جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  219 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  213 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: یکشنبه 21 تیر 1394 01:14
نمایش جزئیات
آفلاین
ده مبارز ژاپنى با چشمانى پر از خشم و نفرت که شعله هاى شرارت از آن ها مى باريد و نفرت تمام وجودشان را گرفته بود و تمام بدى هاى زمين در آن ها جمع شده بود و هيچ محبت و مهرى نداشتند، به هاگريد زل زده بودند.

هاگريد در ثانیه ى اول:
هاگريد در ثانیه ى دوم:
هاگريد در ثانیه ى سوم:
هاگريد در ثانیه ى چهارم: غلط كردم.

اما ده مبارز ژاپنى که شعله هاى شرارت از چشمانشان مى باريد و نفرت تمام وجودشان را گرفته بود و تمام بدى هاى زمين در آن ها جمع شده بود و هيچ مهر و محبتى نداشتند، غلط کردم را نمى فهمیدند. به همین دلیل مانند فيلم ها با صداى" عوووودااااا" پرواز کردند و راه فرار هاگريد را بستند. هاگريد که عجز و ناتوانى تمام وجودش را فرا گرفته بود و هيچ اميدى نداشت در برابر آن ده مبارز که شعله هاى شرارت از چشمانشان مى باريد و نفرت تمام وجودشان را گرفته بود و تمام بدى هاى زمين در آن ها جمع شده بود، آخرين سلاحش را رو کرد.. چتر!

چتر صورتى رنگ که رویش عکس خرس مستربين بود را از کمرش درآورد. يکى از ده مبارز که شعله هاى شرارت از چشمانش مى باريد و نفرت تمام وجودش را گرفته بود و تمام بدى هاى زمين در او جمع شد بود گفت:
- %$@@&:78%7%7$
گلرت در نقش مترجم: چتر دارى؟!
- --%66#6$+&+
گلرت: صورتى آخه؟

صداي هوووو كردن چندين گروه از دور دست ها شنیده شد. همگان دست به پيشانى گذاشتند و به سوى منبع صدا نگاه کردند. دریچه باز شد و گروهى از 2015 به ژاپن آمدند.

افراد گروه يک صف درست کرده و به نوبت يقه ى فرد ژاپنى که شعله هاى خشم از چشمانش مى باريد و نفرت تمام وجودش را گرفته بود و تمام بدى هاى زمين در او قرار داشت را گرفتند. نفر اول فندک سنگی اش را گرفت مقابل صورت مبارز که شعله هاى خشم از چشمانش مى باريد و..
خوانندگان:
نويسنده: باشه خلاصه مي كنم.

نفر اول فندك سنگی اش را گرفت مقابل چشمان مبارز که شعله ى خشم از چشمانش نمى باريد و گفت:
- چتر داره.. آره! فيلم پنجم.

نفر دوم کلاه لباسش را از سرش پايين کشيد و ضمن کنار زدن نفر اول گفت:
- فيلم اول وندلين جان.
- نعخير فيلم پنجم به وقوع حادثه نزديک تره.

نفر سوم که گویا مشکلى در عضلات صورتش داشت با حالت جلو آمد.
- خرفهم شدي؟ فيلم اول و پنجم. فيلم اول و پنجم. فيلم اول و پنجم. خر فهم شو!
- جناب ريگولوس بلک درست ميگن. تازه چوبدستيش شکسته بود.

صداى نفر چهارم که آمد همه ى گروه به او تعظيم کردند که يک کچل بى دماغ بود و معلوم نبود موقع سرماخوردگى محتویات بينى کجا جمع مى شوند.

- سرورمون درست ميگه. زود خرفهم شو.

و به نقل از شاهدان عيني، سامورايي زبان به فارسى حرف زدن باز کرد و گفت:
- خرفهم شدم.

گروه کل کشان و سوت زنان.. به شکل:
- لى لى لى لى لى لى.. :hungry1:
از همان دریچه که آمده بودند بازگشتند.

سامورايى که خرفهم شده بود، شمشیرش را بيرون کشيد تا به جنگ هاگريد برود که ريگولوس سرش را از دریچه داخل کرد.
- خرفهم شو!
سامورايى: ميام پيشت حاجى!
- قربونت منتظرم.
ملت:

بله، سامورايى با شمشیر به سمت هاگريد و چترش دويد. هاگريد هم با چترش حمله ور شد. يکى زور بر اين کرد يکى زور بر آن. هاگريد که ديد سامورايى دارد گرز گران با چهره ى گفت:
- کيک هام تو خونه منتظرن.. تو رو مرلین بذار من برم.

