جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

90 کاربر(ها) آنلاین هستند (68 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
90 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: شنبه 15 شهریور 1393 14:58
نمایش جزئیات
آفلاین
بله ... بله ما مشتری نداریم
حدود سه ماه میگذره و مشتری بی مشتری
چرا؟
چرا رول های قشنگتونو اینجا نمیفرستین وسط؟
میدونم دفعه ی پیش توهین بزرگی کردم من معذرت میخوام
من دوست ندارم که این مغازه بخوابه پس بیاید با هم همکاری کنیم

رول:

فرد و جرج داشتن به مشتری ها وسایل میفروختنو کلی گالیون تو صندوقشون مینداختن، فرد ناگهان گفت:

-داداش جرجی ... حالا که ما داریم خیلی پولدار میشیم چرا اسپانسر دالاهوف نشیم؟
-دالاهوف؟
-آره میگن میخواد تو انتخابات وزیر سحر و جادو شرکت کنه و مغام وزیرو به خودش بده... چرا ما پوستر هاشو نزنیم؟
-آخه چرا؟
مشتری:ببخشید میشه اون نون تست که باعث حساسیت دولورس آمبریج میشه رو بهم بدین؟
فرد:بفرمایید ... 4 گالیون!
-چی؟ 4 گالیون؟
-آره چشه مگه؟
-ده تا از اینا بده.
-بفرمایید!

سپس پول را گرفت و مشتری رفت ، فرد رو به جرج گفت:

-آخه ... یه جورایی ازش خوشم میاد!
-باشه...امممممممم، اون یارو با نون تستای آمبریج چیکار داشت؟
-آمبریج که تو زندانه!
-آره دقیقا منم داشتم به همین فکر میکردم ...

هردو با هم داد زدند:
-آنتونین دالاهوف؟

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: پنجشنبه 30 مرداد 1393 17:13
نمایش جزئیات
آفلاین
آن ها وقتی به مدرسه رسیدند دیدند آنتونین دالاهوف اینجوری ژست گرفته و دارد عکس میگیرد. فرد و جرج هم از موقعیت استفاده کردند و یک جا خود را پنهان کرده و شروع به آماده کردنوایل کردند. پس از مدتی عکاسان و خبرنگاران رفتند فرد به سمت آنتونین رفت و گفت:

-سلام آق آنتونین خوفی بابا؟

-این چه طرز حرف زدنه؟اونم با یه نایب رئیس؟

-تو کی نایب رئیس شدی؟

-از اون روزی که شماها منو تو ایران کتک زدین!

-حقت بود!

-جان؟

-هیچی با خودم بودم شما نمیخوای عکس بندازی دیگه؟

-اوه طرفدارانم اینورو اونور هستن و من نمیخوام منتظرشون بذارم باید به چندتا مجله ی دیگه هم برسم!

-خوب عزیزم یه عکس که مشکلی نداره بیا تو!

سپس آنتونین را به دفترش کشاند و جرج را خبر کرد جرج هم با یک ساک به داخل دفتر آمد.

-داخل اون ساک چیه؟ بازم وسایل شوخیتون؟

-تقریبا آره یعنی ...نه...جرج عکس بنداز !

سپس جرج دوربینش را در آورد و ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: پنجشنبه 30 مرداد 1393 10:26
نمایش جزئیات
آفلاین
-داداش ایناهاش بیا یدونه معجون دارن اینجاس!
-چی نوشته؟ روش؟
-معجون آتش زا ! خوبه؟
-همینه خودشه،برش دار.
-باشه.

سپس آن دو معجون را گرفتند و 40 گالیون به فروشنده ی ناحسابی دادن . آن ها به سمت کارگاه خودشان که پشت مغازه بود رفتند . آن ها به آن جا رسیدند و مواد لازم را برداشتند،وقتی لوازم را برداشتند با خود به سمت میزشان بردند، فرد گفت:

-برادر دم تک شاخ!
-بیا!
-انبر!
-بیا!
-معجون!

در این لحظه جرج به تت پته افتاد!

-ب...بی...بیا..بیا
-آفرین پسر خوب !

پس از ده دقیقه کار و تلاش فرد گفت:

-یوهو! آمادست... نه آماده نیست یه چی کم داره!
-چی؟
-اون چیزای حال به هم زن اون سبزا...آخ اسمش چی بود؟
-فهمیدم داداش!

سپس جرج دوان دوان به سمت مغازه رفت و پس از 30 دقیقه و 45 ثانیه و 53 صدم ثانیه برگشت - با دست پر برگشت - و سپس به سمت فرد رفت:

-بیا داداش اینم قرصا!
-ممنون و حالا لحظه ی پایان فرا رسیده!

قرص هارا در معجون خود ریخت و (صحنه ی آهسته زین پس)

-یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوا....مــــــــــــــــــــــــامـــــــــــــــــــــــــان!

بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوم (پایان صحنه ی آهسته زین پس)

-یوهو! آماده شد!

و برادران بعد از یه حموم کوچولو به سمت هاگوارتز رفتند تا اژدها ی آتش زا را امتحان کنند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 مرداد 1393 12:19
نمایش جزئیات
آفلاین
با اجازه ی دوستان عزیز و بانو آیلین پرنس همی بنده احساس مینمایم که نمایشنامه های قبلی که بسیار زیبا بودند دارند از تمام موضوعی که ما داده بودیم خارج میشوند و اینکه به نظر من نیاز به سوژه ی جدید میباشد پس بنده موضوع دیگر را اعلام میکنم
اهم...اهم...:

فرد ویزلی روی صندلی خود نشسته بود و داشت به وسایل شوخی اش نگاه میکرد که ناگهان ذهنش جرقه ای زد. او به سمت جرج دوید و در گوشش ایستاد و گفت:

-داداش...داداش... من یه فکری کردم!
-بله...بله... چی فکر کردی؟
-یه اختراع جدید...
-چی؟
-آره یه اختراع جدید به نام اژدهای شوخی!
-حالا چی هست؟
-این از آتیش درست شده البته با اونی که توی سال پنجم هری درست کرده بودیم فرق داره این یکی آدمو میخوره بعدش تف میکنه بیرون بعد اون کسی که تف شده بیرون یخورده آبنباط حال به هم زن تو گلوش حل میشه و بدبخت بالا می آره این خوبه؟
-آره!
-پس بزن بریم به سمت شوخی!

و سپس باهم از مغازه خارج شدند...


این داستان را ادامه بدهید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: جمعه 24 مرداد 1393 18:00
نمایش جزئیات
آفلاین
چکیده:
نمیدانم چی شد که کراوکر و دالاهوف سوار هواپیمای مشنگی آنتونف شدند و به سمت ایران حرکت کردند! که در نزدیکی مرزهای ایران با شلیک ضد هوایی سرنگون شدند تا جزای توهین به این مملکت شرقی را بدهند...



آرتور و فرد و سیسرون با حرکتی شبیه فیلم مشنگی "برره" ایرانی هر سه روی آنتونین پریدند و تا میخورد چک و لگدیش کردند...آقا! یه بزن بزنی شده بود که بیا و ببین.
ملت هم همینجوری حال کرده بودند و با گوشی هاشون فیلم میگرفتند تا شب برن رو یوتوب و فیسبوک و وایبر شِیر کنند و هر هر بخندند.

منتها خبر نداشتند شب پهنای باند زیر ساخت مشکل پیدا میکنه و همون یه هشتم سرعت آپلودشونم یه هشتم میشه و علنا ضد حال میخورن.
شایان ذکر است این جماعتی که فیلم میگرفتند جزو اکثریت معترض جامعه بودند.
همان هایی که از اقلیت انتقاد میکردند ولی اگر دستشان به جایی میرسید از اقلیت بدتر با مردم برخورد میکردند. همان هایی که جزو قشر تحصیلکرده بودند و جزو جماعت با فرهنگ، لیبرال و البته در ماه های خاص، مذهبی. :sharti:

کراوکر هم که دست بسته برده بودنش جایی که میگفتند از او به شایستگی مانند آنتونین پذیرایی خواهد شد!!

خلاصه آرتور و فرد و سیسرون از زدن آنتونین خسته شدند و اومدند یه نفسی چاق کنند که البته در این جا نفس چاق کردن مساوی با استعمال قلیان و سیگار است. آنتونین هم همینجوری نگاه میکرد که سیسرون دلش سوخت گفت بیا تو هم بکش!

آنتونین جواب داد که از اینا نمیکشه که نتیجه ش این شد که سیسرون گفت خاک بر سر بی فرهنگ و بی کلاست و خلاصه دوباره با فرد و آرتور پریدند رو آنتونین و گرد و خاک و بزن بزن شد. در نهایت وقتی گرد و خاک ها فرو نشست...

آرتور و فرد و سیسرون نشستند جلوی آنتونین و گفتند:
_ خب عزیزم الان بگو مشکلت چیه؟ اصلا جرمت چی بوده که ضد هوایی زده هواپیماتو ترکونده؟ چرا به مردم این مملکت توهین کردی؟

آنتونین که سر و صورتش خونی بود و البته خنده ش گرفته بود، گفت :
_ اوووم... من فکر میکردم اینارو شما باید به من بگید! چون واقعا نمیدونم قضیه چیه و جرمم چیه و حتی نمیدونم چه توهینی کردم؟! اگر هم حرفی زدم حرفایی بوده که همیشه خودتون دارید تو کوچه و خیابون و نونوایی و سر کار و حتی توی مجلس بهارستان علنا میگید و پخش میشه!

