستقیما به صورتش خورد و اورا نقش بر زمین کرد باقی اسلیترینی ها هم که تجربه ی طلسم شدن توسط آن سه نفر را قبلا داشتند پا به فرار گذاشتند.لیلی بر روی زمین نشست و شروع به گریه کردن کرد جیمز به آن دو نفر دیگر اشاره کرد که از انجا بروند وقتی انها رفتند جیمز رفت کنار لیلی نشست دستانش را دور او حلقه کرد و گفت:
-هی آروم باش دختر چیزی نشده.
لیلی هق هق کنان گفت:
-ممنون از اینکه...کمکم کردین...نمیدونم اگه....شما نمیومدین ...چه اتفاقی...می افتاد.
-بلند شو اشکاتو پاک کن و برو پیش مادام پامفری بهش بگو یک معجون خواب بدون رویا بده.
لیلی با کمک جیمز بلند شد و رفت جیمز ناگهان چیزی به یادش امد و با صدای بلند گفت:
-هی لیلی!
-چیه؟
-ام...با من میای هاگزمید؟
صورت لیلی از خوشحالی باز شد و با خنده گفت:
-اره حتما.
سپس پشتش را به جیمز کرد و رفت.لبخندی به لبان جیمز امد و قبل از اینکه بتواند کاری بکند سیریوس پیدایش شد و رویش پرید و با خوشحالی گفت:
-ای پدر سوخته بلاخره کاره خودتو کردی.
................
خب اینم از این.

بدرود

خوب بود.
تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاویان در 1393/4/5 13:17:50
ویرایش شده توسط کاویان در 1393/4/5 13:30:41
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/4/6 21:49:45
دلیل: پاسخ
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 2 تیر 1393 20:23
نمایش جزئیات
آفلاین
آفتاب فروغ زرین خود را بر روی چشم انداز زیبای محوطه هاگوارتز انداخته بود.شادی غیر قابل تصور در وجود تک تک دانش آموزان هاگوارتز نهفته بود.به جز...

جیمز با شور و شوق توضیح میداد گفت:

-دیدی؟نه فقط بگو دیدی؟!!وای زرزروسو مسه لاشه تو هوا نگه داشته بودم.

سیریوس گفت:

-بهتر نیست برای بار بعدی از یه طلسم شومی مسه ... چه میدونم، نفرین رشد سریع ناخن دست و پا یا یه چیزی مثل نفرین ان دماغ خفاشی استفاده کنی یا مثلا...

-سیریوس دیوونه شدی؟اگه از اون دومی استفاده کنم،خود لیلی حسابمو میرسه.اون اعجوبه ان دماغ خفاشیه.حتی از اسمشم تنم می لرزه.تنها آرزویی که من هنگام طلسم کردن زارزاروس میتونم داشته باشم،اینه که لیلی او جا نباشه.من باید یه جوری از لی لی دعوت کنم.فقط یه جوری.ریموس؟

-بله؟انگار کاری داشتی؟

-آره.کار داشتم.ریموس بهتر نیست یه دقه اون کتابو ول کنی و به من بگی چه طوری از لیلی دعوت کنم؟

-جیمز؛از هر کسی میپرسی بهتره از من نپرسی.من تا حالا موفق به دعوت از کسی شدم؟یا حتی تلاش کردم؟

-نمی دونم اما...

همان لحظه جیمز سرشو دزدید و به نظر میرسید به موقع دست به کار شده...ویِِِِِِِِِــــــــــــــــــــــــــژ!

سوروس اسنیپ بود.اعجوبه سکتوم سمپرا!

اسنیپ داد زد:

-برام مهم نیست چی کار می کنی.فقط می خوام زجر بکشی.سکتوم سمپـــــــــــــرا!

جیمز به موقع جا خالی داد اما پیتر(پتی گرو)به اندازه اون خوش شانس نبود.خون مثل فواره از بدن پیتر بیرون میزد.

بیرون میزد.

ریموس دستپاچه سعی میکرد پیتر را درمان کند.سیریوس و جیمز نگاهی به یکدیگر کردند و لبخند زدند.هر دو میخواستند در این کار لذت بخش سهیم باشند.بنابرین چوبدستیهایشان را به سوی سوروس گرفتند و یکصدا فریاد

زدند:

-اسکورگیفی!

حلزون ها بی صدفی که بدون وقفه از دهن سوروس بیرون میریخت و استفراغ های همواره او،بیانگر پیروزی شیرین جیمز و سیریوس بود.

هر دو به یکدیگر لبخند زدند.ماموریتشان موفقیت آمیز بود.

