تکلیف:
همونطور که مشاهده کردید لودو در حالی که ذهن خونی بلد نبود با تکیه بر ویژگی دیکتاتوری و زورگویی خودش و البته با چاشنی تهدید وانمود کرد که این کارو کرده!
ازتون میخوام که در یک رول (30 امتیاز) با توجه به ویژگی های شخصیت خودتون مشابه این کار رو انجام بدید. یعنی کاری کنید که همه تایید یا باور کنن که شما ذهن خونی کردید. توجه کنید که شما واقعا این کار رو بلد نیستید. مثلا یک پریزاد میتونه بعد از گفتن یکسری دروغ به عنوان ذهن خونی یک "مگه نه هانی؟ " بگه و عشوه خرکی هم ضمیمه کنه و طرف مقابل بی بروبرگرد حرفاشو تایید کنه! یا لرد ولدمورت هر ادعایی که بکنه قطعا مرگخوارها تایید میکنن!
خب خب خب. کوین. تو می تونی. تو می تونی. باید بتونی یعنی. وگرنه این استاد قرار نیست به هافلپاف کمکی کنه!
وقتی لودو داره با خستگی عرق هاش رو پاک می کنه و از کلاس می ره بیرون به طرفش می دوم. سعی می کنم تا یه جایی دنبالش کنم، اینطوری کسی از هم کلاسیام متوجه این حرکتم نمی شه.
- پروفسور؟
خمیازه می کشه و وایمیسه. بر میگرده طرفم. یه نگاه بی حوصله بهم میندازه.
+ هان؟ چیه؟
- منم. یکی از دانش آموزای سال اولی.
+ خب؟
خب به جمالت مرتیکه. یکم پروفسور گونه رفتار کن!
سکوت می کنم چند لحظه. بعد سعی می کنم نقشه ام رو به عمل برسونم.
- من تنها کسی نیستم که تا اینجا دنبالتون کرده. جناب فلچر هم انگار علاقه ی زیادی به شما دا رن.
اخم کرد. انگار بعید بود همچین حرفی بزنم. همینقدرم واسم کافیه! متعجب کردن استاد " خواندن ذهن" ... البته هر چی می گذره فکر می کنم علم کمتر و هوش بیشتری داره.
به آخر سالن نگاه می کنه. مدیر رو میبینه که مثلا داره با چند تا دانش آموز حرف می زنه. لودو می دونه که فلچر آمادس که یه خطا از اون ببینه.
+ چیز خاصی نیست. من و اون دوستای قدیمی هستیم.
- چه جالب.
انگار از جوابام حیرت زده می شه. دارم به بازی میگیرم. گارد هاش پایین میان.
+ چی جالبه؟
- این که اگه من دوست قدیمی یه نفر می بودم حداقل به خواسته هاش اهمیت می دادم. یا اینقدر نمی ترسوندمش.
عصبانی شد.
+ من نمی ترسم. داری زیاده روی می کنی. مواظب باش که برای گروهت دردسر نشی.
- هه. توئم دقیقا مثل اونی نه؟ یه سلسه مراتب از درجاتی که این مدرسه رو می گردونن. و هر کدومتون پایین دستتون رو می ترسونین.
+ ها؟!
- پروفسور. انتظار بیشتری از کسی که گرداننده ی چنین کلاسیه داشتم. نا امید کننده اید شما.
فکر کنم این که استاد تاثیر گذاری باشه یه مدت آرزوش بوده. چون توی خاطرات غرق می شه. می دونم اولین نفری نیستم که نا امیدش کرده.
- داری به خاطرات گذشته فکر می کنی نه؟ به کسای دیگه ای که نا امیدشون کردی؟
سرش رو تکون می ده. باورم نمی شه. تو چنگمه. فقط یکم باید بیشتر وارد ذهنش شم.
- فکر می کنی تا کی به این نا امید کردن ادامه می دی؟ چی برات می مونه از این همه سال درس دادن؟
+ هیچی...
او نه! واقعا؟!
- می دونم کیا رو نا امید کردی. خانوادتو. از خستگیت معلومه. انگار هیچی برای اثبات نداری. چون هیچکس نیست که براش اثبات کنی. دوستات رو همینطور. چون وقتی با فلچر حرف می زدی فهمیدم تنهایی.
نه نه نه نه نــــه... ! رد دادم.
یاد کلاس افتاد. چشماش برق می زنن یه لحظه. اه. باید هوشش رو در نظر میگرفتم.
+ هی! داری سعی می کنی تکلیف کلاس رو روی خودم انجام بدی؟!
لعنتی. لعنتی. یه غلطی بکن کوین.
- باید اعتراف کنی. چند دقیقه فکرت دست من بود. نه؟ داشتی گولمو می خوردی.
با نهایت بی میلی مجبور شد بگه : خوب بود. برای یه... هافلپافی. امیدوار شدم بهتون.
اما هنوز از خاطراتی که توی ذهنش بهش چشوندم اذیت می شه.
سرش رو با حالتی غمگین تکون می ده. برای تحسین کارم. و قبل از این که بفهمم رفته.
همونطور که مشاهده کردید لودو در حالی که ذهن خونی بلد نبود با تکیه بر ویژگی دیکتاتوری و زورگویی خودش و البته با چاشنی تهدید وانمود کرد که این کارو کرده!
