جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 29 شهریور 1393 22:01
نمایش جزئیات
آفلاین
جینی نشسته بود و تکالیف ملال آور گیاه شناسی پروفسور اسپراوت را انجام میدادو البته غر غر هم میکرد:
(( تو رو به خدا! ببین عجب تکلیف مسخره ای . خواص گل مشهور مشنگی "رز" را بنویسید.کی به کی رز داده که رز مشهور شده؟3 تا لوله هم باید بنویسم. عجب...عجب.))
و غر غر هایی از این دست!صدایی زمزمه مانند که جینی کاملا با آن آشنایی داشت از پشت سرش گفت:
((به به!دوشیزه ی قرمز داره درباره ی رزی قرمز و فقیر و بی پول می نویسه. عجب تکلیف خوبی. یادم بیار به پروفسور اسپراوت بگم که "درباره ی انواع و اقسام رز هااطلاعات جمع آوری کنید" تکلیف بعدیت باشه!چرا درباره ی رز سفید نمینویسی؟به جیب خالی سفیدت بیش تر میخوره!!))
دراکو بود! دراکو مالفوی که جدیدا به جینی بد توجهی نشان میداد!جینی پوزخند زنان گفت:
((اِه؟رز سفید؟ میدونی؟ من ترجیح میدم راجع به کله ی خالی و پوک سفید تو بنویسم!خرپول عوضی!))
مالفوی از خشم سرخ شد، این روز ها سوژه ی جدید بچه ها مسخره کردن رنگ موی مالفوی بود.مالفوی هم مثل هر کسی که کله اش را مسخره کنند ، از باز گویی این موضوع متنفر و بیزار بود.
صدایش را بالا آورد:
((جینی؟ ببخشید. اگر امتیازات گروهت رو دوست داری دیگه این حرف رو نزن ! چون کاری می کنم امثال چهارم شید! بابا ی من پولداره تو وزارت خونه و مدرسه نفوذ داره!))
_اوه!خب باشه.نمی گم.تو هم نباید به من بگی دوشیزه ی قرمز!مگه بابا ی احمق مرگ خوارت تو آزکابان هم رو من و مدرسه و امتیازاش نفوذ داره؟
مالفوی لحن مسخره اش را از سر گرفت:
((اوه...اوه!کی میگه نداره؟در ضمن یادم رفت بگم دوشیزه ی قرمز!از فردا به بعد من اینجوری صدات نمیکنم!مجبوری تا فردا صبر کنی!))
جینی که دیگه جوش آورده بود ، فریاد کشید:
((چی؟قرمز؟ بازم گفتی؟باشه،کله سفید خرپول عوضی.کله ات مثل سنگ آسیاب شونه زدست ! اونم از نوع گرونش واسه خرپولی مثل تو!))
چند نفر برگشتند و نگاهشان کردند.
همان طور که آن ها مشغول دعوا کردن و نیش و کنایه زدن به هم بودند، مادام پینس کتابدار سر رسید و فریاد کشید:
((ساااکت!!)) سپس ادامه داد:
((10 امتیاز از اسلایترین و 5امتیاز از گریفیندور کم میکنم!))
مالفوی که خشکش زده بود،مِن و مِن کنان گفت:
((چ..چی؟چرا از گریفیندور 10 امتیاز کم نکردین؟))
_بخاطر این که تمام مکالمات شما را شنیدم . نبینم دیگه تو کتابخونه پز پول باباتو بدی ها!در ضمن بهتره برای اخراج نشدن از هاگوارتز اون زبون نیش دارتو غلاف کنی!و اما... شما دوشیزه ویزلی. بار آخرت باشه که تو کتابخونه فریاد میزنی!حالا بهتره هر دوتون برید!))
مالفوی که جوش آورده بود داشت با آخرین سرعت از کتابخونه می زد بیرون که ناگهان مچ پایش قفل شد و سرو ته در هوا آویزان ماند.می خواست فریاد بکشد اما به خاطر وجود مادام پینس دهانش را بست.در حالی که دندان هایش را به هم میفشرد از لای آن ها گفت:
(( کدوم احمق بیشعوری این کارو کرد؟ بیاد بیرون سریع!))
ناگهان پانسی پارکینسون از پشت زره پوشی بیرون پرید و ضد طلسمی ادا کرد و مالفوی را به حالت عادی باز گرداندو در حالی که صورتش گل انداخته بود،تند تند حرف میزد:
((ببخشید دراکو ! من فکر کردم جینی ویزلی بی شعوره! امروز به خاطرش من یا بهتره بگم ما 20 امتیاز از دست دادیم!))
مالفوی فریاد زد:
((چی؟ همین الان هم 10 امتیاز دیگه از دست دادیم همش هم واسه ی اون مو قرمزیه))و ماجرای دعوا را باز گو کرد. پانسی چیزی برای گفتن نداشت. مالفوی پرسید:
((مشکل شما دو تا چی بود؟))
_ اِه! چیزه! راس... راستش من میخواستم تو تمرین کوییدیچ امروز از رو جارو با طلسم بندازمش پایین که مادام هوچ دید و 20 امتیاز کم کرد!
همان موقع جینی از کتابخانه بیرون آمد و از آن دو نفر پرسید:
((شما دوتا سالوس احمق دست از سرم بر نمیدارید؟ الان هم حتما داشتید دوباره نقشه میریختید که اذیتم کنید آره؟))
مالفوی به پانسی گفت:
((بیا بریم تا این احمق باعث دردسر بیش تری نشده)) و هر دو راهشان را کشیدند و رفتند. در تمام راه تا برج گریفیندور جینی داشت نخودی میخندید و با خود زمزمه میکرد:
((بعضی وقتا بی پولی هم خوبه! ))



آخر هر بند به جای یکبار، 2 بار اینتر بزن تا نوشته ت چشم خواننده رو خسته نکنه.
به جای دو تا پرانتز هم از گیومه استفاده کن. (کلیدهای Shifl+L و Shift+K گیومه رو ایجاد می کنن. حداقل تو لپ تاپ من که اینجوریه.)
بعد از نوشتن پستت یکبار مرورش کن تا اشکالات تایپی و املاییش رو برطرف کنی.

