جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

44 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
44
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  23 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  123 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  243 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  240 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  323 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  226 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 16 تیر 1393 19:41
نمایش جزئیات
آفلاین
دیدیم همه نوشتن، گفتیم ما هم بنویسیم ...

تازه وارد ریونکلاو

رولی بنویسید و در اون به طریقی با یک استاد خفن ریاضی ملاقات کنین و ازش کمک بخواین که قضیه‌ی 2+2=5 رو اثبات کنید. (۲۰ امتیاز: خلاقیت ۵ امتیاز – پرورش سوژه ۱۰ امتیاز – ظاهر پست و رعایت اصول نگارشی، املایی: ۵ امتیاز)

برای بیستمین بار اولین سوال را در ذهنش مرور کرد و پس از هربار، نکته ای به ذهن مری می رسید که شاید در یافتن جواب سوال، کمک چندانی به او نمی کرد!

- با یک استاد خفن ریاضی ملاقات کنین و ازش کمک بخواین که قضیه‌ی 2+2=5 رو اثبات کنید ... واقعا که! استاد هم استادای قدیم! آخه یکی نیست بهش بگه عزیز من ... مثلا معلمی! خب حق خودت رو ادا می کردی و جواب سوالو می دادی. چرا می ندازیش گردن یکی دیگه؟ من که چشمم آب نمی خوره بشه این ترم رو با این استاد رد کنم!

- با یک استاد خفن ریاضی ملاقات کنین و ازش کمک بخواین که قضیه‌ی 2+2=5 رو اثبات کنید ...
حالا من استاد خفن از کجا گیر بیارم؟ بهتره یه سر برم کتابخونه ... شاید اصلا نیازی به این کارا نباشه!

- با یک استاد خفن ...

قلم پرش را محکم روی میز کوبید. سعی می کرد خودش جواب را بیابد و هم زمان چشمانش را بست تا هر چه بیشتر بر روی سوال تمرکز کند.

- 2+2=5 باید خیلی آسون باشه. خیلی ... آسون ... نیست. نه، نیست! آخه چه جوری 2+2 میشه 5؟

چشمانش را محکم تر روی هم فشار داد. خسته تر از آن بود که بتواند جواب را پیدا کند. 2+2 ...

- مری ... مری پاشو! چرا اینجا خوابیدی؟

به زحمت چشمانش را باز کرد. قبل از این که پی به لذت بخش بودن خواب بعد از ظهرش ببرد، نگاهش به برگه ی تکالیف افتاد. قطعا تا چیزهایی مانند این وجود داشت، لذت بخش بودن معنایی پیدا نمی کرد.
بار دیگر ذهنش درگیر آن سوال شد اما این بار، لااقل می دانست که باید دنبال یک استاد خفن بگردد نه یک جواب برای مسئله و این موضوع کاملا روشن بود: تد ریموس لوپین، تنها استاد ریاضی جادویی در هاگوارتز!
نگاه مری به شومینه ی روبه رویش افتاد. آتش هر لحظه زبانه می کشید و این چقدر برای مری زیبا به نظر می رسید. تعجب می کرد که چرا تا به حال به این شومینه ی جادویی دقت نکرده بود! نقش و نگار های اطراف آن که به طرز عجیب و با ظرافت خاصی به کار رفته بودند، زیبایی آن را دو چندان کرده بود با رنگ ابی روشن که به همه آرامش می بخشید.
با ناراحتی دل از گرمای دلپذیر شومینه کند و روی میزی در وسط تالار نشست. باید تا قبل از شام به سراغ استاد ریاضیات جادویی می رفت تا جواب مسئله را پیدا کند ولی ... یعنی ممکن بود که پروفسور لوپین جواب سوالات را بدهد یا با آن لحن همیشگی اش پاسخ می داد:

- آه! اگه می خواستم جوابا رو بدم که همون سر کلاس می گفتم! شما بهتره مطالعه تونو بیشتر کنید.

با این فکر عصبانیت مری اوج گرفت. او باید به هر نحوی که شده این کار را می کرد. کم کم داشت از عصبانیت منفجر می شد و حس می کرد ا لآن است که جیغ بلندی سر دهد و تالار را روی سرش بگذارد. شاید بهتر بود از روی بقیه می نوشت ... از اول هم باید همین کار را می کرد. اگر می شد به طرز غیر مستقیم ...
لبخندی مرموزانه روی لبان مری نقش بست! با صدایی که حتی خودش نیز به سختی می شنید، گفت:

- چرا از اول به فکرم نرسید؟ همینه ... غیر مستقیم!

ساعتی بعد، حیاط مدرسه هاگوارتز

- خب با من چی کار داشتی مری؟

این جمله را ویکتوریا ویزلی در حالی که سعی می کرد تعجبش را از چشم مری پنهان کند گفت. مری با صورتی خندان و با انرژی فراوانی که از او بعید بود پاسخ داد:

- کار ... کار خاصی نداشتم. راستش می خواستم باهات یه ذره گپ دوستانه بزنم؛ ویکی جون!

و با لبخندی مصنوعی ادامه داد:

- خب چه خبرا؟ تعریفت رو خیلی شنیده بودم، واقعا خوشحالم که با یه همچن دختر خوبی دوست شدم؛مگه نه ویکی جون؟

ویکتوریا انگار که حرف های مری را نشنیده باشد، برای دومین بار پرسید:

- با من کاری داشتی؟

- کار که خب نه، دلم می خواست به عنوان یه دوست ... یعنی ... ازت خواهش کنم که یه لطفی در حق من بکنی و ... به پروفسور لوپین بگی که برام یه مسئله ریاضی رو اثبات کنه!

این جمله ی آخر را مری پشت سر هم و بدون هیچ وقفه ای گفت؛ سپس درحالی که سعی می کرد چشمان ویکتوریا را که حالا از حدقه بیرون زده بود نادیده بگیرد، گفت :

- البته نگی که من این جواب رو می خوام . یعنی یه جورایی از طرف خودت باشه! می دونی چی میگم؟

چند ثانیه ای طول کشید تا ویکتوریا به خودش آمد . یک بار دیگر به مری نگاه کرد و گفت:

- و تو در عوض ...

مری با عجله وسط حرفش پرید و گفت:

- هر کاری که بخوای می کنم! قول می دم.

.....................................................................

یافتن ویولت در بین آن همه دانش آموز ریونکلاویی که در سکوهای تماشاگران منتظر مسابقه ی کوییدیچ بودند، کار آسانی نبود.

- چطوری مری؟

صدای شاد و پر هیجانی مری را از جا پراند! دیدن ویولت در آن لحظه برای مری واقعا غیر منتظره بود.

- هان ؟! خوبم ... خوبم!

- چیزی شده؟ دنبال کسی می گشتی؟ بهم بگو سه سوت برات پیداش می کنم.

مری که دستپاچه تر از قبل به نظر می رسید، من و من کنان جواب داد:

- نه، کی گفته؟ من ... نه تنها دنبال تو ... نمی گشتم، بلکه ... اصلا نمی خواستم ... کاری که ویکتوریا گفت رو انجام بدم.

ویولت که سعی می کرد با تعجب چیزی از بین حرف های پراکنده مری بفهمد پرسید:

- با من کار داشتی؟ ویکتوریا چی گفته؟

- من؟ نه ... من با تو کاری نداشتم و نمی خواستم هم اون روبان موتو ببندم به دم هیپوگریف که ...یعنی...

ویولت حتی نگذاشت حرف مری تمام شود...

- پس که این طور؟

مری در حالی که سعی می کرد آرامش خود را حفظ کند و البته در این کار چندان هم موفق نبود گفت:

- نه ... منکه بهت گفتم ... اصلا هم این طور نیست.

- نشونش می دم ...

چند ساعت بعد


گوش هایش را محکم گرفته بود که صدای ویولت و ویکتوریا را که بلند بلند با هم دعوا می کردند را نشنود. در این بین لحظه ای نبود که دست از سرزنش خود بردارد. در حالی که به آن دو نگاه میکرد، با خود گفت:

- آخه یک سوال و این همه دردسر؟


رول کوتاه (در حد چند خط) بنویسید که کلاس رو موفق شدین بپیچونین و بنویسین چیکارا کردین..کجاها رفتین.. چه خبر! (۷ امتیاز)


- کی می تونه یه وردی بگه که اجسام رو به حرکت دربیاره؟

بچه ها :

آثار خستگی در چهره ی تک تک بچه ها موج می زد. بسیاری از آنها که شب قبل، تا نیمه های شب، مشغول تکمیل تکالیف ریاضی خود بوده؛ اکنون سر کلاس، در خوابی عمیق فرو رفته بودند.
بعضی از آنها مشغول صحبت کردن و عده ی معدودی هم با اشتیاق به درس گوش می دادند.
پروفسور فیلیت ویک صدایش را صاف کرد و به صحبت هایش ادامه داد. این وسط، مری حتی سعی نمی کرد صدای ضعیف او را بشنود؛ چه برسد به فهمیدن حرف هایش!