سامورايي كه به لطف گروه ضربت فارسى يادگرفته بود، درخواست هاگريد را قبول کرد و قرار شد فرد ديگرى براى مبارزه بيايد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: شنبه 20 تیر 1394 00:25
نمایش جزئیات
آفلاین
طناب های دور دست گلرت آنقدر سفت نبودند که بتوانند در برابر نیروی جوانی او مقاومت کنند. گلرت تمام توان خود را به کار گرفت و برای آخرین بار به طناب ها فشار آورد. طناب ها از هم گسستند و جادوگر جوان رهایی یافت. گلرت پرودفوت جوان چوبدستی دوم اش را از جیب درونی ردایش در آورد و آماده شد تا با وردی باستانی ژاپن و همه ی ژاپنی ها را درون تخم مرغی جا کند که ناگهان عوامل پشت صحنه وارد شده و او را به باد چَک و لگد گرفتند.

کارگردان: مگه تو بچه ای؟! این همه سال تو ایفا بودی، باز هم ژانگولر بازی در میاری؟! بزنم تو دهنت؟!

نویسنده: تو خجالت نمی کشی واقعا؟! چرا با این سن هنوز یاد نگرفتی طبق فیلمنامه عمل کنی؟! فیلم نامه رو بکنم تو حلقت؟!

آبدارچی: آخه چرا قهوه ترک سفارش میدی؟! چرا از نوشیدنی های وطنی استفاده نمیکنی؟! آب جوش کتری رو بریزم تو دهنت تا حالت جا بیاد؟!

گلرت در حالی که تلاش می کرد چای کیسه ای و فیلم نامه ی درون حلقومش را با آب جوش فرو دهد، چیزی نمانده بود که زیر ضربات مشت و لگد کارگردان و دستیارانش قالب تهی کند. دستیار دوم کارگردان که معلوم بود مدت هاست زنش او را روی تخت راه نداده، برای یک ساعت تمام ول کن معامله نبود و همچنان بر جسم جادوگر جوان، سخت می کوفت تا این که توسط مرد ژاپنی که مدت ها منتظر ورودش به صحنه بودیم، به بیرون از کادر پرتاب شد. باقی مانده ی گلرت را نیز در حالی که تکه چوبی در دست داشت، محکمتر از دفعه ی پیش بست و به گوشه ی دیگری از چادر انداخت.

پس از چیدن دوباره ی صحنه، کارگردان فرمان حرکت داد.

- یه سامورایی گنده داره میاد! انگار رئیسشونه!

مرد سامورایی که افرادش او را شوگان صدا می کردند، وارد چادر شد:

- &&^$##%@@$%^*%$$&* ^$$#@@@&*%

اعضای محفل همانند بز به سامورایی خیره شده بودند که صدای پرودفوت از گوشه ی چادر توجهشان را جلب کرد.

- میگه: "من، فرمانده نظامی ژاپن از خاندان توکوگاوا، به شما فرصت میدم که توی یک مبارزه ی شرافتمندانه زندگی و مرگتون رو رقم بزنید". و میگه یک قهرمان انتخاب کنید که با ده جنگجوی برترشون مبارزه کنه!

یک ساعت بعد!
هگرید در حالی که کنده درختی در دستش قرار داشت و چتری از پشت کمرش آویزان بود، در برابر ده نفر از قدرتمندترین جنگجویان ژاپن ایستاده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

!Only Raven
!Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده

!I am THE PROUDFOOT
!Only Raven
OnlyRaven
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: شنبه 23 خرداد 1394 23:42
نمایش جزئیات
آفلاین
- شرمنده. اینجا بورکینافاسوی سه هزار سال قبله؟

فلورانسو "شخصی با نیشی تا بناگوش" را ورانداز کرد و جواب داد:

- نه، ژاپن هزار و بیست و چهار سال قبله.

"شخص"، نگاهی به فلورانسو و ریتا که زیر فلورانسو بود انداخت. سپس سرش را بلند کرد و نبرد سامورایی ها و محفلی ها را دید...

- اوا! شرمنده بد موقع مزاحم شدم!
- ای بابا این چه حرفیه؟ می موندین حالا؟
- قربانت. ایشالا بعدا بازم سر می زنم!

پرتال دیگری باز شد و او همچنان با نیش باز و صدای تلپ داخلش پرید. فلورانسو نفس عمیقی کشید و گفت:

- یه چایی هم نموند بنده ی خدا.
ریتا:
***

دامبلدور چوبدستی اش را بلند کرد تا از آخرین حربه اش استفاده کند... دیگر چاره ای نبود، مجبور بود تا اینکار را بکند. با این کار، سامورایی ها همگی شکست می خوردند... چوبدستی اش را بالا آورد و...

