جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

خواندن ذهن و چفت‌شدگی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: پنجشنبه 19 تیر 1393 17:26
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف:

همونطور که مشاهده کردید لودو در حالی که ذهن خونی بلد نبود با تکیه بر ویژگی دیکتاتوری و زورگویی خودش و البته با چاشنی تهدید وانمود کرد که این کارو کرده!
ازتون میخوام که در یک رول (30 امتیاز) با توجه به ویژگی های شخصیت خودتون مشابه این کار رو انجام بدید. یعنی کاری کنید که همه تایید یا باور کنن که شما ذهن خونی کردید. توجه کنید که شما واقعا این کار رو بلد نیستید. مثلا یک پریزاد میتونه بعد از گفتن یکسری دروغ به عنوان ذهن خونی یک "مگه نه هانی؟ " بگه و عشوه خرکی هم ضمیمه کنه و طرف مقابل بی بروبرگرد حرفاشو تایید کنه! یا لرد ولدمورت هر ادعایی که بکنه قطعا مرگخوارها تایید میکنن!


خب خب خب. کوین. تو می تونی. تو می تونی. باید بتونی یعنی. وگرنه این استاد قرار نیست به هافلپاف کمکی کنه!

وقتی لودو داره با خستگی عرق هاش رو پاک می کنه و از کلاس می ره بیرون به طرفش می دوم. سعی می کنم تا یه جایی دنبالش کنم، اینطوری کسی از هم کلاسیام متوجه این حرکتم نمی شه.

- پروفسور؟‌

خمیازه می کشه و وایمیسه. بر میگرده طرفم. یه نگاه بی حوصله بهم میندازه.

+ هان؟‌ چیه؟‌

- منم. یکی از دانش آموزای سال اولی.

+ خب؟‌

خب به جمالت مرتیکه. یکم پروفسور گونه رفتار کن!

سکوت می کنم چند لحظه. بعد سعی می کنم نقشه ام رو به عمل برسونم.

- من تنها کسی نیستم که تا اینجا دنبالتون کرده. جناب فلچر هم انگار علاقه ی زیادی به شما دا رن.

اخم کرد. انگار بعید بود همچین حرفی بزنم. همینقدرم واسم کافیه!‌ متعجب کردن استاد " خواندن ذهن"‌ ... البته هر چی می گذره فکر می کنم علم کمتر و هوش بیشتری داره.

به آخر سالن نگاه می کنه. مدیر رو میبینه که مثلا داره با چند تا دانش آموز حرف می زنه. لودو می دونه که فلچر آمادس که یه خطا از اون ببینه.

+ چیز خاصی نیست. من و اون دوستای قدیمی هستیم.

- چه جالب.

انگار از جوابام حیرت زده می شه. دارم به بازی میگیرم. گارد هاش پایین میان.

+ چی جالبه؟

- این که اگه من دوست قدیمی یه نفر می بودم حداقل به خواسته هاش اهمیت می دادم. یا اینقدر نمی ترسوندمش.

عصبانی شد.

+‌ من نمی ترسم. داری زیاده روی می کنی. مواظب باش که برای گروهت دردسر نشی.

- هه. توئم دقیقا مثل اونی نه؟ یه سلسه مراتب از درجاتی که این مدرسه رو می گردونن. و هر کدومتون پایین دستتون رو می ترسونین.

+ ها؟!

- پروفسور. انتظار بیشتری از کسی که گرداننده ی چنین کلاسیه داشتم. نا امید کننده اید شما.

فکر کنم این که استاد تاثیر گذاری باشه یه مدت آرزوش بوده. چون توی خاطرات غرق می شه. می دونم اولین نفری نیستم که نا امیدش کرده.

- داری به خاطرات گذشته فکر می کنی نه؟‌ به کسای دیگه ای که نا امیدشون کردی؟‌

سرش رو تکون می ده. باورم نمی شه. تو چنگمه. فقط یکم باید بیشتر وارد ذهنش شم.

- فکر می کنی تا کی به این نا امید کردن ادامه می دی؟ چی برات می مونه از این همه سال درس دادن؟‌

+ هیچی...

او نه! واقعا؟!

- می دونم کیا رو نا امید کردی. خانوادتو. از خستگیت معلومه. انگار هیچی برای اثبات نداری. چون هیچکس نیست که براش اثبات کنی. دوستات رو همینطور. چون وقتی با فلچر حرف می زدی فهمیدم تنهایی.

نه نه نه نه نــــه... ! رد دادم.

یاد کلاس افتاد. چشماش برق می زنن یه لحظه. اه. باید هوشش رو در نظر میگرفتم.

+ هی! داری سعی می کنی تکلیف کلاس رو روی خودم انجام بدی؟!

لعنتی. لعنتی. یه غلطی بکن کوین.

- باید اعتراف کنی. چند دقیقه فکرت دست من بود. نه؟ داشتی گولمو می خوردی.


با نهایت بی میلی مجبور شد بگه : خوب بود. برای یه... هافلپافی. امیدوار شدم بهتون.

اما هنوز از خاطراتی که توی ذهنش بهش چشوندم اذیت می شه.

سرش رو با حالتی غمگین تکون می ده. برای تحسین کارم. و قبل از این که بفهمم رفته.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: پنجشنبه 19 تیر 1393 02:50
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح است اول مهر دل میتپد ز شادی

صدای موسیقی شاد اول مهر از باند های جادویی تعبیه شده در محوطه هاگوارتز پخش میشد. دانش آموزان سحرخیزی که ساعت اول کلاسی نداشتند در محوطه میپلکیدند و با درود به روح پرفتوح عمه ی مدیر بابت انتخاب این موسیقی زیبا تقدیر به عمل می آوردند!

دانش آموزان سال اولی خصوصا مشنگ زاده ها هنوز با حیرت و شگفت به قصر غول پیکر خیره شده بودند و اصیل تر ها نیز دنبال سوراخ سمبه های مختلفی که از والدین یا برادر و خواهر های بزرگترشان درباره اش شنیده بودند میگشتند.