سیسرون: اممم...خب اینجا رسم اینه که اول طرفو یه دل سیر میزنیم بعد ازش میپرسیم جرمش چی بوده. دفاعی داری از خودت بکنی؟

آنتونین: امممم...ممکلت شما بهترین ممکلته و من واقعا آدم بی لیاقتی هستم. دمتون گرم منو بفرستید همون ممالک خارجی که توش بودم و پر از فساد و تباهیه. اینجا بمونه برای شما و منم برم منحرف و بدبخت شم. واقعا این بهترین مجازاته برای من! تبعیدم کنید به همون استکبار جهانی که توش بودم!
در اینجا آنتونین خیلی مظلوم شده بود و قیافه ای شبیه گربه ها به خودش گرفته بود!

سیسرون: اوکی برو گورتو گم کن دیگه نبینیمت! مارو از این چیزا میترسونی؟ تو که رتبه کنکورت سی چهل هزارم نبوده! ما اینقدر رتبه ها داشتیم زیر صد که رفتن! انگار چی شده! اینقدر فرار مغزها داشتیم! خوش گلدیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: جمعه 24 مرداد 1393 10:38
نمایش جزئیات
آفلاین
و در همان حال آنتونین به حالت ترسیده داشت هواپیما را میراند که صدای استوپیفای و غیره در آمد که گویا کارساز نبود پس ایرانیان دلیر با ضد هوایی های خود اول بال ها و سپس بدنه ی هواپیما را ترکاندند و آنتونین با تعداد بی شماری مرگخوار به روی زمین افتادند و بیهوش رفتند.

آنتونین چشمانش را باز کرد و بالای سرش تعدادی ایرانی را که به این حالت ایستاده بودند را ملاقات کرد و سپس بلند شد و چشمانش به چشمان آن ها خیره شده بود سپس سری برگرداند و مرگخواران را دید که همچونان لایه ای از زمین به زمین چسبیده اند و از زمین جدا نمیشوند.

-هوی یارو!
-بله؟
-بله و ...
-آقا درست حرف بزنید!

سپس نشان خود را که نشان بازرسان بود را در آورد و گفت:

-من آنتونین دالاهوف هستم!
-اونوقت این به ما چه ربطی داره وایسا الان پدرتو در میارم.

سپس همه ای ایرانیان هلیکوپتر سوار به سمت او تیر در کردند و او همچنان آرویو برزن بی خون روی زمین پر از آشغال و موش ایران افتاد و اینجا بود که آنتونین همچنان روزهای قدیم به پرواز در آمد و دود سیاهی تا آسمان کشیده شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: چهارشنبه 22 مرداد 1393 18:15
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین شاد و خوشحال و خرم در هواپیمای شخصی خویش به نام آنتونف نشستیدهبود و برای خود می سسوتید.دیوید کراکر نیز در کنار دست او نشسته بود و چونان آنتونین می سوتید.ناگهان روبه پشمک به سر مو آنشرلیایید بر پنجره هواپیما پهن گردید و لبخندی چونان عریض از خویشتن در کرد که سوت جوانا ملت نا سوت شد و حالات درونیشان متحول شد و دست از سوتیدن کشیدند.

آنتونین جوان و افسرده دل و غمگین روی بر دوید نمود و به وی فرمویید:
- این یوآن نیست؟.....همون محفلیه رو می گم.
-چرا خودشه.

آنتونین آب دهانش را قورت داد و دوباره به سوی پنجره باز گشتید و روبهک را دید که از برایش دست می تکانید و لبخند از خودش عرضهه می کرد.اما لحظه بعد خدا داند که چه می کرد. زیرا ثانیه ای پیش او وجودش را به نسیم سرد صبحگاهی که با سرعت صد و بیستا در حال وزیدن بود سپرده بود.آنتونین که حال تنها با لبخندی عریض و تحت تاثیر به پنجره می نگریست . روی به سوی کراکر باز گروانید و لبخندش را جمع کرد .

کراکر که کمتر از آنتونین متاثر نگردیده بود دستش را به درون کیفی که در برابرش بود فرو کرد و تکه کاغذی سفید که در اطرافش بس جفنگیات نوشته شده بود بیرون کشید.

- به نظرت وقتی ویزلیا این رو ببینن چی کار می کنن؟
-یه دینامت پرت می کنن تو صورتمان واسه تشکر.....

آنتونین اندکی خندید و سرش را تا زانو از پنجره به در آورد و جاده ای آسفالتیده و کارخانه شیشه سازی و هزاران چیز میز دیگر و یک کوه بس بزرگ و هوایی بس بسیار آلودیده که تنفس را از برای آنتونین سختانیده بود دید.آنتونین که به حد کافی سرب و کربان قورتانیده بود و در حلق و شش هایش جدال برپا شده بود سر به داخل آورد و از دیوید سوالی بپرسیدید:

-این جا دیگه چه خرابه ای.......