بامب!

انتهای تنه ی درختی که هاگرید بلند کرده بود محکم به پشت دامبلدور خورد و او را نقش زمین کرد. هاگرید که با راس دیگر درخت همزمان سه سامورایی را نفله کرده بود، با فریاد "آلبوس رو کشتی دیوونه!" ی گلرت برگشت تا ببیند چه کسی دامبلدور را کشته است؟ در نتیجه با چرخش درخت، اولین سامورایی جلوی چشمش را هم به نقطه ای دور دست پرتاب کرد.
... اولین سامورایی، سامورایی نبود، گلرت بود.

ناگهان یکی ازمبارز های درشت هیکل به هوا پرید و با حرکتی جومونگ وار، دسته ی شمشیرش را بر فرق سر هاگرید کوبید که در نتیجه آخرین دلاور محفل نیز از پا درآمد.

در سوی دیگر، ریتا نیز سخت در تلاش بود! با رضایت بار دیگر نوشته های قلم پر تند نویسش را مرور کرد:
"...او که مادرش غولی بیش نبود، در شرایط سخت یارانش را تنها می گذاشت. نه تنها در مواجهه با دشمن علیه آنان نشورید بلکه با سلاح مخوفش دو تن از دوستان خودش را بیهوش کرده و تحویل آنان داد.
یکی از دوستانش، دامبلدور شیاد بود که خود، یارانش را بی آنکه بهه عواقبش فکر کند به این قتلگاه کشانده بود..."

البته در چهره ی جنگجویی که شمشیرش را زیر گردن ریتا گذاشته بود، اثری از رضایت نبود!

ساعاتی بعد - چادر اسیران

- ما کجاییم؟ اینجا کجاس فرزندم؟
- پروفسور... ما شکست خوردیـ...

آلبوس حرف گلرت را قطع کرد و ادامه داد:

- باز هم این بچه ها وقتی خواب بودم دست و پام رو بستن؟
- پروفسور ما اومدیم به ژاپنِ هزار و...

اینبار جیغ فلورانسو بود که به تیرک جلوی در بسته شده بود و دید بهتری از بیرون چادر داشت، حرف گلرت را شکست:

- یه سامورایی گنده داره میاد! انگار رئیسشونه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جروشا مون در 1394/3/23 23:47:08
"عمه ریتا پاره ی تن من است! دوستش بدارید! ... فقط باهاش مصاحبه نرین، خطرناکه! "

***

تصویر تغییر اندازه داده شده
رستاخیز ققنوس!

***

تصویر تغییر اندازه داده شده
کاراگاه ارشد
ریاست دایره‌ی کاراگاهان
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: جمعه 22 خرداد 1394 04:10
نمایش جزئیات
آفلاین
ژاپــــن»»»»1024سال پیش

ابتدا ریتا از پورتال افتاد بیرون و سپس فلورانسو روی ریتا افتاد و بعد از آن جهت حفظ شئونات سایت و عفت عمومی، گلرت در سوی دیگری روی زمین افتاد و دامبلدور روی گلرت افتاد و هاگرید روی آن دو! مشخص است که از گلرت چه چیزی باقی مانده.

در این حین که همه مشغول کش و قوس دادن به بدنشان بودند و خاک روی لباسشان را میتکاندند و البته گلرت استخوان های فک و کَشکَکِ زانویش را جمع و جور میکرد، نگاه دامبلدور به رون ویزلی افتاد که مظلوم روی زمین نشانده شده بود و شمشیر عریانی بالای سرش خودنمایی میکرد:
تصویر تغییر اندازه داده شده


در همین لحظه دامبلدور به سمت رون ویزلی شیرجه زد و گفت:
_ آه پسرم، فی الحال نجاتت خواهم داد!

دامبلدور روی هوا مشغول شیرجه زدن بود که گارامپ به یک سامورایی غول پیکر خورد و نقش زمین شد. آقا! نقش زمین شدن دامبلدور یک طرف و متوجه شدن هاگرید یک طرف! هاگرید که روی دامبلدور غیرتی بود مانند داداش کائیکو نعره ای زد، درختی از زمین کند و به سمت سامورایی ها حمله ور شد که در همین حین ناگهان پورتال دوباره باز شد و شخصی با نیشی تا بناگوش باز شده از پورتال، تِلِپ به بیرون افتاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: پنجشنبه 21 خرداد 1394 13:21
نمایش جزئیات
آفلاین
1024 سال بعد، در بریتانیا!