ازتون میخوام که در یک رول (30 امتیاز) با توجه به ویژگی های شخصیت خودتون مشابه این کار رو انجام بدید. یعنی کاری کنید که همه تایید یا باور کنن که شما ذهن خونی کردید. توجه کنید که شما واقعا این کار رو بلد نیستید. مثلا یک پریزاد میتونه بعد از گفتن یکسری دروغ به عنوان ذهن خونی یک "مگه نه هانی؟ " بگه و عشوه خرکی هم ضمیمه کنه و طرف مقابل بی بروبرگرد حرفاشو تایید کنه! یا لرد ولدمورت هر ادعایی که بکنه قطعا مرگخوارها تایید میکنن!
خب خب خب. کوین. تو می تونی. تو می تونی. باید بتونی یعنی. وگرنه این استاد قرار نیست به هافلپاف کمکی کنه!
وقتی لودو داره با خستگی عرق هاش رو پاک می کنه و از کلاس می ره بیرون به طرفش می دوم. سعی می کنم تا یه جایی دنبالش کنم، اینطوری کسی از هم کلاسیام متوجه این حرکتم نمی شه.
- پروفسور؟
خمیازه می کشه و وایمیسه. بر میگرده طرفم. یه نگاه بی حوصله بهم میندازه.
+ هان؟ چیه؟
- منم. یکی از دانش آموزای سال اولی.
+ خب؟
خب به جمالت مرتیکه. یکم پروفسور گونه رفتار کن!
سکوت می کنم چند لحظه. بعد سعی می کنم نقشه ام رو به عمل برسونم.
- من تنها کسی نیستم که تا اینجا دنبالتون کرده. جناب فلچر هم انگار علاقه ی زیادی به شما دا رن.
اخم کرد. انگار بعید بود همچین حرفی بزنم. همینقدرم واسم کافیه! متعجب کردن استاد " خواندن ذهن" ... البته هر چی می گذره فکر می کنم علم کمتر و هوش بیشتری داره.
به آخر سالن نگاه می کنه. مدیر رو میبینه که مثلا داره با چند تا دانش آموز حرف می زنه. لودو می دونه که فلچر آمادس که یه خطا از اون ببینه.
+ چیز خاصی نیست. من و اون دوستای قدیمی هستیم.
- چه جالب.
انگار از جوابام حیرت زده می شه. دارم به بازی میگیرم. گارد هاش پایین میان.
+ چی جالبه؟
- این که اگه من دوست قدیمی یه نفر می بودم حداقل به خواسته هاش اهمیت می دادم. یا اینقدر نمی ترسوندمش.
عصبانی شد.
+ من نمی ترسم. داری زیاده روی می کنی. مواظب باش که برای گروهت دردسر نشی.
- هه. توئم دقیقا مثل اونی نه؟ یه سلسه مراتب از درجاتی که این مدرسه رو می گردونن. و هر کدومتون پایین دستتون رو می ترسونین.
+ ها؟!
- پروفسور. انتظار بیشتری از کسی که گرداننده ی چنین کلاسیه داشتم. نا امید کننده اید شما.
فکر کنم این که استاد تاثیر گذاری باشه یه مدت آرزوش بوده. چون توی خاطرات غرق می شه. می دونم اولین نفری نیستم که نا امیدش کرده.
- داری به خاطرات گذشته فکر می کنی نه؟ به کسای دیگه ای که نا امیدشون کردی؟
سرش رو تکون می ده. باورم نمی شه. تو چنگمه. فقط یکم باید بیشتر وارد ذهنش شم.
- فکر می کنی تا کی به این نا امید کردن ادامه می دی؟ چی برات می مونه از این همه سال درس دادن؟
+ هیچی...
او نه! واقعا؟!
- می دونم کیا رو نا امید کردی. خانوادتو. از خستگیت معلومه. انگار هیچی برای اثبات نداری. چون هیچکس نیست که براش اثبات کنی. دوستات رو همینطور. چون وقتی با فلچر حرف می زدی فهمیدم تنهایی.
نه نه نه نه نــــه... ! رد دادم.
یاد کلاس افتاد. چشماش برق می زنن یه لحظه. اه. باید هوشش رو در نظر میگرفتم.
+ هی! داری سعی می کنی تکلیف کلاس رو روی خودم انجام بدی؟!
لعنتی. لعنتی. یه غلطی بکن کوین.
- باید اعتراف کنی. چند دقیقه فکرت دست من بود. نه؟ داشتی گولمو می خوردی.
با نهایت بی میلی مجبور شد بگه : خوب بود. برای یه... هافلپافی. امیدوار شدم بهتون.
اما هنوز از خاطراتی که توی ذهنش بهش چشوندم اذیت می شه.
سرش رو با حالتی غمگین تکون می ده. برای تحسین کارم. و قبل از این که بفهمم رفته.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!








... تو! تو نه ... تو که اون ته نشستی و موهای جوگندمی و ریش سفید داری! تو هم تمام شرایط بالا رو داری پدر جان؟!




درسته؟ اگه باور نداری میخوای رسم کنم؟!
" بگه و عشوه خرکی هم ضمیمه کنه و طرف مقابل بی بروبرگرد حرفاشو تایید کنه! یا لرد ولدمورت هر ادعایی که بکنه قطعا مرگخوارها تایید میکنن!




استاد من وقتی دارم تالار هارو میبینم همه دارن میگن استـــاد چقدر خوشمله ایشالا مبارکش باد ، بعدش همه میزنن زیر خنده

