جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

38 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
36 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

کلاب دوئل هنری هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مسابقات دوئل هاگوارتز !
ارسال شده در: یکشنبه 9 شهریور 1393 00:26
نمایش جزئیات
آفلاین
می نویسم به عنوان ارشد گریفیندور، بر من واجب است، قربتا الا الکاپ!

تکلیف کلاس ریاضیات جادویی - دوئل جیمز سیریوس پاتر و فلورانسو


صدای قدم های هدفش را بر کف راهروی خلوت طبقه ی دوم می شنید. برای اطمینان از پشت مجسمه ی دامبلدور یک دست، سرک کشید و فلورانسو را دید که چوبدستی و کتاب تغییرشکل به دست، از کتابخانه برمیگشت.

- اکسپلیارموس!

با جیغ جیمز، چوبدستی فلورانسو از میان انگشتانش رها شده و به سمت پاتر جوان پرواز کرد.
دخترک مات و مبهوت به مهاجمش خیره شد. نگاهش پر از سوال بود. به دنبال دلیلی منطقی بود که خلع سلاح شدن ناگهانی اش را توسط یک سال هفتمی غریبه، توجیه کند.

وقتی جیمز سیریوس با رضایت چوبدسی ساحره ی جوان را در جیب ردایش جای داد، فلورانس بالاخره جرئت پیدا کرد: ببخشید..چرا؟!
جیمز نوک چوبدستی اش را فوت کرد: چی، چرا؟

فلورانسو با بی تابی پرسید: چرا الان شما چوبدستی منو گرفتید؟!
جیمز شانه هایش را بالا انداخت و توضیح داد: تکلیف کلاس ریاضیم بود. باس با یکی دوئل می کردم.
دخترک که با مشاهده ی خونسردی جیمز، خون به چهره اش دویده بود، فریاد زد: مگه من با تو مشکلی داشتم؟!

- نچ. ولی الان داری.

فلورانسو چشم هایش را تنگ کرد و با خشم، هوا را از بینی اش بیرون فرستاد. جیمز پاتر جوان، با نگاهی که بی شباهت به نگاه پدربزرگش نبود، به هدفش پوزخند میزد.
دخترک کتابش را روی زمین انداخت. دست های کوچکش را مشت کرد و با تمام توان به طرف جیمز دوید.

یک ساعت بعد - تالار خصوصی گریفیندور:

- آآآآ..عآآآآی یواش تر!

جیمز سرش را عقب کشید تا به حد ممکن از تدی و یخی که در دست داشت، دور بماند.

- آخه این چه کاری بود که تو کردی؟!
- تقصیر توئه دیگه! با این تکلیف دادنت! کجای دوئل کردن به ریاضی مربوطه!؟

تدی که وانمود می کرد فریاد های جیمز را نشنیده، دوباره یخ را به پیشانی کبود برادرش نزدیک کرد.
- ببین از یه دختر چجوری کتک خورده..
جیمز سرخ شد: خودت داری میگی دختر! نمیتونستم روش دست بلند کنم که!

تد ریموس لوپین پوزخندی زد.
- نخند! بش گفتم برا کلاس ریاضیات جادوییه ولی منطق سرش نمیشــ...
- چی؟! تو بش گفتی من بت گفتم این کارو بکنی باهاش!؟
جیمز ناله ای کرد و با اوقات تلخی جواب داد: دروغه!؟

تدی یخ را به پیشانی جیمز فشرد و بی توجه به فریاد "عاااای!" او، تقریبا نیم خیز شد و گفت: اینو بگیر خودت!
جیمز با کمال میل یخ را گرفت و آن را از پیشانی اش دور کرد.
- میخوای چیکار..
- میخوام برم و قبل از اینکه فلورانسو برا اعتراض بره دفتر ماندانگاس نجاتش بدم. اعصاب نداره میزنه له میکنه دختر مردمو.

تدی، زمزمه ی "من بیشتر نگرانم اون دانگ رو له کنه!"ی جیمز را نشنیده گرفت و به سمت حفره ی تابلوی بانوی چاق دوید. روی آخرین پله بود که صدای جیمز را شنید:
- راستی تدی!
- ها؟
تدی با بند انگشت به پشت تابلو ضربه زد تا چرت بانوی چاق را پاره کند و در همان حال گوش هایش را برای شنیدن صدای برادرش تیز کرد که با صدای خفه ای ادامه داد:

- چیزه..امم..اگه دختره رو دیدیش..چوبدستی منم ازش پس بگیر بی زحمت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1393/6/9 0:33:08
پاسخ به: مسابقات دوئل هاگوارتز !
ارسال شده در: شنبه 8 شهریور 1393 23:34
نمایش جزئیات
آفلاین
یوآن آبرکومبی VS گیدیون پریوت
مربوط به جلسه ی چهارم کلاس ریاضیات جادویی




در یک بعدازظهر دلچسب و دلفریب، محوطه ی هاگوارتز بسیار سرسبز و نشاط آور نشان میداد و نسیم تابستانی با ملایمت می وزید و لشکر جیرجیرک ها و ایلِ پروانه ها در آسمان آبی پرواز میکرد و اگر کسی به سبک حکایت ها از آنجا میگذشت، از فرط اندیشیدن به اینکه چرا هیچ یک از دانش آموزان باغ زرشکیَّت وشَلَغُّم، دل از تالارهای خصوصیِ فسیل شده و قحط السوژه شان نمی کَند و در آنجا تبدیل شدن به کپک را ترجیح میداد، قیافه اش ســــخت به این شکل مبدل میشد!

البته هرچقدر هم که گاگول و آی.کیو بودی، باید متوجه کله های نیمه مخفی دانش آموزانی میشدی که از بالای قلعه و پنجره های خوابگاه، به دو پیکری که از دور مبهم به نظر میرسید، خیره مانده و با پچ پچ های یواش و دایورت سایلنت، بمباران کامنت را بر سر این دو نازل میکردند.

هیچکس نمیدانست که چرا چرا چرا؟! اما به هر دلیلی که بود، دو شخص مذکور با پاهایی که سفت به چمن محوطه چسبیده و با نگاه هایی متمرکز به چوبدستی های یکدیگر که با چسب نواری به قسمت تحتانی رداهایشان نصب شده بود، میتوانستند این منظور را برسانند که تا یکی از آنها به دست دیگری کتلت یا لااقل تیلیت نشود، هروب را بر هجوم ترجیح نخواهند داد!

و بعد از اینکه موسیقی فیلم "خوب، بد، زشت" در پس زمینه پخش شد، جغدی خاکستری رنگ از روی دودکش کلبه ی هاگرید پر کشید.

آنچه گذشت...

- یکی مال من.. یکی مال تو... دوتا مال من.. یکی مال تو..!

و یوآن با نیشی که ۳۶۰ درجه ی سانتی گراد دور چهره اش گردش خورده بود، با نگاهی به قیافه ی دلخور نویل، عبوسیت و خشمیت را در پشت برق چشمانش یافت.

نویل چشم از تکه چیپسی که کف دستش چپانده شده بود، برداشت.

- چرا اینجوری میکنی؟
- هرچی من میگم همونه!
- دلیل قانع کننده ای نبود.
- وقتی میگم هرچی من میگم همونه یعنی هرچی من میگم همونه!

اما.. اما امان از دلِ پُر و لبریز از شکایت و عاصیِ مخلولان و پپه زادگان و همچنین زوزه های پشت پرده ای که از بکار بردن تکه کلام های منحصر بفرد رفیق جیغولشان توسط دیگران، در هوا ول میگشتند..

- یووه..

لبخند لیموییِ یوآن خشک شد. این دیگر چه زهرماری بود؟ با شک و تردید اطراف حیاط هاگوارتز را دید زد اما دریغ از هرگونه موجود علافی که بر او نظر کرده باشد! و پس از اینکه به چهره ی نویل خیره شد، دوباره..

- عجیجم.. بیا پیشم..

سریع سرش را به محلی که به نظر میرسید ندا از آنجا نشأت میگرفت، چرخاند و اتفاقا درست و به موقع هم چرخاند! دختری زیبا و جذاب با موهای بلوند و ردایی صورتی رنگ چند متر آنطرفتر روی یک نیمکت سبز لم داده و برای او دست تکان میداد.

از اینکه کدام یک از گروههای چهارگانه ی هاگوارتز ردای صورتی میپوشند بگذریم، همانگونه که انتظار می رفت، نویل از خود "خُلیَت" نشان داد و با بی تفاوتی هرچه تمام تر، مشغول خوردن آخرین تکه های چیپس فلفلی شد.