عالی بود.
تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/4/5 11:05:23
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 1 تیر 1393 00:06
نمایش جزئیات
آفلاین
- کاشکی ماه کامل بود جیمز، حوصلم سر رفته.

سیریوس لگدی به سنگ گرد و سفیدی زد که او را به یاد ماه کامل انداخته بود و همچنان که دور شدن آن را تماشا می کرد منتظر جواب جیمز ماند.

- هی جیمز، با تو ام! راستی زرزروس کجاست؟

جیمز که همچنان به پیام امروزش خیره مانده بود با لحنی بی تفاوت پرسید:

-چطور شد حالا یاد اون کردی؟

- حواست کجاست جیمز؟ میگم حوصلم سر رفته!

ریموس به سیریوس که خستگی بعد از امتحان از سر و رویش می بارید نگاهی کرد و جواب داد:

- هنوز درمانگاهه. مثل اینکه هنوز نتونستن اون طلسم روغن موی جهنده رو که جیمز روش اجرا کرد رو باطل کنن.

جیمز لحظه ای به ریموس نگاه کرد، انگار که از سرزنشگرانه نبودن لحنش متعجب باشد، بعد گفت:

- حقش بود. مگه ندیدی چطور داشت سر اوانز داد میزد؟!

سیریوس تحمل تمام شد و بعد از اینکه لب دریاچه نشست گفت:

- حالا هرچی، یا یه پیشنهاد خوب بدین، یا من یه بلایی سر خودم میارم!

- هی اینجارو سیریوس!

سیریوس با کنجکاوی به پیام امروز جیمز نگاه کرد. «سایت رسمی هواداران هری پاتر عضو جدید می پذیرد!»

- هواداران کی؟ هری پاتر دیگه کدوم ...ـیه؟!

ریموس بار دیگر به چهره ی شرور و خسته ی سیریوس چشم دوخت جواب داد:

- شخصیت یکی از رمان های رولینگه.

- اونوقت رولینگ کدوم ...ـیه؟!!!

جیمز منتظر جواب ریموس نماند و گفت:

- بابا اون که مهم نی! اینو دیدم یادم افتاد، من چند وقت پیش عضو این جادوگرانه بودم، این امتحانای سمج کلا باعث شد یادم بره بهت بگم! خیلی باحاله! یه ایفای نقش داره که با یه مورفین معناد که کلی بهش می خندیم! زود باش بیا عضو شو.

و این شد که سیریوس لپ تاپش را از کیفش درآورد و عضو جادوگران شد. دیگر لازم نبود هر وقت حوصله اش سرمی رفت دنبال زرزروس بگردد یا منتظر آخر ماه شود، کافی بود تا لپ تاپش را بردارد و به « wifi جادویی ِ خیلی خفن ِ تالار گریفیندور» وصل شود و جادوگران برود و حال کند!

+ تمامی شخصیت های این داستان، از جمله مورفین معتاد کاملا تخیلی بوده و هرگونه تطابق با شخصیت های واقعی اتفاقی می باشد.

++ پتی گرو هم که کلا بوق حساب شد!

سیاهی کیستی؟
بی هیچ حرف و حدیث تأیید شد.
خوش برگشتی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/4/1 21:12:15
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 29 خرداد 1393 20:09
نمایش جزئیات
آفلاین
روز یکشنبه بود . هوای خیلی خوبی نبود ، روزی بدون جادو برای جیمز پاتر آغاز شده بود ؛ حتی دریغ از یک جادو !
بی حوصله چوب جادویی اش را برداشت و به بیرون رفت ؛ کتاب می خواند . اما از کتاب چیزی متوجه نمی شد . خیلی برایش درناک بود . دوستان او ریمیوس و سیریوس در حیاط بودند ، به نظر می رسید خیلی عجله داشتند !
جیمز متوجه آن دو نشد . ریموس خسته شد و ایستاد .
سیریوس خطاب به ریموس گفت:
- عجله کن ، باید برویم ؛ دوئل الان شروع می شود !
ریموس گفت:
خسته شده ام . ما باید سه نفر باشیم ، آن یکی را از کجا پیدا کنیم ؟

ناگهان جیمز از جا پرید و متوجه حضور دوستانش شده بود . آهسته از کنار آن ها داشت می گذشت که ریموس و سیریوس به هم نگاهی انداختند .
آن ها نفر سوم را پیدا کرده بودند .
ریموس :
-جیمز وایستا ، کارت دارم ، آیا برای دوئل آماده ای ؟