آشپزخونه ی گریمولد تقریباً ساکت بود. پشت میز دراز غذا، ریتا اسکیتر با عینک زاقارت و بیریخت ـش نشسته بود و با قلم پر تندنویس ـش چنان تند تند و با قیافه ی شیطانی می نوشت که انگار هر لحظه ممکنه یه نفر رو بکشه!

ریتا در حالی که می نوشت ناگهان صدای گرومپ گرومپ های متوالی و شدیدی رو شنید که باعث شد کارش رو متوقف کنه و با ترس به در آشپزخونه زل بزنه. درست لحظه ای که صدای گرومپ گرومپ ها در فاصله ی بسیار نزدیک قطع شد هیکی با ابعاد 3*4 با حالت شیرجه ای وارد آشپزخونه شد. از جلوی قیافه ی متحیر ریتا رد شد و با تمام هیکل در حالی که فریاد «کـــیــــک» سر داده بود روی یخچال فرود اومد!

سریع در یخچال را باز کرد و شروع به سرچ کرد. اما وقتی دید اثری از کیک یافت نمیشه با فریاد گفت:
- فرد! فلورانسو! زنده ـتون نمیذارم!

ریتا که تمام مدت با استایل ماجرا رو نگاه می کرد برای خودش که داره جوونی ـش رو توی این محفل سر می کنه افسوسی خورد و برگشت سر کار خودش.
هاگرید هم یخچال له شده رو سر جاش برگردوند و یه دمنوش برای خودش درست کرد و نشست کنار ریتا. مسلماً وقتی کسی در ابعاد هاگرید کنارتون بشینه به هیچ وجه حتی اگه بخواین هم نمی تونین نادیده ـش بگیرید. در نتیجه ریتا قلم پر ـش رو روی میز گذاشت و زل زد تو چشم هاگرید!

- چه خبر ریتا. چه خلوته اینجا!
- خب چیکارش کنم؟ نمی تونم بیام وسط لزگی برقصم که!
- خب نه یعنی میگم بچه ها کجان؟
- تو جیب من! اون سه تا اوسکل که رفتن ژاپن. دامبلدورم که دفتر مدیریت باز کرده اینجا برا خودش! منم اگه بذاری دارم کار می کنم!

هاگرید که دید کلاً این بابا یه دو خط کم داره بلند شد و در حالی که می رفت دهن مهن فلو و فرد رو صاف کنه زیر لب می گفت:
- ریتا اسکیتر ـش بی اعصابه!

همینطور که از راهرو عبور می کرد گلرت رو دید که روی یک مبل راحتی نشسته و در حال خوندن یه کتاب عتیقه ـس. از اونجایی که هاگرید خیلی اجتماعی ـه رفت کنار گلرت و گفت:
- سلام گلی! چی می خونی؟

گلرت بدون این که نگاهش رو از کتاب برداره گفت:
- هیچی این کتاب اینجا باز بود. خیلی جالبه یه طلسمه که میبره به ژآپن 1024 سال پیش! ولی خیلی عجیبه که این از انواع نادر طلسم های بازگشت ناپذیره. یعنی هیچ ضد طلسمی برای برگشت نداره. به نظرت کدوم احمقی ممکنه از این طلسم استفاده کنه؟!

- اون دختره ی افاده ای، گرنجر!

ریتا که از آشپزخونه بیرون اومده بود این جمله رو خطاب به گلرت گفت و ادامه داد:
- داشتن با رون و هری کل کل می کردن و می گفت که بلده چنین طلسمی رو اجرا کنه ولی اون اسکل ها باور نکردن. در نتیجه اینم اجرا کرد و رفتن!

گلرت از جاش بلند شد و فریاد زد:
- چی؟! نه! این طلسم برگشت ناپذیره! هری و رون و هرمیون الان توی ژاپن 1024 سال پیش در خطرن!

با گفتن این جمله ناگهان فضا عوض شد. آلبوس دامبلدور با قیافه ی خشمگین ظاهر شد و فریاد می زد:
- هری؟! هری... پسرم در خطره؟! من نمی ذارم!