سال بالایی ها اما در حال دیدار تازه کردن با مخاطبان خاصشان پس از چندین ماه بودند و ضمن نادیده گرفتن دختر/پسر همسایه، با آب و تاب از سه ماه تنهایی و دلتنگی و مشقت و پایین نرفتن ذره ای آب خوش از گلویشان تعریف میکردند و با توجه به ویژگی جادویی تغییرات دائمی مکان های مختلف هاگوارتز به دنبال گوشه های تنگ و تاریک جدید برای صمیمی شدن بودند که در این زمینه تدی و ویکی پیشتاز بودند!

از مکان های مورد علاقه این دسته دانش از آموزان کنار دریاچه بود که بعضا به صورت تُنُک بوته ها و درختان بلندی داشت که زیر سایه آن ها پرایوسی خوبی ایجاد میشد و کسی آن ها را نمیدید ... البته به جز سوسک ها و همینطور از پنجره ی بالایی نزدیک ترین برج به ساحل که ویو خوبی داشت! پنجره ای که چندین سال بود به صورت کنتراتی کلاس های لودو پشت آن برگزار میشد.

درِ کلاس مذکور با تاخیر نچندان کمی باز شد و لودوی خواب آلود وارد اولین کلاسش شد که با توجه به ویژه ی سال اولی ها بودنش، در این مدت طولانی تبدیل به کلوپ دوئل یا کنسرت موسیقی نشده بود، هنوز یخشان آب نشده خوب بیچاره ها!

لودو کنار پنجره مستقر شد و بالاخره سرش را بلند کرد و کلاه شاپویش را از چشم هایش بالا داد و بلافاصله پس از این عمل با کلاس لخت مواجه شد و ضمن پریدن برق سه فاز از کله اش کل یوم خواب را فراموش کرد!

- داااااااانگ!

ماندانگاس فلچر که پیش بینی اعتراض کردن لودو به در و دیوار کلاس را نیز میکرد پشت در بود و فورا داخل شد!

- این چه وعضیه؟ این چه کلاسیه؟ چرا یه میز و صندلی تو کلاس نیست؟ من چقد گفتم شایسته سالاری کنید! کجــــــــای دنیا یه دزد سابقه دارو میکنن مدیر؟ اونم همه نوچه ها و همکاراشو استخدام کنه به عنوان آبدارچی و دربون و فیلچ که هر روز یا کلاسا رو لخت کنن یا تالار خصوصی ریون رو ... من آبرومو از سر راه نیاوردم آقا من تو این مدرسه یه ثانیه هم تدریس نمیکنم

دانگ بدون تغییری در لبخند کجش دستش را پشتش برد و به سبک تام و جری از ناکجا آباد کاغذی پوستی خارج کرد و به سوی لودو گرفت.

- بیا! بگیرش

- چیه این؟

- استعفا نامه! امضاش کن ... مهر منم زیرش خورده و ضمنا نوشتم به دلیل این استعفا 500 امتیاز از ریون کم میشه

- حالا که فکرشو میکنم میبینم تا کی تقلید کورکورانه از مدرنیته ی غربی؟ مگه مکتب خونه های قدیم خودمون چش بود؟ بشینید زمین بچه ها خیلی هم خاکی تر و با صفا تر کلاسو برگزار میکنیم

- کاری داشتی من پشت درم

لودو زیرچشمی دانش آموزان مقابلش که چهارزانو نشسته بودند کف زمین را از نظر میگذراند که نگاهش روی عده ای دانش آموز با ردای زرد که قدی نزدیک به دو متر و ریش و سبیل بلندی داشتند قفل شد!

- هی شما ها! شما مطمئنید دانش آموز این کلاسید؟

- بله پروفسور

- یعنی سال اولی هستین دیگه؟

- بله پروفسور

- یازده سالتونه؟!

- بله پروفسور

- ... تو! تو نه ... تو که اون ته نشستی و موهای جوگندمی و ریش سفید داری! تو هم تمام شرایط بالا رو داری پدر جان؟!

- بله پروفسور

- داااااااااانگ

- بله؟

- اینا سال اولی نیستن که مردک! رسیدگی کن بندازشون بیرون!

فلچر بشکنی زد و چند جادوگر با شنل شیش جیب (!) و کفش پاشنه قیصری ریختند داخل و شروع به معاینه فنی آموزان مشکوک کردند و پس از دقایقی تک تک چیزی در گوش ماندانگاس زمزمه کرده و خارج شدند!

- همه شون سال اولین شک به دلت راه نده

- این پیرمرده هیچی ... این خانوم هم سال اولیه؟ این اندامش از مالی ویزلی هم بلوغ یافته تره که

- رو کارت ملی این دوشیزه زده سنشونو! اعتراض داری استعفا بده خوب

- برو

لودو یکبار دیگر رو به دانش آموزان که در طول این مدت مانند هیپوگریف اخفش فقط به جلو خیره شده بودند و لبخند میزدند نگاه کرد و با سرعتی بالا شروع به صحبت کرد.

- خوب من پروفسور بگمن هستم! سختگیر ترین معلمی که تا حالا داشتید و خواهید داشت، هر کس از قوانین کلاس تخطی کنه سخت مجازات میشه و قوانین هم در واقع وجود خارجی ندارن؛ قانون منم! به امتحانات علاقه ای ندارم و در طول ترم هم خبری از تکالیفی مثل نوشتن مقاله های مزخرفی که وقت خوندنشونو ندارم نیست. تکالیف عملی داریم که در صورت خوب بودن توی اون ها نمره خوبی هم در پایان براتون رد میشه ... شاید بخواین بدونین معیار خوب بودن تکلیف چیه؟ معیار هم منم! این ترم هم خواندن ذهن و چفت شدگی رو میخونیم که درس پیچیده ایه و بعید میدونم حتا یک هافلی بتونه نمره قبولی از این کلاس بگیره. هر کس سوالی داره خودش 10 امتیاز از گروهش کسر کنه و سوال رو فراموش کنه. از درس هم این جلسه خبری نیست چون 5 دقیقه به زنگ مونده ... اصلا به شما چه که چرا از درس خبری نیست؟ 10 امتیاز از گریفندور کسر شد!