اما یوآن که گیج شده بود، با پشت دست، چشمانش را مالید و وقتی دید هنوز هم دختر در آنجا باقی مانده، سخت متحیر شد ولی درست در همان لحظه، گروهی از دانش آموزان سال دومی بطور درخواستی از کنار همان نیمکتی که دختر روی آن نشسته بود، عبور کرده و وقتی از کادر خارج شدند، لحظه ای از دختر نوظهور اثری بود و لحظه ای دیگر نبود!

- وا.. و.. واز آی.. دریمینگ؟!

یوآن به زحمت چانه اش را جمع و جور کرد و سپس رو به نویل که داشت پاکت چیپس را زیر و رو میکرد، گفت:

- به نظرت.. دوباره پیداش میشه؟!

نویل یک عکس سه در چهار مربوط به یک بازیگر کُره ای را از دل پاکت بیرون آورد و خونسردانه آن را جلوی چشمان از حدقه در آمده ی او گرفت.

- اینو میگی؟

خوابگاه پسران گریفیندور

تیلیک تیلیک تلک تالک!

و وقتی دوربین از روی انواع و اقسام دیگ، پاتیل، قابلمه و اشکال مختلف گیتار، ویولن، پیانو و دیگر آلات موسیقی تکیه داده شده به دیوار گذشت، روی انگشتانی زوم کرد که با کسالت روی دکمه های کیبورد ضرب میگرفتند و پس از اینکه بالاتر رفت، معلوم شد که این گیدیون پریوت بود که تا این وقت شب پشت کامپیوتر نشسته و کلماتی را به آرامی تایپ میکرد.

تیلیک تیلیک .. تاک!

- آآآه.. اینم از تکلیف معجون سازی!

چشمان خواب آلود و نیمه بازش را مالید. کمی احساس گیجی و به نوعی، مستی میکرد و وقتی ماوس را روی shut down قرار داد، یک آن..

- گیدی..

جا خورد. این دیگر چه کوفتی بود؟ چهارگوش خوابگاه را با دقت پایید اما به جز جیمزتدیا و خروپف هایشان چیز قابل توجه دیگری دستگیرش نشد. این وقت شب چه کسی قصد سرکار گذاشتن او را داشت؟ او از اشخاص فاقد درک و فهم متنفر بود. با شک و تردید به دوتایشان زل زده بود که..

- بکشش..

ایندفعه قلبش یک لحظه ایستاد! .. نه.. این صدا متعلق به جیمز و تدی نبود. آن دو که خوابیده بودند! پس چه کسی..

- فقط بکشش!

آب دهانش را به سختی قورت داد. بکشد؟ واقعا بکشد؟ چه کسی را باید بکشد؟ این صدا از کجا می آمد؟ چهره اش به ماست مالیده شده بود. آیا داشت خواب میدید؟

با امیدواری کاذبی تصمیم گرفت که خود را توهمی بنامد اما..

درن دران..

اما نزدیک گیتارها کسی را نیافت که نیافت...

✷ ✷ ✷

و از فردای همان روز بود که گیدیون مثل یک زالو، سیریش، آدامس و... چسبید به یوآن! یک چیزی به او میگفت حتما هدف خودش بود. او را ول نمیکرد. با او کوییدیچ بازی میکرد، با او به کارآگاه بازی های شبانه میپرداخت، با او روی یک نیمکت مینشست و حتی با او به مرلینگاه تشریف میبرد!

خود او اینکارها را انجام نمیداد. انگار یک نیروی اهریمنی او را کنترل میکرد. خیلی وقت ها کارش را با موفقیت به پیش میراند که.. همان لحظه ی آخر و به موقع به خودش می آمد!

همچنین..

بعضی اوقات یکدیگر را خیره به نقطه ای نامعلوم می یافتند اما هیچ یک از افکار و نداهای همدیگر باخبر نبودند!

✷ ✷ ✷

خورشید داشت به عمودترین عمودیت خود نزدیک میشد و هنوز دو ساعت به شروع کلاس ریاضیات جادویی مانده بود.

هردو روی نیمکت همیشگی شان، واقع در حیاط، نشسته و از اینکه در ذهن دیگری چه میگذشت نامطلع بودند. یوآن عصبانی به نظر میرسید و در این فکر بود که چه اتفاقی برای گیدیون افتاده که حتی در توالت هم دست از سرش بر نمیداشت؟!

گیدیون هم به رفتارهای نسبتا روانی یوآن مشکوک بود. او را میدید که گاها همانطور که به گوشه ای زل زده بود، کلماتی را زیر لب زمزمه میکرد و حتی بیخود و بی جهت دور اتاق ها، خوابگاه و حیاط میچرخید!

بالاخره این گیدیون بود که سکوت را شکست.

- اتفاقی افتاده؟

جوابی نشنید. انتظار هم نداشت جوابی بشنود. این روزها یوآن از "هلن کلر" چیزی کم نداشت. تقریبا کر! تا حدودی کور! و نسبتا لال!

- پرسیدم اتفاقی افتاده؟

بالاخره زیپ دهانش باز شد.

- یکی را دوست میدارم.. ولی افسوس.. او هرگز نمی داند..

گیدیون بعد از اینکه تعجب در چهره اش نقش بست، دست در جیب یوآن غرق در خماری عقلانی کرد و پس از کمی گشت و گذار، یک قاچ شلغم نیمه فرسوده ای را از آن در آورد و آهسته جلوی چشمانش گرفت.

- اینو بخوری حالت جا میاد.

اما قیافه ی یوآن چیز دیگری میگفت.

- سیرم من..
- فسیل میشی ها!
- ســــــــــــیــــــــرم!

گیدیون پس از پی بردن به احوال یوآن و اینکه حتما چیزی اشتهای او را کور کرده، قاچ شلغم را از جلوی چشمان او گم کرد و با ناامیدی به دوردست ها خیره شد.

و هنگامی که دختر گمگشته باز آید به دیدار یوآن.. غم مخور ای روبهک!

- یووه..

گیدیون یوآن را دید که فورا از جایش بلند شد. روباه مکار کمی مکث کرد و سپس با گام هایی آهسته به سمت جلو به راه افتاد.

- کجا میری؟

و همینکه خواست مانع رفتن او شود، خودش هم بطور ناخواسته از روی نیمکت بلند شد و با سرعتی مساوی با قدم های یوآن به جلو خیز برداشت. نداهای گیج کننده ای در ذهنشان میپیچید. نمیتوانستند از فرمان هایی که در مغزشان گردش میخورد، سرپیچی کنند.

یوآن بالاخره دختر را دید. با همان لباس و قیافه ولی ایندفعه به دیوار تکیه داده بود و او را به پیش خود فرا میخواند.

- سریعتر.. یووه.. سریعتر..

یوآن گام های بلندتری برداشت. حالا تقریبا داشت میدوید. اما گیدیون هنوز آهسته راه میرفت.

- گیدی.. سریعتر..

حالا هردو داشتند در یک خط مساوی میدویدند. گیدیون به دنبال یوآن و او هم به دنبال دختر. و وقتی یوآن در یک قدمی هدفش قرار گرفت..

- خلاص!

گیدیون توانست به خودش مسلط شود اما نه به موقع!

و به همین دلیل به جای اینکه طلسمی روانه ی او کند، بطور غیرعمدی و فرمان بردارانه، با عضلات نسبتا نحیفش، تنه ای بسیار محکم به بدن یوآن زد و او را به دیوار آجری کوبید. پیشانی یوآن با دیوار برخورد کرد، نقش بر زمین شد، دختر قهقهه ای شیطانی سر داد و جرقه هایی را از مکانی که چند لحظه پیش در آن حضور داشت، ایجاد کرد و گیدیون را تنها و به حال خود گذاشت.

گیدیونی که رنگ چشمانش به حالت عادی بازگشته بود و نفس نفس زنان و با قیافه ای متحیر، نگاهش را از ترک های خون آلود روی دیوار برگرفت و به پسر بیهوش و شاید هم بدون هوش افتاده بر روی زمین خیره شد.

چه اتفاقی در این چند ثانیه افتاده بود..؟

آنچه که خواهد گذشت...

هوا هنوز گرم و عرقساز بود و موسیقی "خوب، بد، زشت" هم کماکان در پس زمینه پخش میشد و آن کله های نیمه پنهان هم که آدم را یاد علافان و معتادان دائم الحضور در نبش کوچه می انداختند نیز سر جایشان بودند.