برق از سر هری پرید ، حالا جادو سراغ او آماده بو د!
جیمز پرسید :
-چه دوئلی ؟
سیریوس گفت :
-دوئل امشب با گروه اسلیترین ، باید سه نفر باشیم . دراکو مالفوی هم هست .
جیمز بالحنی شاد گفت :
-می شود من هم بیایم ؟
ریموس گفت:
-البته ، ما هم می خواستیم این را به تو بگوییم . حالا بهتر است برویم ، تا دقایقی دیگر باید آنجا باشیم .
آن ها با یک دیگر به محل برگزاری دوئل رفتند.
ناگهان جیمز ایستاد ، با نگرانی گفت :
-اما اینجا منطقه ممنوعه است ، ما نباید وارد آن شویم!
سیریوس گفت :
-این دوئل بر سر ترس است ، اگر نرویم فردا همه ما را ترسو صدا می کنند
جیمز گفت:
-اما ...
ریموس حرف جیمز را قطع کرد و گفت :
- بیا دیگر ، نترس ، ما با تو هستیم .
وارد آن مکان شدند ، مکانی تاریک ، فقط برقی از چشمانشان دیده می شد .
کسی آنجا نبود ، جز ...
جیمز و سیریوس پابه فرار گذاشتند اما ریموس در دستان آن غول بزرگ گیر افتاده بود.
سیریوس :
-جیمز چه کار کنیم ؟
-نمی دانم ؟!
-ریموس نگران نباش ، ما می رویم کمک بیاوریم .
آن دو در حال فرار بودند که ناگهان همه جا روشن شد ، صدای پای کسی می آمد .
او هاگرید بود . چترش را برداشت و وردی خواند و به سوی غول فرستاد .
غول ریموس را رها کرد و مانند چوبی خشک شد.
بچه ها از هاگرید تشکر کردند و سریع با عجله و ترس به سوی خوابگاه رفتند .
جیمز از ترس روی تخت خواب ولو شد و گفت :
امروز سرنوشت من بدون جادو بود ، اما من سرنوشتم را به هم زدم .
کاش سربه سر سرنوشتم نمی گذاشتم .
آن ها با هم خندیدند و از خستگی به خواب عمیقی فرو رفتند .

پیشرفتت خیلی خوب بود توی همین یک پست!
امیدوارم همین روند صعودی رو طی کنی.
موفق باشی.
تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/4/1 21:07:55
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 خرداد 1393 14:50
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز بی دردسر و بدون جادو

تنها روزی بود که جیمز پاتر نتوانسته بود یک کار جادویی بکند

چند ساعت پیش هم کلی خرابکاری با بار آورده بود ...

جیمز کتاب می خواند ، کتاب چگونه با ورد دیگران را متحیر کنیم ؟

کتاب قشنگی بود .... تا حالا چندین دفعه آن را خوانده بود با کارهای خارق العاده ی جادوگر بزرگ آن کتاب ....

در کنار او سیریوس و ریموس بودند که داشتند با هم بحث می کردند ...

جیمز اصلا متوجه دوستاش نبود که با شنیدن جمله ما یک نیرو کم داریم ....

متوجه دوستاش شد .... سریع فریاد زد : چه نیرویی ؟

دوستاش که از فریاد جیمز شکه شدند با من من گفتند : برای دوئل امروز با گروه اسلیترین ... ما باید سه نفر باشیم !!!!
تا چند دقیقه دیگر هم شروع خواهد شد

برق از چشمان جیمز می درخشید .....
او بالاخره یک کار جادویی برای خود دست و پا کرد....
او در دوئل مهارت فروانی داشت ...

اولین نکته ای که بعد خوندن نمایشنامه ـت به ذهنم رسید این بود که چرا اینقدر کم؟
الان جیمز داره یه کتاب می خونه، دوستانش بهش میگن بیا بریم دوئل. خب؟ چرا من رو از ادامه ی داستان مطلع نمی کنی؟

اتفاقاً الان اینجا اصل داستان دوئله، این مقدمه چینی بود که انجام دادی.

در مورد شکل ظاهری نوشته ـت، اصولاً باید از قسمت های توصیف و فضاسازی + دیالوگ شکل بگیره.
بین این توصیف ها و فضاسازی ها با دیالوگ، باید دو تا Enter بزنی، ولی توی توصیف و توی دیالوگ همون یه دونه Enter کافیه.

حواست به علائم نگارشی باشه. آخر جمله ها باید نقطه قرار بگیره، نه سه نقطه.

در ضمن دیالوگ ها اگه به شیوه ی عامیانه باشن و همونجوری باشن که شخصیت ها میگن، بیشتر خواننده رو جذب می کنه.

دوباره تلاش کن.
تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Edmard در 1393/3/27 15:04:43
ویرایش شده توسط Edmard در 1393/3/27 18:49:39
ویرایش شده توسط Edmard در 1393/3/27 18:50:40
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/3/29 19:01:11
دلیل: پاسخ