سال اولی ها هنوز موفق به هضم همه مطالب سنگین ذکر شده در جلسه اول نبودند و پوکر فیس به مقابل خیره شده بودند که یکی از هاگرید ها جرئت به خرج داد و پرسید:

- استاد میشه یک بار این جادوی ذهن خوانی رو اجرا کنید که ما بدونیم این ترم قراره دقیقا چه چیزی از شما یاد بگیریم؟

لودو که چیز زیادی از ذهن خوانی نمیدانست تابی به ابروهایش داد و گفت:

- خوب ... همین الان به راحتی میتونم بهت بگم که تو داری به عمه‌ت فکر میکنی حتا میتونم برات تصویر ذهنی که از عمه‌ت داری رو روی تخته رسم کنم! درسته؟ اگه باور نداری میخوای رسم کنم؟!

دانش آموز بخت برگشته با چهره ی سرخ و برافروخته سرش را به نشانه تایید پایین برد و همانجا هم نگه داشت!

- کلاس تعطیله! هرّی!

___________________



تکلیف:

همونطور که مشاهده کردید لودو در حالی که ذهن خونی بلد نبود با تکیه بر ویژگی دیکتاتوری و زورگویی خودش و البته با چاشنی تهدید وانمود کرد که این کارو کرده!
ازتون میخوام که در یک رول (30 امتیاز) با توجه به ویژگی های شخصیت خودتون مشابه این کار رو انجام بدید. یعنی کاری کنید که همه تایید یا باور کنن که شما ذهن خونی کردید. توجه کنید که شما واقعا این کار رو بلد نیستید. مثلا یک پریزاد میتونه بعد از گفتن یکسری دروغ به عنوان ذهن خونی یک "مگه نه هانی؟ " بگه و عشوه خرکی هم ضمیمه کنه و طرف مقابل بی بروبرگرد حرفاشو تایید کنه! یا لرد ولدمورت هر ادعایی که بکنه قطعا مرگخوارها تایید میکنن!
شاید تکلیف سختی به نظر بیاد اما اولا ازتون خلاقیت میخوام دوما دوست دارم شخصیتتون رو مرور و کنکاش کنید. سبک نوشته و طول و عرضش اهمیتی نداره. خلاقیت و زیبایی در درجه اول و نگارش صحیح در درجه دوم نمره شما رو مشخص میکنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1393/4/19 12:22:23
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: یکشنبه 15 تیر 1393 11:37
نمایش جزئیات
آفلاین
درود

کلاس خواندن ذهن و چفت شدگی در این ترم توسط پروفسور لودو بگمن در تاریخ های زیر تدریس خواهد شد:

نقل قول:
پنجشنبه، 19 تیر؛ خواندن ذهن و چفت شدگی (لودو بگمن)
پنجشنبه، 2 مرداد؛ خواندن ذهن و چفت شدگی (لودو بگمن)
پنجشنبه، 16 مرداد؛ خواندن ذهن و چفت شدگی (لودو بگمن)
پنجشنبه، 30 مرداد؛ خواندن ذهن و چفت شدگی (لودو بگمن)
پنجشنبه، 13 شهریور؛ خواندن ذهن و چفت شدگی (لودو بگمن)
پنجشنبه، 27 شهریور؛ خواندن ذهن و چفت شدگی (لودو بگمن)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خواندن ذهن
ارسال شده در: یکشنبه 18 اسفند 1392 23:12
نمایش جزئیات
آفلاین
خب خب خب... نوگلان باغ دانش روشنایی و تاریکی البته!

می‌بینم که تا گفتم نمره مفتکی میدم همه پاشنه در کلاسو از جا در آوردین!
حالا ببینم وقتی که استرجس اعلام کرد این کلاس امتحان فاینال نداره و قراره کلا همینطوری هلو هلو برو تو گلو به همه نمره داده بشه چیکار میکنیم این جلسه آخری!

دروغ چرا... من خیلی از تکالیف غیر رول خوشم نمیاد... البته نقاشی یه استثناست ولی غیر از اون...

هر چی هم که تو پنجه‌ام داشتم و نداشتم رو کردم تو این کلاس... حالا وقتشه خودتون هر چی یاد گرفتین رو پس بدین.

به عنوان مشق آخر... میخوام فقط یه رول بنویسید... به امتیازش نگاه نکنید.. واقعا مهم نیست کوتاه و بلندیش... ولی لذتی که تو خوندن یه رول خوب هست تو صد تا سوال و جواب نیست!

درس/ تکلیف آخر اینه:‌

به ذهن لرد ولدمورت سفر کنید و گوشه‌های تاریک و روشنش رو (بدون اینکه بفهمه!) بکاوید و بنویسید آخرین لحظات مبارزه‌اش با عله چی تو سرش میگذشت و دقیقا چه اتفاقی افتاد براش که "یک مرتبه ناپدید شد". (۳۰ امتیاز)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خواندن ذهن
ارسال شده در: پنجشنبه 15 اسفند 1392 15:38
نمایش جزئیات
آفلاین
۱. چرا هیشکی یه توله گرگ زشتو نمیخواد؟

اشتباه میکنین استاد!
ما کلا خیلی به موجودات اعم از جادویی و غیر جادویی عشق می ورزیم و خیلی دوستشون میداریم!
چه برسه به اینکه توله باشه! تازه از ریشه ی سگ سانان هم باشه! فقط حیف که توله شیر نیست!
از اون جالب تر، موهاشم رنگی باشه!
تازه بتونه مثل آدما حرف بزنه و راه بره!
اینا همه نکات مثبتی حساب میشن خب!
پروفسور؟ ما دوستون داریم!

۲. دوشواری ذهن‌خونی رو از یک تا ده امتیاز بدین و چرا!!!

101010101010101010101010! اشتباه نکنین این عدد نمیدونم ده تریلیون و ده میلیون و تو این مایه ها نیست! همون دهیه که بر اثر تاکید، چندین بار تکرار شده!