در حالی که از چهره ی دامبلدور خون می بارید چوبش رو چرخوند، طلسمی خوند و پورتال دوباره باز شد:
تصویر تغییر اندازه داده شده

همه ی خونه ی گریمولد رو توی خودش کشید و لحظاتی بعد محفلی ها با خونه ی اجدادی بلک در ژاپن 1024 سال پیش ظاهر شدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

موفقیت برای انسان بی جنبه مقدمه گستاخی ـست...
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: یکشنبه 17 خرداد 1394 17:30
نمایش جزئیات
آفلاین
رون که همان رنگی که به چهره داشت هم از دست داده بود،با نگرانی گفت:
- هرمیون،به مرلین قسمت میدم،دیگه غلط بکنم بخندم بیا از خر ولدمورت بیا پایین...اینا بد نگا می کنن ها!!
هرمیون که انگار نه انگار صدایی شنیده باشد با خوشحالی گفت:
- دیدی بلاخره تونستم...باور کردی...اهم،رون اونا کارت دارن.

در هیمن لحظه رون و هری هر دو با هم به پشتشان نگاه کردند.دو مرد با شمشیرهایی به تیزیه تیغ و به باریکیه مو به سویشان می آمدند.از قیافه ی ان دو کاملا میشد فهمید جز به قصد کشت به سمتشان قدم بر نمی دارند.
هری که تا حالا خود را خونسرد نشان داده بود،سرانجام رو به هرمیون کرد و بریده بریده گفت:
- جون هر که دوس داری...یه کاری بکن!
هرمیون که با چوب دستیش ور می رفت،شانه هایش را بالا انداخت و با صدایی نازک و جیغ مانند گفت:
- مشکل خودتونه...!!!!!!

در همین لحظه ان دو مرد به رون رسیدند،ردایش را گرفتند و کشان کشان در حالی که تقلا می کرد و فریاد میزد،به وسط میدان بردند.
- هرمیوووووون...تو رو جون هر کی دوس دارییییییی...کمککککککککککککک...کمککککک...

هری که همچنان با دهان باز نظاره گر داد و بیداد های کر کننده رون بود،با التماس رو به هرمیون کرد و گفت:
- بابا مثه که نمی فهمی،دختر نباید این همه لجبازی کنه...ببین می برنش اونوقت تو این هیرو و ویری بی شوهر می مونیا...دوشیزه گرنجر ازت خواهش می کنم!!
هرمیون که بعد از ان همه مدت تازه وارد باغ شده بود،جواب داد:
- صدات ضعیفه...بلند تر داد بزن...نه اصلا ولش کن،نگا دارن رونو می شونن الانه که هیجان انگیز بشه!!!!!!!!!!!!
هری که کم کم داشت از کوره در می رفت،غرولندکنان گفت:
- دختر تو دیونه ای...!!!
- تازه فهمیدی!! اگه یکم به خودت زحمت می دادی و کتاب راه های مبارزه با دیوانگان رو فقط جلد اولشو می خوندی،الان دست به ردای من نبودی!!
هری که جا خورده بود با عصبانیت نگاهش از رون به هرمیون و برعکس می چرخید،گفت:
- حالا چی کارش می کنن که گربت راک می خونه!!!
امممم...شاید بکشنش..!!!
و سریع اضافه کرد:
- البته اگه قبول نکنه خودش این کارو میکنه ها...!! :/

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده



.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: جمعه 28 فروردین 1394 03:52
نمایش جزئیات
آفلاین
داســتان جدیـــد

_
_ مــــــــرگ!
_
.
.
.
_ اممممــ... هرمیون بنظر من رون یه کم حق داره که بخنده!
_ یعنی چی؟
_ آخه این خیلی مسخره ست. یعنی چی که سقوط کنی توی ژاپن 1024 سال پیش؟!
_ باور نداری؟!
_ نه خب!
_ من حتی جادوشم بلدم!
_ درسته تو خیلی خرخونی ولی عمرا دیگه همچین چیزی رو بلد باشی. دامبلدور هم حتی بلد نیست. اصلا وجود نداره!
_ امتحانش مجانیه!

هرمیون چوبدستیش را تکان مختصری داد و پورتالی بنفش رنگ روبرویش ایجاد شد که مانند موج های دریا تاب میخورد. هرمیون با پوزخند نگاهی به هری کرد و گفت بفرمایید امتحان کنید!
تصویر تغییر اندازه داده شده


هری آب دهانش را قورت داد و گفت: اووووم... امممممـــ...
رون جلو آمد و گفت: ما رو میترسونی؟! هِرهِرهِر...

و سپس با خنده و استهزاء و همان کلاه شب خواب گُل مَنگُلیش() داخل پورتال رفت و در افق محو شد!