دستان هردو، آماده ی چنگ زدن به چوبدستی هایشان نشان میدادند. گیدیون نه با پای خودش بلکه بعد از یک تعقیب و گریز طولانی به همراه یوآن سر از محوطه ی هاگوارتز در آورده بود. او نمیخواست کار یوآن را تمام کند. نه در این حد.. او صرفا بر این مصمم بود تا شاید با بیهوش کردنش بتواند دوباره آب بشود و برود زیر زمین.

اما یوآن اینگونه نبود. او تشنه ی خون گیدیون به نظر میرسید و واقعا قصد داشت او را از بین ببرد.

خود او یک قدم به جلو برداشت. گیدیون هم یک قدم به عقب.

- جلو نیا! جلو بیای مجبور میشم یه طلسم حرومت کنم!

اما یوآن بازهم یک قدم از فاصله شان کم کرد.

- چی از جون میخوای لعنتی؟

یوآن ایستاد. کمی مکث کرد و سپس کلاه گاوچرانی اش را با نوک انگشت بالا زد و گیدیون که از آن روز تا حالا اجزاء صورتش را ندیده بود، دهانش باز ماند.

دو کبودی نسبتا بزرگ و یک زخم عمیق کنار لب و سه دندان از دست رفته ای که حاصل همان تنه ی تقریبا نیمه اجبارانه ای بود که به بدنش اصابت نمود.

به صورتش اشاره کرد و گفت:

- من اینارو از جونت میخوام..

گیدیون اول فکر کرد که آیا میخواست پیوند لب و دندان بزند؟ داشت؟ امکان داشت؟ چنین چیزی واقعا امکان داشت؟

یوآن آهسته آهسته به او نزدیک میشد. دیگر پایش را از گلیم فیلمهای کاوبویی داست بیرون می کشید.

- تو این مدت تو ازم متنفر بودی. تو میخواستی منو بکشی. اینو از چشات میخونم!

دروغ میگفت. از آن فاصله فقط چشم های عقاب بر دیدن چشم های گیدیون قادر بود. او باید این عادت دروغ گویی را از وجودش پاک میساخت.

گیدیون انگشتانش را محکم به چوبدستی اش حلقه کرد. چرا به او نمیگفت؟ چرا به او نمیگفت که کارش عمدی نبوده؟ آیا باید مثل تمامی فیلمهای هندی، حقیقت را در آخر بیان میکرد؟

- من نمیخواستم این کارو بکنم.. کار من نبود..
- دروغ میگی! استیوپفای!
- پروتگو! میگم کار من نیس!
- اکسپلیارموس!

اما چنگ زدن گیدیون به چوبدستی اش چندان مؤثر واقع نشد و سلاحش به گوشه ای دور افتاد. مجبور شد چند قدمی به عقب برگردد.

- میگم کار من نبود! چرا حرفمو باور نمیکنی؟!
- پس کار کی..

اما..

- بکشش!

حالا هردو او را در اوج آسمان میدیدند. اما این بار با قیافه ای زشت و کریه که مجبورت میکرد جلوی چشم هایش سیب تازه ای را گاز بزنی! همه اش تقصیر او بود. باید نسل تک عددی اش منقرض میشد! این همان دختری بود که اشتهای همه منظوره ی روباه گریفیندوری را در این مدت کور کرده بود!

- بکش.. خائن به فرمانم رو بکش!

یوآن یک نگاه مشکوک به گیدیون انداخت. خائن به فرمان؟ چه فرمانی؟ آیا گیدیون در این مدت داشت کاری را برای این موجود انجام میداد؟

گیدیون به دختر اشاره کرد و فریاد زد:

- خودشه.. همینه! کار خودشه!

دختر همانطور در آسمان پرواز میکرد و ردایش پیچ و تاب میخورد، دوباره ندای مرموزی را در گوش یوآن پیچاند.

ولی نه.. اکنون به خودش آمده بود. نباید رفیقش را به قتل میرساند. او جوانی کرده بود. هرچند خودش هنوز دوره ی نوجوانی را به پایان نرسانده بود. باید اشتباهش را جبران میکرد!

- چی؟ گوش نمیدی؟ .. پس خداحافظی کن!

و دختر پس از جیغی رسا، طلسمی به رنگ برگ دلسوخته ی خزان [!] به سمت یوآن فرستاد. تصویر فورا اسلوموشن شد و سرعت هجوم طلسم کاهش یافت.

- نـــــــــــــــــــــــه!

گیدیون پس از نگاهی به دختر و طلسم، فرصت را غنیمت شمرد، پاشنه هایش را استوار کرد و با سرعت ۱۲۰ اوسین بولت بر دو و میدانی، خود را به نزدیکی یوآن شوکه شده رساند و خود را سپر روباه ساخت و..

- آآآآآخ!
- گیــــــــــدیــــــــــــون!

گیدیون با ژست آمیتاب باچان نقش بر زمین شد. دختر بشکنی به علامت "حالا به هرکی خورد اشکال نداره!" زد و پس از کشیدن یک Z روی هوا، با قهقه ای ابلیسی، آسمان را ترک گفت.

زانوهای یوآن با زمین برخورد کردند. نه.. چیزی را که میدید نمی آندرستندید! گیدیون داشت نفس کم می آورد.. داشت جیغ میکشید.. کتفش زخمی عمیق برداشته بود.. گیدیون داشت میمرد!

سریع او را بغل کرد و روی ران هایش نشاند. نمی توانست به این منظره نگاه کند..

- گید! حرف بزن! تو نباید بمیری! گید.. گیــــــــــــد!

گیدیون پس از اینکه کمی خون از دهانش سرفه کرد، با مشقت چشمان نیمه بسته اش را باز کرد.

- اوه.. راجا یوآن.. تو دوست .. آه.. خوبی بودی..

یوآن او را تکان داد.

- چرا اینکارو کردی؟ ها؟ چرا سپر مدافع من شدی؟
- اوه ویجی یوآن.. شنیدی که میگن...
- حــــرف بزن!
- شنیدی که میگن.. هرچه.. هرچه گفتیم جز حکایت.. آه.. دوست در همه عمر.. از آن پشیمانیم..

یوآن بیشتر از قبل به چشمانش خیره شد.

- منظورت چیه؟

گیدیون بازهم خون سرفه کرد.

- هر چیزی توی این دنیا.. یه مشت.. دروغه.. الا.. الا دوستی و رفاقت..

صدای جیمز در اعماق وجود یوآن به گوش رسید: "رفاقت نهنگا رو عشقه!"
چشمانش اشک آلود شد. گیدیون جانش را به خاطرش دودستی تقدیم کرده بود!

- تو واقعا رفیق منی؟

گیدیون کمی مکث کرد و بعد:

- قد.. یه نوک انگشت..

هردو خندیدند. رفاقت به اندازه ی نوک انگشت.. خودش خیلی بود. چیزی که این روزها کم پیدایش میشد. اما.. اما خنده ی از ته دل گیدیون خیلی دوام نیاورد.

و...

چشمانش را بست و.. سرش کج شد و از روی پای یوآن افتاد و به دنبال خود، غم سنگینی را در چشم های گشاد شده ی یوآن.. نقاشی کرد..!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
If you smell what THE RASOO is cooking!
پاسخ به: مسابقات دوئل هاگوارتز !
ارسال شده در: شنبه 8 شهریور 1393 17:28
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل گیدیون پریوت
VS
یوآن آبرکومبی

مربوط به جلسه ی چهارم کلاس ریاضیات جادویی.

- اون خیلی مهم بود گیدیون پریوت!

یوآن در حالی که فریاد میکشید این را گفت. گیدیون با شرمندگی نگاهش را به کفش های خود دوخت. یوآن را تا به حال ان قدر خشمگین ندیده بود، با کسی که همیشه شوخی میکرد و تیکه می انداخت، زمین تا آسمان فرق داشت. به آرامی گفت:
- خیلیم چیز مهمی نبود یوآن.

با این حرف، عصبانیت یوآن چند برابر شد. دستانش را دور ردای گیدیون حلقه کرد و او را به دیوار کوبید. درد در کمرش پخش شد. دقایقی به چشمان سرخ و روباه مانند یوآن نگاه کرد. او با خشم در صورت گیدیون فریاد زد:
- اون یه یادگاری بود گیدیون، میفهمی؟

بار دیگر سرش را پایین انداخت، بعد از چند دقیقه دستانش شل شد. ردایش را مرتب کرد و به یوآن نزدیک شد. او هیچ وقت سر چیزی به این اندازه عصبانی نمیشد،او سر مسائل بزرگ تر آن زیاد خشمگین نمیشد. یوآن به او نگاه کرد و به آرامی گفت:
- فردا بیا سر کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه، با هم دوئل میکنیم.