خیلی سخته اصن! چرا؟ اصن از اسمش معلومه خب! ذهن خوانی! چطور آدم میتونه ذهن یکی دیگه رو بخونه آخه؟ آدم از رو ظاهر طرف یا حتی حرفاشم نمیتونه چیزی بفهمه، حالا سعی کنه ذهن بخونه؟ استعداد نداریم استاد. عفو بفرمایین! :(

۳. توی یک رول توی کلاس ذهن‌خوانی شرکت کنید!

لینی درحالیکه چشماش از شدت کمبود خواب پف کرده و جسمشم در اثر تحرکات زیاد و از این کلاس به اون کلاس رفتن خسته شده، به زور خودشو به کلاس ذهن خواهی رسونده و حالا رو نیمکتی انتهای کلاس ولو شده و با هزار زور چشماشو باز نگه داشته.

اول سعی میکنه سرشو رو میز بذاره و از اون پایین چشماشو به پروفسور بدوزه تا حداقل اینطوری پلک چشماش باز بمونه، اما میبینه پلکاش سنگین تر از اونی هستن که با این حرکت بتونه بازشون نگه داره.

بنابراین دستاشو زیر چونه ش میذاره و انگشتاشو دراز میکنه و با کمک اونا پلکاشو بالا نگه میداره. با اینکه حالت مسخره و خنده داری پیدا کرده بود اما به مدت چند دقیقه تونست خودشو از خواب نجات بده.

به مرور زمان متوجه میشه که درسته که با این کار تونسته چشماشو باز نگه داره، اما خودش رسما خواب بوده و هیچی از حرفای پروفسور نفهمیده.

پس چوبدستیشو بیرون میاره و آروم مقداری آب بوجود میاره و اونارو به چشما و صورتش میماله بلکه خواب از سرش بپره. اما خستگی بدنش مانع از این میشه که حال و حوصله ی گوش دادن به درسو داشته باشه.

سرشو رو میز میذاره و در یک چشم به هم زدن تو خواب عمیقی فرو میره و Z z z Z Z z با سایزهای مختلف از دهنش خارج میشه.

رز که درست بغل لینی نشسته با عجله Z های بالای کله ی لینی رو جمع میکنه و در عوض اونارو تو کیسه ای که همراهش آورده میریزه و با خوش حالی صدای جیرینگ جیرینگ اونارو در میاره.

- تمرکز از مهم ترین پارامترها واسه ذهن خوانی کردنه و ...

رز که سخت مشغول جمع آوری Zها شده، حواسش از کلاس پرت میشه و اون هم به دنبال لینی از جریانات کلاس محو میشه. بدین وسیله دلیل عدم تحویل دادن تکلیف از جانب دو دانش آموز رو بیان کردم. بقیه رو مرلین داند و روونا!

۴. جلسه پیش کجا پیچوندین رفتین؟

نپیچوندیم استاد! تو کلاس بودیم! فقط از بس کلاس شرکت کرده بودیم و این کلاسم روز آخر بود، از شدت خستگی خوابمون برده بود پروفسور! نتونستیم تکلیفتونو تحویل بدیم در نتیجه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خواندن ذهن
ارسال شده در: پنجشنبه 15 اسفند 1392 09:59
نمایش جزئیات
آفلاین
آه استــــاد،استاد،شما چه دل رئوفی دارید استاد. وقتی نوشته های شما را میخواندم اشک در چشمانم حلقه میزد دوست داشتم گریه ای کنم که تالار ها خون گریه کنند،مرگ خواران در کنجی در خانه ی ریدل بشینند و برای هم از خاطراتشان با شما تعریف کنند.

استــــــــــــــاد،چرا هیکس شما را نمی خواد ؟ مگر من مردم؟! من گمراه بودم حالیم نبود،خاک بر سرم که تو کلاساتون شرکت نکردم!خاک بر سرم!

واقعا چرا؟استاد به این خوبی به این خوشملی تازه اگه کسی بهتون حمله کنه تیریپ گرگ بر میداره میزنه شتکشون میکنه ، واقعا چرا تو کلاساشون شرکت نکنیم ؟ واقعا چرا؟مسئول این همه نابسامانی کسیت؟

خب وراجی کافیه بریم سر تکالیف :

۱. چرا هیشکی یه توله گرگ زشتو نمیخواد؟

کدوم احمقی این حرفو زده؟! استاد من وقتی دارم تالار هارو میبینم همه دارن میگن استـــاد چقدر خوشمله ایشالا مبارکش باد ، بعدش همه میزنن زیر خنده

خب یعنی شما انقدر خوشملیک ه از دیدن چهرتون همه لبخند های گشاده گشاده میزنند.من خودم یه مرگ خوارم . توی پروفایلم نزدم تا شناسایی نشم. شما هم به کسی نگیدا،الان فقط من میدونمو شما او مرلینو لردو و ... عه چرا همه فهمیدن؟

خب فقط من میدونمو شما او مرلینو لردو و همه هم الان فهمیدن دیه.
به جان شما من دروغ نگفتم استاد

خب نتیجه میگیریم همه یه توله گرگ زشتو پیرو دوست دارن . راستی شما از چه کرمی استفاده میکنید انقدر پوستتون شفافه؟! کرم اساره ی قورباقه میزنید؟ خصوصی پخ کنید.

۲. دوشواری ذهن‌خونی رو از یک تا ده امتیاز بدین و چرا!!!

من بهش نمره ی 8 رو میدم.
اســـتاد،نپرسید چرا!چون من اصلا این کلاسو ندیدم همش تقصیر این چیزه ... چی بود اسمش همون که هی میکشنش میرن فضا ... چی بود؟وایسید.یک دقیقه سکوت کنید.
.
.
.
.
.
.
.

آها یادم اومد ، نقشه بود. خب نقشه میکشن میرن فضا دیگه نه ؟
خب ما هم داشتیم نقشه میکشیدیم که بعدش یه چیزی بکشیم بریم فضا!

۳. توی یک رول توی کلاس ذهن‌خوانی شرکت کنید!

