جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

41 کاربر(ها) آنلاین هستند (36 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
41 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 8 مرداد 1394 00:27
نمایش جزئیات
آفلاین
گیبن آرام و بی سر و صدا در راهروی سازمان قدم میزد.
فکر های گوناگونی سرش را بمباران میکردند. اگه ادامه میداد خودش رو در دوره ی جدیدی از زندگی قرار میداد اما اگه نمیرفت ، اگه نمیرفت چی ؟ مطمئنا با حقوق 100 گالیون در قرن نمیتوانست وینکی رو خوشبخت کنه پس بدون فکر به هر چیز دیگری وارد اتاق شد و فریاد زد:
-من آمادم ! :sharti:

در داخل اتاق، مورگانا آرام پشت میزش نشسته بود و بدون نگاه کردن به کسی که درون در ظاهر شده بود به این فکر میکرد که چه طور ممکنه وندلین از ایستگاه دروازه دولت به حسن اباد رسیده باشه ؟ این اصلا منطقی نبود !
بالاخره مورگانا چشمان نافذش رو به چشمان مضطرب گیبن دوخت !
- تو در نزدی ! :no:
- جان ؟
در نزدی! بدون اجازه وارد شدی چه طور میخوای اینجا کار کنی در حالی که ساده ترین اصول انضباطی رو نمیدونی ؟ برو و ایندفعه در بزن !

گیبن که اعتماد به نفسشو از دست داده بود با قیافه ای پنچر از اتاق خارج شد .
- ناک ناک ناک
- بفرمایید ! دیدی حالا بهتر شد ! حالا دیگه نمیخوام وقتتو هدر بدم اسمتو بنویس و وارد شو !

گیبن ارام به سمت میز رفت و با قلم مخصوص خودش اسمشو نوشت !

گــــــیــــــــــبـــــــنــــــ

و به سمت دری رفت که بالاش نوشته شده بود:
-"هنوز وقت هست فرار کن "
گیبن چشم هاشو بست و وارد شد .

مرحله اول:تست دقت

گیبن هنوز با چشم بسته به جلو میرفت که ناگهان سرش با چیز سفتی برخورد کرد. بالاخره چشماشو باز کرد و تصویری رو دید که در این محیط عجیب موج میخورد .!
صدایی از بالا به گوش رسید :
نقل قول:
-نکته عکس را کشف کنید.

گیبن بدون هیچ نگرانی به تصویر نگاه کرد هیچ نکته ای ندید که ناگهان شی در تصویر توجه او را به خودش جلب کرد. در کنار دیوار سفید جسم سفیدی را دید که انگار از خاک سر دراورده بود !
بلافاصله فهمید آن چیست و فریاد زد :
-کله قند

همان لحظه گیبن دری نقره ای را در روبه روی خودش دید و بدون لحظه ای تردید به سمت در رفت!

تست راز داری

گیبن وارد سالن بزرگی شد. صدایی ارام در گوش او بود که به او گوش زد میکرد "تو در این مرحله مغلوب میشوی" !
10 طبقه در رو به روی اون بود! هر طبقه با انواع شکنجه دهنده ها و سلاح ها و حیوانات گزنده تزیین شده بود !

نجوا ها تبدیل به فریاد شده بود:
-"تو اسم 10 تا از جاسوس های وزارت خونه رو به من میگی و من میزارم از هر طبقه سالم عبور کنی" !

گیبن فریاد زد :
-هرگز

اما وقتی قدرتی ماورائی که او را به سمت اولین طبقه میکشاند در دور خودش حس کرد از تصمیمش منصرف شد!
طبقه ی اول مار های گزنده !
قبل از رسیدن به طبقه دوم تقریبا از نیش مار ها بیهوش شده بود . اما حاضر به گفتن هیچ اسمی نبود !
نه طبقه ی دیگر طی شدند ! اما گیبن خارج شده از طبقه ی دهم گیبن سابق نبود !
جای انواع چاقو و شمشیر و کارد روی بدن لاغرش مانده بود!
پایش از چند ناحیه شکسته بود ! و خون قرمزی از فرق سرش رو صورتش میچکید !
اما بالاخره به در طلایی رسید . اما در بدنش به جز درد و زخم و زهر چیز دیگری نبود حتی نمیدانست چطور میخواهد مراحل دیگر را طی کند!