با تعجب به او نگاه کرد، به نظرش یوآن بسیار تغییر کرده بود. چیزی او را بسیار عوض کرده بود، اما چه چیزی نمی دانست. به وسیله ی گردنبند مانندی که در کردن دوستش بود نگاه کرد، هرگز چنین چیزی را مدیده بود.

- یوآن بی خیال، نیازی نیست برای همچین مسئله ای دوئل کنیم.
- باید دوئل کنی، اگرم نیای خودم میام سراغت، بهت فرصت میدم از خودت دفاع کنی.

با این حرف، به سوی در خوابگاه رفت و گیدیون را با افکار خود تنها گذاشت.

نیمه شب، خوابگاه گریفیندور.
- گیدیون؟

برگشت و با تعجب به مردی کوتاه قامت و چاق که در وسط خوابگاه ایستاده بود نگاه کرد. به نظرش او را جایی دیده بود، کمی به او نزدیک تر شد. ذهنش را میکاوید، ناگهان با تعجب به مرد نگاه کرد، باورش نمیشد. با دهانی باز گفت:
- آقای واتسون؟ وزیر سحر و جادو؟ شما تو خوابگاه گریفیندور چیکار میکنید؟

وزیر سحر جادو کمی جلو تر آمد و چشم در چشم کار آگاه با تجربه دوخت. در نگاهش چیزی بود، چشمان او پر از سوال بود.

- این چیزا مهم نیست پریوت، میخواستم ببینم اینو میدونی چیه؟

دستش را داخل ردایش برد و مشتش را باز کرد، در دستش وسیله ای گردنبند مانند بود، به نظرش کمی آشنا آمد اما نمیدانست آن چیست بنابراین سرش را به علامت منفی تکان داد. وزیر با لحنی آرام گفت:
- این قاب آویز، یکی از هورکراکس های ارباب تاریکیه، البته تقلبیه ولی ظاهرش مثل اینه.

دقیق تر نگاهی به قاب آویز انداخت، رنگش، مدل آن، همگی در نظرش آشنا آمد، ناگهان صحنه ی جلوی چشمانش جان گرفت، لحظه ای که یآن او را به دیوار کوبید، زمانی که برای اولین بار نگاهش به وسیله گردنبند مانند افتاد.

***


نفس نفس زنان از خواب پرید، به اطراف نگاه کرد، تخت تمامی هم اتاقی هایش خالی بود و هوا روشن شده بود. به سرعت لباس پوشید و به سوی سرسرا حرکت کرد.باید به یوآن میگفت، باید کمکش میکرد. باید او را از چنگ ولدمورت نجات میداد!

در سرسرا.

سرسرای بزرگ مثل همیشه شلوغ و پر سروصدا بود. اما گیدیون کوچک ترین توجه ای به دانش آموزان مشتاقی که درباره ی کوییدیچ و مشق هایشان صحبت میکردند نداشت، چشمانش فقط یک نفر را میدید و به سوی او میرفت. نمیدانست چرا این خواب را ان قدر جدی میگیرد اما صدایی درون او میگفت که این تنها راه است. دستش را بر روی شانه ی یوآن گذاشت و گفت:
- اون قاب آویزو بده به من.

یوآن که درحال صبحانه خوردن بود نگاهی به او انداخت. بلند شد و به سوی او رفت. ناگهان چوبدستی خود را در آورد و به سوی او نشانه گرفت. همه ی دانش آموزان به طرز عجیبی سکوت کردند و به آن دو نگاه میکردند.

- کروشیو!

از درد به خودش پیچید، تا به حال دردی به بدی آن تجربه نکرده بود. نفس همه ی دانش آموزان بند آمده بود. طلسم کردن خارج از کلاس خلاف قوانین بود، اما اجرای طلسم های نابخشودنی آن هم خارج از کلاس مجازات بسیار سنگین تری در پی داشت.

- اکسپلیارموس!
- پروتگو!

چوبدستی از دستانش خارج شد، آرام آرام عقب رفت. یوآن جلوتر آمد، ردای گیدیون را چنگ زد و چوبدستی اش را به طرف قلب وی هدف گرفت. سپس با صدایی کلفت گفت:
- آخرین حرفتو بگو.
- خب...

فاصله چندانی بین یوآن و او نبود، دستانش را به آرامی و به طوری که متوجه نشود دور قاب آویز حلقه کرد. سپس با نیشخندی گفت:
- تو بازنده ای ولدمورت!

سپس با تمام قدرت قاب آویز را کشید. زنجیر آن پاره شد و تنها خود قاب آویز سالم مانده بود، به سرعت آن را به سوی شومینه پرتاب کرد. قاب آویز با صدای مهیبی بر روی چوب های داخل آتش فرو آمد. با امیدواری به یوآن نگاه کرد. دقایقی در سکوت گذشت، به آرامی گفت:
- بهتری؟

یوآن سر تکان داد و به او نگاه کرد، چشمانش به حالت قبل برگشته بود، گفت:
- تو دیاگون یه خانم این گردنبندو بهم داد، گفت خوش شانسی میاره.
- چه قدر خوش شانسی آورد! بیا بریم صبحانه بخوریم.

دستش را رویشانه ی یوآن گذشت و بی توجه به چهره ی حیرت زده دانش آموزان گروه های 4 گانه به سوی میز گریفیندور رفت.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارزشی نیمه اصیل!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مسابقات دوئل هاگوارتز !
ارسال شده در: شنبه 8 شهریور 1393 16:34
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل سارا کلن-خانم بلک
تکلیف چهارم ریاضیات جادویی


خوابگاه هافلپاف

سارا روی تختش نشسته بود و مشغول شانه کردن موهایش بود و به خاطر موهای انبوهش که جلوی صورتش را گرفته بود، ندید که جغدی رو به روی او فرود آمد.
صدای هوهوی جغد توجه سارا را جلب کرد. اگر صدای جغد محبوبش، سیلور را نمی شناخت، گمان میکرد که اوست.
موهایش را از جلوی صورتش کنار زد و جغد سیاه رنگی، با چشمانی سبز رنگ اما چپ را مقابل خودش دید.

جغد را نوازش کرد و نامه را از پایش جدا کرد. متن نامه این چنین بود:
نقل قول:
خوب سارا کلن
کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه. خانواده ی منو تهی دست می کنی؟ می خواستی پسر منو تهی دست کنی؟ خیال کردی. توی تالار دوئل منتظرتم. تا یه ربع دیگه اونجا باش. اگه نیای معلوم میشه که ترسویی. مادام بلک


سارا مغرورانه گفت:
-یه پیرزن می خواد منو شکست بده؟هه!
برای جغد چپول خانم بلک دانه آورد. حیف که طرفدار حمایت از حیوانات بود وگرنه به خاطر هوهو کشیدن های پشت سر هم جغد خانم بلک، او را چنان میزد که از این ناقص تر شود.
البته اگه سیلور جای او بود اصلا چنین کاری نمی کرد.
به نظرش عمرا پیرزنی می توانست او را شکست بدهد. او یک کلن بود و کلن ها همیشه پیروز بودند.

دقایقی بعد جلوی در تالار بود. نفس عمیقی کشید و در را باز کرد.
-کروشیو!
سارا به سرعت جا خالی داد و گفت:
-نامردی نکن. ما باید طبق قوانین عمل کنیم.