هاگوارتز مثل همیشه شلوغ پلوغ بود.همه از این کلاس به اون کلاس میرفتن و تمام جلسه های آموزشی هاگوارتز به طور منظم بر گزار میشد و بچه ها استقبال میکردن.
تنها کلاسی که سوت و کور بود و زمزمه های آرومی از اون شنیده میشد کلاس ذهن خوانی بود.

به نظر میرسید بچه ها استقبالی از این کلاس نمی کردند.

توی کلاس جو آرومی بود.سه نفر پشت میز های نشسته بودن.
رز توی میز بقلی آسپ نشسته بود و هر از چند گاهی نیم نگاهی به آسپ میکرد که شاید فرجی شدو و اینا دیه

مروپی هم دو ردیف اونطرف تر از اینا نشسته بود و داشت به حرف های استاد گوش میداد:
_خب یاد گرفتید؟باید یه نفس عمیق بکشید و توی چشمای طرف زل بزنید سعی کنید یه انرژیی رو از خودتون در کنید و خلاصه ذهنشو بخونید دیگه.

_

_چرا اینجوری زل زدی آسپ؟

_

_با تو ام ؟ چته ؟ داری چیکار میکنی؟

_

ناگهان رز که نگاه های آسپ براش خیلی زیبا به نظر میرسید به استاد گفت: خب شاید ... داره .. وای چقدر قشنــــگ نیگا میکنه

مروپ که داشت حالش از این صحنه بو میشد گفت : استاد فک کنم داره ذهنتونو میخوره...یعنی میخونه.

اشک در چشمان استاد حلقه زد و با بقض گفت:
وای واقعا؟ یعنی میشه یه نفر یاد گرفته باشه ؟ خب آسپ حواستو جمع کن.حالا باید ذهنمو بخونی...خب خوندی؟عه آسپ... وای آســــــــــــــــــــپ ...

آسپ با سر به زمین خورد و مثل اینایی که با قابلمه میزنن تو سرشون و بیهوش میشن روی زمین افتاد.

رز سریع پرید و چند تا کشیده زد توی گوش آسپ و گفت : بلند شو آسپ ... بلـــــــــــند شو.

رز که دید آسپ نه نبضش میزنه نه نفس میکشه ... به سمت استاد رفت و با عصبانیت گفت :
تو اونو کشتی! من میکشمت!

با عصبانیه ب هسمت پروفسور رفت ولی ...

_وای هر چی کشیده بودم پرید :worry:

ملت درون اتاق چشم هاشون گرد شد و از حالت ترس به بقض و زردو بنفش ارتقاء یافته و همه با این قیافه به دیدار لرد شتافتن:



۴. جلسه پیش کجا پیچوندین رفتین؟

استـــاد.باور کنید ما جایی نبودیم.یعنی ما جایی نرفتهبودیم.چیژ مارو یه جایی برده بود.همش تقصیر این مورفینه.
انقدر به من چیژ داد کشیدم تا این بلا سرم اومد. لرد از دنیا منهات کنه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای شرکت در بزگترین همایش جادوگران سال اینجا کلیک کنید .


زوپس! بلاک! زمستان! دیگر اثر ندارد!
حتی اگر شب و روز، بر ما برف ببارد!




تصویر تغییر اندازه داده شده


باشد که هیچ کس نباشد باشد که فقط که خودم باشم.

گروهک تروریستی الهافلیه ...
پاسخ به: خواندن ذهن
ارسال شده در: پنجشنبه 15 اسفند 1392 00:35
نمایش جزئیات
آفلاین
۱. چرا هیشکی یه توله گرگ زشتو نمیخواد؟

استاد! نزنین این حرفو استاد!
استاد درسته که حالا ما هیچ ربطی به هم نداریم و کلا همه جا تو دو جبهه ایم، استاد درسته که من یه مرگخوارم و این درست نیست، ولی من شما رو دوست دارم استاد!
استاد شما برای من خیلی جالبین
استاد من خیلی چیزا رو درک نمیکنم راجع به شما. خیلی چیزا ها! خیلی چیزا!
بعدشم که استاد، از خود شما و شخصیت شما و اینا که بگذریم، استاد یه چیز شما خیلی واسه من جالبه!
استاد من تالا گرگی ندیدم که این موهاش آبی باشه. هر چی دیدم هی خاکستری بودن. هی خاکستری بودن!
استاد من از رنگ خاکستری بدم میاد...
بعد چیزه... این موهای شما چه جوریاس؟ جنسش فرق داره؟ میشه بهش دست بزنیم استاد؟
استاد ما شما رو میخوایم. کی گفته نمیخوایم!
حالا دست بزنیم؟

۲. دوشواری ذهن‌خونی رو از یک تا ده امتیاز بدین و چرا!!!


9!
استاد خیلی سخته! انقده سخته که من یاد نمیگیرم و واسه من فرق نداره! چه کلاس بیام و چه کلاس نیام کلا نمیتونم ذهن ملتو بخونم. اصن نمیشه. اصن نشدنش به کنار، بعضی وقتا برعکس میخونم اصن! یعنی من کلا بعضی وقتا تلاش نکنم ذهنو بخونم بهتره فک کنم! همین جورکی خودش باشه آدم!

۳. توی یک رول توی کلاس ذهن‌خوانی شرکت کنید!

هاگوارتز خلوت بود. سه چارتا استاد سر کلاسا بودن و سر کلاس هر کدوم هم سه چار تا دانش آموز نشسته بود کلا! کلاس ذهن خوانی هم برگزار شده بود و دانش آموزا نشسته بودن و آروم گوش میدادن.

- خلاصه که گفتم بهتون. تو چشم ملت باید زل بزنید اگه همین جوری نمیتونین. شد؟

ملت سر کلاس با حرکت سر تایید کردن. تدی برگشت به سمت تخته ی وایت بردِ چرخ داری که دو تا دانش آموز بی نوا آورده بودن تو کلاس و شروع کرد به نوشتن و بعد از چند دقیقه برگشت.