در همین لحظه هوا روشن شد و دیواره های هزار تو از بین رفتند !

مورگانا با ابهت و نجابت خاص خود به گیبن نزدیک شد و با صدای ارامی در گوش او زمزمه کرد:
- کارت واقعا متاثر کننده بود! غافلگیرم کردی! من معمولا این کارو انجام نمیدم اما اینبار رحمت من شامل حالت میشه و میتونی ماموریتت رو تمام کنی !

با گفتن این حرف گیبن در چمنزاری سرسبز ظاهر شد !
دیگر اثری از درد و زخم نبود اروم بلند شد و سعی کرد بفهمه چه اتفاقی افتاده !
با گذشت چند دقیقه درک کرد اون وارد مرحله ی سوم شده بود !

مرحله سوم:مقاومت دربرابر کسانی که عاشقشون هستید.

گیبن آرام قدم میزد و به این فکر میکرد چه طور باید این مرحله رو با موفقیت بگذرونم! لحظه ای رو تصور کرد که با وینکی و بچه هاش در حال بازی در چمنزار بود!
بیشتر دقت کرد این تصور نبود واقعیت بود وینکی رو دید که در حال پاک کردن مسلسلش در زیر سایه ی درختی نشسته !به سمتش رفت ! کنار وینکی نشست و گفت :
-فقط یه کم ،یه کم مونده و بعد از اینکه این شغلو بگیرم میتونیم با هم باشیم برای همیشه !
وینکی صورت غمگینش را از روی مسلسلش برداشت و به چشمان گیبن خیره شد:
- نه ما همین الانشم میتونیم با هم باشیم ، این شغل این کار ! این ادما تو نیازی بهشون نداری ! همشون رو ول کن !بیا با هم از اینجا بریم .

گیبن شوکه شده بود ! حس میکرد نمیتونه نفس بکشه !
از وینکی فاصله گرفت.
قلبش یه چیزی میگفت مغزش چیز دیگه اما تصمیم خودش رو گرفت فریاد زد :
نه من به خاطر تو اینجا اومدم ! اما حالا چیز های مهم تری تو این سازمان پیدا کردم ! من اینکارو تمومش میکنم همین الان .
و چشماش رو بست !

دستی رو روی شانش حس کرد .چشمانش رو ارام باز کرد مورگانا را دید که دستش را روی شانه او گذاشته ! میدانست که شانس کمی برای قبولی در سازمان دارد برای همین از اتاق بیرون امد و مورگانا را بدون هیچگونه حرفی تنها گذاشت ! اما هنوز در ته قلبش امید به قبولی در این مصاحبه داشت !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گیبن در 1394/5/8 11:16:14
هافلپافی خندان
تصویر تغییر اندازه داده شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
پاسخ به: سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری
ارسال شده در: جمعه 26 تیر 1394 21:26
نمایش جزئیات
آفلاین
-وندلین، آماده ای؟
-
-وندل؟
-
-خانم شگفت انگیز؟
-
-وندلین!

وندلین لبه حوله ای که به گردنش آویزون کرده بود گرفت و عرق پیشونیش رو خشک کرد.
-دارم خودمو گرم می کنم مورا...منتظرم در وا شه فقط!

یک آن به نظر رسید مورا تصمیم داره با همون حوله وندلین رو خفه کنه. با این حال، با تلاش قابل ملاحضه ای موفق شد جلوی خودش رو بگیره، در هزار تو رو باز کنه و وندلین و حوله و قمقمه آدیداس و کرنومترش رو با تیپا پرت کنه توش. وندل صدای دری که ازش به اونجا پرتاب شده بود رو شنید که با صدای مهیبی بسته شد و تاریکی همه جا رو فرا گرفت. نقطه های نقره ای رنگی روی زمین، با نور ضعیفی می درخشیدن و راه رو نشون می دادن.

خودش رو تکوند و قمقمه به دست راه افتاد.

بعد از سه چهار دقیقه وارد محیط مرحله اول شد. صدای لی جردن[واد د...!] از اقصی نقاط محوطه به گوش رسید:
-شما وارد یک محیط چند بعدی می شوید. نکته عکس را کشف کنید.