ده دقیقه بعـــــد

هری: خب؟
هرمیون: خب که خب؟!
هری: یعنی الان چیکار کنیم؟ چی شد قضیه؟
هرمیون: هیچی دیگه رون رفت تو پورتال و الان حتما داره با سامورایی های ژاپن قدیم میجنگه!
هری: یعنی شوخی نبود؟!
هرمیون: نه بابا ما چه شوخی ای با هم داریم؟!
هری: هی وای من! پس بیا بریم کمکش!
هرمیون: من نمیام! حقشه بچه پررو!
هری: خر نشو! بعدا شوهرت میشه!
هرمیون: جان؟! چی میشه؟
هری: هیچی یالا بی بریم!

ژاپن - 1024 سال پیش - مسابقات سامورایی ها

هری و هرمیون شَپَلق از پورتال افتادند بیرون و رون را دیدند که عده ای او را روی زمین نشانده اند و یک چاقو دستش داده اند و مدام به او تاکید میکنند که عجله کند!

رون تا متوجه هری و هرمیون شد با خنده گفت:
_ اوکی هرمیون! فهمیدیم تو هم از این جادوها بلدی! دیگه بیاین برگردیم هاگوارتز زود بخوابیم! فردا اسنیپ میخواد یه امتحان سخت بگیره ها!

هرمیون: من جادوی ایجاد پورتال و رفتن به گذشته رو بلدم ولی جادوی برگشت به حال رو نه!
هری: یعنی چی؟ خب بیاین بپریم تو پورتال و برگردیم!
هرمیون: پورتالی در کار نیست! غیب شد!

رون آب دهانش رو قورت داد و گفت:
_ اوکی تو که شصت زبون زنده و مرده دنیارو بلدی اقلا بگو اینا چی میگن؟ من نمیفهمم. منو نشوندن یه چاقو دادن دستم هی "هارا" "هارا" میکنن!
هرمیون: هیچی بابا! میگن "هاراگیری" کن خب!
رون: چی چی گیری؟ چی رو بگیرم؟
هرمیون: قبل اینکه ما بیایم پیشت تو مسابقه ای دادی؟!
رون: آره! به زور یه شمشیر دادن دستم منم مسابقه دادم شکست خوردم!
هرمیون: همین دیگه! اینجا رسم بوده که هر سامورایی ای که توی مسابقه شکست میخورده باید هاراگیری میکرده یعنی میشسته رو زمین و لباسشو پاره میکرده و چاقو رو میکرده تو شکمش و خودشو میکشته تا شجاعتشو و ندامتش از شکست رو نشون بده!
رون: جـــــــــــــان؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مهر 1393 00:29
نمایش جزئیات
آفلاین
و دقیقاً در همین لحظه، درب ِ اون خراب‌شده‌ای که مرگخوارا داشتن با لُرد گیس و گیس‌کشی می‌کردن و منتظر بودن نجینی خزون خزون خودشو برسونه، منفجر می‌شه و عده‌ای از ممدهای مرگخوار نزدیک به در، به درجه‌ی لقاءالمرلین [ ] نائل شده و رخت شهادت می‌پوشن.

کماندوهای محفل، در معیّت دامبلدور، ظاهر شده بودن.

- فرزندان روشنایی! اجازه ندین این چراغ‌موشی‌های خاموش، نورسیده‌ی روشنایی رو با خودشون ببرن!

دامبلدور این رو گفت و بعدش صدای هوار بلاتریکس بلند شد:
- اینا چطوری از اینجا سر در آوردن؟!

و خب واقعیت این بود که هیشکی از خودش نپرسید اصلاً اونجا کجا هس، چون علی‌القاعده مرگخوارا باس تو راه آزکابان باشن و نویسنده هعچ ایده‌ای نئاره که چی‌طو سر از پیش ِ لُردک در آوردن!

خلاصع، گیس و گیس‌کشی بین عوامل نور و روشنایی برقرار بود. ویولت و ماگت به طرز وحشیانه‌ای، بی‌هوازی، عوامل دشمن رو گاز می‌گرفتن و تیزی می‌کشیدن و هیچ معلوم نبود آسیب‌های ناشی از ماگت بیشتره یا صاحابش.

رکس با انداختن ترقه و یوآن با پرتاب شلغم‌های پلاستیکی، تدی که مث همیشه درجا تبدیل به گرگینه شده بود و جیمز با یویوش و تکنیک‌های پیشرفته‌ی به ریش‌آویزون‌شوی، خوار مادر مرلینو آورده بود جلو چشش!

از اون‌ور هم، مدیر جانب‌دار ایفا، با شدّت و حدّت تموم در حال بالاکیدن ِ محفلیا بود. و البته خب در این میان از دستش در رفت و ونوگ جونز مرحوم هم فنا شد.