- میگم... امم... بچه ها یکیتون کم نشده ؟

بچه ها دور و برشون رو نگاه کردن. هیچ کس به روی خودش نیورد. ولی همه میدونستن که صندلی سمت چپ تا لحظاتی پیش پر بوده و محتویاتش(!) هم اکنون زیر میز معلم در حال لرزه و نگاه کردن به دم استاد اونم با چشم های گشاده!

- دهه! چرا میز داره میلرزه؟ چه خبره؟ آقا بخوابین روی زمین! زلزله! عووو عووو عوووو!

در این صحنه کلاس دچار هرج و مرج شد. دانش آموزا هی از اینور می دویدن به اونور و از اونور می دویدن به این طرف. شیون آوارگان هم که خب ساختمونش قدیمیه و بالاخره دیگه!
به محض اینکه رز دستشو دراز کرد که دم تدی رو لمس کنه، تدی فریاد زد و اسم رمز اون جلسه رو گفت و ملت کلهم اجمعین به بالای بید کتک زن منتقل شدن. و رز چون نزدیک ترین فرد بود در اون صحنه به تدی، در اثر نیروی گریز از مرکز به دور دست ها پرتاب شد و از بالای بید کتک زن گذشت و کنار دریاچه فرود اومد.

- اونقدرا هم بد نبود.

مشتش رو باز کرد و چند تار موی آبی وسط انگشتاش نمایان شد.

- شبیه پشم شیشه س... هومم... فهمیدم! تدی گرگ نیس! شیشه س!

رز در این صحنه به هوا پرید و ویبره کنان دور شد و در افق محو گردید!

۴. جلسه پیش کجا پیچوندین رفتین؟

استاد من جلسه پیش انگیزه نداشتم!
بی انگیزه بودم استاد!
مشقامم ننوشته بودم، این ننجونمون هم هی همه جا رو می گشت و می گفت بیا من که دعوات نمیکنم، من درس دادم به همه، همه رو به یک چشم دیدم، من مهربونم! ولی استاد! من میترسیدم بیام بیرون استاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: چفت شدگی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 اسفند 1392 00:41
نمایش جزئیات
آفلاین
- جیمز سیریوس پاتر! اوه! شرمنده م پسرم.. عادت دارم اسم آدمای محبوبم رو همش به زبون بیارم! حواسم نبود که الان استاد پاتر محسوب می شی پسرم! خیلی خوشحالم فرزندم.. خیلی بیشتر از خیلی.. آه اجازه هست بیام تو؟

دامبلدور ردایی جدیدی به تن کرده بود، انگار که می خواست برود عروسی کسی.. ریش و مویش از سپیدی برق می زد و چشمانش به طرز خارق العاده ای درخشان بودند. چشمان آبی که همه چیز را به طرز شگفت آوری می فهمیدند.

علاوه بر این ها رفتارش هم تغییر کرده بود. خوشحال بود و صد البته که کسی نمی دانست چرا. دامبلدور شاید چفت شده بود اما بعضی چیزها از نگاهش و رفتارش و لبخندهای بی مورد و نا به جایش و زیاد شدن شوخی ها و تماما اینها که مجموعا عنوان حرکات عجیب را داشتند نشان می داد که پیرمرد دروغ می گوید.

شاید جست و خیز کند و بخندد و از در کلاس مزه پران وارد شود و استاد کوچک کلاس را بغل کند و ورقه ی نقاشی اش را روی کپه ی ورق ها بگذارد اما اگر نویسنده ی این نوشته خودش نبود پس چه کسی می خواست به دروغ بودن ها پی ببرد؟!

دامبلدور بی مقدمه به استادش گفت:

- ببخشید قربان! به نظرتون من چفت شده ی خوبی هستم؟

ولی پسرک استاد شده ی جیغ جیغو جوابی نداد. زیرکانه سوال دیگری مطرح کرد:

- پروفسور دامبلدور! چرا کلاس من خالی موند؟
- میشه اول بشینیم؟ این کلاس که خالی هست، جا هم زیاد داره.. جیمز، جیمز! هاگوارتز به اندازه ی یه دنیا جا داره.. یه دنیا خاطره هم داره..
- پروف! چی تو سرتون می گذره؟

دامبلدور شاد و شنگول ریشش را جنباند و بعد با حرکت دخترانه ای پرتش کرد روی دوش خودش و لبه ی ردایش را با دو انگشت بالا گرفت و در حالی که ادای شاهزاده خانم ها را در می آورد به سمت نیکمتهای کلاس دوید!

- فکرشو بکن جیمز! اگه من، من نبودم چی میشد؟ !
- حرفای فلسفی جواب سوال من نیستن پروف.. من می خوام بدونم ما چرا رها شدیم!؟

دامبلدوری که هم چنان شوخ و شنگ بود کلاهش را از سر برداشت و به محض سر و ته شدن کلاه دسته ی عظیمی از گنجشک ها پرواز کنان از کلاه فیلی رنگ مخملی بیرون پریدند.

- فکرشو بکن جیمز! ممکن بود من یه شعبده باز یشم به جای جادوگر.. یا یه مرتاض، می تونستم دروئید هم باشم.. اونجوری لای ریشام برگ و خزه پیدا می کردی! اصلن ممکن بود ساحره باشم.. تو هم می تونستی جیمز نباشی! به نظرت امکان ندارن؟!

از دست این پیرمرد.. جیمز به اندازه ی کافی خودش دردسر داشت. هرچند که چفت شده ی لایق و کاردانی بود ولی واقعا؟ باز هم یه مشکل جدید؟ دامبلدور خرفت شده بود! حیف که ریش دامبلدور روی دوشش بود و مناسب کشیدن نبود وگرنه جیمز به جای یقه ی ردا، ریشش را می کشید.

- پروف! کل این سایت و آدمایی که میشناسم پر شدن از مصیبت! دل و دماغ واسه کسی نمونده که بیاد کلاس جیمز و تدی بخنده.. تو چرا شادی؟!
- راستیتش کلاس منم اغلب خلوت بود.. عزیز من مردم این روزا خیلی درگیری دارن، یکی درس داره، یکی کار داره، یکی آستکبار بالا سرشه، یکی عاشقه، یکی کلا فارغه.. احتمالا چند نفری قایقن!

