سوژه جدید
صدای خر و پف می آمد! آنهم از نوع بسیار پر سر و صدایش! تالار گریف تبدیل به استراحت گاه دائمی شده بود! بیشتر پسر ها حتی خسته تر از آن بودند که به خوابگاه خود بروند و در تالار اصلی گریف خوابیده بودند! هر کدام یک گوشه!
البته دختران گریفی هم چندان حال و حوصله ای نداشتند که بروند به خوابگاه خودشان! ولی به دلایل کافی نمی توانیم بگوییم که آنها نیز در تالار اصلی کنار پسر ها خوابیده بودند! پس آنها رفته بودند خوابگاه خودشان و خوابیده بودند!
گودریک که یکی از ناظران گریف بود ، نیز روی مبل مقابل شومینه دراز کشیده بود و در خوابی عمیق فرو رفته بود! دیگر ناظر گریفندور یعنی هری پاتر ، تنها بچه ای که زنده ماند ، از فرط شجاعت ، سرپا خوابش برده بود!
هری در خواب: « اکسپک ..... آوادا ... گیگادا .... مگادا .... هورا ... من ولدمورت رو کشتم!

»
گودریک که از صدای هری هر از گاهی ناراضی می شد ، یکی از نیم کره های ذهنش را بیدار می کرد و به وسیله ی آن می توانست به هری بگوید: « بسه هری! ... بابا ولدمورت الان استخوان هاش هم پوسیده! ول کن دیگه! »
خلاصه وضعیت تالار بسی خواب زده و خسته بود که ناگهان تابلوی بانوی چاق کنار رفت و زنی وارد تالار شد! زن که مو های سرخ رنگ نسبتا بلندی داشت ، به آرامی وارد تالار شد.
زن از دیدن تالار بسیار ذق زده شده بود ، با اشتیاق بسیار زیاد به در و دیوار تالار نگاه می کرد و گویی خاطرات گذشته خود را زنده می کرد. زن حدود چند دقیقه همینطور مرور خاطرات کرد تا اینکه متوجه وضعیت تالار شد.
مالی ویزلی به طرف گودریک رفت و با دستش او را تکان داد و گفت: « آقای گریفندور؟ آقا؟ آقا گودریک؟! ..... گودریک؟! .... گودی! ... بلند شو مرتیکه!

»
گودریک با جیغ مالی بسیار شکه شد و مثل برق زده ها از جا پرید و شمشیرش را برداشت: « چی شده؟ اسلیترین حمله کرده؟ چی شده؟

»
مالی به حالت آروم و ساکت خودش برگشت و گفت: « ناظر تالار شمایین؟! »
گودریک که به حالت عادی برگشته بود و از مالی نیز که مانع خوابش شده بود ، بسیار ناراضی شده بود ، گفت: « بله! من و کله زخمی! ... فرمایش؟!

»
مالی خندید و گفت: « چرا تالار اینقدر ساکت و بی تحرکه؟! »
گودریک با سوال مالی خنده اش گرفت و بدون اینکه جواب او را بدهد ، دوباره دراز کشید و به خواب خود ادامه داد اما طولی نکشید که بار دیگر مالی جیغ بلندی کشید و گودریک بار دیگر مثل شق القمر بلند شد! اینبار هری نیز بیدار شد و به جمع آنها پیوست!
مالی صدایش را صاف کرد و گفت: « من نمی دونم کدوم آدم بی فکری شما رو ناظر کرده! حالا نمیشه برای اون فکری کرد ولی اگه تالار رو به حالت فعال همیشگی خودش برنگردونین ، با ماهیتابه ی جادویی خودم ، حساب هر دوتون رو می رسونم!

»
بعد با یک دستش گودریک و با دست دیگرش هری را گرفت و چنان جادویی به آن دو ناظر بخت برگشته وارد کرد که هر دو زمین و آسمان را قاطی کردند.
هری به یک باره با سرعت شروع به دویدن کرد و با شدت بسیار زیادی به تابلوی بانوی چاق برخورد کرد و بر روی زمین ولو شد. بعد دوباره بلند شد و به طرف دیگر دوید و اینبار نیز با در خوابگاه دختران برخورد کرد و بیهوش شد و همینطور این روند را تا ساعاتی ادامه داد.
گودریک نیز که رنگ صورتش سرخ شده بود ، با خونسردی شمشیرش را غلاف کرد و بعد چنان نره ای تپید که نه تنها تالار گریف بلکه تالار هافل و ریون نیز از خواب بیدار شدند: « همه از جلو نظام! داریم میریم جنگل ممنوعه واسه سنجش شجاعت! واسه پیک نیک! واسه هر چی! بلند شین! زود

»