خانه گريمولد
جيمز که مدام عرض آشپزخانه را طى مى کرد با حالتى عصبى گفت:
- حالا چى کار کنيم؟ بايد بريم به اون باشگاه..ققنوس رو ديديد که چطور بال بال ميزد؟ وضع بقیه معلوم نيست و اونوقت ما اينجا نشستيم!
زندگى پر است از فراز و نشیب هايى که قدرت انعطاف شما را مى سنجد و در اين مواقع بايد قلبی شجاع و البته آرام داشته باشيد. تدى فرد آرام و شجاع محفل نگاهى به چهره ى بقیه انداخت، مى شد نگرانى آن ها را در صورت هايشان ديد.
- جيمز آروم باش! منم باهات موافقم ولي..
اما بلند کوبيده شدن در مانع ادامه حرف تدى شد. همه ى اعضاى محفل ناخودآگاه از روى صندلى هايشان برخاستند. جيمز با عصبانیت رو به بقیه که با بهت يکديگر را نگاه مى کردند گفت:
- چرا همديگر رو نگاه مى کنید؟ حتما خودشونن!
و خودش زودتر از بقیه به سمت در رفت. با باز شدن در، ويلبرت که ريموس را در کنارش حمل مى کرد سرش را بالا آورد و روبه چهره ى منتظر دوستانش گفت:
- مرگخوارا..حمله کردند.
در خيابانى اطراف باشگاه اسلاگهورن
دامبلدور درحالی که چوبدستى اش را محکم در دست نگاه داشته و به سمت مرگخوارهاى اسيرشده گرفته بود به تاريکى زل زد و سعى کرد مخاطبش را بشناسد.
- تو کى هستی؟
- من همونم که خواهرش رو ازش گرفتى، منم اونکه کل زندگیش سياه شده..
و بعد آرام جلو آمد و دامبلدور، مورگانا را در ميان تاريکى تشخیص داد.
- فکر اينجاشو نکرده بودى نه؟ پيرمرد! حالا اون چوبدستى رو آروم بنداز زمین وگرنه..
و گلوى آنيتا را محکم تر فشرد که به دنبالش صداى جيغ دخترک بلند شد.
- دخترت ميميره.
دامبلدور به صورت زيبا و معصوم دخترش نگاه کرد. محبت پدرى چيزى عمیق تر و فراتر از آن بود که دامبلدور بتواند در برابرش مقاومت کند، راهى جز تسلیم شدن نداشت.
دستش را آرام پايين آورد و به دنبال آن مرگخوارها جرئت يافته و به سمت چوبدستى هايشان رفتند. فنرير گرى بک به سمت دامبلدور رفت و در حالى که لبخند کريهى به لب داشت گفت:
- تاريکى همیشه پيروزه!
و دستش را دراز کرد تا چوبدستى پيرمحفل را بگيرد.
- اکسپليارموس!
چوبدستى گرى بک در هوا معلق و در تاريکى گم شد. مرگخوارها با وحشت به سمت صدا بازگشتند. با فریاد دوم چوبدستى ملفوى هم از دستش خارج شد. باقی مرگخوارها که مدام چوبدستى هاى خود را بى هدف به اطراف مى چرخاندند، همه با هم فرياد زدند:
- لوموس!
و گروه محفلى را در مقابل خود ديدند. مورگانا که هنوز آنيتا را ميان بازوان محکمش نگاه داشته بود، سعى کرد جو را آرام کند.
- دامبلدور دخترت کشته ميشه، به اون يارانت بگو چوبدستى هاشونو بندازن..آخ.
دستى از پشت به گيجگاه مورگانا کوبيده شد و او را نقش زمین کرد. آنيتا به ويولت لبخند زد و گفت:
- ممنونم!
ويولت دستش را دراز کرد و درحالی که فریاد زد" سرت رو بدزد" آنيتا را روى زمین خواباند. طلسم با فاصله اندکى از بالاى سرشان گذشت و ديوار مقابل را منهدم کرد.
- الان وقت تشكره مگه فسقلى؟!
گرى بک با مشاهده اين صحنه خودش را غيب کرد و به دنبال او بقیه مرگخوارها نيزخود را غيب کردند. بلاتريکس به سمت مورگانا که بى هوش روى زمین افتاده بود رفت، دست او را گرفت و فریاد زد:
- يه روزى همتون رو مى کشم.. سفيدهاى لعنتى!
سپس خودش و مورگانا را غيب کرد. دوباره تاريکى و آرامش شب حاکم شد، گويى که اتفاقى نيافتاده بود.
آنلاینها
16 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[continious]] باشگاه اسلاگهورن
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


