جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  127 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  209 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: شنبه 12 اردیبهشت 1394 21:34
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید
ارتش دامبلدور


خورشید در اسمان هاگوارتز می درخشید و نمایان روز جدیدی بود.دانش اموزان هاگوارتز با خستگی روز خود را اغاز کرده بودند و در کنار استادان خود در سرسرا نشسته بودند تا صبحانه بخورند.دامبلدور مثل هرروز بر روی صندلی مخصوص خود نشسته بود و با لبخندی دلنشین ،با چشمان ابی رنگش به دانش اموزانش نگاه می کرد.در طرفین او پروفسور اسنیپ و پروفسور مک گونگال با جدیّت نشسته بودند و صبحانه ی خود را بدون اعتنا به دانش اموزانشان با ارامش می خورند .
هری در کنار رون بر سر میز صبحانه نشسته بودند اما هری حال و روز خوبی نداشت.زخمش از دیشب اذیتش می کرد و به خاطر همین ابرو وهایش در هم گره خورده بود.نمی دانست برای چه زخمش انگونه درد می کرد.از بنجره ی سرسرا به حیاط نگاه کرد احساس یم کرد واقعه ای در حال رخ دادن است اما نمی دانست چه واقعه ای....
انسوتر در حیاط هگوارتز هاگرید که از بح زود از رختخواب خود بلند شده بودو طبق معمول موهای ژولیده اش را شانه نکرده بود، سرگرم رسیدگی به گیاهان دوست داشتنی اش بود.با دستان بزرگش به انها محبت می کرد و به انها اب می داد. از نظر او امروز روز عجیبی بود نمی دانست چرا اما احساس خوبی نسبت به روز جدیدی را که اغاز کرده بود نداشت.
نگاهش را از گل ها برداشت و به سوی سگ با وفای خود نگاه کرد.انگار فنگ هم همین احساس را داشت .با چشمانش به سوی جنگل خیره شده بود و گویی چیزی می دید که دیگران قادر به دیدنش نیستند چشمان او نیز سرشار از نگرانی بود و انگار انتظار واقعه ای را می کشید.
فنگ ناگهان با اضطراب از جای خود برخاست و با سرعتی سرسام اور به سوی جنگل ممنوعه دوید .هاگرید که از این کار او جا خورده بود به دنبال فنگ دوید تا بتواند او را بگیرد اما نتنوانست و ناچارا به دنبال او پیش دوید.


50 از 100!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1394/2/12 22:27:12
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1394/4/5 14:52:39
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 فروردین 1394 12:35
نمایش جزئیات
آفلاین
همچنان که سیریوس دستانش را مشت کرده بود و دندان هایش را بر هم فشار میداد و بسیار خفن شده بود ننه ی سیریوس یک بار دیگر در سوت گوش خراش خود دمید و نعره زد:
- ببرید بیرون این خائن به خون رو! از جلوی چشمم دورش کنید این بوووووووقی رو!

همین که اعضای گریفیندور برای بردن سیریوس جلو آمدند اعضای اسلیترین با سرعت بیشتری جلو آمدند و سیریوس در بین توده ی سبزی از اسلیترینی ها گم شد...

فلش بک:

مادر سیریوس در سوت خود دمید و بازی شروع شد...

اعضای هر دو تیم مثل بازیکنان راگبی به طرف هم دویدند و یکدیگر را به شدت به زمین زدند ولی در این میان تنها سیریوس بود که با چهره ای خشمگین به ریگولوس نگاه میکرد که داشت توپ را به سمت دروازه ی گریف میراند... ولی این سکون ( ایستادن) سیریوس دوامی نیافت و ناگهان او با نعره ای مثل نعره ی گوریل به طرف ریگولوس حمله کرد و از میان بازیکنان گریفیندوری که در هر سو به زمین افتاده بودند گذشت.

همچنان که به ریگولوس نزدیک میشد یکی از ممد اسلیترینی ها را با یک لگد به زمین انداخت و یکی از جاسم اسلیترینی ها را با یک مشت در فکش به درختی کوبید و بالاخره به ریگولوس رسید.