این دنیا هم دیگر شورش را درآورده بود. یکی باید این پیرمرد را جمع و جور می کرد. همه به فکر خویش و دامبلدورم فارغ از فکر ریش! جیمز با خودش فکر می کرد که چقدر جدیدا همه چیز سرسری گرفته می شود. دلیلش همین بود.. کسی به یاد کسی نبود. هیچ کس دیگری را جدی نمی گرفت. کسی دیگر برای همسایه و همراه و رفیقش دعا نمی کرد! در این سرای بی کسی، کسی به در نمی زند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خواندن ذهن
ارسال شده در: دوشنبه 12 اسفند 1392 00:50
نمایش جزئیات
آفلاین
اول اینکه استاد گرامی من هفته پیش نبودم تازه رسیده بودم هاگوارتز جادوآموز تجدیدی هستم ، حتی یه زمانی انقدر هاگوارتز بدبخت شده بود درس پیشگویی رو من درس میدادم پس همکار هم به حساب میام ، لطفا باهام راه بیا عزیز جون ، اهم ببخشید ، استاد گرامی !

۱. چرا هیشکی یه توله گرگ زشتو نمیخواد؟
- چون همه دلشون چیزهای خوشکل میخواد !! مثلا همین الان ما جوونا بخوایم با یه کسی آشنا شیم اولین چیزی که ازش میبینیم ظاهرشه ... ممکنه یه آدمی ظاهر خیلی خوبی داشته باشه اما درونش و روحیاتش یا خلقیاتش جالب نباشه ، اما ما نمیفهمیم چون ما به خاطر دیدن فیلم های مشنگی زیاد غرق در دنیای مادی شدیم و فقط به مادیات و ظواهر نگاه و فکر میکنیم .
الان خود من که اینو میگم اول میرم سراغ آدم خوش قیافه چون درونش رو نمیبینم ! بعد میبینم به به !! اخلاقش وحشتناکه !
الان این توله گرگ زشت ممکنه فرشته باشه ، اما ما بخاطر ظاهرش قضاوت میکنیم ، نتیجه گیری میکنیم بعد هم تصمیم میگیریم ، پس ما اشتباه میکنیم .
امیدوارم تونسته باشم و جواب خوبی داده باشم .

۲. دوشواری ذهن‌خونی رو از یک تا ده امتیاز بدین و چرا!!!
کلا" خیلی درست مشکلیه چون دیکته شده نیست و باید ذهن پرورش پیدا کنه ، نیاز به تمرکز داره ، نیاز به استفاده به جا و به مقدار و به موقع از نیروی جادویی داره ، ما Psychic نیستیم ، ما Medium نیستیم ما جادوگر هستیم ، بخاطر همین روشمون فرق میکنه و خیلی سخت تره برامون .
اما باز چون انسان عادی نیستیم 5 میدم .

۳. توی یک رول توی کلاس ذهن‌خوانی شرکت کنید!
طبق معمول همیشه پرفسور لوپین مشغول حاضر غایب کردن جادوآموز ها بود که ناگهان در باز شد و دختری سرتاپا خیس وارد کلاس شد ...
پرفسور لوپین : پناه بر خدا ! تو کی هستی ! چرا این شکلی هستی ! چی شده !
دزیره : استاد من دزیره کلاری هستم ، هفته گذشته نبودم تازه به هاگوارتز رسیدم ، لایسنس جادوگری من رو باطل کردن به خاطر ....
پرفسور لوپین : خوب خوب بسه .. چرا خیس شدی ! ؟
دزیره : میخواستم با عجله خودم رو غیب و ظاهر کنم جلو در کلاس اما اشتباهی تو حموم طبقه دوم ظاهر شدم ... ببخشید ...
یکی از شاگردان از ته کلاس گفت : دروغ میگه ! مگه میشه تو هاگوارتز غیب و ظاهر شد !!
دزیره اخمی کرد و برگشت تا جواب بده که پرفسور لوپین گلویش را صاف کرد و گفت :
دزیره یک نیمه پری نیمه جادوگره که نیروی غیب و ظاهر شدنش داخل مرز های هاگوارتز بلوکه نمیشه البته باید یک نامه برای پرفسور دامبلدور بنویسم و درخواست کنم تا افسونی بر روی این دختر خانم جوان اجرا بشه تا مرگخوار ها نتونن از نیروی غیب و ظاهر شدن اش برای ورود به هاگوارتز استفاده کنند ...
البته ایشون قبلا" به دزیره تذکر داده بودند که از این نیروشون در داخل هاگوارتز استفاده نکنند ...
دزیره که مات و مبهوت مونده بود گفت : استاد شما چطور ... ؟؟
پرفسور لوپین : به اولین جلسه ات از کلاس خواندن ذهن خوش اومدی ... میتونی بری بشینی .
...

۴. جلسه پیش کجا پیچوندین رفتین؟
استاد ما جلسه پیش نبودیم در حال معرفی دوباره شخصیتمون بودیم اونم بعد از 9 سال برای بازگشت دوباره به یک ملت عاشق ... اهم ... بازگشت دوباره به مدرسه .
تازه رسیدیم هاگوارتز ! هنوز تو خوابگاه بهم تخت ندادن استاد ... من نبودم نمیدونم چی شده اینا چیکار کردن ! به خدا استاد ! استاد تو رو خدا ! استاد !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دزيره در 1392/12/12 0:57:19
پاسخ به: چفت شدگی
ارسال شده در: یکشنبه 11 اسفند 1392 21:13
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای باز شدن در کلاس اومد. جیمز با بی‌حوصلگی نگاهشو از پنجره به سمت در کشوند.
- ببین ننه سیا، اصلاً حوصلـ...

حرفشو نصفه گذاشت. روبان آبی موهای سیاه مروپی رو کشیده بود عقب و جای ردای سنگین سبز و طلایی همیشگی‌ش، ردای فیروزه‌ای روشن پوشیده بود. جیمز نمی‌دونست این رنگو دوست داشت چون اونو یاد موهای تدی می‌نداخت، یا خود " اون " دلیل دوست داشتنش بود. آروم گفت:
- ویولت.