وندلین با دقت به اطراف خیره شد. نکته خاصی به چشم نمی خورد. مگر اینکه...
-خب...محیط اینجا چهارده متر و هشت متره که چهارده عدد نسبتا متعادل و مستحکمیه ولی از هشت نمیشه توقع چندانی داشت چون دمدمی مزاجه. حاصل جمعشون بیست و دو میشه که پیش بینی پذیر و غیر ایمنه، و حاصل ضربشون...هوم...112 میشه که دو رقم اولش جمعشون دو میشه و دوباره به همون بیست و دو میرسیم که این نشون میده این اعداد از روی عمد اینطوری انتخاب شدن. 112 صد به علاوه دوازدهه که قسمت صدش نشون دهنده تکامل و خود باوریه و قسمت دوازده که حاصل ضرب سه و چـ...عه! آتیش!

قسمتی از علفزار شروع به دود کردن کرده بود و تعداد قابل توجهی صفر و یک از حاشیه ش بیرون می زد! وندلین در حالی که توی چشم هاش ستاره می درخشید، به طرف دود دوید. صفر و یک ها که به شکل حلقوی توی هوا می چرخیدن مثل سیاهچاله ای وندلین رو به درون خودشون مکیدن. ظاهرا سی پی یوی هزارتو برای سر و کله زدن با دیوانه های عددی طراحی نشده بود. چند لحظه بعد از غیب شدن وندل، مرحله اول با صدای مهیبی ترکید و به نیستی پیوست.

وندلین با تریپ ادوارد کالن در فیلم چهار هری پاتر() در خلاء قدم زد تا پاهاش زمین رو لمس کرد. صدای لی جردن دوباره به گوش رسید...هرچند مقداری نویز قاطیش شده بود و به نظر می رسید در حال غرق شدن توی یه قوطی فلزی پر از نوشابه باشه.
-امتحان رازداری!
-چه رازی؟
-امتحان رازداری!
-خو هنوز به من راز نگفتین که!
-امتحان رازداری!
-جردن؟
-دروازه دولت!
-جان؟!
-عرض کردم دروازه دولت. ایستگاه بعد، دروازه دولت. مسافرین محترمی که قصد ادامه ی مسیر به سمت ایستگاه شهید کلاهدوز و یا اکباتان ارم سبز را دارند، در ایستگاه بعد از قطار پیاده شده، و با توجه به تابلوهای راهنما وارد خط چهار شوند.:

مورگانا که از طریق دوربین مدار بسته درون هزارتو رو میپایید، با خشم چوبدستیش رو توی مشتش فشرد. صدای ترک خوردن چوب به گوش رسید.
-معلوم نیست تو مرحله اول چی کار کرده دختره...!

درون هزارتو، وندلین شونه بالا انداخت. اگه رازی در کار نبود رازداری هم در کار نبود بهرحال. نقطه های رنگی روی زمین که خوشبختانه عامل نرم افزاری نداشتن هنوز می درخشیدن. بنابراین برای صدای جردن نامریی شکلکی رو به نقطه نامعلومی درآورد و نقطه ها رو تعقیب کرد تا به مرحله سوم برسه. صدای جردن اعلام کرد:
-حسن آباد.

وندلین از قمقمه ش که هنوز از دستش پایین نیفتاده بود قلپی رفت بالا و در مرحله سوم رو با شونه باز کرد.
که ای کاش باز نمی کرد.

مرحله سوم مقاومت ورزیدن در برابر کسانی بود که عاشقشان هستید و وندلین در زندگی اش تنها یک عشق داشت...
-آتیییییییش!

قمقمه اش رو کناری انداخت و در حالی که دست هاش رو از هم باز کرده بود نزدیک ترین منبع شعله های غولپیکری که در اتاق می سوختن رو در آغوش کشید. آتش گرفت و همچون پروانه با معشوق یکی شد.
روحش شاد و یادش گرامی.

من رو اینطوری نگاه نکنید. همه که برای عضویت در سازمان امنیت جادوگری به دنیا نیومده ن. جامعه به رفتگر هم نیاز داره بهرحال!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری
ارسال شده در: جمعه 26 تیر 1394 20:07
نمایش جزئیات
آفلاین
سکوت بر راهروی منتهی به سازمان اطلاعات و امنیت حاکم بود.هیچ وقت سکوت را دوست نداشت این موضوع را عذاب آور میپنداشت اما خبر نداشت چه چالشی انتظارش را میکشد.
ردای سیاه بلندش بر زمین کشیده میشد،آرام قدم برمیداشت تا فرصت برای فکر کردن داشته باشد.
هدفش از آمدن به آن سازمان چه بود؟
سازمانی امنیتی که برخی حتی اسمش را هم بر زبان نمی آوردند.