- آییییییییییی ... دلم! دلمممممممممممم ...

مری با ناراحتی این را گفت و تک تک کلاس را از نظر گذارند . سپس در همان لحظه اضافه کرد:

- پروفسور ... حالم خوب نیست! میتونم ... برم بیرون؟

پروفسور با صدایی آرام گفت:

- خیلی خب، برو!

آرام از جلوی نیمکت ها رد می شد . در حالی که دولا دولا راه می رفت در کلاس را باز کرد و در همان لحظه شکلکی برای بچه های حاضر در کلاس درآورد.

- تق! (افکت بسته شدن در)

مری با سرعت هرچه بیشتر به سوی حیاط مدرسه به راه افتاد و در راه در ذهن خود برنامه ریزی می کرد که چگونه از این ساعات حداکثر استفاده را بکند ...

- هوراااااااااااااااااااااااااا ... سلام بر آزادی ... آخ!

- حواست کجاست بچه؟ اصلا ببینم ین ساعت از روز تو باید سر کلاس باشی، اینجا چی کار می کنی؟

مری به قیافه ی متعجب مادام پامفری نگاهی انداخت و در حالی که دلش را می گرفت، سعی می کرد مظلومانه به او نگاه کند.

- راستش دلم درد می کرد ...

مادام پامفری میان حرف های مری پرید و با خوشحالی غیر قابل وصفی گفت:

- خدای من! اتفاقا امروز یه معجون واسه دل درد درست کردم. وای! چقدر تو خوش شانسی که می تونی به عنوان اولین نفر از اون استفاده کنی ... با من بیا!

مری نگاهی از سر نفرت به مادام پامفری کرد. قطعا خوش شانسی با وضعیتی که او در آن قرار گرفته بود، زمین تا آسمان تفاوت داشت.

چند جور کلاس توی تدریس جلسه اول موجود بود؟ ۲ مورد با ذکر تفاوت (۳ امتیاز)

1. کلاس نوع اول حالت اول: کلاس نوع اول همون کلاس گذاشتن خودمونه! همون اولای کار متوجه میشیم که پروفسور دیر میکنه، به طوری که تمام بچه ها به فکر پیچوندن کلاس میوفتن.
درواقع طبق تحقیقات من پروفسور لوپین هیچ کاری نداشته که بخواد اون موقع روز سر کلاس دیر برسه، پس؛ نتیجه می گیریم که این نوعی کلاس بوده که پروفسور قبل از ورودش گذاشته!

2. کلاس نوع اول حالت دوم: این کلاس شامل همون کلاس درس میشه.

3. کلاس نوع اول حالت سوم: این هم همون کلاوس بودلره که بچه ها بهش اشاره کردن و فکر نمی کنم نیازی به توضیح باشه.

4. کلاس نوع دوم: در این کلاس اقتصاد تدریس میشه، همون طور که پروفسور به کم در آمد بودن و ... اشاره کردن.

+ این کلاس ها هیچ گونه تفاوتی با هم ندارند و کلهم یکی اند .
++ همه جور کلاسی ما اون وسط مسطا دیدیم الا ( نه اون الا) ریاضیات جادویی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مری الیزابت کاترمول در 1393/4/17 14:01:14
ویرایش شده توسط مری الیزابت کاترمول در 1393/4/17 14:04:18
بــزرگــتــریــن دشــمــن آدمــی فــهــم اوســت

پـس تــا مــیــتــوانـی خــر بــاش . . .

تــا خــوش بــاشــی . . .

(یک امضای کاملا ریونکلاوی )

تصویر تغییر اندازه داده شده



من هر چی تلاش میکنم از پای جادوگران پاشم پاشیده نمی شم . محض رضای

خدا یکی بیاد منو بپاشونه :)
پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 16 تیر 1393 18:42
نمایش جزئیات
آفلاین
به جون تو مجبورمون کردن بگیم تازه وارد اسلیترین!


رولی بنویسید و در اون به طریقی با یک استاد خفن ریاضی ملاقات کنین و ازش کمک بخواین که قضیه‌ی 2+2=5 رو اثبات کنید. (۲۰ امتیاز: خلاقیت ۵ امتیاز – پرورش سوژه ۱۰ امتیاز – ظاهر پست و رعایت اصول نگارشی، املایی: ۵ امتیاز)

- نه دائاش؟
- به جون تو!
الاف که اصلا چیزی از ریاضی حالیش نبود چه برسه به جادویی، رفته بود پیش یه استاد خفن ریاضیات!
- میشه یه بار دیگه بگی؟
- عمرناش!
کلاوس اخمی کرد و رویش را برگرداند.
- جون تو راه نداره؟
- یه بار دیگه میگم خوب گوش کن!
همینطور که کلاوس شیشه عینکشو تمیز میکرد الاف هم با ناخونش گوشش رو تمیز کرد تا بهتر بشنوه!
- نیگا! با راه سه معادله سه مجهول میریم میدونی یعنی چه؟
- نچ!
- اشکال نداره. بزار یه مثال ساده بزنم. فکر کن ^ ویولته خب؟
چشمان الاف برقی زد!
- $منم. اوکیه؟
- این $ یعنی پولداری؟
کلاوس بادی به غبغبش انداخت.
- یس
دورباره چشمان الاف برق زد!
- @ اینم تویی. خالکوبیته مثلا! حالا به عبارت زیر دقت کن:
^+@=$
$+@=^
$+^=@
- حالا به جای $ 2 بزار به جای @ 5 و به جای ^ 2. اگه از راه مجهول معاون بری حل میشه. فهمیدی؟
- نچ!
کلاوس دستی به پیشانیش زد.
- نیگا. .قتی تو ویولت رو داری چی میشه؟
- پولدار میشم!
- نه ابله! منم میام تا خواهرم رو نجات بدم. حالا وقتی منو داری چی میشه؟
- خواهرت میاد و من پولدار میشم!
- ایولا! حالا وقتی منو و خواهرم یه جا باشیم چی میشه؟
الاف دستی به سرش کشید. باید تغییر چهره میداد؟ کسی را می کشت؟...
- تو هم میای پیش ما دیگه! گرفتی؟
- اره!مثال خیلی خوبی بود!
- یه شعرم بگم که نمره اضافی بگیری:

نام تد ریموس لوپین نام جمله دبیراست
چون که دو تا دو اید، پنج هم پیش ماست!

رول کوتاه (در حد چند خط) بنویسید که کلاس رو موفق شدین بپیچونین و بنویسین چیکارا کردین..کجاها رفتین.. چه خبر! (۷ امتیاز)

الاف طبق معمول در حال تعقیب ویولت در راهرو های هاگوارتز بود. چند دقیقه ای می شد کلاس پروفسور تد ریموس لوپینِ مو فرفریِ فیروزهِ دم بلند رو پیچونده بودن. ولی حالا الاف همینطور که بر لب داشت به تعقیب ویولت بودلر می پرداخت.

- مردک تسترال بوقی! چشم سیفید! همین سوال قبل از داداشم راهنمایی خواستی! حالا میخوای ثروت منو بالا بکشی؟ کور خوندی! مامانم دلوروسه!

- کجا مامانت دلوروسه؟ اسم مامانت بئاتریکسه بچه یتیم!
- جدی؟ مامان؟
ناگهان سقف هاگوارتز باز شد و دستی امد و الاف رو برداشت و پرت کرد تو حیاط!
- تشکر مامان!

محل پرت شدگی الاف

- تدی! تو خجالت نمیکشی کلاس رو پیچوندی با ویکتوریا خلوت کردی؟

چند جور کلاس توی تدریس جلسه اول موجود بود؟ ۲ مورد با ذکر تفاوت (۳ امتیاز)

مگه چند جورکلاس داشتیم؟ یه نوع مگه نبود؟ جدی؟ خب الان برات یه چیزی در میکنم کیف کیفور شی!
یه نوع داریم کلاس با الاف که ویولت توش نفس راحت میکشه!
یه نوع هم داریم کلاس بی الاف که ویولت نفس راحت نمیکشه و الاف هی نگاش میکنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کنت الاف در 1393/4/16 22:04:16
پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 16 تیر 1393 17:49
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور


سوال اول

- یوآن ، بیا بریم دیگه . من مطمئنم اون میدونه .

- نویل ، به کار بنداز مغزتو . اون یه مشنگه ، چجوری میخواد ریاضیات جادویی به تو یاد بده ؟

- دوستم تو گیم نت بهم گفت خیلی خوبه . حتما یه چیزی از ریاضیات جادویی میفهمه .