تایید شد! سال اولیا از این طرف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/6/30 0:50:29
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 29 شهریور 1393 18:13
نمایش جزئیات
آفلاین
در کتابخانه نشسته بود و کتاب می خواند آن کتاب را از همه کتاب های درسی دیگر بیشتر دوست داشت و بهتر از همه انها در ذهنش جای میگرفت.لحظه ای از پنجره کنار میزش به حیاط باران زده و بزرگ هاگوارتز نگاهی انداخت اما سر و صدایی باعث شد او دست از نگاه کردن بردارد . از بین دو تا از قفسه های کتاب خانه دراکو مالفوی و دارودسته اش(کراب و گویل) بیرون امدند ;انها با صدای بلند قهقه می زدند و ارامش افراد داخل کتاب خانه را بهم می زدند اما کسی جلو دارشان نبود جینی به انها توجهی نکرد و به خواندن کتاب ادامه داد اما بعد مالفوی با صدای بلند سوتی زد و گفت:به به ببین کی اینجاست جینی ویزلی یک نفر از خانواده ویزیلی های خائن به اصل و نسب . سپس کتاب را از دستش بیرون کشید و با لحن عجیبی گفت:دفاع از خود در برار جادوی سیاه ههههههه مثل اینکه داری خودت رو برای جنگ بزرگی که پیش رو داری اماده می کنی اما این کتاب هیچ کمکی به تو نمی کنه. وکتاب را با چند حرکت ساده چوب دستی پاره کرد و تکه های ان را جلوی جینی پرتاپ کرد اما جینی هنوز همان طور نشسته بود و سعی می کرد ارامشش را حفظ کند .مالفوی با پوزخندی ادامه داد:حتی اون دوست پسر احمقت و برادر خائنت و اون مشنگ زاده هم رفتن و فرار رو به قرار ترجیح دادن من اگر جای تو بودم فرار می کردم اما تو این انتخاب رو هم نداری تو هیچ انتخابی نداری تو می میری تمام خانوادت میمیرن چون خائن ها هم سطح مشنگ زاده ها هستند. سپس دهانش را به گوش جینی نزدیک کرد و تکرار کرد:هم سطح مشنگ زاده ها و بعد سرش را بالا اورد گفت:اما با خودم فکر کردم که یه شانسی بهت بدم اخه خون اصیل زاده ها خیلی با ارزش می تونی به ما ملحق بشی اگر نظرت عوض شد می تونی ساعت 5:30 کنار دریاچه پیدام کنی. سپس به همراه دارو دسته اش از کتابخانه خارج شد اما جینی همان جا ماند ساعت ها!و اشک می ریخت و فکر می کرد تقریبا نیمه های شب بود که یه فکری به ذهنش رسید لبخند زد و در دل به خودش افرین گفت .سپس بلند شد که برود بخوابد فرادای ان شب ساعت 5:30 مالفوی و دوستانش کنار دریاچه بودند و حرف می زدند اما خبری از جینی نبود البته که مالفوی اهمیتی به این موضوع نمیداد حدود 15 دقیقه بعد انها بلند شدند تا خود را به کلاس تغییر شکل برسانند اما از دور جینی را دیدند که دوان دوان به سوی انها می امد مالفوی با خودش گفت:بالاخره سروکله اش پیدا شد لحظه ای بعد جینی خود را به انها رساند هنوز نفس نفس می زد اما شروع به حرف زدن کرد و گفت :من دیشب خیلی فکر کردم و به نتایجی هم رسیدم می خواستم بدونی که هم سطح مشنگ زاده ها بودن خیلی هم بد نیست چون ما اصیل زاده ها هنر نکردیم که جادوگر شدم اما اونا هنر کردن تازه بعضی از مشنگ زاده ها باهوش هستند مثل هرمیون اما بعضی از اصیل زاده ها کودن هستن مثل کراب. کراب با شنیدن این حرف جینی عصبانی شد و قصد حمله کرد اما جینی که انتظار این رفتار را داشت بسیار سریع تر دست به کار شد و او را برجایش خشک کرد مالفوی با خشم داد زد :برش گردون همین الان . جینی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:باشه. و کراب را به حالت اولش در اورد سپس رو به مالفوی کرد و گفت:سه نفر وده دقیقه تاخیر از کم شدن امتیازتون و مجازاتتون لذت ببرید این تنها کاری بود که از دستم بر می امد. آخر جملاتت نقطه بذار. آخر هر بند 2بار اینتر بزن تا فاصله ی بین بندها رعایت و خوندنش راحت تر بشه. بعد از نوشتن پستت یکبار مرورش کن تا اشکالاتش رو برطرف کنی. تایید شد! سال اولیا از این طرف! ویرایش دوم: ظاهرا این پست یه جورایی اشکال فنی داره و فرقی نداره 2 بار اینتر بزنی یا صد بار. اینتر رو نشون نمیده.:دی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/6/30 0:38:44
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/6/30 0:42:22
ویرایش شده توسط اسکارلت در 1393/6/30 1:14:23
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 29 شهریور 1393 13:47
نمایش جزئیات
آفلاین
من ديشب اينو نوشته بودم ولي پست نكردم.
اصلا به مخیلم نمی اومد عکس عوض میشه=))
به هر حال دوباره براي عكس جديد نوشتم و الان ویرایشش می کنم.
نمایشنامه جدید زیر این نمایش نامه اضافه شد و مرتبط با عکس جدیده.