ریگولوس یک لحظه با سیریوس چشم در چشم شد و همین که میخواست آغوشش را برای برادرش بگشاید سیریوس به او حمله کرد و با ضربه ای بسیار مرگبار و خفن او را روی زمین کوبید به طوری که دنیا برای ریگولوس تیره و تار شد و یکی از دمپایی هایش نیز به چندین متر دورتر پرتاب شد و مستقیما در صورت آرسینوس که همچنان داشت از برخورد ماهیتابه ی خانم ویزلی گیج میزد، فرود آمد.

پایان فلش بک:

همچنان که سیریوس در بین توده ی اسلیترینی ها گیر افتاده بود مادر سیریوس دوباره نعره زد:
- فرزندان اسلیترین! رها کنید این تنه لش بوقی بوق بوق شده ی مادر سیریوس رو!

اسلیترینی ها به سرعت پراکنده شدند و در پشت سر مادر سیریوس در صف منظمی ایستادند.

سیریوس چندین قدم تلو تلو خورد و سپس با چهره ای کبود و لباس های پاره شده به زمین برخورد کرد.

ملت گریفیندوری:

در همین حین آرسینوس در بیرون زمین بالاخره از بوی گند دمپایی ریگولوس بهوش آمد و پس از اینکه زیر لب کمی به هری ناسزا داد از جا بلند شد و به سرعت خودش را به گریفی ها رساند و غرید:
- از شما ها هیچ کاری برنمیاد! بلند شید بیاید دور من حلقه بزنید یه برنامه بریزیم که بینی اسلیترینی ها رو به خاک بمالیم!

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: چهارشنبه 27 اسفند 1393 09:59
نمایش جزئیات
آفلاین
چند دقیقه بعد جنگل ممنوعه
باد به سرعت می وزید و حرکت برگهای بهاری را به همراه داشت،باصدای دلنشینش بر گوش هر شنونده ای بوسه ای می زد و از ان میگذشت تا به دیگری برسد.
درمیان حرکت برگهای بهاری و صدای دلنشین باد عده ای در جنگل مقابل یکدیگر صف ارایی کرده بودند و گویی خود را برای نبردی اماده می کردند.
گریفیندور در مقابل اسلیترین
لباس های سبز و قرمزشان در هوا تاب می خورد و مو های مرتبشان به صورت خنده داری پریشان شده بود .گویا باد می خواست در میان جنگ دوگروه بساط خنده را به راه بیندازد تا جای دوقلو های ویزلی را دو جانبه خالی کند.
داورها درمیان دو تیم ایستاده بودند و مانند بازیکنان اخمهایشان د رهم گره ای ناقابل خورده بود،اما برخلاف بقیه که به یکدیگر نگاه می کردند ،به افق چشم دوخته بودند و نظاره گر ستارگان درخشان بودند.

بالاخره زمان طلایی فرا رسید داورها دست از نظاهره ستاره ها برداشته و هریک در مکان خود ارام گرفته اند و...
سوت

ننه سیریش داور وسط ،در سوت اجدادی خود دمیده بود تا باشد این گونه اپبازی اغاز شود.
دو تیم حجوم اوردند تا بتوانند توپ شش تیکه را از ان خود کنند و با ان پیروزی خود را رقم زنند و بتوانند عزت و احترام گروه خود را در هاگوارتز حفظ کنند.

مدتی از بازی نگذشته بود که دوباره سوت ننه سیریش دمیده شد.