- بریم ولی اگه بلد نبود ، چی ؟

- پول گیم نتت رو من میدم . اگر هم جوری توضیح داد که من گرفتم ، تو هفتمین اتود قرمزم رو برام میخری . قبول ؟

- باشه . قبول ولی یادت باشه چی گفتی ؟

نویل با حرکت سرش حرف یوآن رو تایید کرد . آن دو خوش و خرم از این ور خیابون به اون ور خیابون یعنی جایی که معلم ریاضی مشنگی وایساده بود ، هجوم بردن .

- سلام ، آقا .

- سلام ، پسرای گلم . کاری داشتین ؟

- آقا شما میدونید که چی میشه که 2+2 میشه 5 ؟

- والا چیزی که به همه اثبات شده اینه که 2+2میشه 4 . کی به شما گفته 2+2 میشه 5 ؟

- معلممون آقا .

- اسم معلمتون چیه ؟

- تد . . .

در این هنگام که نویل داشت اسم تدی لوپین رو به معلم ریاضی مشنگی میگفت ، آرنج یوآن رفت تو پهلوش . نویل برای حفظ ظاهر از داخل منفجر شد ولی به روی خودش نیورد .

یوآن برای پیچیدن توی کوچه هری چپ ، شروع به حرف زدن کرد :

- مواد لازم برای تهیه 5 = 2 + 2 :
دو تا 2 ، سه تا خط کوتاه افقی و یه دونه خط کوتاه عمودی .

طرز تهیه :
دو تا 2 رو با هم مخلوط میکنیم ، میشه 4 . یه خط عمودی رو با یه خط افقی ترکیب میکنیم ، میشه + . یکی از دو خط افقی باقی مانده رو مثل لوگو میزاریم رو اون یکی ، میشه = .
تا اینجا فهمیدین ؟

- آره . ولی . . .

- ادامه ی طرز تهیه :
یه 4 داریم ، یه + و یه = . 4 که خودش چهاره آمّا از اونجایی که اگه ما یکی از دو علامت + یا = رو سر امتحان جا بندازیم 0.5 نمره از ما کم میشه ، 4 با دو تا 0.5 جمع میشه ، جواب درمیاد 5 .

- آه . پسرم ، چه دلیل های منطقیه !! چقدر فکر معلمتون بازه !!

ناگهان دستی یقه ی یوآن رو گرفت :

- پسرک ملعون ، فکر کردی با کی طرفی ؟ با بقل دستیت ؟ منو گذاشتی سر کار ؟ مگه من میخوام کیک بپزم طرز تهیه میزاری جلوم ؟

- نه .

- نه و بوووووق . هر چه زود تر خودت و دوستت از جلوی چشمام خفه شین .

یوآن که یه دست حسابی کتک خورده بود ، دست نویل رو گرفت و با زور با خودش برد .

- ول کن دستمو . ول کن .

- ول نمیکنم .

- اصلا داری منو کجا میبری ؟

- خونه ی دوست گیم نتیت . چپ یا راست ؟

- راست . با دوستم چیکار داری ؟

- میخوام ادبش کنم .

- باشه . بریم . منم پایم . بپیچ چپ .

دوست نویل دو دست کوییدیچ مشنگی به یوآن و نویل باخت و آدم شد .

سوال دوم

- اتود من زیر درخت آلبالو گم شده . سوات داری ؟

- بچه ها این استاده که نمیاد ، بیاین یه دست بریم آشپزخونه یه کم با جنا اختلاط کنیم .

- بریم .

- منم هستم .

- پس ما سه تا میریم . گیدیون ، دوست خوبم ، من که خیلی دوست دارم ، میشه وقتی استاد اومد خبرمون کنی ؟

- نه ولی آره . یه شرطی داره ، هرچی میخورین واسه منم بیارین .

- قبوله .

نویل ، ویکی و یوآن تو سالن طبقه ی سوم بودن که تدی لوپین اونا رو دید و آن دو بدبخت شدن . چرا آن دو ؟ چون نفر سوم ویکی بود ، پس نمیشد که هر سه بدبخت بشن .

سوال سوم

یه کلاس که توش آدم و میز و نیمکت داره و یه کلاس که بین الف و سینش ، واو داره .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نویل لانگ باتم در 1393/4/16 17:58:44
شاید وجودم به خیلی ها ارامش نده . . .
ولی همین که حضورم حرص خیلی هارو در میاره . . .
بهم انگیزه خیلی بالایی میده . . .
پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 16 تیر 1393 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
سال اولی گریف!

رولی بنویسید و در اون به طریقی با یک استاد خفن ریاضی ملاقات کنین و ازش کمک بخواین که قضیه‌ی 2+2=5 رو اثبات کنید. (۲۰ امتیاز: خلاقیت ۵ امتیاز – پرورش سوژه ۱۰ امتیاز – ظاهر پست و رعایت اصول نگارشی، املایی: ۵ امتیاز)

- معوووو!
- زهرمار!
- جیر جیر!
- کوفت!
- اممم (صدای مارمولک چجوریه؟ )
- ویولت! بیا این جک و جونوراتو جم کن از جلو چشم تا نزدم لهشون کنم!

ویولت پس از چندثانیه ماگت، مری و جیرجیرک گویان وارد اتاق شد و پس از این که به چهار دیوار مختلف خورد و روبان موهاش پیچید دور دست و پاش و با مخ داخل مایتابه رفت و عبرتی شد برای آیندگان که به جای نگه داری جونوران و هی مراقب حال اونا بودن به جای عزیزان، اول از همه به مشکلات هم محفلیش رسیدگی کنه!

ویولت پس از این که سرشو از مایتابه بیرون آورد و می شد خواهر دوقلویی برای ماگت حسابش کرد( )، روبانو از دور دست و پاهاش وا کرد و دستی به زخم و زیل صورتش کشید و کمی بیش تر کیفور شد که دیگه لازم به چاقو نیست برای خط کاری روی خودش!

ویولت اول از همه، بی اعتنا به آلیس، ماگت و مری و بقیه حیوونات رو جمع کرد و نشست گوشه تخت و از سلامتی تک تکشون آگاه شد و بعد که تازه متوجه آلیس شده بود، بدین گونه جواب داد:
- چیزی شده؟
- نه، همه چی آرومه، من چقد خوشبختم!
- خب، خداروشکر، پس من برم!
-
- چیزی شده؟
- من هی هیچی نمیگم، واسه خودش :دی می زنه، بیااینو واسه من حل کن!

ویولت خودشو روی تخت پرت کرد که یکی از پایه های تخت زیر این بار ناخواسته به درک واصل شد. یکی از کاغذای موشک شده رو برداشت و شروع به خوندنش کرد. بعد کم کم نیشش وا شد و از این مرحله به این مرحله تصویر تغییر اندازه داده شده
آپدیت شد. از جاش بلند شد و درحالی که از پله ها بالا می رفت، جیغ زد:
- دنبالم بیا!

آلیس مثل جوجه اردک دنبال ویولت رفت تا به قسمتی از خونه رسید که کمتر کسی پاشو اونجا میذاشت. آلیس شروع به تقلاکردن کرد:
- نه ترو به تنبون مرلین، ترو به همه وجنات مرلین، نههههههههههههههههه!
- بیا، بیا، مگه نمی خواستی جواب مسئله رو بفهمی!
- من خندیدم به ریش همینایی که داری منو میبری پیششون، اصلا من پشیمون، کی گفته من میخوام کلاس شرکت کنم؟ گفتم یه چیزی بگم، دور هم بخندیم!

تلاش ها و تقلاهای آلیس مثمرثمر واقع نشد و بالاخره اون روی لاتی ویولت کار خوشو کرد و آلیس وارد محوطه ی جیرجیرک ها شد. ویولت به طرف یک از گلدون ها رفت و بهش اشاره کرد. آلیس آروم آروم جلو رفت، روی برگ گل ده تا جیرجیرک نشسته بودن که تشخیصشون از برگ کار حضرت ویولت بود فقط!

ویولت به چهارتا از جیرجیرک های بزرگ تر اشاره کرد و گفت:
- ببین اینا چارتا بودن، بعد دوتا دوتا تخم گذاشتن و الان پنج تا تخم داریم، پس دو به علاوه دو میشه پنج!