لبخند نشست رو صورتش. این خصوصیت جیمزو همیشه دوس داشت. بچه‌ها... از همه‌چیز ذوق می‌کنن ولی هیچی رو ناباورانه نمی‌بینن. همه‌چی ممکنه، ولی همه‌چی شگفت‌انگیزه.

دستاشو از هم باز کرد:
- جیغول!

مث‌که یه چیزی یادش افتاد که تُندی گفت:
- آخ تا یادم نرفته، اینو باس بت بدم...
بعد با عجله تو جیباشو گشت تا یه کاغذ مچاله رو پیدا کنه. درازش کرد سمت جیمز و همین که اون حرکت کرد تا کاغذو از دخترک فیروزه‌ای پوش بگیره... نسیم ملایمی موهاشو بهم ریخت. انگار یه دفعه یه جای دیگه ظاهر شده بودند. دوتایی‌شون نشسته بودن وسط یه دشت... پر از قاصدک!

پسرک با حالتی بین شگفتی و سردرگمی، دستشو دراز کرد. یه سری قاصدک، مثل یک گروه بچه‌ی هیجان‌زده، به هوا بلند شدن. جیمز خندید:
- پس دشت قاصدک اینجاست.

ویولت به دستاش تکیه داد و به قاصدک‌های بی انتها نگاه کرد:
- اوهوم. قشنگه. نه؟

پاتر دردسرساز، آروم گفت:
- فوق‌العاده‌س. ولی ویولت...

این دفعه ویولت خندید:
- یارو نفرت‌انگیزه، ولی شاگرد خوبی برای تو و تدیه و همونطور که استاد تدی ِ اعظم یاد دادن، می‌شه برای یه نفر یه خواب طراحی کرد. بعد هم، می‌شه باهاش کنار اومد. این یه فرصت خصوصی واسه منه.
- تا کی؟
- جیغول! ضد حال نزن دیه! بیا تا هستیم ازش لذت ببریم!

دوتایی خندیدن. بعد...
- آخ! این واسه چی بود؟!
جیمز پس کله‌شو مالید و به ویولت نگاه کرد. ویلی اداشو در آورد:
- " این واسه چی بود؟! " خودت چی فکر می‌کنی؟! پسر تو الف.دال و محفل این ادوارد چی بهت یاد داده؟! واسه چی ذهنت انقد در برابر تلقین باز بود؟!

جیمز که نگاش کرد، یه درد عمیق توی قلبش نشست. دلش تنگ شده بود... هر لحظه... هر لحظه دلش تنگ می‌شد... برای ادوارد بونز... برای جیمز... برای تدی... لعنتی... گریه نمی‌کرد... گریه نمی‌کرد... نه حالا که بعد از این همه وقت اومده بود جیمزو ببینه... بغضشو قورت داد و نقاب زد و یه نیشخند ِگنده تحویلش داد.

جیمز فهمید. دوستا فرق بین دونقطه‌دی و دونخطه‌دی رو می‌فهمن... آروم جواب داد:
- اگه تو یه تهدید بودی، می‌زدم شَتَک ِ دیوارت می‌کردم. پروف هم اگرچه یه نقد هنوز بهم بدهکاره، ولی معلم خوبی بوده. کلاً... تو معلم شانس آوردم.

بعد یه قاصدک کند و فوتش کرد:
- گرچه معلم خوبی نبودم.

ویولت لبخند زد. دستشو گذاشت روی دست جیمز:
- جیغز. خودت نمی‌بینی برای کنار تو بودن، برای مقبول تو بودن، چقدر خلاقیت ِ ناب لازمه. تو حتی اون یارو رو هم نگران می‌کردی وقتی میومد سر کلاست. چه تو، چه تدی.

جیمز با یه لحن صددرصد جیمزی و لبای ورچیده گفت:
- آخه ویولت... ما که نمی‌خواستیم... ینی ما که سخت نمی‌گرفتیم. فقط قرار بود دور هم باشیم. چه اهمیتی داش که...
- تو منو قبول داشتی؟

جیمز با تعجب نگاش کرد:
- نمی‌دونم. شبیه فحش به خودم نی اگه بگم نه؟!

دوتایی خندیدن. ویولت شونه‌هاشو انداخت بالا:
- خب واسه ما... واسه اون خیلی مهم بود که اونو هم مث من قبول داشته باشی. اگه میومدیم... میومد هاگ، حتماً تو کلاس تو و تدی میومد، ولی اگه وفتش کم بود، دلش می‌خواست کارش خوب باشه. دلش می‌خواس... تو که خودت می‌دونی جیغول...

یه لبخند کج زد:
- احساس اونو می‌دونی. براش مهمه که دوسش داشته باشی. دوسش داشته باشید. منظورم اینه که...

صورتشو کج و کوله کرد و یه ادایی درآورد:
- آدمی که دوست داشتن بقیه براش مهم نباشه که به یکی معجون عشق نمی‌ده.

جیمز آروم گفت:
- تو به کسی معجون عشق ندادی. اونطوری راس‌راسکی نی!

ویولت با همون آرامش، چشماشو دوخت تو چشمای فندقی پسرک:
- آدمی که اینو بدونه که به یکی معجون عشق نمی‌ده.

بعد، از جاش پرید:
- حالا! تو عمرت توی یه دشت قاصدک دوییدی جیغزک؟!
و با خنده دویید و دور شد...

شاید بخواید بدونید بعدش چی شد. شاید بخواید براتون پاراگراف‌بندی کنیم تا بفهمید کدوم جواب کدوم سؤاله. شاید بخواید از جیمز بپرسید جوابای ویولت قانعش کرد یا نه. شایدم بخواید دوییدن ِ جیمز و ویولت تو دشت قاصدک رو ببینین...

خب! چرا خودتون نمی‌رید یه دشت قاصدک پیدا کنید تا توش بدویید؟! :)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...