آهسته زیر لب زمزمه کرد:

-سلسی تو باید خودتو ثابت کنی،تو باید استعداد هاتو بیشتر بشناسی و با استفاده از این استعدادها به امنیت جامعه جادوگری کمک کنی...تو فقط یک خواننده نیستی.

سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری دفتر مورگانا لی فای

-بانو من آماده پذیرش هر چالشی برای عضویت هستم...من میخوام خطر کنم.

مورگانا لبخندی زد.کاغذی به شکل برگ گل بنفشه را به دست بانوی آوازخوان داد.

-روی این برگ اسمتو بنویس و وارد هزارتو شو.

سلسیتنا میکروفونش را در دستش تکان داد تا اینکه میکروفون شبیه قلم طلایی شد و با آن نامش را در برگ بنفشه نوشت.

سلسیتنا واربک

سپس وارد هزارتو شد.

مرحله اول:تست دقت

نقل قول:
-خب بانو واربک توی محیط چند بعدی رو به روتون چیزی با مهارت پنهان شده اون چیه؟


سلسیتنا از کودکی آموخته بود که قبل از دیدن بشنود او عاشق صداها بود بنابراین چشم های سبزش را بست تا روی صداها تمرکز کند.

-من صدای باد رو میشنوم که انگار در بوته های خشک میرقصه و آوازی رو سر داده برگ های سبز حرکت میکنند.باد به میله های آهنی برخورد میکنه...صبرکن صدای یه موجود میاد...صدای یه گربه!

به محض گفتن کلمه گربه سلسیتنا وارد مرحله بعدی شد.

مرحله دوم:تست رازداری

نقل قول:
-ما به تو یک کلمه رمز میدیم تو باید اونو حفظ کنی در هر چالشی هم که بودی باید اونو حفظ کنی و اونو به زبون نیاری ...اگر اونو بگی چالش به پایان میرسه و تو لایق عضویت نیستی!


انگار هزارتو میدانست چه چیزی برای سلسیتنا عذاب آور است.ناگهان احساس کرد نمیتواند آواز بخواند کابوسی که سلسیتنا همیشه از آن وحشت داشت.هرچه تلاش کرد آوازی بخواند بی فایده بود.کم کم ناامید شد...ناامیدتر دیگر هیچ اشتیاقی به ادامه مسیر نداشت.ناگهان متوجه جسمی سیاه شد که به سوی او می آید.یک دمینتور
موجود خبیث مانند زالویی امید ها را می مکید و ترس را وارد وجود افراد میکرد.
در تمام بدن سلسیتنا درد پیچید....او به زانو در آمد.
صدایی در درونش گفت:
-کلمه رمز رو بگو!
-نه...نه نمیگم امکان نداره.
-مخالفت نکن وگرنه بهاشو با جونت میدی!

سلسیتنا به یاد هدفش افتاد او هدفش را مقدس میدانست و تصمیم نداشت تسلیم شود.او برای شکست نیامده بود.بلند فریاد زد:

-من کلمه رمز رو نمیگم...حتی اگر شرایط از اینم بدتر بشه.

شمع امید دوباره در دلش تابان شد.موجود خبیث رفته بود.کلمه رمز وقت یک چیز بود:
صدای آواز

مرحله سوم:مقاومت دربرابر کسانی که عاشقشون هستید.

صدای آواز پرندگان را میشنید چیزی که همیشه برایش دلپذیر بود.نفسی عمیق کشید بوی سبزه های تازه روییده ریه هایش را پرکرد.وارد باغی زیبا شده بود.دیگر از سیاهی و ناامیدی اثری نبود.اما پس مرحله سوم چه؟

روبه جلو قدم برداشت وارد گلستانی از گل های رز سرخ شده بود.ناگهان گلستان تبدیل به سالن کنسرت شد.در بالای سن حضور داشت.بی اختیار میکروفونش را در دست فشرد تا مطمئن شود که به همراه دارد.جمعیت زیادی برای شنیدن صدای او آمده بودند همه تشویقش میکردن.

او همیشه عاشق طرفدارانش بود.طرفدارانی که بخاطر او و صدای زیبایش از سرزمین های دور به کنسرتش می آمدند.او آنها را مقدس میدانست و با تمام وجود به آنان عشق میورزید.