آلیس به این فرمت یه نگاه به ویولت می کرد و یه نگاه به جیرجیرک ها. مطمئن بود به خاطر دلیلی که برای استاد تدی خواهد آورد با یه تیپا از کلاس شوت میشه بیرون ولی به هرحال...
- واسا بینم، حالا حیوونای من کوفت و زهرمارن؟
-
حالا حیوونای من " بزنم لهشون کنم" ن؟
-

و این ماجرایی تازه برای آن ها بود! ( اسمایلی انیمیشن های خارجی که قصد ساخته شدن قسمت دو وسه و چهار رو دارن! )

رول کوتاه (در حد چند خط) بنویسید که کلاس رو موفق شدین بپیچونین و بنویسین چیکارا کردین..کجاها رفتین.. چه خبر! (۷ امتیاز)

- مطمئنی کارت درست بود؟
- آره، آره، آره!
- خوب به بقیم می گفتی شاید اونام می خواستن بپیچونن!

آلیس نگاهی به فرشته های رو شونه هاش انداخت و از این که شکر خدا هیچ کدومشون به راه راست هدایتش نمی کنن، آهی از سر افسوس کشید.

آلیس عطر حضورشو در کلاس جا گذاشته بود و موفق شده بود، حاضری بگیره و بزنه بیرون، اما الان وجدانش سنگینی می کرد که چرا عطر حضور بقیرم نخریده بود تا کلا همگی از کلاس بزنن بیرون و استاد بمونه و حوضش!

صدایی از پشت بوته ها میومد و الیس بی خیال وجدان، بی خیال این زخم رو تنم( )، رفت تا از صدا سردربیاره. مقداری از بوته ها رو کنار زد و از اون لحظه به بعد به خودش قول داد هیچ وقت، هیچ وقت گول یه پیام بازرگانی رو نخوره!

اجمعین کلاس دورتا دور هم نشسته بودن و تدی داشت چایی می ریخت واسه خودش اون گوشه! آلیس بوته های کنار زده رو برگردوند سرجاش و با دستش فرشته های روی دوششو خفه کرد.

چند جور کلاس توی تدریس جلسه اول موجود بود؟ ۲ مورد با ذکر تفاوت (۳ امتیاز)

کلاسی که جای درس نیست و جای پیچوندنه و کلاسی که خیلی کلاس میزاره واسه ما و همش تو کتابخونست، یه واوشم جا انداختین، غلط املایی داشتین، باید نمره کم کنین از خودتون!

فرقشونم اینه که یکیشو اصلا نمی فهمم چی میگه، یکی رو یکم نمی فهمم چی میگه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آليس لانگ باتم در 1393/4/16 16:34:17
ویرایش شده توسط آليس لانگ باتم در 1393/4/16 22:11:45

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 16 تیر 1393 15:46
نمایش جزئیات
آفلاین
"شیردال گنده ی گریفندور"


رولی بنویسید و در اون به طریقی با یک استاد خفن ریاضی ملاقات کنین و ازش کمک بخواین که قضیه‌ی 2+2=5 رو اثبات کنید. (۲۰ امتیاز: خلاقیت ۵ امتیاز – پرورش سوژه ۱۰ امتیاز – ظاهر پست و رعایت اصول نگارشی، املایی: ۵ امتیاز)

- تـــــــدی؟
- تدی بی تدی! عمرا زیربار نمیرم!
- خب من این وقت ِ شب استاد خفن ریاضی از کجام دربیارم باهاش ملاقات کنم!؟

تد ریموس لوپین شانه هایش را بالا انداخت و بی توجه به جیمز که با قلم پر و لوله کاغذ پوستی اش کنار کاناپه زانو زده بود، پیام امروزش را ورق زد: میخواسی تکالیفتو نذاری واس آخر شب.. اوه اوه مهاجم برزیل نابود شده.. جام جهانی کوییدیچ امسال خوراک آلمانه!..
جیمز گردنش را کج کرد و تصویر متحرک سیاه و سفیدی دید که در آن مهاجم تیم کوییدیچ برزیل کوافل به دست در حال پرواز بود و ناگهان بلاجری با تمام قدرت به کمرش اصابت کرد و جوانک در دم جان به جان آفرین تسلیم کرد.

- کوییدیچه دیه سر شکستنک داره!
- صد در صد.
- تـــــــــــــدی؟
- نه.
- داداااااااش؟
- فکرشم نکن.
- تـــــــــــــدی مو قشنگ؟
- ...

تدی پیام امروز را به گوشه ای انداخت و کنار جیمز روبروی شومینه، چهاردست و پا روی زمین نشست. قلم پر را از دستان او گرفت و با عجله توضیح داد:

ایناها توضیحش!

همزمان با اثبات حکم، جیمز هم نقاشی اش را تمام کرد.
تدی: خب یه بار مرور کنیم با هم پس. برای اثبات 2+2=5 به دو طرف معادله یه دمپایی اضافه می کنیم و چون با هم برابرن و میتونن خط بخورن مشکلی برای معادله بوجود نمیاد. اما نکته اینه که چون این دوتا با هم برابرن، پس بنابراین نتیجه میگیریم بقیه شونم با هم برابرن! فهمیدی؟

جیمز:

رول کوتاه (در حد چند خط) بنویسید که کلاس رو موفق شدین بپیچونین و بنویسین چیکارا کردین..کجاها رفتین.. چه خبر! (۷ امتیاز)


راهروها را یکی پس از دیگری طی کرد.
پله ها را دوتا یکی کرد و با جهشی بلند پشت راه مخفی دیوارکوب طبقه ی سوم ناپدید شد. دقایقی بعد سر از جغدخانه درآورده بود و با عجله روی کاغذ پوستی مینوشت:

نقل قول:
سلام مامان، بابا، دایی رون، زن دایی هرمیون، دایی جرج، زن دایی آنجلینا، دایی پرسی، زن ِ دایی پرسی که یادم رفته اسمتو، داااااااااااااااایی بیل! خیلی مهمه! دااااایی بیل! زن دااااااااااااایی فلور..وای وای.. و ننـــــــــــــــه بزرگ ِ تدی...نچ نچ..
امیدوارم حالتون خوب باشه!
الان که دارم براتون نامه مینویسم باید قاعدتا سر کلاس ریاضیات جادویی به تدریس تدی باشم، ولی نیستم! چون تدی نیومده! کلاغا خبر دادن که با ویکی رفته هاگزمید! لطفا سریعا به این موضوع رسیدگی کنید!

با نهایت احترام.
جیمز سیریوس پاتر


جیمز تکه کاغذ را لوله کرد و به پای نزدیکترین جغد بست و او را پرواز داد.

چند جور کلاس توی تدریس جلسه اول موجود بود؟ ۲ مورد با ذکر تفاوت (۳ امتیاز)

الان می خوای بگی لهجه ت خیلی درسته؟ می خوای بگی امریکا زندگی می کنی؟ میخوای بگی کلاوس را کلاس تلفظ می کنن آمریکایی ها و ما بوقیم؟ نه دیگه الان قصدت همین بود! قشنگ معلومه میخوای تحقیرمون کنی! می خوای بگی ما جهان سومی هستیم؟ میخوای بگی ما خیییلی هم که باشیم دیگه نهایتش گلبول سومی هستیم؟ میخوای بگی تو جهان اول و گلبول خارجی هستی و ما تلفظ بلد نیستیم؟
چرا دیه..همینه دیه!..همینو می خوای بگی دیه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1393/4/16 15:53:31
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1393/4/16 16:06:32
پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 16 تیر 1393 11:45
نمایش جزئیات
آفلاین
تازه وارد هافلپاف

. رولی بنویسید و در اون به طریقی با یک استاد خفن ریاضی ملاقات کنین و ازش کمک بخواین که قضیه‌ی 2+2=5 رو اثبات کنید.

باری از پله ها با سرعت پایین آمد.به طرف در سرسرا دوید.دستش را روی در گذاشته بود که صدای زنگداری از پشت سرش به گوش رسید:

-رایان!کجا با این عجله؟

باری سرش را برگرداند.آقای فلیچ با اسمایل در چند قدمی او ایستاده بود.همینطور که چماقش را تکان میداد گفت:

-بینم.نکنه زبونتو جا گذاشتی؟

باری با لرز گفت:

-نه آقا.میرفتم دنبال مکس جینون.

فلیچ یک ابرویش را بالا انداخت و گفت:

-مکس جینون ما نداریم تو هاگوارتز!
-بخاطر همینه که میخواستم از در خارج شوم دیگه!قربان!
-چیکارش داشتی؟
-میخواستم یه مسئله ریاضی ازش بپرسم!

فلیچ ناگهان به موضوع علاقه پیدا کرد:

-با من به دفترم بیا.

--------------------
اندکی بعد در دفتر فلیچ:

-...بعدشم پروفسور لوپین گفت باس ثابت کنیم این مسئله رو.

فلیچ دستی به موهای کم پشت و سفیدش کشید و گفت:

-هوووم.کسی تاحالا بهت گفته من استاد دلایلم؟
-چی؟
-دو با دو میشه پنج.میدونی چرا؟
-اگه میدونستم پیش شما میومدم عایا؟

فلیچ کمی فکر کرد و گفت:

-خب...ببین ساده ست.