-هري پاتر !
-بله پروفسور.

صداي ترسناك خش خش برگ ها، زير قدم هاي اسنيپ در گوش هري و رون نزديك و نزديك تر مي شود.

-براي ساخت محلول خنثي كننده افسون قلقك چه موادي لازمه؟

هري آب دهانش را قورت مي دهد. انگار كه ميخواهد چيزي به زبان بياورد كه ناگهان

هرميون:
-اجازه پروفسور؟ بايد از گياه...

ناگهان اسنيپ وسط حرفش ميپرد و :

-خانم گرنجر من يادم نمياد كه اجازه داده باشم .اين بار اولت نيست كه بي اجازه صحبت ميكني .
هري پاتر تو هم مثل هميشه به درس گوش نميكني ، مثل پدرت تنبلي.
رون ويزلي و هري پاتر بعد از تموم شدن درس به چادر من مياين تا تنبيه بشين و ديگه سر كلاس من با هم حرف نزنيد
و خانم گرنجر، شما هم به دليل بي اجازه صحبت كردن همراهشون مياين.

رون- حتي تو اردوي آموزشي هم از دست اين آسايش نداريم.

كلاس تمام شد و بچه ها در جنگل ممنوعه مشغول بازي و لذت بردن از اردو بودند.
اسنيپ با سرعت به چادرش مي رود و آستينش را بالا مي زند.
علامت شوم اخطار مي دهد و اين يعني لرد ولدموت در راه است.
اسنيپ به فكر فرو مي رود كه ناگهان هري و رون و هرميون وارد چادر مي شوند.

اسنيپ: بشينيد!
شما سه تا اعصاب منو با اين كار هاتون خورد كردين .
فكر ميكنم هر معلم ديگه اي هم بود تصميم منو مي گرفت.
هرميون: چي شده پروفسور ميخواين مارو اخراج كنيد؟ خواهش مي كنم. من كاري نكردم!
-تصميم ندارم اخراجتون كنم ولي اگه خانم گرينجر به وراجي ادامه بدن شايد به اين گزينه هم فكر كردم.
به عنوان تنبيه به مدت ٢٤ ساعت هر سه تاتونو به شكل لاك پشت در ميارم.

هري: پروفسور اين كار خلاف قوانين تنبيهات هاگوارتزه!

اسنيپ بي توجه به حرف هاي هري چوب دستي اش را در مي آورد و رو به بچه ها ميگيرد و هر سه را به شكل لاك پشت در مي آورد.
ناگهان سايه اي سياه آسمان را مي پوشاند.
اسنيپ بيرون مي رود و علامت شوم را در آسمان مي بيند.
ناگهان چندين مرگ خوار ظاهر شده و به دنبال هري پاتر ميگردند،ولي در كمال تعجب ميبينند كه خبري از هري نيست.
دست از پا دراز تر برميگردند.

اسنيپ خوش حال از اين كه به پسر لي لي كمك كرده به طرف چادرش مي رود.

اما هري و رون و هرميون خيلي هم خوشحال نيستند.
٢٤ ساعت مهمون كلبه هاگريد هستند و به زور از غذا هاي لاك پشتي كه هاگريد به آنها ميدهد تغذيه مي كنند . هر كاري هم مي كنند هاگريد نمي فهمد كه آنها چه ميگويند و كه هستند.
____________________________________



اینم مرتبط با عکس جدید


دراکو که مثل همیشه حوصله اش سر رفته و میخواهد با یک نفر درگیر شود،وارد کتاب خانه شده و جینی ویزلی را می بیند.
بالای سر او می ایستد ولی جینی به کتاب خواندن ادامه داده و به او توجه ای نمیکند.
دراکو کتاب را از دست جینی کشیده و مشغول خواندنش می شود.
جینی خیلی عصبی میشود ولی خودش را کنترل کرده و منتظر می ماند.
دراکو پس از چند ثانیه بلند میگوید: "عجب کتاب مزخرفی،واقعا هر کی این کتابو بخونه از یه مشنگ هم کمتره "
و کتاب را جلوی جینی می اندازد.
اما این دفعه جینی بسیار عصبی شده و خشمگینانه از صندلی بلند میشود و رو به دراکو میگوید
:"تو خیلی بی ادبی. به چه حقی کتاب منو از دستم کشیدی؟."
-"ا جینی هم اینجاست. ببخشید فکر کردم یه نفر هویجشو اینجا جا گزاشته. باید از کهنه و دسته دوم بودن و از همه مهم تر چرت بودن کتاب متوجه میشدم که کی اینجاس"
-"نتیجه این گستاخیت رو میبینی"

جینی با ناراحتی کتاب هایش را در بغل گرفته و به سمت خوابگاه گریفیندور میرود.

هری و رون که مثل همیشه در حال گفتن و خندیدن هستند ، با دیدن جینی خنده شان را قطع کرده و از او دلیل ناراحتی اش را می پرسند. و پس از شنیدن همدیگر را نگاه میکنند.