خانم بلک توجهی به سارا نکرد و گفت:
-سکتوم سمپرا!
سارا با چابکی جای خالی داد و فریاد زد:
-ما دشمن خونی نیستیم بلک.
خانم بلک برای اجرای ورد، چوبدستی اش را بالا برد.سارا هم گفت:
-باشه. خودت خواستی میس بلک.
و بعد چوبدستشش را بالا بردو فریاد زد:
-استوپفای!
خانم بلک سریع جا خالی داد که باعث تعجب سارا شد.پیرزنی مثل او و اینقدر فرز؟
سارا لبخند مغرورانه ای زد و گفت:
-دلیل این دوئل هر چی باشه، تو نمی تونی منو شکست بدی. من به راحتی ازت پیروز میشم.
خانم بلک پوزخندی زد و گفت:
-مغرور نباش سارا. ققنوسو آخر پاییز میشمُرن.
سارا سریع گفت:
-له وی کورپوس!
درست به هدف خورد به خانم بلک. سارا مغرورانه گفت:
-دیدین من بردم؟
و بعد شادمانه رو نوک پا چرخی زد. همین کافی بود تا خانم بلک بگوید:"لیبراکورپوس" که گفت و روی زمین افتاد. با یک جهش بلند شد و گفت:
-ریکتو سمپرا!
سارا شروع کرد به قهقه زدن انقدر قهقه زد که صورتش بنفش شد.
در این بین خانم بلک لبخندی زد و گفت:
-غرور آفت همه چیه سارا. من در جوانی بسیار مغرور بودم فرزندم. می دونستم که تو وقتی من بهت پیشنهاد بدم مغرور خواهی شد و خواهی گفت که تو حتما می تونی یک پیرزن رو شکست بدی. من می خواستم به تو بفهمانم که غرور گاهی اوقات اصلا چیز خوبی نیست. انسان گاهی قربانی غرور خود می شود.

سارا گفت:
-ینی شما به خاطر دزدی عصبانی نیستین؟
-اون که چرا. بعدا حالتو میگیرم.
سارا آب دهانش را قورت داد و گفت:
-مگه من ذهن شما رو پاک نکرده بودم؟ پس چرا یادتون بود؟
-بچه، نسل ما روغن اویلاییه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مسابقات دوئل هاگوارتز !
ارسال شده در: شنبه 8 شهریور 1393 16:07
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل خانم بلک Vs سارا کلن
کلاس ریاضیات جادویی


همگان باخبر شده بودند که سارا کلن به همراه رز زلزله وارد خانه شماره 12 شده، اموال خانم بلک را غارت کرده و سپس او را بیهوش کرده اند. اما از آنجایی که خانم بلک از نسل جوانان اویلایی قدیم بود () پس از از بین رفتن اثر بیهوشی حافظه خود را از دست نداده و ترتیب دوئلی را در سالن اصلی دوئل قلعه هاگوارتز با سارا داده بود.
حضار زیادی در اطراف و داخل سالن جمع شده بودند و منتظر آغاز دوئل بودند. مدئائلین ( = دوئل کنندگان ) در رختکن و در حال لباس پوشیدن برای شروع نبرد بودند.
در رختکن شماره 1، خانم بلک بر روی یک صندلی نشسته بود و تعدادی دختر جوان در حال ماساژ پر و پای او با روغن زیتون بودند. بعد از اینکه او از نظر بدنی آماده شد لباس مخصوص دوئل خود را که یک ردای زرد و چسبون بود پوشید، عصای خود را با دست چپ برداشت و با دست راست خود چوبدستی اش را از جیب ردا در آورد و در یکی از دو انتهای سکوی طویل مخصوص دوئل حاضر شد.
عده ای از حضار پلاکارد هایی با مضمون های مختلف از جمله: ننه جون همیشه در قلب مایی و ننه قهرمان ضامن نسل جوان در دست داشتند و به شدت او را تشویق می کردند.
در طرف دیگر سکو سارا با ردایی زرد و مشکی و موهایی که از پشت بسته بود ظاهر شد.
قانون دوئل به این صورت بود که یا تا پای مرگ ادامه می دادند یا یکی از طرفین تسلیم می شد.
- دختر جون... نگاه نکن با یه پیره زن طرفی، ننه بزرگانه بهت توصیه میکنم دست بکشی از این کار، بیا دستمو ببوس قال قضیه رو بکن.

در همین لحظه سارا ناجوانمردانه طلسمی را به سوی میس بلک فرستاد:
- اکسپلیارموس!

چوبدستی خانم بلک از دستش به طرف حضار پرتاب شد.
- خودت خواستی دختر جون... اینسندیو!

ناگهان شعله های آتش از سر عصای مار نشان او بیرون آمد. سارا برگشت و شروع به دویدن کرد و در همان حال طلسم هایی را به پشت سرش روانه کرد:
- استیوپفای!... اکسپلیارموس!... استیوپفای!...

دومین طلسم به میس بلک که از جلوی اولی کنار رفته بود برخورد و او را سه متر به عقب پرتاب کرد.
- سکتوم سمپرا!... ریداکتو!...

سارا دو طلسم دیگر را به سمت او که هنوز بر روی زمین افتاد بود روانه کرد. خانم بلک بار دیگر به هوا پرتاب شد و این بار از شکاف هایی که بر روی پهلویش ایجاد شده بود خون به صورت فواره بیرون می زد.
با سختی از جای خود برخاست و در حالی که به شدت عصبانی بود عصای خود را با قدرت به کف سکو زد و فریاد کشید:
- اولتراکداورا!

ناگهان شش پرتو سبز رنگ از دهن مار به سمت سارا شلیک شد. صحنه آهسته شد و سارا به صورت ماتریکسی خم شد و توانست جان سالم به در ببرد.
- کروشیو... کروشیو!

او به زمین افتاد در حالی که از شدت درد فریاد می کشید.
- سایلنسیو... کروشیو!

صدای فریاد او قطع شد در حالی که همچنان دهانش از شدت درد باز بود. (بی صدا فریاد کن )

خانم بلک همچنان عصا را با خشم به سمت او گرفته بود و شاهد پیچ و تاب خوردن سارا بود. بعد از اینکه مطمئن شد دیگر رمقی در بدن او نمانده شکنجه را متوقف کرد. سارا با زحمت فراوان چوبدستی اش را به سمت بالا گرفت و جرقه های سفید رنگی را به نشانه تسلیم به هوا فرستاد.
در این لحظه خانم بلک هم به دلیل خون ریزی شدید از حال رفت. شفا دهنده های سنت مانگو به سمت آن دو رفتند تا جراحاتشان را مداوا کنند.
خانم بلک برنده دوئل شد و ثابت کرد که همچنان دود از کنده بلند می شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مسابقات دوئل هاگوارتز !
ارسال شده در: شنبه 8 شهریور 1393 01:46
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل فرجو-پاپاتوند
کلاس ریاضیات جادویی



تاریکی همه جا موج می زد و سکوت دهشتباری بر سیاهی شب چنبر زده بود. حتی بی حرکتیِ درختان سر به فلک کشیده نیز باعث می شد به نظر برسد خود را به مردن زده اند. دهکده هاگزمید حس و حال عجیبی داشت. شب قبل باران شدیدی آمده بود و حالا آسمانِ خالی از ابر به زمین سرد پوزخند می زد، گویی از چیزهایی خبر داشت که به چشمان هیچ بشر زنده ای نیامده است.
از داخل کافه کله گراز نور بی رمقی سوسو می زد و نیمی از چهره خسته پسر جوانی را که بیرون کافه ایستاده بود روشن کرده بود. فرد جرج به دیوار سنگی کافه تکیه زده و عمیقا غرق در تفکری سوزان بود. ناگهان صدای قدم های کوتاه و شتابزده ای سکوتِ بی صدای دهکده را لرزاند و بر ابهت شب رعشه انداخت. وحشت سر تا سر وجود فردجرج را احاطه کرد و صدای ضربان قلبش به مانند کوه آتشفشانی که آماده فوران است، به اوج خود نزدیک می شد. سرانجام صدایی بم و مصمم رخوت شبانه را شکست.
- فرد جرج ویزلی، دوست قدیمی و دشمن جدیدِ من، خوشحالم که جرئت رویارویی با منو به خودت دادی.

پاپاتونده که با شنلی روی شانه هایش و چوبدستی کشیده رو به روی فرد ایستاده بود، با اقتدار جمله اش را تمام کرد.
فردجرج صاف ایستاد و دستانش را در هم قلاب کرد و با صدایی که در اثر سکوتی طولانی خش دار شده بود گفت :
- به نظر می رسه از آخرین باری که منو دوست خودت دونستی مدت ها می گذره پاپا.

پاپا تونده صدای نا مفهمومی از دهانش در آورد که می توانست به معنای تردید، تایید و یا هر دو باشد، سپس با دستش حرکتی باد بزن وار جلوی صورتش انجام داد، گویی قصد داشت خاطرات گذشته اش را با آن پس بزند. فرد جرج فرصت را غنیمت شمرد و ادامه داد :
- بازم ازت میخوام که سرش فکر کنی، من هیچ لزومی به این دوئل نمی بینم، مرگ اون دختر چیزی بود که نه من و نه هیچ کس دیگه ای توش مقصر ...