فلیچ چند مداد به دست باری داد و گفت:

-بگیر.حالا دوتا دوتا بذار روی میز.

باری همین کار را کرد. دو دسته ی دوتایی مداد درست شد و یک مداد اضاف آمد.

-حالا چشماتو ببند و 3 بار سریع پلک بزن.

باری 3 بار سریع پلک زد.از تعجب خشکش زد.

-این...

روی میز یک عملیات ریاضی نوشته شده بود.باری نفهمید که این جبر بود یا دیفرانسیل یا هرچیز دیگری که مشنگ ها میگفتند اما جواب 5 شده بود!

-3تا پلک لطفا.

باری دوباره پلک زد.عملیات تبدیل به 5 مداد شده بود.

فلیچ از صندلیش بلند شد و گفت:

-خب دیگه.ببر و اینو به پروفسورت نشون بده.



۲. رول کوتاه (در حد چند خط) بنویسید که کلاس رو موفق شدین بپیچونین و بنویسین چیکارا کردین..کجاها رفتین.. چه خبر! (۷ امتیاز)

پروف لوپین تا آن لحظه روی صندلیش ننشسته بود.وقتی که همه مشغول انجام تکالیف شدند، پروف روی صندلیش نشست و اتفاقی که باری میخواست افتاد.

-هی چه خبر شد؟
-قربان؟
-چه خبره؟دود دیگه از کجا اومد؟

خوب بود.بمب دودی کار کرده بود.حالا وقتش بود.کلاس در دود فرو رفته بود.آرام و بی سروصدا از کلاس خارج شد.

-یوهو...

با آرامترین حالت ممکن این را گفت و به سمت تالار هافل دوید.
در تالار را باز کرد و وارد شد اما این چیزی نبود که انتظارش را داشت.الادورا بلک و رز ویزلی در تالار مانده بودند و درمورد کلاس ماگل شناسی بحث میکردند.لعنت به این شانس.
پس به سمت سرسرای ورودی دوید.مدیر هاگوارتز، ماندانگاس فلچر و چند استاد مشغول حرف زدن بودند.
در طی چند دقیقه ی بعدی،تالار گریفندور،اسلایترین و حتی راونکلاو هم افرادی داشت که میخواستند باری را کلافه کنند.حتی دستشویی میرتل هم آنروز برای باری مناسب نبود پس با کلافگی به کلاس برگشت.

۳. چند جور کلاس توی تدریس جلسه اول موجود بود؟ ۲ مورد با ذکر تفاوت (۳ امتیاز)

1- ریاضیات جادویی
2-وضع زندگی خانواده لوپین

تفاوت:خب این دومورد کلا تفاوت دارن.از اسمشونم معلومه.تو درس اول فهمیدیم لوپین ها پولشون مثل مالفوی ها نیست.تو درس دومم فهمیدیم 2 با 2 میشه 5!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!


کوروساکی ایشین- بلیچ

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 16 تیر 1393 03:33
نمایش جزئیات
آفلاین
تازه کار هافل وارد می شود!
نه آقا لازم نیست بلند شی!نه!نه!لطف دارید.ِدِ میگم بشین سرجات دیگه.



رول اول:
مغزش داشت سوت می کشید.
آخه چه طور ممکن بود؟
2+2میشود 5؟
از صبح که از کلاس برگشته بود داشت روی این موضوع فکر میکرد.
تصمیمش را گرفت.وسایلش را جمع کرد و از کتابخانه بیرون رفت.

**********
رو به منشی گفت:
-من با پروفسور لوپین کار دارم!
منشی سرش را باعصبانیت بالا آورد و رو به سارا گفت:
-گفتم که!ایشون جلسه دارن!عجب سیریشی هستیا!الان سه ربع داری میگی با پروفسور لوپین کار داری.
سارا با غیض به منشی نگاه کرد.مطمئنا اگر عجله نداشت هفت جدش را جلوی جشمانش می آورد.
در همین هنگام در اتاق پروفسور لوپین باز شد و دختری از آن خارج شد.
سارا بهت زده به دختر نگاه کرد و گفت:
-عع!ویکی تویی؟
و دردل گفت:
-که جلسه دارن نه؟بگو بحث عشقولانست و خلاص!ما رو سه ساعت علاف کردی!
ویکتوریا دستانش را جلوی صورت سارا تکان داد تا او را از فکر خارج کند.
سارا سرش را تکان داد.
ویکتوریا پرسید:
-سارا اتفاقی افتاده؟
در پاسخ لبخندی می زند و می گوید:
-اتفاق که آره.از صبح درگیر اینم که دو به علاوه ی دو میشه پنج!
ویکتوریا عاقل اند سفیهانه به سارا نگاه می کند و می گوید:
-و این کجاش عجیبه؟
سارا متعب به او نگاه می کند.با خود می گوید:
-چی؟کجاش عجیبه؟این همه جاش عجیبه.دو به علاوه ی دو میشه چهار نه پنج.اینو همه ثابت کردن.اصلا ساده ترش کنیم!دوتا انگشت با دوتا انگشت میشه چهار نه پنج!هوووووف!خدایا دارم دیونه میشم.
ویکتوریا که می بیند سارا حرفی برای گفتن ندارد خداحافظی می کند و میرود.
منشی رو به سارا می گوید:
توبت شماست!بفرمایید!
***************

در زدو بعد از شنیدن کلمه ی "بفرمایید" وارد شد.
تدی لوپین بهتره تصیح کنم استاد تدی لوپین به دختر سال اولی ای که روبه رویش بود نگاه کرد و لبخندی مصنوعی تحویل داد!
چه طور ممکن بود به دانش آموزی که از صبح کلافه اش کرده بود لبخند طبیعی بزند؟!
با اشاره ی دست سارا را دعوت به نشستن کرد.
وقتی سارا نشست،نفس عمیقی کشید و پیش خود گفت:
-اینبار دیگه چه سوالی داره؟
طولی نکشید که سارا لب به سخن گشود و گفت:
-استاد ببخشید یه سوال!
تدی سعی کرد کلافگی خودش را نشان ندهد اما موفق نشد و با کلافگی پرسید:
-دیگه چیه دوشیزه کلن؟من از همه ی استادا تعریفتون رو شنیده بودم که دانش آموز خیلی باهوشی هستید.اما شما سر کلاس هی با بنده بحث می کنید.
سارا انگشت اشاره اش را بالا می برد و در حالی که تکان می دهد می گوید:
-ندانستن عیب نیست،نپرسیدن عیب است!
تدی خشمگینانه به سارا نگاه می کند.همینش مونده بود که از یه سال اولی پند بگیره.
بعد از دقایقی سکوت تدی رو به سارا می گوید:
- و سوالتون دوشیزه کلن؟
سارا پوفی می کند و می گوید:
-چرا دو به علاوه ی دو میشود پنج؟چرا؟
تدی نگاه عاقل اندر سفیهانه ای به سارا می کند و می گوید:
-ببینید این بحث خیلی سادست!من مگه همون اول نگفتم اون چرندیاتی که مشنگا بهتون یاد دادن رو فراموش کنید؟
سارا رو به استادش میگوید:
-می تونم یه خواهشی داشته باشم؟
-چی؟
-دیگه نگید مشنگ!بگید ماگل!آخه پدر و مادر منم ماگل هستن.ماگل محترمانه تره!
تدی آهی می کشد و سارا می گوید:
-حالا بگید چرا؟
تدی که انگار آلزایمر داشت گفت:
-چی چرا؟
سارا می گوید:
-یه کم برگردین عقب!
تدی برگشت و پشت سرش را نگاه کرد.
سارا محکم بر فرق سر خود کوفت و گفت:
-نه منظورم این بود که به وسطای حرفمون برگردید.
تدی برگشت(!)و بالاخره یادش آمد و گفت:
آها!خیل خوب بذارید براتون توضیح بدم که....
سارا وسط حرف استاد خود پرید و گفت:
-ولی این حرف شما کاملا غیر منطقیه!این کلا بر خلاف حرف های فیثاغورث و نیوتن و فیلانی و فیلانیه!
تدی با عصبانیت گفت:
-دِ آخه دختر بزار من حرفمو بزنم بعد تو به من بتوپ. که البته اون موقعم حق اعتراض نداری!
سارا زیر لب گفت :عجب استدلالی!
و بعد تدی شروع کرد به حرف زدن:
-ببین محققان دنیای جادوگری ثابت کردن که دو به علاوه ی دو میشه پنج!حالا چه جوری؟بهت میگم!
اگه دقت کنی دویی که دو باشه با یه دویی که باز اون واقعا دو باشه و دقت کنیم که بازم هردوشون واقعا دو باشن و اگه این دو تا دو که بازم تاکید می کنم واقعا دو باشن و با هم جمع بشن این دوهای واقعی که واقعا دو هستن میشن یه پنج واقعی!حالا بذار برات بگم که این پنچ واقعی از کجا اومده!
دویی که دو باشه با یه دویی که باز اون واقعا دو باشه و دقت کنیم که بازم هردوشون واقعا دو باشن و اگه این دو تا دو که بازم تاکید می کنم واقعا دو باشن و با هم جمع بشن این دو های واقعی که واقعا دو هستن میشن میشن یه پنج واقعی!حالا فهمیدی یا بازم برات توضیح بدم؟

سارا دست از مالش شقیقه هایش برداشت و آب دهانش را به سختی قورت داد و گفت:
-نه استاد!به خوبی متوجه شدم!شما جوری اثبات کردین که من در عمرم اینجوری راضی نشده بودم!
و وسایلش را برداشت و به سرعت بیرون زد.
تدی دستانش را رو به آسمان برد و با اشک شوق گفت:
خدایا!شکرت!شکرت که دوباره روی دوش یه دانش آموز دیگه کوله باری از دانش گذاشتم!