سوت

تمام سر ها به سمت ننه سیریش بازگشت که کارت قرمز را بر بالای سرش افراشته دارد و به سیریوس و ریگولوس توجه می کند.بار دیگر سرها برگشت و همه به ریگولوس و سیریوس خود خیره شدند.
ریگولوس بر روی زمین افتاده بود و دمپایی لنگه به لنگه ا ش ده فرسخ دور تر از پاهایش قرار داشت و فرقش کمی کج تر از قبل شده بود. سیریوس بالای سر او ایستاده و بار دیگر دوربین بر روی او که دست هایش را مشت کرده بود و دندان هایش را به هم فشار داده بود زوم شد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1393/12/27 10:44:17
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: یکشنبه 24 اسفند 1393 12:46
نمایش جزئیات
آفلاین
آیا تا به حال فیلم های مستند در مورد بلاهای طبیعی را دیدید؟ از همون هایی که مردم خیلی راحت و آسوده در حال رسیدن به کارهاشون هستند و زندگی خیلی زیبا در جریانه ولی یهو بلایی نازل میشه و همه منفجر میشن. گریفیندوری ها هم در حال حاضر چنین شرایطی رو تجربه می کردند. [کپی رایت فضاسازی بای ویولت بودلر! ]

- پاس بده حمال! این چه طرز بازی کردنه! یه هویج جای تو میذاشتم توی زمین بهتر بازی می کرد! شلغم بی خاصیت! خاک بر سرت که یه پاس آدم وار هم نمی تونی بدی!

یوآن که به شدت قرمز شده بود وقتی میخواست پاس خودش رو به هری برسونه این پاش به اون پاش گیر کرد و با مغز روی زمین خورد اما موفق شد با دمش توپ رو به هری بده.

- دورگه ی خون لجنی! خائن! لکه ی ننگ خونه ی اجدادی ـم! منتظر چی هستی؟ نمی بینی اون خرفت بی خاصیت توی دروازه وایساده؟ بزن اون شوت رو توله بلاجر ِ چشم سبز!

آلبوس که دید بهش توهین شده صداش رو صاف کرد و گفت:
- سرکار خانم، خیلی ببخشید ولی بنده مدیر این مدرسه هستما! اینجوری حرف زدن شمـ...!

دوفشس!

خانم بلک با ماهیتابه ی جادویی مالی ویزلی چنان کوفید تو دهن دامبلدور که صدایی مثل زنگ ناقوس کلیسا در کل محوطه ی جنگل ممنوعه پیچید و همه ی جنبنده های سر جای خودشون وایسادن و با قیافه هایی طور به این صحنه نگاه کردن!

ننه ی سیریوس دستی به صورتش کشید و گفت:
- اینجوری نمیشه! شما باید یه گروه خوب و درست حسابی رو ببینید تا بفهمید گروه یعنی چی! ممد برو بچه های اسلایترین رو صدا کن بیان اینجا!

لحظاتی بعد اسلایترینی هایی که در بینشون بلاتریکس، نارسیسا، ریگولوس و دیگر اعضای خانواده ی بلک هم دیده می شدند، با قیافه هایی داغون و چشم های خواب زده و سر وضع ژولیده پولیده در جنگل ممنوع ظاهر شدن!

خانم بلک لبخندی زد و گفت:
- ریگولوس بیا اینجا مادر!

سپس رو به گریفیندوری ها کرد و گفت:
- خوب به این شاخ شمشاد نگاه کنید!

گریفیندوری ها نگاهشون رو به سمت ریگول برگردوندند. موهای ژولیده پولیده و کثیف ـش که یه جورایی کاملاً صورت ـش رو پوشونده بود! ردایی که دکمه هاش باز بود و زیرش، زیرپوش آبی سوراخ سوراخ ـش نمایان بود. زیر شلواری آبی راه راه و یه جفت دمپایی پلاستیکی از این توسی رنگا که تا به تا پوشیده شده بود!

- این دانش آموز باید برای شماها الگو باشه! این بهترین دانش آموز هاگوارتز ـه! تموم تلاشتون رو بکنین که مثل این باشید بی خاصیتا!

در این لحظه دوربین روی سیریوس زوم شد که مشت هاش رو گره کرده بود و دندوناش رو روی هم دیگه فشار می داد!

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

موفقیت برای انسان بی جنبه مقدمه گستاخی ـست...
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: شنبه 23 اسفند 1393 20:53
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

ملت گریفیندور با صدای جیغ مهیبی از خواب پریدند.
-عوخ چی شده؟ اینجا کجاس؟

صدای جیغ از پشت به ممد سوال کننده نزدیک شد و گفت:
-مادر سیریوس اومده.اینجا جنگل ممنوعس.آوداکداواراااا.