پاپا بدون هیچ اخطاری به سمت فردجرج هجوم برد و چوبدستی اش را مستقیما به سمت قلبش گرفت و با تمام قدرت فریاد زد :
- اسمشو به زبون نیار! راجع به اون قضیه هیچی نگو!

سپس در حالیکه نفس هایش به شماره افتاده بود با تمرکز و آرامش بیشتر ادامه داد :
- ما فقط دوئل می کنیم فرجو، فقط دوئل.

فرد جرج با شنیدن نام خودش و بدون میل باطنی و با فشاری که مطمئن بود زیرش متلاشی خواهد شد چوبدستی اش را کشید و با صدای آرامی گفت :
- من واقعا متاسفم ولی کاری از دستم بر نمی اومد پاپا .

پاپا شانه هایش لرزید. ولی با صدای مصممی گفت :
- من اون رو به تو سپرده بودم. تو می دونستی اون کجاست. تو می دونستی که اونا می رن سراغش! تو می دونستی فرجو! می دونستی!

پاپاتونده دوباره بر خود مسلط شد وچوبدستی اش را جلویش گرفت و با حالتی نمایشی تعظیم کرد. فرد جرج که دیگر راه چاره ای نداشت رو به روی پاپاتونده قرار گرفت و تعظیم کو تاهی کرد و با صدای لرزانی گفت :
- من تو ماموریتِ لشکر بودم پاپا. واقعا متاسفم.
- و من هم قسم خوردم که از تمام افرادی که تو مرگش مقصر بودند انتقام بگیرم. استوپیفای!

فرد جرج از شروع ناگهانی دوئل غافلگیر شده بود در برابر اولین طلسم فرستاده شده از طرف پاپا فقط توانست جا خالی دهد و به کناری غلطید و دوباره ایستاد. با صدای بلندی فریاد زد :
- ایمپدیمنتا!
- پرتگو!

ظرف چند ثانیه آبشاری از انواع و اقسام طلسم ها و افسون ها از چوبدستی های دو دوست قدیمی به سمت یکدیگر شروع به خروشیدن کرد. دهکده ای که تا دقایقی پیش همچون کوه یخی آرام و بی صدا بود با انفجاری از نور و جرقه پر شده بود. مهارت بالا و خشم پاپا و یا شاید حس عذاب وجدان فرد جرج باعث می شد که به سختی از حملات پاپا در امان بماند. پاپا تونده به قصد کشتن می جنگید و فردجرج به قصد زنده ماندن. آخرین افسونی که پاپا به سمتش روانه کرد از بغل گوشش گذشت، پس از برخورد به درختی کمانه کرد و باعث افتادن تنه درخت شد. فردجرج فرصت به عقب نگاه کردن نداشت و فقط با افسون های دفاعی خودش را نجات می داد. سر و صدای ایجاد شده عده ای از اهالی دهکده را به پشت پنجره هایشان کشانده بود ولی کسی جرئت دخالت بیشتری در خود نمی دید. پاپا تونده بدون توجه به اطرافش اندکی آرام گرفت و منتظر حرکتی از سمت فردجرج شد. شاید از نظرش شکست دادن کسی که فقط دفاع می کند و فرصتی برای حمله ندارد، خیلی سبک مورد علاقه ای برایش نبود. فرد جرج که به نفس نفس افتاده بود با صدای بلندی فریاد زد :
- پاپا ما باید با هم حرف بزنیم جنگیدن راهش نیس!
- هرگز، من قسم خوردم فرجو. تو تا ابد دشمن من خواهی بود.
فرد جرج چوبدستی اش را به سمت پاپاتونده گرفت و خود را آماده روانه کردن افسونی به سمتش نشان داد. پاپا با خود اندیشید : "یا الان یا هیچ وقت"
- سکتوم سمپرا!

و سر انجام افسون نارنجی رنگ پاپا درست در قفسه سینه فرد جرج نشست. مرد زخمی بدون کوچکترین مقاومتی چوبدستی اش را رها کرد، روی زانوانش نشست و دستانش را بر حس سوازاننده درون قفسه سینه اش قرار داد. خون سرخ رنگی از سینه اش بیرون جهید و سفیدی دستانش را نقاشی کرد. پاپا که عاری از هرگونه حسی صحنه را تماشا می کرد به آرامی چوبدستی اش را پایین آورد. به نظر می رسید دیدن دشمن قسم خورده اش که در خون خودش غوطه ور بود حس آرام بخشی به او القا کرده است. ولی دیدنِ دوست قدیمی اش که غرق در خون بر روی زانوانش نشسته بود ابدا صحنه دلچسبی نبود، اما کینه درون سینه اش که همچون ماری، در تمام این مدت قلبش را می فشرد، ذره ذره از بین می رفت و جایش را به حس دلتنگی و تنهایی عجیبی می داد. حس دلتنگی برای دوست قدیمی اش و حس تنهایی از نبودن دختر مورد علاقه اش. و همه این ها در هم پیچیده بود و جایی در محدوده گلویش را می فشرد و سعی می کرد راهی از چشمان پاپا به بیرون پیدا کند.
- من ... واقعا ... متاسفم پاپا.کاری ... از دستم ... بر نمی اومد، تعدادشون ... ده برابر ... من بود. من واقعا ...

فردجرج که دیگر توانایی نشستن را هم نداشت بر روی زمین سرد افتاده بود و با صدای بریده و ضعیفی این را گفت. پاپا به پسر جوان در حال جان دادن نزدیک شد، بدون کوچکترین پلک زدنی به او خیره شد. صورتش هیچ حسی را منعکس نمی کرد. فرد جرج تا آنجایی که می توانست توانش را جمع کرد و با بلند ترین صدای ممکن در آن شرایط فریاد زد :
- منو ببخش! منو ببخش! ببخش ش ش ش ...

با اتمام این جمله گویی روح فرد جرج نیز پر کشید. با چشمانی ملتمس و دهانی که از فریادی بی صدا باز مانده بود، جانش را تسلیم کرد. پاپا تونده روی یک پایش زانو زد. چشمان فرد جرج را بست و با افسوس و آهی باور نکردنی و حسی جدای از لذت انتقام و با نهایت پشیمانی سرش را بر بالین فرد جرج خم کرد و آبشاری از حسرت بر صورتش جاریدن گرفت.
پنجره های هاگزمید یکی یکی شروع به باز شدن کرده بود و تنها صدای هق هق دردناک مردی سکوت شب را می شکست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرد جرج ویزلی در 1393/6/8 17:43:39
ویرایش شده توسط فرد جرج ویزلی در 1393/6/8 17:55:54
پاسخ به: مسابقات دوئل هاگوارتز !
ارسال شده در: پنجشنبه 6 شهریور 1393 13:28
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل فرد ویزلی - رون ویزلی

مربوط به کلاس ریاضیات جادویی


فرد داشت تمرین کوییدیچ را تماشا میکرد و تخمه میشکاند ، رون هم آن طرف تر داشت جایگاه تماشاچیان را تمیز میکرد چون تنبیه شده بود.

-هوی کوچولو بیا اینجارو تمیز کن.
-نمیام مگه زوره؟
-آره بیا اینجا رو تمیر کن دیگه بچه جون.
-بچه خودتی بوقی.
-ببینم تو با چه جراتی به من میگی بوقی؟
-چون که من...خوب من قوی ترم.
-جان؟الان این چه ربطی داشت؟
-نمیدونم ، بالاخره ی ربطی داشت.
-اگه اینقدر ادعای قوی بودن رو میکنی فردا صبح تو محوطه ی هاگوارتز میبینمت تا با هم دوئل کنیم.
-باشه!

سپس فرد رفت تا به کارهای خودش برسد نه کار های کودکانه ی برادر کوچولوش.

پس از دوساعت فرد به کتابش سری زد تا ورد هارا مروری بکند و با رون دوئل کند.
او برای شام به سرسرا رفت کنار رون و جرج نشست و یواشکی به رون گفت:

-چه طوری بوقی خوبی؟ مطمئنی میتونی منو فردا صبح شکست بدی؟
-آره وزوزک.
-هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه !

فرد آنقدر بلند خندید که حتی سانتور ها هم شنیدند . رون که دیگر تاب شنیدن حرفهای فرد را نداشت چوبدستی خود را در آورد و گفت:

-استوپیفای!
-آآآآآآآآآآه سرم.
-کانفریگو!