__________________________________________________________________________
رول دوم:


سارا اصولا اهل پیچاندن نبود اما اینبار به اسرار ریونا قرار گذاشته بودند که استاد ریاضیات جادوییشان،یعنی تدی لوپین را بپیچانند.خیلی ساده بود.
ریونا سر کلاس آبنبات استفراغ فرد و جورج را خورد و مشغول عق زدن شد(حال بهم زنم خودتی!)
تدی به باری اشاره کرد که او را به مطب برساند اما سارا مثل موشک از جایش بلند شد گفت:
-نه ریونا خجالت میکشه!بذارید من برم!
و دست ریونا را بیرون می کشد و بیرون می روند.ریونا توی حیاط در حالی که نصفه ی دیگر آبنبات را می بلعید با شادی گفت:
-یـــــــــــــــو هـــــــــــــــو!ما آزادیم!
سارا گفت:
-و باید بهترین استفادمونو از آزادی ببریم.خوب حالا چی کار کنیم؟
ریونا هیجان زده گفت:
نترس!فکر اونجاشو هم کردم!اول میریم آب بازی بعدم یه کارایی می کنیم!
************
دخترها قهقه می زدند،روی هم آب می پاشیدند و توی چاله های پر از آب می پریدند.
ریونا در حالی که گوشه ای از ردایش را می چلاند گفت:
-عمرا اگه الا لباسامونو به رخت شور خونه بده!مجبورمون میکنه خودمون بشوریمشون!وای قیافه ی الا دیدنیه وقتی بفهمه ما فرار کردیم.
سارا با شادی می خندد.

__________________________________________________________________________

سوال:
کلاس:مکانی آرام برای درس.
کلاس:مکانی که بچه ها ژینگول بازی در می آوردند و شیطانی میکردند.
کلاس:مکانی زیبا و دوست داشتنی برای حرف زدن.
کلاس:مکانی که استاد پز دمش را به بقیه می دهد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا کلن در 1393/4/16 20:13:25
پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 16 تیر 1393 01:11
نمایش جزئیات
آفلاین
پست بدون امتیاز


1.رولی بنویسید و در اون به طریقی با یک استاد خفن ریاضی ملاقات کنین و ازش کمک بخواین که قضیه ی 5=2+2 رو اثبات کنید.


دم دمای غروب بود که از خونه زدم بیرون! اخه کدوم استادی جلسه ی اول ترم میاد کلاس؟ هان؟ تازه مشقم میده اندازه هیکل عمه مارچ! صب خسته و کوفته از در کلاس ریاضیات جادویی که اومدم بیرون ( کلی ام اعصابم خرد بود! استاد تدی در حین درس دادن تو گویی محل هیپوگریف به ما داد، نداد! ) هیچی دیگه زنگ زدم ایزاک ببینم عصر خونه س برم پیشش مشقامو با هم بنویسیم یا نه!


تازه لندنسل خریده بود. اول بار که اشتباه گرفتم یه پسره برداشته! میگم :

- اقای نیوتون ؟

- نه ممد ویزلی ام. بفرمایید!


منم گرخیدم گفتم احتمالا از فامیلای دور خودمونه سریع قطع کردم. ویزلیا همشون که مثه خونواده ی خودمون خفن نیستن!! شماره رو چک کردم و دوباره زنگ زدم. این دفعه خود ایزاک برداشت و هماهنگ کردم باهاش.


و الان داشتم می رفتم پیشش..یه نسیم خنکیم میومد دم افطاری! بعد این که با ایزاک تو بالکن کلپچ زدیم تو رگ، گف مشقاتو بیار بینم چی داری! کاغذ پوستیا ی اشفته مو جمع و جور کردم و با حالتی کوبوندم جلوش:

- هووم..اولیش که کاری نداره! باید از اخر به اول بیای! از رو 5 دو تا بردار! چند میشه؟

- 7؟

- ویکی؟

- 4؟

- اووه وضعتم که خرابه! نچ میشه 3! خب حالا با دو جمعش کن.

- اووم...


یاد کلاس صبح افتادم و لحظه ای چهره ی استاد تدی اومد تو ذهنم که جفت دستاشو برده بود بالا. دستمو اوردم و بالا و به دقت حساب کردم...

- ا راس میگی راس میگی 5 میشه! اقا دمت گرم! اجرت با مرلین!



2. رول کوتاه بنویسید که کلاس رو موفق شدین بپیچونین و بنویسین چیکارا کردین..کجاها رفتین..چه خبر!


ویکی کوله اش را روی دوشش انداخت و با عصبانیت نگاهی به مالکوم بداک انداخت که با چشمان اشک آلود به در زل زده بود:

- یعنی نمیاد؟

- نه مالکوم نه! پاشو بروتو کتابخونه درس جلسه ی بعدشو بخون!

- مطمئنی استاد نمیاد؟

- اوووف!! آره باو اگه قرار بود بیاد تا الان میومد!!

- باشه ! باشه من میرم ولی بدون پای من خسته ازین رفتن است!


ویکی اهی کشید:

- نزار طلسم جوش چرکی اندازه ی ترول رو روت امتحان کنم مالکوم!ا.. مالکوم؟ مالکوم؟ رفتی؟


در انتهای راهرو گرد و خاکی که از دویدن مالکوم بلند شده بود به چشم می خورد! ویکی لبخند موذیانه ای زدو سرعت قدم هایش را زیاد کرد... تدی در هاگزهد منتظرش بود!

(استاد کافیه یا بگم چیکارا کردم بعدش؟؟ )



۳. چند جور کلاس توی تدریس جلسه اول موجود بود؟ ۲ مورد با ذکر تفاوت


استاد اجازه؟ میخوام صادقانه بگم! ما این تیکه شو خواب بودیم ولی بعدا که جزوه رو خوندیم فک کنیم یکیشون اون پسره س که هی کتاب میخونه و یکیشون المجمعین ما همه مون رو هم که میشیم یه کلاس! فرقمونم اینه که اون کلاس جزئی از ماست ولی ما جزئی ازون نیستیم! بعدشم اون کلاس میتونه کلاس بزاره ولی همه ی یه کلاس با هم بخوان کلاس بزارن سخته ! مگه این که کلاس به نیابت از کلاس، کلاس بزاره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/4/16 12:25:43
اعتقاد دارم... به جادوی واقعی تو وجود ادمای واقعی !
پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 16 تیر 1393 00:45
نمایش جزئیات
آفلاین
جونم دلو...بالاخره میشه رو یه قالبی زرد نوشت و مجبور نیستیم به نارنجی و سبز فسفری و جایگزین جات متوسل شیم!


سهمیه گیس سفید هافلپاف!


۱. رولی بنویسید و در اون به طریقی با یک استاد خفن ریاضی ملاقات کنین و ازش کمک بخواین که قضیه‌ی 2+2=5 رو اثبات کنید. (۲۰ امتیاز: خلاقیت ۵ امتیاز – پرورش سوژه ۱۰ امتیاز – ظاهر پست و رعایت اصول نگارشی، املایی: ۵ امتیاز)

-تموم نشد؟!
-نه...هنوز سه هزار و نهصد و هفتاد و یه شناسه دیگه مونده که چک شد!
-وقت نداشت..هرآن ارباب سر رسید...!

دو جن خونگی با اضطراب به لیست شناسه هایی که توی دست داشتن نگاه کردن و آه کشیدن. ده ها سپتیما وکتور، هزارها هرمیون گرنجر و میلیون ها ریاضی جادویی شناس و خرخون دیگه رو بررسی کرده بودن؛ بیشتر شناسه ها بسته شده، از ایفای نقش به بیرون پرتاب شده، تغییر هویت داده یا به جزایر بالاک سفر کرده بودن. رد گرفتن از بقیه هم کار آسونی به نظر نمی رسید.