رون:"هری انتظار نداری که بشینیم هم دیگه رو نگاه کنیم تا دراکو خانواده منو مسخره کنه؟"
هری:"نه"
-"پس بریم پیش هرمیون چون ما دو تا که فکر کنیم مغزمون اذیت میشه"
-"باشه"
و هر سه پیش هرمیون می روند.
هرمیون پس از شنیدن داستان بسیار عصبی شده و میگوید:
"یه فکر خوبی دارم"
هری:"چه فکری"
-" ببینم رون میتونی از داداشات یه مقدار آدامس تهوع آور بگیری؟"
-"چرا از اونا بگیرم؟ خودم کلی ازونا رو نگه میدارم"
-"تنبل، کی میخوای آدم شی؟ پس وقتي سر كلاسا نمياي ازونا ميخوري؟"
-ُ"حالا بده که کارت راه میوفته؟"
-"باشه این دفعه رو میبخشمت. برو بیارشون"
چند دقیقه بعد رون با آدامس های تهوع آور می آید.
هری:"رون هم اومد خوب برنامه چیه."
هرمیون نقشه را توضیح میدهد و رون مامور انجام آن می شود.
هری و هرمیون و جینی پشت دیوار قایم شده و رون به داخل اتاق مالفوی در برج اسلیترین میرود.
رون:"سلام دراکو"
دراکو:"سلام. چته؟ دنبال شری؟"
رون:"چرا همش به دید بد نگاه میکنی؟"
دراکو:"خوب بگو چیکار داری؟"
رون:"ما همه اصیل زاده ایم باید با هم دوست باشیم"
دراکو:"تو چطوری خانواده هویجی خودتو با ما مقایسه میکنی؟"
رون:"تو خانواده منو ترجیح میدی یا اون مشنگ زاده خر خون هرمیون رو؟"
هرمیون از پشت دیوار زیر لب جوری که فقط هری و جینی متوجه بشودند :"پسره ی گستاخ حالا چون یه نقشه ای داریم هر چی از دهنش در میاد میگه"
دراکو"راستش منم زیاد از اون گند زاده خوشم نمیاد"
رون :"پس حالا بیا این آدامس های خوش مزه رو بخوریم تا بیشتر حرف بزنیم"
رون آدامس را به دراکو داده و از روی خنگی و حواس پرتی خودش هم یک آدامس میخورد
هر دو شروع به بالا آوردن میکنند که ناگهان هرمیون وارد اتاق میشود و هری و جینی هم پشت سر او هستند.
هرمیون بالای سر دراکو رفته و افسون قلقک را روی او انجام می دهد.
سپس رو به رون می کند و به او نیز می گوید.
"این هم واسه گستاخی و بی ادبیت"
و ناگهان افسون قلقلک را روی او نیز انجام می دهد.

هری:"واقعا بالا آوردن در حال خنده حال خیلی عذاب آوره"
جینی:"بیچاره داداشم"
هرمیون:"هر جفتشون حقشونه"


نیازی به نوشتن نمایشنامه ی دوم نبود و با همون اولی هم تایید می شدی.
تایید شد! سال اولیا از این طرف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Mr.Naki در 1393/6/29 17:41:28
ویرایش شده توسط Mr.Naki در 1393/6/29 20:07:29
ویرایش شده توسط Mr.Naki در 1393/6/29 20:45:52
ویرایش شده توسط Mr.Naki در 1393/6/29 20:48:21
ویرایش شده توسط Mr.Naki در 1393/6/30 0:09:34
ویرایش شده توسط Mr.Naki در 1393/6/30 0:11:27
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/6/30 0:30:55
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 29 شهریور 1393 00:48
نمایش جزئیات
آفلاین
►عکس جدید کارگاه نمایشنامه نویسی◄


تصویر تغییر اندازه داده شده


برای ورود به ایفای نقش باید یه نمایشنامه یا داستان کوتاه بر مبنای این عکس بنویسید.

توضیحات: جینی ویزلی و دراکو مالفوی در کتابخانه

* سعی نکنید مثل کتاب بنویسید. خلاقیت به خرج بدید. اگه هم سوژه ـتون مثل کتاب شد سعی کنید نحوه ی اتفاقات رو تغییر بدید.

* جینی ویزلی دختر یک خانواده ی اصیل، خونگرم و تهی دسته و دراکو مالفوی پسر یک خانواده ی اصیل، اشرافی و ثروتمند. اتفاق و مکالماتی که در فضای کتابخانه و بین این دو نفر رخ میده رو بنویسید. لازم نیست اشخاص نمایشنامه تون رو به همین دو نفر محدود کنید. همونطور که توی تصویر هم مشخصه افراد دیگه ای هم توی کتابخانه هستند. اما اینکه این افراد چه کسانی اند و وارد داستان میشن یا نه، به ابتکار خودتون بستگی داره. می تونید طنز یا جدی بنویسید. انتخاب با شماست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بلندپروازی، پشتکار، شجاعت و فراست
در کنار هم
هاگوارتز را می سازند!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 28 شهریور 1393 23:40
نمایش جزئیات
آفلاین
هری،رون و هرمیون هرسه،ثاکت و آرام زیر شنل نامریی قوز کرده بودند و آرام و بی سر و صدا راهرو های تاریک و خلوت هاگوارتز را زیر پا میگذاشتند.
راهرو های پیچ در پیچ و پله های باریک را یکی یکی رد میکرد تا سرانجام به یک پیچ رسیدند.
هری زیر شنل نگاهی به یادگار غارتگران( نقشه هاگوارتز ) انداخت.

هری:"مثل اینکه پشت این دیوار یه راه مخفیه"
رون:"خوبه! آخرش به کجا میرسه؟"
هری:"دقیقا به اون جایی که میخوایم." مکثی کرد و ادامه داد "درست وسط دخمه ها"
هرمیون:" اگه صداتونو پایین نیارین به هیچ جا نمیرسیم، فیلچ ممکنه هر آن سر برسه"

هری به آرامی سر تکان داد و با چوبدستی اشاره ای به یکی از آجر های دیوار کرد.
آجر ها به طرز جالبی در کنار هم لغزیدند و یک راه مخفی آشکار شد.هری شنل را کنار زد و به همراه دوستانش وارد راه مخفی شدند و پله هارا یکی یکی طی کردند.
سرانجام با صدای رون به خود آمدند
رون:"آخ دماغم،مثل اینکه به آخر راه رسیدیم."
هری دستش را دراز کردو دیوار مقابلش را هل داد و به آرامی از پشت یک تابلوی نقاشی بیرون امددر همان موقع باشنیدن صدایی نافذ و سرد از جا پرید
"پاتر، میشه بگی این وقت شب توی دخمه ها چیکار میکنی"
پیکر ساهپوشی در انتهای راهرو ایستاده بود.
چهره اش مشخص نبود اما هری در هویتش شکی نداشت .
هری به آرامی اشاره ای به رون و هرمیون کرد هر اتفاقی که می افتاد اسنیپ نباید آن هارا میدید.
اسنیپ جلو آمد وحشیانه دست هری را کشید .و به دفتر ترسناکش برد.
اورا روی همان صندلی ترسناک همیشگی پرت کرد.