ممد مورد نظر مرد تا درس عبرتی باشد برای ملت گریفیندور تا به موقع بخوابند،به موقع بیدار شوند،به موقع حرف بزنند،به توصیه های ایمنی توجه کنند،ساعت 9 آشغال ها را بیرون گذاشته و سه بار در طول روز مسواک بزنند. و به راستی این همه پند و اندرز می ارزد به جان خسته دانش آموزی از نوع گریفیندوری.
مالی ویزلی که ظاهرا متوجه درگیری مادر سیریوس با ممد ما نشده بود وارد کادر شد و فریاد زد:
-بچه ها!ایشون مادر سیریوس هستن و اومدن اینجا تا به ما کمک کنن.

مادر سیریوس که در حال جویدن آدامس بود نگاهی خشک به بچه ها کرد و با صدای جیغ مانندش شروع به صحبت کرد:
-سلام گل های باغ میهن.سلام ای شجاعان هاگوارتز.ای تنه لشا ای بی خاصیتا.شاید فک کنید من که اسلیترینیم واسه چی اومدم اینجا.جوابش سادس احمقا.من به تحصیل فرزندم اهمیت میدم.اگه اهمیت نمی دادم که بچه هام از خونه فرار می کردن میرفتن خونه بابای کله زخمی اینا.ولی اینجور نشده.خوب حالا به صف میشین میخوایم فوتبال بزنیم.آره لعنتیا بازی مشنگیه آرهههه.اینم توپتون.

مادر سیریوس دستی به پیشانی اش کشید و در حالی که عرقش را خشک می کرد به یکی از ممدان گفت:
-هوی حمال.دیالوگم طولانی شد برو یه لیوان آب برام بیار.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: شنبه 23 اسفند 1393 19:58
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده



چند ساعت بعد - جنگل ممنوعه

- پاتر! من تورو به دو نیم مساوی تقسیم میکنم!

آرسینوس در حالی که دنبال گریفیندوری ها می دوید این را فریاد زد. با آنکه باقی نوادگان گودریک حرفی نزده بودند اما در دل خود، با آرسینوس همدردی کردند، حق هم داشتند. هر کس در آن وضعیت، با زور ماهیتابه از خواب بلند شده بود و لباس های تنگ قرمزی را که داخل انباری هاگوارتز بود، میپوشید، این گونه حرف میزد.

تق!

ماهیتابه خانم ویزلی با صدای مهیبی در سر آرسینوس خورد که موجب شد چندین پرنده بالای سرش شروع به آواز خواندن، کنند. بقیه گریفیندوری ها از ترس سلاح مالی، با سرعت بیش تری حرکت کردند. مالی در حالی که نچ نچ می کرد، بالای سر جیگر گفت:
- این حرفا از یک گریفی بعیده آقای جیگر، زمان ما اینجوری نبود. خب وایسید.

با حرف مالی، همه گریفی ها خبر دار ایستادند. خانم ویزلی نگاهی به صف نوادگان گودریک انداخت و زیر لب غر غر کرد. نزدیک یکیاز ممد ها شد و به آرامی چیزی به وی گفت که باعث شد رنگ از رخسار ممد بپرد. بعد از چند دقیقه که ممد ناپدید شد رو به گریفیندوری ها کرد و گفت:
- خیلی بده که شجاع ترین دانش آموزان هاگوارتز، تنبل ترین دانش آموزان هم باشن. برای قدم اول باید سرحال بیارمتون. یه مسابقه دو میزاریم از اینجا تا شومینه گریف، میرین یکی از چوبای شومینه رو برمیدارین و میارین، هرکی زود تر رسید، یه جایزه خوب داره.