صدای پایی که به نرمی به آشپزخونه هافلپاف نزدیک می شد، هر دو رو از جا پروند. نازلیچر دماغ سربالا و قلمیش رو چین داد و همزمان با بستن چشمها، گوش های بادبزنیش رو دو دستی گرفت. فیلیچر که رابطه عاطفی خاصی با نازلیچر داشت سعی کرد لرزش پاهاش رو مخفی کنه و جلوی اون وایسه!

بعد از چند ثانیه انتظار کُشنده، پیکر تکیده اربابشون توی چارچوب در ظاهر شد. واقعا نیازی به حدس زدن نبود که کی چند ثانیه بعد سر میرسه و روح هردوشون رو به لرزه در میاره، جفتشون قدم های الا رو از ده فرسخی هم میشناختن! ارشد خسته ی هافلپاف در حالی که چوبدستش رو با بی حواسی و از سر عادت توی هوا می چرخوند-و برای جن ها حرکت ساطور معروفش رو تداعی می کرد!- به فیلیچر نزدیک شد، تا جایی کمرش رو خم کرد که صورتش روبروی صورت جن بدبخت قرار بگیره و پرسید:
-خب؟

همین یه کلمه ی ساده کافی بود تا فیلیچر جان به جن آفرین تقدیم کنه و داغ رسیدن به نازلیچر تا ابد به سینه ش بمونه! الا پوفی کرد و کاغذ هایی که فیلیچر با سقوطش به زمین انداخته بود جمع کرد، نازلیچر رو که با ناز و ادا به فیلیچر نگون بخت زل زده و حضور فرشته مرگ تو دوقدمیش کلا از ذهنش پاک شده بود مرخص کرد، و مشغول خوندن شد:
-این که ونیزه و ما حوصله نداریم کل ونیز رو شنا کنیم دنبالش بگردیم...این که عضو محفله و ما عمرا دست به دامان یه محفلی نمیشیم برا دو امتیاز چرک کف دست! این هم که معلوم نیست هویتش دقیقا چیه، لرده، باربادوسه،...این یکی هم که از همه دوره و معلوم نیست چند وقته گوشه انزوا اختیار کرده و علمش رو به روز نکرده ...صبر کن ببینم، این دیگه چیه؟

برگه ای که به نظر اشتباهی بین لیست شناسه های فیلی قرارگرفته بود توجهش رو جلب کرد. دو سه باری خوندش و بعد، با افکار شومی به سمت کتابخونه راه افتاد!

کتابخونه هاگوارتز-لَختی بعد


ویولت که بعد از شاهکار جهانی‌ش با کُلاه و ظلم و ستم‌های وارده بر گروه ریونکلاو، توسط لن و لودو با اردنگی از برج ریون پرت شده بود*، به همراه کلاس دوم متوسطه** و سوارز کول[nee بودلر!] بعد از مدتی سرگردونی و بلیت زدن به این مدیر و اون ناظر برای گرفتن مجوز اقامت توی یکی از این همه خونه و ویلای آباءاجدادی و کافه و مهمونخونه که تو سایت ریخته و خاک میخوره، که نهایتا همه خورده بودن به در بسته، به این نتیجه رسیدن که «اینجا جهان آرام است» و در نتیجه با استفاده از استراتژی «کنگر خوردن و لنگر انداختن» موفق شدن یه جا اون پشت مشتا تو همون کتابخونه که «اونجا جهان آرام است» اتراق کنن و به زندگی دانش آموزیشون تو هاگوارتز ادامه بدن...از شبانه روزی پروفراگ بدتر به نظر نمی رسید!

باری، ویولت رو به راحتی میشد توی کتابخونه خفت کرد، و این دقیقا کاری بود که الا انجام داد؛ درست چند لحظه بعد از اینکه بودلر اولی کاغذ تکلیف ریاضیات جادویی رو توی کیفش گذاشته بود، پیداش کرد و جلوش نشست.
-تو ریاضیات مشنگی بلدی؟!

ویولت نگاه جادوکار اندر درخواست نقدی به الادورا انداخت و در حالی که یکی یکی روبان ها رو از دست و پا و صورت و اقصی نقاط دیگر بدنش باز میکرد، سر تکون داد:
-گیرم بلد باشم، که چی؟

الا تکلیف ریاضیاتش رو در آورد و روی میز بینشون گذاشت:
-خب که هیچی! پروفسور گفته پروفسورشون گفته ریاضیات جادویی خیلی آسون تره! به عنوان جادوکار محفلی سیفید ایفای نقش، به من کمک می کنی؟
- چی به من می ماسه این وسط دوری؟

الا لحظه ای به فکر فرورفت، و بعد گوشیش رو در آورد.
-چند تا انیمه دست اول چطوره؟

چشم های ویولت لحظه ای برق زد و چرخ دنده های ذهنش به راه افتاد.
-امممم...حله!

چند دقیقه بعد

الا شاد و خوشحال برگه جواب رو از ویولت تحویل گرفت و به طرف تالار خودشون راه افتاد تا سر فرصت درس ادبی به نازلیچر بی عرضه ش بده. ویولت بعد از اینکه مطمئن شد الادورا از صدا رسش دور شده، با خوشحالی به گوشی الا خیره شد و برادرش رو صدا زد:
-بیا ببین با یه ورق از خط خطی های سانی چی تیغ زدم از مرگخوار جماعت، کِل!


*نقل نعل به نعل از خود ویول!
**در سوال آخر توضیح داده خواهد شد!


۲. رول کوتاه (در حد چند خط) بنویسید که کلاس رو موفق شدین بپیچونین و بنویسین چیکارا کردین..کجاها رفتین.. چه خبر! (۷ امتیاز)

[در حد چند خط؟!]
الادورا با اضطراب به اطرافش نگاه کرد. کسی دیده نمیشد، ولی باز هم نگران بود یهو یکی سر و کله ش پیدا بشه و...فاتحه! زمزمه کرد:
-تو مطمئنی کسی ما رو اینجا نمی بینه؟!

همراهش نیشخندی زد که تا عمق دندون پر شده عقلش دیده شد و جواب داد:
-مطمئنم، واسه چی انقدر نگرانی آخه؟! فوقش ببیننمون چی میشه مگه؟

الا در جواب اخم هاش رو توی هم کشید و طره ای از موهایی که توی صورتش میومدن کنار زد. غر غر کرد:
-یواش! ... هیچی، یه خرده آبروی آباء و اجدادی من از بین میره، یه نموره وجهه شخصیتیم جلوی سال اولیا میره رو هوا ، پدربزرگ بلک احتمالا تو گورش می لرزه، و از اون بدتر ممکنه دانگ به جرم تخطی از قوانین ایفای نقش و رفتار خارج از چارچوب شخصیت بلاکم کنه!
- اگه نمیخوای یا مثلا ترسیدی میتونی برگردیا...برو با بچه ها کوییدیچ کوچیک بزن! خودت گفتی همیشه میخواستی تستش کنی...

الا تمام شهامتی که توی این دو سده عمر داشت جمع کرد و نفس عمیقی کشید.
-هنوزم میخوام...
-پس آماده ای؟

الا چشم هاش رو بست و منتظر موند.
-آماده م!
-با شمارش من، یک...دو...سه...!

دو ساحره ی نه چندان جوان، لحظه ای به هم نگاه کردن؛ اول آلیس، و با کمی تعلل پشت سرش الا، جیغ کشان به طرف چاله های آبی که آلیس پیدا کرده بود دویدن تا از توی گودال ها بپرن و به هم آب بپاشن... بعضی وقتا آدم باید بیخیال اتیکت و این حرفا بشه!

و الا بیخود نگران بود،هیچکس اونجا نبود تا جلف بازی های یه پیرزن دویست ساله و یه دیوونه میانسال رو ببینه،... اگه سوسک زیبایی که روی یکی از درخت ها نشسته بود، با علامت های دور شاخک هاش ندید بگیریم!