اسنیپ پوزخند ترسناکی زد."گیر افتادی پاتر.اونم به بدترین شکل در حال دزدی از دفتر من ."
هری سعی کرد در چشمان اسنیپ زل بزند ."دروغه.من فقط داشتم توی دخمه ها پرسه میزدم شما هم منو توی راهارو دیدید نه در حال دزدی از دفترتون"
اسنیپ با خشم صورتش را نزدیک صورت هری گرفت"امیوارم بتونی پیش دامبلدور هم اینطوری حرف بزنی "
هری شانه اش را بالا انداخت هرچه بادا باد!!!





ببخشید اگه بد شد بار اولمه که داستان مینویسم تازه با گوشی هستم


سعی کن برای پست زدن از گوشی استفاده نکنی تا بتونی بعد از نوشتن پستت یکبار مرورش کنی و اشتباهات تایپی، املایی و نگارشیش رو به راحتی برطرف کنی.

تایید شد! سال اولیا از این طرف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/6/29 0:36:17
Underfed Vulture


قبل از صحبت کردن فکر کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.



پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 27 شهریور 1393 01:36
نمایش جزئیات
آفلاین
_" چی گفتی ؟! "اسنیپ از فرط تعجب فریاد می کشید . خون به صورتش دوید . عرق چهره اش را پوشاند و از بینی عقابی اش چکه کرد .
_ " چیه مگه ؟! خیلی عجیبه که گفتم میخوام مرگخوار شم ؟ ... بابا خسته شدم بس که خوب بودم . " هری با حالتی که گویی ترسیده است به صندلی چسبیده بود و با قیافه ای حق به جانب و معصومانه اسنیپ را در کمال خونسردی نگاه میکرد .او از چشمان سبز و بی روح هری چیزی نمیفهمید .
_ " من .. م ... من ... تو .... چی ... مرگخوار ؟ " اسنیپ کلمه مرگخوار را فریاد زده بود . هری حتم داشت کل قلعه شنیده است . صدای اسنیپ در دخمه معجون سازی به دیوار ها میخورد و بازتابش در گوشی هری زنگ میزد .
استاد معجون ساز کمی در اتاق قدم زد ... شنل سیاهش در هوا موج برداشته بود و موهای چرب ذغالی اش دیگر مرتب نبودند ... حال او باید به دامبلدور چه می گفت ؟ باید می گفت که دانش آموز محبوبش بخاطر او به ولدمورت علاقه مند شده ؟ به قاتل لی لی ؟ نه ... چنین چیزی قابل قبول نبود . هر گاه صحنه جسد لی لی را می دید بر عهد و پیمانش با دامبلدور مصمم تر می شد . اما ... اما امکان نداشت پسر پاتر و لی لی به این سادگی مقهور جادوی سیاه شود . باید می فهمید در فکر هری چه می گذرد . اسنیپ فکرش را متمرکز کرد ... سعی کرد تا ذهن هری را بخواند .... اما تصاویری که دید ... نشان میداد هری در حرفش صادق است .. گویا او از تابستان امسال علاقه اش به جادوی سیاه شکوفا شده است .
_ " حالا چرا به من میگی ؟ " اسنیپ سعی کرد همان چشمان سرد و بیروح همیشگی اش را نمایان کند اما در پس این چشمان ... غمی عمیق موج میزد . غمی که هری از وجودش جا خورد .
هری نیم خیز شد و به چشمان اسنیپ نگاه کرد .
_ " آه سوروس ... باید به کی بگم ؟ به دامبلدور ؟ بس کن .... تو هم یه مرگخواری .... پس میتونی به اربابت اینو بگی ... اینطوری هر دومون زنده میمونیم و با هم جهان رو تسخیر م .... " هنوز حرف هری تمام نشده بود که کشیده ای محکم عینکش را انداخت . جای چهار انگشت روی صورت هری مانده بود و گوش چپش نیز سوت میکشید .
_ " گمشو از اتاق من برو بیرون ... "هری سریع وسایلش را جمع کرد و به حالت دو از اتاق بیرون رفت ... سعی کرد تا به طبقه هفتم نرسیده به هیچ چیز فکر نکند . زمانی که به بانوی چاق رسید و اسم رمز را گفت , توانست نفسی راحت بکشد .اسنیپ از مقصود اصلی او مطلع نشده بود .رون و هرمیون روی صندلی جلوی بخاری نشسته بودند . سالن گریفندور مانند همیشه گرمایی مطبوع داشت و رقص شعله های آتش ... به پرده های قرمز سالن .... سرخی بیشتری بخشیده بودند . هری کیفش را روی میز کناری انداخت و وسط آن دو نشست . رون پرسید : " خب چی شد ؟ تونستی ذهنتو ببندی تا نفهمه ؟ "
_ " آره تونستم " برق شادی در چشمانش موج میزد .
_ " خب ؟ اون با محفله یا با اسمشونبر ؟ "هری نگاهی به هرمیون انداخت و سپس گفت ... " با محفل !! " هرمیون کمی در صندلی جا به جا شد و با آن قیافه حق به جانبش که هری از آن متنفر بود گفت : " خب پس ... فک کنم هر دو تون به حرف من رسیدید ... شرطمون سره جاشه ؟ " هری سری به نشانه موافقت تکان داد و منتظر سرنوشت شومش ماند ... در همان موقع ، سطلی پر از آب دریاچه سیاه که همراه کلی سبزه و لجن بود روی سرش خالی شد .