جمعیت باصدایی عجیب که انگار فقط صدای یک نفر بود از او میخواستند:

-سلسی آواز بخون...سازمان رو فراموش کن فقط آواز بخون.

سلسیتنا متوجه هدف این مرحله شد او باید دربرابر جمعیتی که عاشقانه دوستشان داشت مقاومت میکرد.خیلی سخت بود با خود عهد کرده بود که به نظر طرفدارانش اهمیت دهد.اما نه اینبار فرق داشت او نباید آواز میخواند باید به هدفش میرسید.
بلاخره تصمیمش را گرفت تصمیمی سخت و دشوار برای یک خواننده.باقدم هایی لرزان از سن پایین آمد تا به سمت در خروجی برود.جمعیت با نگاه هایی که آهن را ذوب میکرد به او چشم دوخته بود و تحقیرش میکردن.
سرش را پایین گرفت تا اینکه بلاخره از در خارج شد اشک در چشمانش غوطه ور شد تاحالا تصمیمی به این سختی نگرفته بود.

ناگهان متوجه شد در دفتر مورگانا است.نمیدانست تایید میشود یا نه...اشک هایش را پاک کرد.سرش را بالا گرفت تا مورگانا...اولین ساحره پیغمبر را ببیند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 25 تیر 1394 01:33
نمایش جزئیات
آفلاین
مورگانا نمی توانست نیشخند نزند. تستی که آقای وزیر از او گرفته بود، جالب و جذاب به نظر می رسید. مورگانا روش او را پسندیده بود . و تصمیم داشت برای عضوگیری در ساواج از این روش استفاده کند. قدح اندیشه را جلوی خودش گذاشت و خاطره را مرور کرد تا روش را یادداشت کند



دفتر وزیر

- خب مورگانا! من کلی فکر کردم. به نظر میاد سازمان ساواج فقط به یه عضو یا رئیس ساده نیاز نداره. یک عضو ساواج, از رئیس گرفته تا عضو، باید ریزه کاری کسب اطلاعات رو بلد باشه. باید در بیش از 50 درصد تحت روش های مختلف بتونه اطلاعاتشو حفظ کنه. باید دقت بالایی داشته باشه. تو اولین کسی نیستی که من ازش تست می گیرم. پس اسمت رو بنویس و وارد هزارتو شو!

مورگانا سعی کرده بود ارام باشد. از هزارتوها بدش نمی آمد. با قلمی از گل رز نامش را نوشت و وارد هزارتو شد. او می توانست در اولین راهرو مراحل هزارتو را ببیند.

شما وارد یک محیط چند بعدی می شوید. نکته عکس را کشف کنید.

تصویر تغییر اندازه داده شده

مورگانا به عکس لبخند زد. تشخیص ندادنش توهین به خود او بود.
دالان بعدی ظاهرا پر از تله بود. روی تابلو نوشته شده بود. امتحان رازداری. مورگانا منظورش را فهمید. باید از اقسام تله ها رد می شد و رازداری اش را نشان می داد.


وقتی از دالان بیرون آمد، داشت به عقل خودش شک می کرد. حتی یک زخم هم برنداشته بود. با این حال یک قدم جلو رفت. با لبخندی متوجه شد که این مرحله آخر است. مورگانا سایه اشنایی را دید...
- مورگی؟

خشکش زد... سال ها بود که همه می دانستند حق ندارند به این نام صدایش کنند. پاهایش لرزید.
- مورگی؟
- لنی؟

به نظر می رسید یک سایه باشد. ولی سایه کوچک او را در آغوش کشید.
- هنوز میری سر کار؟

نمی توانست نخندد. لنی همیشه تیر اندازی را کار می دانست.
- نه عزیزم. نمیرم.
- پس حالا بهم میگی چکار میکردی؟

مورگانا قلقلکش داد.
- نمیدونم می دونی که!

صدای گریه کودک در سر مورگانا پیچید.
- تو منو دوس ندااااااری!

مورگانا به قدری لب هایش را گزید که متوجه جاری شدن خون نشده بود. دستی روی شانه اش نشست.
- تجربه بدی بود مورا؟ متاسفم!

سعی کرد گریه نکند.
- نه نه آرسینوس. باید باهاش کنار بیام. عجیبه که نتونستم.