دابی و وینکی هم که اون وسط..

دقیقاً در همین لحظه..

- این تحریف بی‌شرمانه‌ی تاریخ که تو قلقلی ِ روشنایی! مَنو کُشتی..

- تو از قدرت ِ عشق بی‌خبری!

مالی، ماهیتابه‌ای رو به سمت بلاتریکس پرتاب می‌کنه و این بار، بلا موفق می‌شه جا خالی بده.

شاید بلاتریکس از قدرت عشق بی خبر باشه، ولی قطعاً مالی ژله‌ای هم از قدرت ِ پرتاب ِ ماهیتابه‌ای‌ش تا به اون لحظه بی خبر بود.

ماهیتابه در هوا می‌چرخه و می‌چرخه و..

دنــــــگ!!

دو آوا، پُشت سر هم بلند می‌شن.

- اربــــــــــاب!!
- نوگُل روشنایی!

ولدمورت سرش رو بالا میاره، سرشو می‌ماله و برای دقایق بسیار طولانی، ساکت و مبهوت می‌مونه. شما کچل نبودید و در عین کچل بودن، تا به حال ماهیتابه‌ی مالی ویزلی تو کلّه‌تون نخورده که بدونین چه درد طاقت‌فرسایی داره و نتیجتاً حق ندارید به لُردک ایراد بگیرید.

و بعد..

- اراده کردیم که بدونیم.. ما دقیقاً کجاییم؟!


×پایان!×

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: جمعه 18 مهر 1393 16:55
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس با تاسف سری تکان داد، ردای لرد را گرفت و سعی کرد او را بلند کند:«لرد؟سرورم؟ پاشین لطفا! پاشو...دِ پاشو بهت میگم...وِل کن اون فرشو! میگم ول کن! خدایــــــا!»

ولدمورت با پنجه هایش فرش را چسبیده بود و به التماس های مرگخوارانش که سعی می کردند او را بلند کنند گوش نمیداد:«بابا ولم کنین!خواهش می کنم!ازتون تقاضا میکنم!اصلا من کجام؟شما کی هستین؟خانوادم کجان؟»

مورفین سریع وسط پرید و گفت:«من اینژام دایی! دایی قربونت بره، پاشو عژیژم!پاشو ما کار و ژندگی داریم.»

لرد با وحشت نگاهی به مرد از جنگل فرار کرده، انداخت و با یک حرکت از جا پرید و خودش رو به پنجره اتاق رساند:«نجاتم بدین!خواهش می کنم از دست این نجاتم بدین!دایی من که این طوری نبود...»

آنتونین ردای لرد رو گرفت و کشید:« اگه این داییت نیست، پس داییت کیه؟»

لرد دست آنتونین را گاز گرفت و جیغش را در آورد:«این دایی من نیـــــــــست! دایی من ریشای بلند سفید داشت. اسمشم یادم نمیاد!ولی فکر می کنم یه چیزی تو مایه های آلماچ بود.»

آیلین که دیگر نزدیک بود گریه اش بگیرد، با درماندگی پرسید:«خوبه زنگ بزنیم دخترتون بیاد؟»

ولدمورت چشم غره ای به آیلین رفت و گفت:«من تسترالم کجا بود که زین داشته باشم؟ آخه زن دارم که بخوام بچه داشته باشم؟»

بلاتریکس در حالی که به حال سرورش گریه می کرد گفت:«دختر ناتنیتون ارباب!»

ولدمورت توجهی نکرد، روی مبل نشست و مشغول دیدن سریال«ساختمان شفابخشان» شد.

مورفین رو به غیر مرگخواران حاضر در اتاق کرد و گفت:«یه لحظه هوای لردو داشته باشین تا ما ببینیم چه خاکی تو سرمون بریزیم.»
و بعد از گفتن این حرف به سمت بلاتریکس و آیلین رفت.

بلاتریکس که همچنان هق هق می کرد، گفت:«چی کار کنیم آخـــــه؟اربــــــــاب!»

ناگهان لامپی بالای سر آیلین روشن شد. البته اتصالی داشت که با ضربه ی محکمی که مورفین بهش زد، به کل به دیار مرلین شتافت.

آیلین لامپ سوخته را برای روز مبادا در جیبش گذاشت و گفت:«من میگم زنگ بزنیم نجینی بیاد. به هر حال لرد سیاه بیش از هرچیز به اون علاقه داره.»

بلاتریکس بدون هیچ حرفی علامت شوم نجینی رو گرفت و روی بلندگو گذاشت...