تایید شد! سال اولیا از این طرف لطفا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/6/28 0:00:56
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/6/28 0:02:35
دلیل: تغییر رنگ ویرایش اول
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 شهریور 1393 17:37
نمایش جزئیات
آفلاین
هرمیون موهای وزوزیش رو کنار زد و با عصبانیت به هری گفت:
- این دیوونگیه محضه!

رون با بیخیالی دستانش را در موهایش فرو برد:
- هرمیون ضد حال نزن!

هرمیون با خشم داد زد:
- رونالد ویزلی! اصلا می فهمی چی می گی؟ دعوت اسنیپ به چالش آب یخ یعنی خداحافظی ما از هاگوارتز! :vay:

هری قهقهه میزد.
-باور کن ارزششو داره هرمیون و به خاطر خدا، اونا منو اخراج نمیکنن. من پسر برگزیده یا یه مشت چرت و پرت دیگه برای اونا هستم. من اخرش مجبور خواهم بود یک شبانه روز به نصیحت های دامبلدورو فریادهای اون روغن گریس، گوش بدم ولی فقط همینه و نه بیشتر!

هرمیون با کتابش محکم زد توی سر هری!
- روی من حساب نکنین!

رون با حیرت به هرمیون نگاه کرد و هرمیون این بار با لکنت گفت:
- ام...ینی منظورم اینه که...اه! خب باشه ولی... خدایا من بازم می گم این دیوونگیه!

هری چشمک زد.
- خوب پاترها دیوونه ان هرمیون؟ نیستن؟ حالا بگید کجا باید ویدیو رو ضبط کنیم؟

هرمیون آهی کشید و گفت:
- روی نشان ارشدی من ... یه دوربین کوچیک به کار میذاریم...من میز اول می شینم و برای همین خیلی خوب می تونم فیلم بگیرم.

-اهای ینی تو میگی من جلوی بچه ها آب بریزم روی سرم و اسنیپ رو دعوت کنم؟
هری این را فریاد زده بود. رون سری تکان داد.
- خودشه اگه به طور خصوصی چلنجش کنی، حتما میپیچونه ولی اینجوری نمیتونه!
هرمیون نالید.
- شما دو تا رو چرا نمیبرن تیمارستاااان؟ دکترررررر

سه قلو های گریفندوری مقابل در کلاس اسنیپ متوقف شدند دستان هرمیون به شدت می لرزید اما قبول کرده بود که به آنها کمک کند پس جا نزد.هری دوربین را روی نشان ارشدیت هرمیون نصب کرد و هر سه نشستند.هرمیون سعی کرد طبیعی به نظر برسد پس کتابش را باز کرد و مشغول مطالعه شد و در عین حال موهای پرپشتش را عقب زد تا مانع فیلم برداری نشود. هری وقتی دید اسنیپ وارد کلاس میشود، بلند شد و جلوی دخمه ایستاد البته قبل از آن، ردا و لباس هایش را در اورده و حالا فقط یک بلوز و شلوار تنش بود. سطل آبی را ظاهر کرد و گفت :
-من، هری جیمز پاتر، دراکو مالفوی، سیموس فینیگان و پروفسور اسنیپ رو به این چالش دعوت میکنم.

و بعد، اب را روی سر خودش خالی کرد. اسنیپ با چهره ای خشمگین به هری نگاه کرد . هرمیون بر خلاف انتظارش به خنده افتاده بود و می لرزید. هری در حالیکه قهقه میزد خیس و تلو تلو خوران به سر میزش برگشت.اسنیپ فریاد زد:
- پاتر! مجازات می شی! شب توی دفتر من باش!

هری خندید
- میخواین من از چالشتون فیلم بگیرم پروفسور؟:lol2:

کل کلاس رفت روی هوا و اسنیپ که دیگر محال بود از وضعی که در آن هست، عصبانی تر شود یقه هری را گرفت و از کلاس کشوندش بیرون! هرمیون دوربین رو از نشان ارشدیش جدا کرد و رو به رون گفت:
- حیف شد کلی جادو نصب کردم روی دوربین تا بتونم بیارمش هاگوارتز

- مهم اینه که چیزی رو که میخواستیم ضبط کرد به نظرت گریس با هری چکار میکنه؟

هرمیون چانه اش را خاراند.
- کمترینش یه مجازات درست و حسابیه که دلش خنک بشه.ولی میدونم اخراجش نمیکنه.

اسنیپ در یک کلاس خالی هری را روی یک صندلی کوباند طوری که هری شک کرد پس از این قادر به استفاده از اندامهای پشتی بدنش باشد! اسنیپ به هری نزدیک شد طوری که بینی عقابیش تنها چند سانتی متر با هری فاصله داشت و بعد نعره زد:
- پاتر دلقک! سر کلاس من حق نداری معرکه بگیری!

- معرکه نبود که! یکی دیگه هم منو دعوت کرده بود. جنبه نداری یکی ادم حسابت کنه؟

اسنیپ خواست به سمت هری حمله ور بشه که دامبلدور وارد کلاس شد و گفت:
- سوروس اکسپکتو پاترو نوم رو یادت رفت ها

هاااااا!
اسنیپ با این قیافه به طرف دامبلدور چرخید.

دامبلدور چشماشو از قصد بزرگ کرد و به هری اشاره ای کرد. اسنیپ دستش رو محکم کوبید به پیشونیش. هری که سردش شده بود با چشمهایی قد نعبلکی به انها خیره شد.
- ببخشید قضیه چیه؟ الان شما دوتا باس بزنید شت و پت کنید منو ها!