4 ساعت بعد

- این چه وعضشه؟

مالی ویزلی به اعضای گریفیندور نگاه کرد. عده ای خاکی شده بودند که نشان میداد با توسل به زور بازگشته بودند. عده ای به دلیل زیر دست و پا ماندن، لباس هایشان پاره شده بود و عده ای هم نبودند زیرا در حوالی دورمشترانگ پیدا شدند.

- از اونجایی که میدونستم شما درست نمیشید به یکی از دوستای عزیزم خواستم بیاد و به من کمک کنه.
- بوقیا! مردم آزارا! تنبلا! خائن های به خون!
- فقط مادر سیریوس رو کم داشتیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به یاد گیدیون پریوت!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.



تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: پنجشنبه 14 اسفند 1393 13:54
نمایش جزئیات
آفلاین
نعره ی گودریک در هوا چرخید و پنجره ها را به لرزه در آورد و تنها واکنش گریفی های خسته صدای خر و پف هایشان بود، این در حالی بود که هری نیز همچنان میدوید و با در و دیوار برخورد میکرد.

گودریک با کمی نگرانی به مالی ویزلی نگاه کرد که کم کم ماهیتابه اش را بیرون میکشید و دوباره فریاد زد:
- هوی بو.... چیز... نه... یعنی اشتباه شد!... ملت غیور و شجاع گریفیندور! ای نوادگان من، از جا برخیزید برای نشان دادن شجاعتتان! باشد که گریفیندور همیشه پیروز باشد!

- بیخیال گودی.. بگیر بخواب!
- باشد که ارباب همیشه پیروز با... خورررررر!

- بلند میشید یا به زور شمشیر بلندتون کنم؟
- بگیر بخواب باو!
گودریک:
خانم ویزلی:
ملت همچنان غیور در خواب گریفیندور:

خانم ویزلی یکی از آن نگاه های سرزنش آمیز خود را به گودریک انداخت و ناگهان ماهیتابه ی مرگبار خود را بالا آورد و با ضرب شستی غیر قابل تصور به طرف گودریک پرتاب کرد.

ماهیتابه یک دور از روی سر تمام گریفیندوری ها گذشت و ناگهان با صدای زارت به سر گودریک بر خورد کرد.

ملت گریفیندوری همچون کسانی که صاعقه بر وجودشان خورده باشد از جا پریدند و به صف مقابل خانم ویزلی ایستادند.

خانم ویزلی:
گودریک:

بالاخره هری موفق شد روی پایش بایستد و به سختی وارد صفوف گریفیندوری ها شد.

ملت گریفیندوری که حتی از خوابگاه ها هم خارج شده بودند و در صفوف منظمی قرار داشتند هری را از پس کله گرفتند و جلو انداختند و او با کمی نگرانی گفت:
- خانم ویزلی؟! دقیقا با خودتون چند چندید الان؟ برنامتون چیه الان؟! :worry:
- برنامه ی فعلی ما رفتن به جنگل ممنوع برای انجام مقادیری تمرینات و همچنین اثبات شجاعتتون هست!
- یعنی بعدش دیگه همه چیز خوبه؟! تالار فعال میشه؟!
- من گفتم برنامه ی فعلی! یعنی بعد از این برنامه های دیگری هم خواهیم داشت!

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: پنجشنبه 14 اسفند 1393 00:21
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید



صدای خر و پف می آمد! آنهم از نوع بسیار پر سر و صدایش! تالار گریف تبدیل به استراحت گاه دائمی شده بود! بیشتر پسر ها حتی خسته تر از آن بودند که به خوابگاه خود بروند و در تالار اصلی گریف خوابیده بودند! هر کدام یک گوشه!

البته دختران گریفی هم چندان حال و حوصله ای نداشتند که بروند به خوابگاه خودشان! ولی به دلایل کافی نمی توانیم بگوییم که آنها نیز در تالار اصلی کنار پسر ها خوابیده بودند! پس آنها رفته بودند خوابگاه خودشان و خوابیده بودند!

گودریک که یکی از ناظران گریف بود ، نیز روی مبل مقابل شومینه دراز کشیده بود و در خوابی عمیق فرو رفته بود! دیگر ناظر گریفندور یعنی هری پاتر ، تنها بچه ای که زنده ماند ، از فرط شجاعت ، سرپا خوابش برده بود!