فرد جا خالی داد و روی زمین سرسرا پخش شد اما به سرعت چوب خود را در آورد و گفت:

-ایمپدیمنتا!
-پروته گو!

رون موفق شد طلسم اول فرد را دفع کند اما نمیدانست طلسم دومی هم در راه است.

-سکتوم سمپرا!

رون روی غذا ها افتاد و روی میز سر پا شد ، فرد هم روی میز پرید و شروع به دوئل کردند. پروفسور دامبلدور و پروفسور مک گوناگل که دیگر خسته شده بودند هردو با هم گفتند:

-پتریفیکوس توتالوس!

طلسم به رون برخورد کرد اما فرد جاخالی داد و گفت:

-ایمپدیمنتا!

رون روی زمین افتاد و فرد با لحنی شیطانی گفت:

-حال کردی رونالد ویزلی؟ دیدی خیلی بچه ای؟ دیدی کوچولو؟

اما تا آخرین حرفش را زد پروفسور مک گوناگل به شکل گربه در آمد و دنبال او رفت ، فرد هم نخواست که گیر بیافتد پس سریعا شروع به دویدن کرد.

پس از ده روز فرد را به زندان آزکابان برده و با سند آزادش کردند.

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!
پاسخ به: مسابقات دوئل هاگوارتز !
ارسال شده در: پنجشنبه 6 شهریور 1393 12:33
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل رون ویزلی و فرد ویزلی
مربوط به کلاس ریاضیات جادویی


نمی دونم کلا امروز چه مرگمه!از صبح حال و حوصله ندارم و با سراحت تمام میگم از صبح به همه می پرم. اصلا اعصاب ندارم و فقط می خوام تنها باشم .یعنی اعصابم مساوی است با صفر ......


_رون کوچولی خوبی؟

_خفه شو فرد

_ چیه باز عصبی ای؟

_گفتم برو سر به سرم نذار

_کوچولو

بلند شدم و با کله ام زدم توی سرش و گفتم:

_برو پی کارت ،فعلا تو ا ز من کوچک تری بزرگتری مثل اینکه یادت رفته توی دنیای ما بزرگتری به جادوس نه به سن.

_راستی؟ پس بیا دوئل کنیم ببینیم کدوم بزرگتریم .

_مانعی نمی بینم.

_ پس توی تالار مدال ها ساعت 12 شب می بینت البته اگر از تاریکی نمی ترسی.

بالاخره باکج و راست کردن صورتش به سمت خوابگاه به دنبال جرج رفت.به ساعت نگاه کردم ساعت 9 بود هنوز سه ساعت دیگه مونده بود . اگر شکست میخوردم چی؟اونوقت چه خاکی توی کله ام که نمی دونم توش چیه بریزم؟باید قبول کنم که بزرکتره ؟که تاابد بهم بگه کوچولو؟هرگز!حقشو میذارم کف دستش منو کوچولو خطاب می کنه کوچولو؟بوق بوق بوق نشونش می دم...


سه ساعت بعد

در مدت سه ساعتی که تنها بودم تنها ورد هایی رو که فکر می کردم به دردم می خوره رو مرور کردم تا استفاده کنم...
همین که دستگیره ی در سالن مدال هارا چرخوندم....
_استوپیفای

سریع جا خالی دادم

_افرین رون کوچولو خوب جاخالی دادی اما تا اخر میخوای هی جا خالی بدی؟

_اگر واقعا مرد بودی وقتی روبروت بودم باید شروع می کردی نه اون جوری

_فقط خواستم امتحانت کنم

_خب؟

_خب معلوم شد اون قدر ها هم بچه نیستی ولی هنوز هم بچه ای شاید خردسالی؟

_ خب پس بیا نشون بدیم کی خردساله

انگار که تمام عمرا منتظر همین روز بودم چشم در چشم خیره شدیم و چوبدستی هایمان را در مقابل هم گرفتیم.....

ناگهان طلسمی بهم برخورد کرد و همان جا خشکم زد
با تنها عضو صورتم که تکان می خورد یعنی چشم هایم به فرد خسمانه نگاه کردم اما با کمال تعجب دیدم که فرد هم خشک شده...

یعنی چی؟
و در همان لحظه چشمم به مک گونگال افتاد .....
_ چشمم روشن حالا بعد از ساعت تعیین شده توی قلعه پرسه می زنید و با هم دوئل میکنید؟50 امتیاز از گروهتون کم میشه و تا فردا صبح همین جا خشک باشین تا بفمین حق ندارین شبها توی قلعه پرسه بزنین ...
و با قدم های تند از سال خارج شد و در سالن را پشت سرش بست .

من و فرد تا صبح به هم نگاه می کردیم و با نگاهایمان به هم می می فهماندیم که :{واستا از این وضع دربیام پدرتو در میارم}

_
پست بعدی:فرد ویزلی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مسابقات دوئل هاگوارتز !
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 شهریور 1393 16:51
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل رکسان ویزلی و کلاوس بودلر
مربوط به کلاس ریاضیات جادویی


- واستا! بهت می‌گم واستا!

سرش را از روی بالش بلند کرد و همزمان با دست راستش مشغول گشتن به دنبال عینکش روی میز کنار تختش شد. چندبار دستش را روی میز جابه جا کرد ولی قادر به پیدا کردنش نشد. بی خیال پیدا کردن عینکش شد و همان طور کورمال کورمال به سمت در اتاقش رفت تا منبع صدایی را که باعث بیدار شدنش شده بود، پیدا کند. دستگیره در را که کشید، صدای جیغ و داد باعث شد از جا بپرد:
- به ماگت کار نداشته باش!
- هروقت ترقه هامو پس دادی ماگتو می بینی!

صدای جیغ و دادشان هرلحظه دور تر می‌شد و کلاوس وقتی مطمئن شد چند دقیقه بعد آشپزخانه گریمالد باید پذیرای کل کل هایشان باشد، در را بست. این سر و صداها در خانه گریمالد عادی بود. ویولت هرروز با یکی کل کل داشت، با جیمز، با رکس، با تدی.

کنار میزش نشست و کتابی را که دیروز از کتابخانه برداشته بود، باز کرد. بلافاصله چیزی از کنارش سر خورد و روی پایش افتاد. شی را برداشت و بعد از لحظه ای درنگ به چشم زد. همیشه یادش می رفت که باید عینکش را لای کتاب هایش جست و جو کند.

*********


- کِل بیا تو دیگه!

در آستانه در آشپزخانه ایستاده بود و با چشم هایش دنبال ویولت می گشت. جیمز، تدی و ویکتوریا همراه با دابی که دور آشپزخانه می دوید، تنها کسانی بودند که در آشپزخانه حضور داشتند. نگاهی به صبحانه ی مفصل روی میز انداخت که احتمالا نتیجه ی کار مشترک ویکتوریا و دابی بود. نگاهش را از میز صبحانه گرفت و پرسید:
- ویولت کجاست؟

تدی همزمان که گزارش های ویزنگاموت را مرتب می کرد، مقداری از قهوه اش نوشید و جواب داد:
- با رکس رفتن بیرون.

دابی که سراسیمه ظرف و ظروف آشپزخانه را جابه جا می کرد، رو به کلاوس کرد:
- کلاوس باید صبحانه خورد، دابی مامور بود که به کلاوس صبحانه داد.

سپس به سمت کلاوس آمد و او را که از خوردن صبحانه سر باز می‌زد، به سمت میز برد. به زور سر میز صبحانه کنار جیمز نشست و چند لقمه قورت داد و بلافاصله قبل از این که دابی دوباره شروع به انجام وظیفه کند، از آشپزخانه بیرون زد.

**********


- ویو ببین می تونی این سوال ریاضیات جادویی رو حل کنی؟
- دستت باشه اینو پیچ بندیش کنم جَلدی بیام آبجی.

پشت در اتاق مشترک ویولت و رکسان ایستاده بود. تکلیف ریاضیاتش را که در دست راستش جا خوش کرده بود، مچاله کرد و به سمت اتاقش دوید.

**********


ترقه ای را در جیب چپش جا داد و تکلیف "تاریخ جادوگران و ساحرگان" را در دستش تاب داد و به سمت اتاق کلاوس راه افتاد. ویولت همراه تدی برای انجام ماموریتی رفته بودند و رکسان مثل همیشه در انجام دادن تکلیف تاریخش مشکل داشت؛ هرچند اگر ویولت هم حضور داشت، بعید می دانست حوصله جواب دادن به سوال تاریخش را داشته باشد.
- هی کِل!
- منو کِل صدا نکن!