دامبلدور همون طور که یه آبنبات لیمویی از جیبش در می آورد گفت:
- هری پسرم برو دو تا کلاس ریلکسیشن!

هری موهایش را چلاند و سرش را تکان داد و باعث شد آب روی صوررت اسنیپ بپاشد.
- خوب این در مورد شما طبیعیه ولی این جناب روغن گریس بی جنبه رو چکارش کنیم؟ تازه شرط میبندم میخواد فر بده و ویدیو نده!

دامبلدور به آبنباتش مک زد و گفت:
- نه هری عزیزم!
و بلافاصله ابر چوبدستی اش را بیرون کشید و سطل آب یخ روی اسنیپ خالی شد.
اسنیپ فریاد زد آلبوووووووووس!


تایید شد! سال اولیا از این طرف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/6/26 0:10:06
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 20 شهریور 1393 00:14
نمایش جزئیات
آفلاین
- من عاشق ننت بودم! .... تو چشمام نگاه کن!

این دیالوگ در اصل باید یه جای دیگه و ترجیحا با یه لحن ملایمتر گفته میشد. اما خون جوری جلوی چشمای اسنیپ رو گرفته بود که درکی از موقعیت و لحنش نداشت.
هری پاتر با یه حالت متردد روی صندلی نشسته و بی تفاوت به حرفای اسنیپ تف هایی که روی صورتش پاشیده می شد را با آستین پیرهنش پاک می کرد.
- متوجه هستم پروفسور! ننه ی منو ننه ی شما نداره که! مال خودتون!

اسنیپ از جا پرید و داد کشید:
- مرتیکه ی بی غیرت! دارم ننه تو میبرم زیر سوال!

- من مادرم خیلی وقته زیر سواله! زنمم که اووووف نگو ... زیر همه چیز هست حالا یه زیر سوال بره چی میشه؟ .... در ضمن خواهش میکنم ... من بی غیرت نیستم روشن فکرم!

عینک مدورشو از چشم در آورد و با پایین پیرهنش سعی کرد شیشه ش رو تمیز کنه!
- پسرک احمق! ... عین باباش بیخیال عین باباش زبون دراز عین باباش ...

- - خب حلال عین بابامم ... نه میخ واستی عین تو باشم هان؟ ... راستی پروفسور اینم در نظر دارین که ممکنه ... ممکنه ...

- اشک تو چشمای هری پاتر جمع شده بود

- - ممکنه ... ممکنه .. بابا!

- اسنیپ با چندش دستای هری که در گردنش حلقه شده بودن رو جدا می کنه و میگه نکبت بازی درنیار! کل داستانو می خواد ببره زیر سوال! آماده باش که الآن در مس خوام ددر تاریک ترین قسمت ذهنت نفذ کنم ... ریکوردشون می کنم بعد میذارم تو یوتیوب تا آبروتو جلوی آدم و عالم ببرم.

اسنیپ با یک رکت چوبدستی و زمزمه ی ورد مناسب وارد ذهنش هری شد.
دوران کودکی او را دید وقتی در پریوت درایو همراه دورسلی ها زندگی می کرد.
- دهنتو باز کن هواپیما داره میاد ... ویژژژژژ ... آفرین هری! آفرن پسر گلم!

پتونیا قاشقی پر از خورشت قرمه سبزی رو به دهن هری هدایت می کرد و در هر جمله ای که به زبون می آرود بیست سی بار قربون صدقه ی هری می رفت.
- نوش جون! گوشت بشه بچسبه تنت!

آن طرف اتاق دادلی از گشنگی و ضعف به مبلمان و دیگر تزینات خانه یورش برده بود و جلوی دستش هرچیز جاندار و غیر جانداری که دستش میمومد می خورد. از یه طرف عصبی میشد بیشتر میخورد. ز طرف دیگه با دیدن بی توجهی ها بیشتر عصبی میشد. از اون یکی طرف دیگه هم وقتی ذخیره ی ضایئات تو بدنش زیاد میشد و بیشتر از هر روز دیگه ای باد می کرد. عجب اسف بار!

ناگهان صدای چرخیدن کلید در قفل در اومد. ورنون وارد شد و چندین بسته کادو تو دستش را روی زمین ریخت.
- پسر من کیه؟

دادلی با شور و شعف جواب داد:
- من!

- خفه شو نکبت بی عرضه! ... هری؟ پسرم؟ می دونی بابا برات چی خریده؟

- وقتی دید هری مل تسترالشم نمیذاره خودش گفت:

- - بابا برات ایکس باکس گرفته!

- خب که چی؟

خب به جملت پسر گلم! امشب یه سری مهمون داریم. رئیس شرکتمون. میتونی یکم اعجی مجی روش پیاده کنی تا به من ترفیع بده؟

پتونیا سریع همسرشو کنار زد و گفت:

- نگاه کن! چقدر شبیه باباشه!

به چشمای آبی هری نگا کرد و گفت:
- چشاش مشکی مشکی مثل باباش.

به صورتش دستی کشید و گفت:
- صورتش رنگ پریده مثل ارواه مثل باباش.

موهای به هم ریخته اش را دست کشید و گفت:
- مثل باباش یه تن روغن خالی میکنه رو سرش! ... فقط کاش بابات می دونست پسرشی!

سوروس از ذهن هری بیرون پرید و با ناباوری سرتا پاشو نگاه کرد. بعد وقتی بغض تو گلوش گیر کرده بود گفت:
- پسرم!