۳. چند جور کلاس توی تدریس جلسه اول موجود بود؟ ۲ مورد با ذکر تفاوت (۳ امتیاز)

یه کلاس که یه چی رو اعلام کرد که ما نگرفتیم چی بود، و دوم متوسطه س!
یه کلاس هم بود که کلاس خوبی بود چون سراپا بود و در راه آرمان های اربابی می کوشید!
یه کلاس هم بود که قبلش قراره هر کاری خواستن سال اولیا بکنن و مجاز از ساعت تدریس بوده لابد! چون نه کلاس اولی و نه کلاس دومی زمان نیستن که قبل و بعد داشته باشن، البته کلاس اولی یه قبل داره بولدوزر، یه بعد داره سوارز[خودش چه آتیش پاره ای باشه معلوم نیست!]، ولی خوب نمیشه کاری کرد توشون!
یه کلاس دیگه هم بود که جا بود چون گفته شد اینجا کلاسه و نتیجه میگیریم اشاره داشته به یه مکانی که اونجا بوده. اونجا کجاست؟ کلاسه! معلمش چارشنبه س، یه خورده بی حواسه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الادورا بلک در 1393/4/16 0:53:19
پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 16 تیر 1393 00:09
نمایش جزئیات
آفلاین
***تازه وارد گریفیندور کبیر***

۱. رولی بنویسید و در اون به طریقی با یک استاد خفن ریاضی ملاقات کنین و ازش کمک بخواین که قضیه‌ی 2+2=5 رو اثبات کنید. (۲۰ امتیاز: خلاقیت ۵ امتیاز – پرورش سوژه ۱۰ امتیاز – ظاهر پست و رعایت اصول نگارشی، املایی: ۵ امتیاز)

- درو باز کنید.

جلوی در دفتر کار استاد بزرگ ریاضی، ادوارد لوپز ایستاده بود. محل کار استاد لوپز،ساختمانی بلند و سفید رنگ بود. ساختمانی چند طبقه که به نظر می آمد همه ی آن ها مال وی بود. گیدیون پریوت پس از پایان کلاسش یعنی ریاضیات جادویی به کتابخانه رفت و در چندین کتاب به اسم ادوارد لوپز برخورد. بنابراین به محل کار وی رفت.

گیدیون زیر لب غر زد:

- استاد لوپین هم چه سوال هایی میده، آخه 2+2 میشه 5؟

چند لحظه بعد در باز شد. مردی قد کوتاه و چاق جلوی در بود. وی چشمان درشتی داشت، کت و شلواری به رنگ سفید پوشیده بود و کفش های سیاه به پا داشت. گیدیون با خوشحالی گفت:

- وای سلام استاد، باور نمی شه شمارو از نزدیک میبینم. برام افتخار بزرگیه که با شما ملاقات می کنم.

مرد که به نظر گیج شده بود گفت:

- شما دنبال استاد لوپز میگردید؟

لبخند بر روی لب گیدیون خشک شد. سپس با شگفتی گفت:

- یعنی شما آقای لوپز نیستید!؟
- نه من خدمتکار ایشون هستم. کاری داشتید؟

گیدیون کاغذ توی دستش را به خدمتکار نشان داد، سپس با تاسف گفت:

- میخوام برام یک مسئله ریاضی رو اثبات کنند.

خدمتکار کنار رفت و گیدیون داخل شد. داخل ساختمان نیز مثل بیرونش سفید بود. تمام وسایل بسیار قیمتی و ارزشمند بودند. همین طور که راه می رفت به وسایل اطرافش نگاه می کرد. او و مرد چاق به آسانسوری رسیدند. گیدیون با خواندن نوشته ی روی آن آهی کشید:

آسانسور خراب است.


سپس با اکراه به طرف پله ها حرکت کرد. طبقه ی اول را با آمادگی کامل و چابکی طی کرد. طبقه ی دوم را نیز همین طور. سوم را همین طور. طبقه ی چهارم به نفس نفس افتاد.
چند دقیقه بعد
طبقه ی پانزدهم بود، گیدیون در حالی که چهار دست و پا از پله ها بالا می آمد زیر لب به کارگردان، تهیه کننده و تمام دست اندر کاران فیلم لعنت فرستاد. سپس به سختی ایستاد و به در رو به رویش که عدد 30 روی آن نقش بسته بود، نگاه کرد.

- تق تق تق تق ( افکت در زدن )

چند دقیقه بعد در باز شد. وقتی در باز شد گیدیون مرد قد بلندی را دید که ریش پروفسوری داشت و شلوار مخمل و پیراهنی آستین کوتاه به تن داشت. بدون اینکه حرفی بزند داخل شد و به طرف میزی که بر روی آن پارچ آب قرار داشت حمله کرد. در حالی که با ولع آب می خورد با دهان پر گفت:

- سلام...قلپ قلپ قلپ. خوبــ... قلپ قلپ...من... قلپ قلپ... قلپ قلپ.

بعد ازچند دقیقه، پارچ خالی را روی میز گذاشت. استاد لوپز با قیافه ی بهت زده به گیدیون نگاه کرد. سپس با صدای آرامی گفت:

- اتفاقی افتاده پسرم؟

گیدیون برگه ی سوالاتش را بالا گرفت وگفت:

- استاد من اومدم اینجا که بهم اثبات کنید 2+2 میشه 5.

ادوارد با قیافه ی متفکری به پسر بچه ی مو سیاه کوچک نگاه کرد. گیدیون از این فرصت از استفاده کرد و ساندویچ پنیر، کره روی میز را برداشت و به کاغذش توی دستش نگاه کرد. سپس به این ترتیب شد که او یک گاز از ساندویچ می زد یک نگاه به کاغذ می کرد، یک گاز از ساندویچ می زد یک نگاه به کاغذ میکرد اما این روند با اشتباه مواجه شد. یعنی یک نگاه به ساندویچ کرد یک گاز به کاغذ زد.

سپس به تندی کاغذ را از دهنش تف کرد و گفت:

- هی اینو ببین.

با این حرف به طرف خط کش آهنی روی میز رفت و آن را با دستش گرفت و شروع به شمشیر بازی کرد. و نمی دانست همین طور که دارد بازی میکند نیمی از وسایل استاد را با خط کش آهنی اش نصف یا تکه تکه کرده است.استاد که تازه به خودش آمده بود به طرف گیدیون دوید و خط کش را از او گرفت. گیدیون به طرف پرگار رفت و آن را برداشت سپس سوزن آن را توی دهن استاد گذاشت و با مدادش یک دایره زیبا روی صورت استاد کشید.

تا آمد سراغ خط کش های نقشه کشی برود. استاد یقه اورا گرفت و بلند کرد. سپس در حالی که از عصبانیت، از گوش هایش دود می آمد گفت:

- بیا بهت نشون بدم چرا دو به علاوه دو میشه پنج.

بعد از این حرف به سوی میز کارش رفت، روی کاغذش چیزی نوشت و به گیدیون داد.

چند دقیقه بعد


گیدیون بیرون خانه ایستاده بود و فریاد زد:

- دستتون درد نکنه استاد.

سپس به کاغذ نگاه کرد و نوشته ی روی آن را خواند:

استاد عزیز.
من، ادوارد لوپز، استاد درس ریاضی، اعلام میکنم که به جان مادرم دو به علاوه دو 5 می شود
.


[b]2.رول کوتاه (در حد چند خط) بنویسید که کلاس رو موفق شدین بپیچونین و بنویسین چیکارا کردین..کجاها رفتین.. چه خبر! (۷ امتیاز)


به طرف جنگل ممنوعه دوید. با هماهنگی با بقیه بچه ها قرار بود که کلاس پیشگویی را پیچونند و نروند سرکلاس. هیچکس سر کلاس نرفته بود، حداقل گیدیون امیدوار بود این باشد. وقتی به جنگل ممنوعه رسید، به اطراف نگاه کرد که مبادا کسی فهمیده باشد. منتظر باقی دانش آموز ها شد. کم کم بقیه هم از راه رسیدند. قرار بود که با باقی دوستانش با هم مسابقه تسترال سواری بدهند. بعد از چند دقیقه فریاد هایی فضا را پر کرد:
- آماده ی باخت باش.
- بشین بابا، بپا با اون تسترال مردنیت آخر نشی.
- فکر کردید، تسترال من پوز همه رو می زنه.
گیدیون با نیشخند گفت:

- مراقب باشید توی باد سرعت تسترال من گم نشید.

چند دقیقه بعد چندین تسترال به همراه بچه هایی که کری می خواندند در فراز آسمان هاگوارتز به پرواز در آمدند.
۳. چند جور کلاس توی تدریس جلسه اول موجود بود؟ ۲ مورد با ذکر تفاوت (۳ امتیاز)
2 نوع استاد.
یکیش کلاس بودلر که به روایتی برادر سانی و ویولت بودلر می باشد. دیگری هم کلاس است که به معنی کلاس شما می باشد. راستش تفاوت های زیادی دارد. مورد اول زنده است، یک سرپرست به اسم ویولت دارد و انسان است. اما کلاس شما کلاس درس است، جان ندارد، انسان نیست و تمام و کمال در اختیار شماست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گيديون پريوت در 1393/4/16 0:15:36
ارزشی نیمه اصیل!


تصویر تغییر اندازه داده شده