1024 سال بعد، در بریتانیا!آشپزخونه ی گریمولد تقریباً ساکت بود. پشت میز دراز غذا، ریتا اسکیتر با عینک زاقارت و بیریخت ـش نشسته بود و با قلم پر تندنویس ـش چنان تند تند و با قیافه ی شیطانی می نوشت که انگار هر لحظه ممکنه یه نفر رو بکشه!
ریتا در حالی که می نوشت ناگهان صدای گرومپ گرومپ های متوالی و شدیدی رو شنید که باعث شد کارش رو متوقف کنه و با ترس به در آشپزخونه زل بزنه. درست لحظه ای که صدای گرومپ گرومپ ها در فاصله ی بسیار نزدیک قطع شد هیکی با ابعاد 3*4 با حالت شیرجه ای وارد آشپزخونه شد. از جلوی قیافه ی متحیر ریتا رد شد و با تمام هیکل در حالی که فریاد «کـــیــــک» سر داده بود روی یخچال فرود اومد!

سریع در یخچال را باز کرد و شروع به سرچ کرد. اما وقتی دید اثری از کیک یافت نمیشه با فریاد گفت:
- فرد! فلورانسو! زنده ـتون نمیذارم!

ریتا که تمام مدت با استایل

ماجرا رو نگاه می کرد برای خودش که داره جوونی ـش رو توی این محفل سر می کنه افسوسی خورد و برگشت سر کار خودش.
هاگرید هم یخچال له شده رو سر جاش برگردوند و یه دمنوش برای خودش درست کرد و نشست کنار ریتا. مسلماً وقتی کسی در ابعاد هاگرید کنارتون بشینه به هیچ وجه حتی اگه بخواین هم نمی تونین نادیده ـش بگیرید. در نتیجه ریتا قلم پر ـش رو روی میز گذاشت و زل زد تو چشم هاگرید!
- چه خبر ریتا. چه خلوته اینجا!

- خب چیکارش کنم؟ نمی تونم بیام وسط لزگی برقصم که!

- خب نه یعنی میگم بچه ها کجان؟

- تو جیب من! اون سه تا اوسکل که رفتن ژاپن. دامبلدورم که دفتر مدیریت باز کرده اینجا برا خودش! منم اگه بذاری دارم کار می کنم!

هاگرید که دید کلاً این بابا یه دو خط کم داره بلند شد و در حالی که می رفت دهن مهن فلو و فرد رو صاف کنه زیر لب می گفت:
- ریتا اسکیتر ـش بی اعصابه!

همینطور که از راهرو عبور می کرد گلرت رو دید که روی یک مبل راحتی نشسته و در حال خوندن یه کتاب عتیقه ـس. از اونجایی که هاگرید خیلی اجتماعی ـه رفت کنار گلرت و گفت:
- سلام گلی! چی می خونی؟

گلرت بدون این که نگاهش رو از کتاب برداره گفت:
- هیچی این کتاب اینجا باز بود. خیلی جالبه یه طلسمه که میبره به ژآپن 1024 سال پیش! ولی خیلی عجیبه که این از انواع نادر طلسم های بازگشت ناپذیره. یعنی هیچ ضد طلسمی برای برگشت نداره. به نظرت کدوم احمقی ممکنه از این طلسم استفاده کنه؟!
- اون دختره ی افاده ای، گرنجر!

ریتا که از آشپزخونه بیرون اومده بود این جمله رو خطاب به گلرت گفت و ادامه داد:
- داشتن با رون و هری کل کل می کردن و می گفت که بلده چنین طلسمی رو اجرا کنه ولی اون اسکل ها باور نکردن. در نتیجه اینم اجرا کرد و رفتن!
گلرت از جاش بلند شد و فریاد زد:
- چی؟! نه! این طلسم برگشت ناپذیره! هری و رون و هرمیون الان توی ژاپن 1024 سال پیش در خطرن!
با گفتن این جمله ناگهان فضا عوض شد. آلبوس دامبلدور با قیافه ی خشمگین ظاهر شد و فریاد می زد:
- هری؟! هری... پسرم در خطره؟! من نمی ذارم!
در حالی که از چهره ی دامبلدور خون می بارید چوبش رو چرخوند، طلسمی خوند و پورتال دوباره باز شد:
همه ی خونه ی گریمولد رو توی خودش کشید و لحظاتی بعد محفلی ها با خونه ی اجدادی بلک در ژاپن 1024 سال پیش ظاهر شدند!