هری در خواب: « اکسپک ..... آوادا ... گیگادا .... مگادا .... هورا ... من ولدمورت رو کشتم! »

گودریک که از صدای هری هر از گاهی ناراضی می شد ، یکی از نیم کره های ذهنش را بیدار می کرد و به وسیله ی آن می توانست به هری بگوید: « بسه هری! ... بابا ولدمورت الان استخوان هاش هم پوسیده! ول کن دیگه! »

خلاصه وضعیت تالار بسی خواب زده و خسته بود که ناگهان تابلوی بانوی چاق کنار رفت و زنی وارد تالار شد! زن که مو های سرخ رنگ نسبتا بلندی داشت ، به آرامی وارد تالار شد.

زن از دیدن تالار بسیار ذق زده شده بود ، با اشتیاق بسیار زیاد به در و دیوار تالار نگاه می کرد و گویی خاطرات گذشته خود را زنده می کرد. زن حدود چند دقیقه همینطور مرور خاطرات کرد تا اینکه متوجه وضعیت تالار شد.

مالی ویزلی به طرف گودریک رفت و با دستش او را تکان داد و گفت: « آقای گریفندور؟ آقا؟ آقا گودریک؟! ..... گودریک؟! .... گودی! ... بلند شو مرتیکه! »

گودریک با جیغ مالی بسیار شکه شد و مثل برق زده ها از جا پرید و شمشیرش را برداشت: « چی شده؟ اسلیترین حمله کرده؟ چی شده؟ »

مالی به حالت آروم و ساکت خودش برگشت و گفت: « ناظر تالار شمایین؟! »

گودریک که به حالت عادی برگشته بود و از مالی نیز که مانع خوابش شده بود ، بسیار ناراضی شده بود ، گفت: « بله! من و کله زخمی! ... فرمایش؟! »

مالی خندید و گفت: « چرا تالار اینقدر ساکت و بی تحرکه؟! »

گودریک با سوال مالی خنده اش گرفت و بدون اینکه جواب او را بدهد ، دوباره دراز کشید و به خواب خود ادامه داد اما طولی نکشید که بار دیگر مالی جیغ بلندی کشید و گودریک بار دیگر مثل شق القمر بلند شد! اینبار هری نیز بیدار شد و به جمع آنها پیوست!

مالی صدایش را صاف کرد و گفت: « من نمی دونم کدوم آدم بی فکری شما رو ناظر کرده! حالا نمیشه برای اون فکری کرد ولی اگه تالار رو به حالت فعال همیشگی خودش برنگردونین ، با ماهیتابه ی جادویی خودم ، حساب هر دوتون رو می رسونم! »

بعد با یک دستش گودریک و با دست دیگرش هری را گرفت و چنان جادویی به آن دو ناظر بخت برگشته وارد کرد که هر دو زمین و آسمان را قاطی کردند.

هری به یک باره با سرعت شروع به دویدن کرد و با شدت بسیار زیادی به تابلوی بانوی چاق برخورد کرد و بر روی زمین ولو شد. بعد دوباره بلند شد و به طرف دیگر دوید و اینبار نیز با در خوابگاه دختران برخورد کرد و بیهوش شد و همینطور این روند را تا ساعاتی ادامه داد.

گودریک نیز که رنگ صورتش سرخ شده بود ، با خونسردی شمشیرش را غلاف کرد و بعد چنان نره ای تپید که نه تنها تالار گریف بلکه تالار هافل و ریون نیز از خواب بیدار شدند: « همه از جلو نظام! داریم میریم جنگل ممنوعه واسه سنجش شجاعت! واسه پیک نیک! واسه هر چی! بلند شین! زود »

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1393/12/14 0:27:00
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: دوشنبه 14 مهر 1393 15:53
نمایش جزئیات
آفلاین
«ساعت ۳ و ۳دقیقه و ۳ثانیه نیمه شب، جنگل ممنوعه»


- مامی لـــولـــــو؟

ـــ مامان لــــولــــوها؟

ـــ مامانِشـــــون؟

ـــ مامان لولو، هــــــــــــــو!