کلاوس بلافاصله بعد از این که در اتاقش توسط رکسان باز شد، از جایش پرید و به صورت غریزی چوبدستی اش را چنگ زد. رکسان نگاهی از سر تعجب به چوبدستی که در دستان کلاوس جای گرفته بود انداخت و نگاه حاکی از تعجبش را به کلاوس دوخت.

کلاوس که قفسه ی سینه اش به خاطر اتفاقات اخیر و فکرهای سیاهی که چند ساعت بود ذهنش را درگیر کرده بودند، بالا و پایین می رفت، چوبدستی اش را بالاتر گرفت و داد زد:
- بیا! توام چوبدستیتو دربیار!

رکسان تکلیف تاریخش را روی تخت پرت کرد و با نیشخندی که روی لبش نشسته بود، گفت:
- یه بازیه دیگه نه؟!
- نه بازی نیست، واقعیه! دوئله! دوئل سر خواهر من!
- ویولت؟!

رکسان با ناباوری به کلاوس چشم دوخت. آن ها چرا باید به خاطر ویولت دوئل می کردند؟ کلاوس فرصت فکر کردن را به رکسان نداد و فریاد زد:
- اکسپلیارموس!

رکسان بلافاصله خود را به کناری پرت کرد و و طلسم کلاوس به هدف نخورد. رکسان دست در جیب لباسش کرد و چوبدستی اش را بیرون کشید. همزمان طلسم دیگری به دیوار کناری رکسان برخورد کرد و دیوار ترک برداشت.
- ویولت واسه منه! تو حق نداری ازم بگیریش! چرا همش باهاش می گردی؟ چرا همه کاراتو با اون انجام میدی؟ چرا از بقیه بچه ها کمک نمی خوای؟چرا؟!

کلاوس که کمی از بار حرف هایش کم شده بود، چوبدستی اش را کمی پایین آورد که رکسان از پشت کاناپه بیرون پرید و فریاد زد:
- سی لنسیو!

به نتیجه طلسمش خیره ماند. کلاوس ساکت شده بود، طلسم درست کار کرده بود. آشفته و پریشان روی کاناپه کنار در نشست و سرش را در دستانش گرفت. کمی نفس نفس زد و سپس داد زد:
- تو یه احمقی کلاوس!

منتظر جواب کلاوس ماند اما همین که به یاد آورد طلسم مانع از حرف زدن او می شود، ادامه داد:
- تو یه احمقی! تموم این مدت کارای ویولتو ندیدی؟ فکر می کردم تا حالا باید فهمیده باشی چرا وقتی سر میز مطالعت خوابت می بره فردا صبح روی تختتی! فکر می کردم باید منظور دابی رو از این که "من مامورم" فهمیده باشی!

سپس سرش را کمی پایین انداخت و زیر لب گفت:
- گاهی وقتا به خودم می‌گم کاش نصف اون قدری که تو رو دوست داره، منم دوست داشت!


سپس چوبدستی اش را بالا گرفت و طلسم را باطل کرد. سرش را بلند نکرد تا عکس العمل کلاوس را ببیند. سکوت برای چند دقیقه حاکم شده بود؛ رکسان سرش را بلند کرد تا از باطل شدن طلسم مطمئن شود. چرا کلاوس حرف نمی‌زد؟
- کِل، رکس!

نگاه هردو به سمت در اتاق چرخید. ویولت در آستانه در ایستاده بود و در و دیوار اتاق را از نظر می‌گذراند.
- این جا خبری بوده؟

قبل از این که رکسان فرصت جواب دادن به ویولت را پیدا کند، کلاوس به سمت ویولت دوید و همزمان جواب داد:
- داشتیم یه کم تمرین می کردیم.

ویولت که هنوز قانع نشده بود، چشمانش را به رکسان دوخت. رکس شانه هایش را بالا انداخت و دنبال کلاوس که سعی در بردن ویولت داشت، راه افتاد. ویولت موهای کلاوس را به هم ریخت و به دنبالش از پله ها پایین دوید. رکسان زیر لب زمزمه کرد:
- دیگه احمق نشو کِل!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ها؟!
پاسخ به: مسابقات دوئل هاگوارتز !
ارسال شده در: دوشنبه 3 شهریور 1393 15:21
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل نیمفادورا تانکس و باری رایان
مربوط به جلسه چهارم درس ریاضیات جادویی


سالن غذا خوری مثل همیشه شلوغ و پر از سرو صدا بود ،صدای بچه ها در سالن طنین می انداخت ،کمی ان طرف تر بر سر میز هافلپاف باری رایان و نیمفادورا تانکس نشسته بودند و با هم به ارامی سخن میگفتند، هر کدامشان طوری به هم نگاه میکردند که انگار با دشمن چندین ساله خود روبه رو بودند.
دورا موهایش را پشت سرش انداخت و به باری خیره شد، بعد از چند دقیقه ای بالاخره دست از نگاه کردن به باری برداشت و با لحنی از خود راضی گفت:
-باشه باری،امروز تو تالار دوئل میبینمت

و بعد در حالی که چشم از باری بر نمیداشت از انجا دور شد. کلاوس بودلر که تازه به انجا رسیده بود با تعجب به دورا نگاه کرد و گفت:
-چرا اینجوری بهت نگاه میکرد؟یجوریی که انگار ممکنه تو یکدفعه از پشت بهش حمله کنی!
و بعد شانه هایش را بالا انداخت و ادامه داد:
-خوب بگذریم...فردا قراره با بچه ها ...

باری انقدر در این فکر که چگونه باید دورا را از سر راهش بردارد فرو رفته بود که اصلا حرف کلاوس را نشنید،و بعد در حالی که به سمت خوابگاه هافلپاف میرفت به میان حرف او پرید و گفت :
-بعدا میبینمت کلاوس فعلا.

و بعد سالن غذاخوری را ترک کرد.


تالار دوئل

دورا خوش خوشک به امید اینکه زودتر از باری به تالار دوئل رسیده و میتواند باری را به محض وارد شدنش غافلگیر کند وارد تالار شد ، به اطرافش نگاه کرد و از اینکه باری را ندید نیشخندی زد و در دلش گفت:
-بیچاره باری

و چوبدستیش را از درون ردایش بیرون کشید اما به محض اینکه قدمی به جلو برداشت کسی فریاد زد:
-کروشیو !

دورا به سمتی شیرجه رفت و روی زمین افتاد،در همان حال طلسم از بیخ گوشش گذشت ، وقتی که با نگرانی نفس نفس میزد باری را دید و گفت:
-اکسپلیارموس

باری با چابکی به سویی جست و بعد گفت:
-فاینیت!..دورا لابد فکرشو نمیکردی انقد زود برسم؟انگورجیو!
-ديسابارات

دورا خودش را نامرئی کرد و بعد ارام بلند شد و از جایی نامعلوم فریاد کشید:
-باری شاید تا الان تو چند امتیاز از من جلوتر باشی ولی الان با هم مساوی میشیم ...تورناتكلاراس!

اما باری با یک حقه حرفه ای توانست دورا را گول بزند ، او گذاشت طلسم به او برخورد کند و بعد روی زمین افتاد در حالی که از درد فریاد میکشید منتظر شد تا دورا دوباره مرئی شود.

دورا که فکر میکرد پیروز شده بدون ان که حتی فکر بکند که چگونه این طلسم توانسته باری را از پای در بیاورد مرئی شد و در حالی که لبخند پیروزمندانه ای بر لب داشت به سمت باری رفت و گفت:

- خوب،خوب و خوب! باری فکر کنم الان فهمیدی که کی قوی تره واقعا که! ولدمورت و همه ی پیروانش فقط یه مشت بی عرضه هستن و...

باری فرصت را مناسب دید و فریاد کشید:
-اینکار سروس

دورا به عقب پرت شد و در حالی که تقلا میکرد تا خود را از بند طناب ها ازاد کند با ترس به باری نگاه کرد و گفت:
-ت..تو..

باری خنده ای شیطانی سر داد که صدایش در کل سالن دوئل پیچید و بعد گفت:
-دورا باید بهت بگم که تو هم یه جادوگر ناشی و بی فکر هستی که خیلی راحت میشه گولش زد!

و بعد در حالی که به سمت او میرفت تا طلسم کروشیو را اجرا کند با لحنی مرموز گفت:
-تو باختی دورا..باختی!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1393/6/4 11:16:34
تصویر تغییر اندازه داده شده