ارسینوس تنها مهری را روی دست هایش گذاشت. ریاست ساواج. بی اختیار لبخند زد.






--------
نکته اینه که فرم رو باید در قالب یک رول تک پستی پر کنید. اسمتون رو می نویسید و وارد دالان ها میشید. مرحله اول تست دقته.
مرحله دوم تست رازداریه خلاقیتش با خودتون. منظور اینه که شما در هر شرایط بد جسمی هم رازهای سازمان رو حفظ کنید
و مرحله سوم مقاومت دربرابر کسانیه که عاشقشون هستید.
موفق باشید



مورگانا لی فای
ریاست سازمان ساواج

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری
ارسال شده در: چهارشنبه 24 تیر 1394 21:22
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام!
ساواج به زودی با قدرت بر میخیزد.
برای عضو گیری آماده باشید. نحوه جدید عضوگیری، به زودی اعلام میشه و ساواج با عضوگیری کارش رو آغاز میکنه.
منتظر تفاوت باشید.

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 تیر 1394 11:00
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام.

سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری به ریاست مورگانا لی فای بازگشایی شد.

با آرزوی موفقیت.

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 7 اسفند 1393 23:56
نمایش جزئیات
آفلاین
این سازمان به دلیل نداشتن مسئول و فعالیت های بی ثمر، موقتا بسته خواهد شد!



تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری
ارسال شده در: جمعه 1 اسفند 1393 10:37
نمایش جزئیات
آفلاین
× اسم: ( 5 نمره )
توي پروفايلم هست

× پیشه: ( 5 نمره )
ويبره رفتن و عصباني كردن ناظرا!

× شهرت: ( 2 نمره )
ويبره

× خلاصه ای از زندگی مفید خود را بنویسید! ( 2 نمره )
هر وقتي كه كتاب مي خواتم زندگي مفيد مي شود

× چرا ساواج؟ ( 4 نمره )
بي كار نباشيم به ما اگر باشد كه تا ي قرن ديگر سر به ايفا نمي زنيم

× هر چه می خواهی بگی، بگو! [ فقط مواظب باش که عواقبش پای خودته! ]
اين كارا چيز مثلا؟چرا دوباره؟ خو ما درس داريم مشق داريم بي كار كه نيستيم بيايم و بريم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 30 بهمن 1393 19:06
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام!

کالین
خب، ممنون که اولین نفر به عضویت در اومدی.. آفرین! وزرا به افتخار خواهند کرد.
سوال خوبی پرسیدی! ما اینجا چی کار میکنیم..
ما میایم اینجا، پس از عضو گیری، یه ماموریت گروهی میزاریم و اونایی رو که می خوان به وزارت سحر و جادو و وزرا آسیب برسونن رو دستگیر می کنیم و به آزکابان می فرستیم!

فرد
تو هم خوش اومدی.. امیدوارم اینجا بتونی رشد کنی و برای وزارت خونه مفید باشی!

حالا وظایف شما دو نفر چیست..
شما باید تبلیغ کنید! باید جمع بیشتری رو به ساواج هدایت کنید. دلیل اون هم اینه که هر چه زود تر تعداد اعضا به حد کافی برسه، ماموریت هم زود تر شروع میشه..

این هم برای شما دو نفر، فرد و کالین!
مدال زرین ساواج!
تصویر تغییر اندازه داده شده



سوال دیگری بود در خدمتم!
با تشکر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 30 بهمن 1393 11:51
نمایش جزئیات
آفلاین
× اسم:
فرد ویزلی

× پیشه:
تقریبا فعالم!

× شهرت:
پدر شوخ طبع (ارزشی شوخی)

× خلاصه ای از زندگی مفید خود را بنویسید!
توی یه دورانی، توی یه خونه ای، یهو صدای دادو فریاد یه بچه ای اومد که اسمش گذاشتن فرد! این بزرگ شد، بزرگ شد، بزرگ شد تا این که تو 17 سالگی مرد!

× چرا ساواج؟
به علت این که ما هیچ وقت سربازی نرفتیم اومدیم مامور دولت شیم!

× هر چه می خواهی بگی، بگو! [ فقط مواظب باش که عواقبش پای خودته! ]
آقا میخواید بخندید، منو بیارید، میخواید کنکور قبول شید منو بیارید، تلفنمم بیستو نه دوتا شیش

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!