بعد از نوشتن پستت یکبار مرورش کن تا اشکالات تایپیش رو برطرف کنی. تایید شد! سال اولیا از این طرف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/6/20 1:20:56
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 17 شهریور 1393 20:08
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره انتظار سر آمده بود...
بعد از مدت ها کشت و کشتار بالاخره لردسیاه نابود شده بود و شاید کمی از آن آرامش از دست رفته به مردم باز می گشت...
هری هنوز در سکوت و بهت به کسانی که در این راه جان خود را فدا کرده بودند چشم دوخته بود؛به جنازه دوستان عزیزش،به کسانی که در این راه همراهیش کرده بودند...تانکس و لوپین...فردو صدها نفر دیگر...
ناگهان کسی از پشت به شانه هری چنگ زد.هری سریع گارد گرفت و برگشت و باچهره کسی رو به رو شد که نفسش را در سینه حبس کرد!سورس اسنیپ!
هری به دور و برش نگاهی انداخت و کسی را متوجه ندید.خواست فریاد بکشد که اسنیپ سریع یک دستش را روی دهن او گذاشت و با دست دیگرش او را به داخل دفترش کشاند و سریع در را بست.
اسنیپ چشم غره ای به هری رفت و اورا روی صندلی هل داد.
هری که هنوز در شوک بود همه ی توانش را جمع کرد وچوب دستی اش را در آورد و رو به اسنیپ گرفت:‍«لولوخورخوره ی احمق !بد کسی رو انتخاب كردي.من هيچ وقت از اسنیپ نترسیدم و حالا هم که اون مرده.َ»
لولوخورخوره یا اسنیپ با قیافه ای که فقط خشم در آن قابل مشاهده بود و با دندان هایی که روی هم می سایید گفت:«پاتر!باید به خاطر این که تونستی لردسیاه رو شکست بدی بهت تبریک بگمَ؛ولی هنوزم به نظر من تو هنوز همون پسر کوچولوی احمقی هستی که بودی و اصلا تغییر نکردی.من زنده ام و ظاهرا كه ولدمورت نخواسته منو بكشه و فقط بیهوشم کرده بود.تو باید این رو از ضربان قلبم می فهمیدی.»
احساسات مختلفی به طرف هری هجوم آوردند؛از یک طرف باور نمیکرد و از طرفی دیگر نمیتوانست که باور نکند...تا آن جایی که او خبر داشت لولوخورخوره ها نمی توانستند به این شکل حرف بزنند.ناگهان یاد خاطراتی افتاد که در قدح اندیشه دیده بود.
با تصمیمی آنی و از روی احساسات بلند شد و خواست اسنیپ را در آغوش بگیرد که اسنیپ باز هری را روی صندلی هل داد.

هری که توی ذوقش خورده بود نشست و با بدخلقی به او خیره شد.
اسنیپ با لحنی سرد گفت:«پاتر اگه می خوای سال دیگه هم اینجا درس بخونی
نباید زیاد با من احساس صمیمیت کنی .»

رویش را برگرداند ولی ناگهان دوباره برگشت و دادی کشید که روح را از بدن هری جدا می کرد:«پاتر چرا؟»
هری از جا پرید و گفت :«چی چرا قربان؟!»

اسنیپ دوباره او را روی صندلی انداخت و گفت:«چرا جلوی همه گفتی که من عاشق مادرت بودم؟»
هری گفت:«متاسفم!ولی مگه شما اون جا بودین؟»
اسنیپ خشمگین گفت:«این طور به نظر میاد.۱۰۰امتیاز از گروهت کم میشه تا بفهمی نباید این طوری جوگیر بشی.»
و یقه ی هری را که سعی در اعتراض داشت گرفت و اورا به بیرون پرت کرد و در را بست.
«پایان»


خیلی خوب بود! تایید شد! سال اولیا از این طرف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/6/17 23:06:57
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 15 شهریور 1393 14:14
نمایش جزئیات
آفلاین
حال یکی از دانش اموزان اسلیترین بدشده بود اسنیپ اتاق وترک کرد وگفت:
این جلسه لغو میشه پاتر دوشنبه بعد اینجا باش.
واسنیپ باسرعت از اتاق رفت هری ازاتاق بیرون میامد که چشمش به عکسی که روی میز پروفسور اسنیپ افتاد.
جلو رفت وعکس رابرداشت .عکس مادرش بود.وحشت زده شده بودعکس مادرش انجا چه میکرد؟؟؟
روی صندلی کنار میز نشست وعکس رانگاه کرد باخود اندیشید که ان را باخودببرد ان عکس مادرش بود.ناگهان صدای بازشدن درامدو پروفسور وارد شد.
سریع عکس را زیر ردایش پنهان کرد اما اسنیپ دیده بود اسنیپ به سمت هری هجوم برد وگفت:
زود ان چیزی را که برداشتی بده به من پاتر.
اما هری عکس العملی نشون نداد.
اسنپ فریاد زد:
نشنیدی چی گفتم اون چیزی که ور داشتی وپنهان کردی و بده به من
هری گفت :
من چیزی ازوسایل شما رو ورنداشتم وپنهان نکردم.
اسنیپ گفت:
به من دروغ نگو پاتر .وبه سمت هری هجوم برد و اوراگشت.
وقتی عکس مادر هری رادید خشکش زد و به عقب رفت وفریادزد:
برو بیرون پاتر.
ولی هری ازجایش تکان نخورد.اسنیپ دوباره فریاد زد:
برو بیرون پاتر حالا.
وهری نتوانست سرپیچی کند درراه برگشت به برج گریفیندورهمش به مادرش واسنیپ فکر میکرد.
***پایان***
میدونم فوق العاده نیس اما امیدوارم بپذیرین ممنون

بعد از نوشتن پستت یکبار بخونش تا متوجه اشکالاتش بشی.
تایید شد! سال اولیا از این طرف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/6/15 16:08:24
تصویر تغییر اندازه داده شده