بعله دوستان عزیز!همون طور که نظاره می کنید، ۳ ساعت و ۳دقیقه و ۳ثانیه از ۱۲ نصفه شب گذشته بود و ملت هاگوارتزی، در حالی که چرت می زندند، با اصوات عجیب و غریبی«از سر شالیزاری گرفته تا شبه مورفینی» مامان لولو رو صدا می کردند.

سارا کلن که یکی از سپر بلا های ماندانگاس شده بود، ناگهان بدون هیچ هشداری ایستاد و بلند، به طوری که به گوش همه گروه برسد گفت:«خیلی ببخشید که من جسارت می کنم در حضور مسئولین بلند مرتبه مدرسه حرف میزنما! ولی به نظرتون، اگه اسم مجرم رو این طوری با تمام وجود نعره بکشیم، مستقیم میاد پیشمون و خودشو تسلیم میکنه؟اون عزیزی که این پیشنهادو داد یه درصد فکر نکرد این طوری میفهمه ما دنبالشیم و فرار میکنه؟»

بعد از سخنرانی کاملا منطقی سارا، بین جمعیت همهمه ای به راه افتاد و هر کس، انگشت اتهام را رو به دشمنش می گرفت.
با این که مسئله چندان مهمی نبود ولی جماعت هاگوارتزی از هیچ فرصتی چشم پوشی نمی کردند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: چهارشنبه 12 شهریور 1393 23:34
نمایش جزئیات
آفلاین
-ما نمیاییم!
-خودتون برین!
-اصلا به ما چه!ما طلسم فرمان رو لولو ها اجرا می کنیم و مشکلمون حل می شه.

صدای فریاد اعتراض اسلیترینی های تخس، هاگوارتز را به لرزه در آورد! ولی چشم غره های پروفسور اسنیپ خیلی زود این لرزه ها را خاموش کرد.

به دستور روسای گروه ها، اعضای فعال و فداکار و از جان گذشته هر چهار گروه بار و بندیلشان را جمع کرده به سمت جنگل ممنوعه که ظاهرا دیگر ممنوع نبود، رهسپار شدند. چند لولوی بی سرو پا نمی توانستند آنها را به زانو در آورند.

ماندانگاس که زرهی آهنین پوشیده بود، جلوی گروه حرکت می کرد. ولی برای احتیاط بیشتر دو دانش آموز هافلی را گول زده و سپر خود کرده بود. جان مدیر بسیار مهم بود!
پروفسور الادورا گوشی اش را در مقابل نور ماه گرفته بود و کلمه لولو ها را سرچ می کرد. ولی جز تعدادی نوجوان بیکار کره ای که ظاهرا گروه موسیقی سنتی کره ای تشکیل داده بودند به نتیجه قابل توجهی دست پیدا نکرد.
لودو بگمن که با وجود بهره بردن از هوش ریونی و تصاحب هر نوع پست و مقامی اعم از نظارت و وزارت و مدیریت، هنوز موفق به فارغ التحصیل شدن از هاگوارتز نشده بود در بخش های مخفی منوی مدیریتش به دنبال دکمه ای برای بلاک لولو ها می گشت. ولی خب...نبود!
پروفسور اسنیپ سرگرم قدم زدن بین دانش آموزان و کم کردن امتیاز از آنها و موجودات جنگل و درخت های بی برگ و بار بود.

ملت هاگوارتزی رفتند و رفتند. از کنار تسترال ها و مانیتکور ها و تک شاخ های بی شماری عبور کردند. ولی کاری به کار آنها نداشتند. بجز دو سه اسلیترینی که دور از چشم مدیر، لگدی نثار کره تک شاخی کرده و قبل از سر رسیدن مادرش چهار نعل از محل حادثه دور شدند!

آنها فقط یک هدف داشتند...مامان لولو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1393/6/12 23:42:46