- من توی زندگیتم ولی نقشی ندارم اصلا...

بلا با تعجب گفت:«نجینی؟حالت خوبه؟چرا صدات این طوری شده؟!»

- تو نشنیده گرفتی هرچی که شنیدی از من...

سر همه با ریتم آهنگ به طور نامحسوس تکان می خورد...

مورفین با دهان باز مانده گفت:«مثل این که اینم حالش خوب نیست!صداش چرا این طوریه؟ سرماخورده؟»

- آخه دوسِــــــــت دارم، منِ بیچـــــاره...

آیلین:«بلا؟ با توئه؟!»

این دفعه صدای عجیبی به گوش رسید:«بــــــــَع!»

آیلین با صدای بلندی گفت:«نجینی؟ میشه تمومش کنی؟»

این دفعه صدای نجینی به گوش رسید که با غرغر میگفت:«دافنه؟بیا این گوسفنده رو ببر اون ور تر!علامت شوممو داره لیس میزنه! آیلین؟ تویی؟ چرا شماره بلا افتاده پس؟»

آیلین با حالت عصبی ای پرسید:«اون کی بود داشت آواز میخوند؟!»

نجینی خندید:«آوای انتظارم بود!»

این دفعه بلا گفت:«تو الان کجایی؟»

نجینی پاسخ داد:«با دافنه اومدیم جشنواره حمایت از گوسپندان!»

مورفین با صدای فریاد مانندی گفت:«نوشیدنی کره ای دستته بذار زمین بیا اینجا.هیچی هم نپرس که مسئله مرگ و زندگی پدرت در میونه!»

نجینی در حالی که نگرانی تو صداش موج میزد گفت:«باشه!کجا بیام؟!»

مورفین گفت:«بلا آدرسو برات می فرسته.»

و بلاتریکس سریع ارتباط را قطع کرد...


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مهر 1393 20:28
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس صدا زد:

-ارباب!ولدمورت عزیزم!تام ریدل گلم!

همان لحظه ولدمورت در مقابل چشمان زردآلویی مرگخوراش و غیر مرگخوراش،با ترس و خجالت جلو آمد:

-بله؟

مرگخوراش و غیر مرگخوراش یه نگاه متعجب به هم کردند و مورفین جلو رفت:

-شلام ارباب!

ولدمورت سرخ و سفید شد.در آخر سرش را پایین انداخت و آرام سلام کرد.

مرگخوراش و غیر مرگخوراش با ترس دورهم حلقه زدند و زمزمه وار مشغول صحبت شدند:

آنتونین:این حالش خوبه به نظرتون؟

بلاتریکس:سرور من همیشه حالش خوبه!

مورفین نگاه بی حالی به بقیه مرگخوراش و غیر مرگخوراش کرد و گفت:چی شده مگه؟اتفاقی افتاده؟

آیلین نگاه مشکوکی به مورفین کرد و بعد گفت:بلا،این چند دقیقه بعد از ما پیاده شد؟

بلاتریکس:یک دقیقه!

آیلین:یک دقیقه سکوت به احترام سرعت عمل مورفین!

بعد از یک دقیقه سکوت مرگخوراش و غیر مرگخوراش متوجه شدند ولدمورت نیست.بلاتریکس با نگرانی صدا زد:

-سرورم؟!تام ریدل؟ولدمورت؟ارباب؟مای بیبی؟لرد؟!سیاه؟!ولدک هــــــــــــوی! :vay:

صدای نگران آنتونین،همه نگاه ها را متوجه او ساخت:

-اینجاست!اینجاست ولی..خب..حالش بده..یعنی..بی هوش شده!

همه با نگرانی به جایی که آنتونین نشان می داد حمله کردند:

-سرورم؟

-ولدمورت؟

-لرد سیاه؟

-ولدک؟

-وایــــــــــــی!

همه با ترس به سوی آیلین بر گشتند.چند قدم عقب تر،در کنار جعبه کرم کارامل ایستاده بود:

-کارامل تاریخ مصرف گذشته بوده! :worry:

-یامرلین!

-بدبخت شدیم!

-دامبلدوره می گه برم کارخونشو نابود کنما!

-یا مرلینا!ح..

اما صدای مورفین مانع ادامه صحبت آنتونین شد:

-به هوش اومد!

همه به سوی ولدمورت برگشتند.او به هوش آمده بود!

-من کجام؟اینجا کجاست؟!شما...کی هستید؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


ارزشی انفجاری


تصویر تغییر اندازه داده شده




شناسه قبلی:لاوندر براون