پس از این کلام آنتونین صدایی مهیب از همه سو برخواست و جماعت جادوگر یافتند که توهین به سرزمین شرقی ایران نام عقوبتی بس سخت تر از ساختن هفتاد جان پیچ در پی دارد...........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی که می بری نیاز به توضیح دادن نداری ولی وقتی می بازی چیزی واسه توضیح دادن نداری

ارزشیوانوانئه

تصویر تغییر اندازه داده شده



{سرهنگ دوم ساواج}


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 مرداد 1393 13:43
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
دیوید کراور و آنتونین دالاهوف همراه هری عکس انداختند و پس از آن آنتونین به دفتر خود رفت و جغدی برای فرد و جرج فرستاد و پس از آن با کراور مواجه شد کراور گفت:

-به به آنتونین چطوری؟چی کار داشتی میکردی؟
-امممممم...من داشتم یه نگاه به دفتر جدیدم مینداختم مگه چشه؟
-خوب میخواستم بگم که...

حرف کراور قطع شد به خاطر اینکه آرتور ویزلی آمده بود تا به آن ها تبریک بگه:

-خوب بهتون تبریک میگم
-ممنون
-ممنون

آرتور به کراور گفت:

-آقای کراور بنده با آقای دالاهوف کار دارم میشه مارو تنها بگذارید؟
-بله چرا که نه!

و سپس چشم غره ای به آنتونین رفت و سپس به سمت دفتر خود راه افتاد پس از آن آرتور با آنتونین شروع به حرف زدن کرد:

-آنتونین نقشه ی غارتگر رسید حالا جرج و فرد دست به کار میشن!
-شما از کجا میدونید؟

سپس آرتور دستش را روی صورتش کشید و چهره ی واقعی خود را نشان داد،فرد در لباس پدر خود پنهان شده بود چون میخواست بدون دردسر با دالاهوف حرف بزند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: یکشنبه 19 مرداد 1393 21:25
نمایش جزئیات
آفلاین
ما میایم و میریم!
اول از همه از دیوید کراوکر عزیز ممنونم به خاطر تذکری که دادن و البته با جغد هم میشه این مطلبو به طرف مقابل گفت!
فرد عزیز دیوید هم حق دارن و شما نمی تونین بلافاصله وسط سوژه در جریان یه سوژه جدید بدین.
وقتی شما وسط سوژه در جریان سوژه جدید می زنین با این کار زحمت کسایی که تو سوژه قبلی پست زدن رو ندیده میگیرین و طبیعیه که ناراحت بشن.برای اینکه تو تاپیکی بشه سوژه جدید زد باید اجازه صبر کرد حداقل مدت زمانی بیشتر از یکی دو ماه بگذره و تو اون تاپیک و با اون سوژه پست جدیدی ارسال نشده باشه.در صورتیکه سوژه جدیدی که شما دادین هنوز یه هفته هم از روش نگذشته و دو نفر بعد از شما پست زدن.
البته من علت کار شمارو درک می کنم ولی باید بگم شما کمی عجله به خرج میدین.باید صبر داشته باشین و نباید انتظار اینو داشته باشین به محض ارسال سوژه جدید همه کاربرا شروع به پست زدن تو تاپیک شما کنن!بعضی وقتا هفته ها ممکنه یه تاپیک ارسالی نداشته باشه.بالاخره باید اینو در نظر داشت که این تنها تاپیک این انجمن و حتی سایت نیست.تاپیک های بیشمار زیادی در سطح سایت وجود دارن که بسته به میل افراده که کجا می خوان فعالیت کنن.
اینکه شما سوژه جدید می زنین یا خیر به اجازه من ربطی نداره من اینجا فقط به عملکرد صحیح انجمن دیاگون نظارت دارم و هرجا نیاز باشه باید تذکر بدم.شما مخیرین به ارسال سوژه جدید تو هر یک از تاپیک های انجمن به شرط رعایت ضابطه ش.تو این مورد هم باید بگم متاسفانه ناچارم اعلام کنم پست سوژه جدید شما ندیده گرفته میشه و پست آنتونین ملاک عمل برای افرادیه که می خوان این سوژه رو ادامه بدن.
دیوید عزیز من پست شمارو ناچارم پاک کنم.
با آرزوی موفقیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: شنبه 18 مرداد 1393 19:13
نمایش جزئیات
آفلاین
پس از ماجرای آنتونین دالاهوف و دیوید کراور آنتونین چکار کرد؟

آیا توانست نقشه ی غارتگر وزارتخانه را برای فرد و جرج بفرستد؟

اگر توانست بگویید پروژه ی بتا چگونه پیشرفت و کراور توانست از راز آنتونین پی ببرد؟

منتظر نمایشنامه های زیباتون هستیم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.