جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  40 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  158 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  167 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  277 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  190 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: پنجشنبه 24 اردیبهشت 1394 16:39
نمایش جزئیات
آفلاین
میـــــــــــــــــــــــــو!
ارباب؟میتونم ازتون بخوام اینو واسم نقد کنید؟
سایتون مستدام!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: یکشنبه 20 اردیبهشت 1394 02:31
نمایش جزئیات
آفلاین
عایا چیه؟ ...عایا چیه؟ درست بنویس!

بررسی پست شماره 48 نوری در تاریکی، رووناع ریونکلاعووووو!


سوژه به جایی رسیده که تام باید شخصی رو برای کشتن انتخاب کنه.
نقل قول:
میانِ پیاده روی مقابلِ یتیم خانه. چشمانِ آبی رنگش، روی اسم یتیم خانه میلغزیدند. پرورشگاهِ " هپی لیوینگ" که سال ها کودکیش را در آن به سر برده بود. یک نفر از درونِ آن پرورشگاه. یکی از دوستان- یا شاید یکی از اطرافیانِ- سابقش!

تام خود خواهه...کینه جو و بی رحمه...انتقام می گیره. گذشته رو فراموش نمی کنه. و ضمنا از گذشته خودش متنفره.
شما مکانی رو برای این "کشتن" انتخاب کردین که همه این ویژگی ها رو یکجا نشون داده. تام وانمود می کنه قوی تر شده. ولی به محض این که باید فردی رو برای کشتن انتخاب کنه خودشو در مقابل یتیم خونه ای می بینه که توش بزرگ شده. به نظر من انتخاب خوبی بود.
و البته...چشمای تام سبزه!


نقل قول:
- هی.. آقا پسر، میری کنار؟
نگاهی به جایگاه خود انداخت. درست میانِ پیاده رو ایستاده بود. اما این دلیل قانع کننده ای برای مزاحمِ تامِ جوان شدن نبود!
-میتونی از اون طرف بری!

این صحنه خیلی قشنگ بود...شما مهارت خوبی در توصیف احساسات با استفاده از کمترین و کوتاه ترین جمله ها دارین. با همین صحنه کوتاه هم نشون دادین تام چقدر تحت تاثیر قرار گرفته و حواسش پرته و هم این که چقدر خودخواهه که حاضر نیست از جاش تکون بخوره!
به نظرم بعد از جمله اول باید یه خط فاصله می ذاشتین. هم دیالوگ مال تام نیست و هم یه مکث و سکوتی اونجا وجود داره که باید نشون داده بشه.


نقل قول:
- هی.. آقا پسر، میری کنار؟

این زاویه خیلی قشنگی بود! زاویه دید یه ناشناس. یه مشنگ احتمالا...سوژه جالبی بود. مخصوصا چون در شروع پست قرار داشت. می تونستین برای مدت کوتاهی ازش استفاده کنین! تو همون فاصله ای که دختره از جلوی تام رد می شه. اون یه تیکه رو از دید اون دختر توصیف می کردین که چی می بینه. بعد که رد می شد شما و خواننده در کنار تام می موندین و ادامه می دادین. شما سوژه های جالبی می دین. به سادگی ازشون رد نشین. می شه از اینا استفاده کرد.


شما باید توضیح می دادین دلیل این انتخاب تام کدوم احساسش بود. غرور؟ انتقام؟ حس حقارتی که از بچگیش مونده...و خوشبختانه با این جمله این کارو انجام دادین:
نقل قول:
برای قدرت، باید از دلبستگی ها جدا میشد. و این، او را تا ابد بی رحم نگه میداشت!

دلیل انتخاب تام یکی از بارز ترین ویژگی هاش بوده...تام از وابسته یا دلبسته شدن می ترسیده. متنفر بوده. می خواسته به خودش ثابت کنه که قدرت دل کندن از همه چیز رو داره.


نقل قول:
-من اینجا فقط یه دوست دارم!
.
.
.
- و اون دوست، تا قبل از غروب آفتاب از بین میره..

اینم انتخابی متناسب با شخصیت تام بوده. انگار داره با خودش می جنگه.
می تونستین کمی بیشتر درباره احساسات تام بنویسین. مخصوصا با توجه به این که انتخاب هاتون هوشمندانه وهدفمند بودن. تام تو همون پیاده رو می تونست بیشتر فکر کنه. به روزایی که تو اون یتیم خونه گذرونده...دنبال شخص مناسب بگرده و به دنبال یه خاطره یا یه یاد آوری به اسم "آستوریا اسمیت" برسه. خاطره ای که به خواننده بفهمونه آستوریا تنها دوست تام بوده و تام اونقدر خودخواه و بی رحمه که یکراست داره می ره سراغ دوستش آستوریا. البته سوژه به شکلیه که نفرات بعدی هم می تونن درباره این خاطرات و جزئیات تصمیم تام بیشتر بنویسن.

شما سوژه رو جلو بردین. و اینجا جایی بود که سوژه باید جلو می رفت. مکان و شخصیت رو انتخاب کردین. نفر بعدی فقط باید به اینا شکل بده.


نقل قول:
دوست ها خوب نبودند. دوست ها، تنها از قدرتش استفاده می کردند و هیچ نیازی از او را برطرف نمی کردند. دوست ها احمق بودند، دوست ها جادو بلد نبودند! از مرگ یک خرگوش کوچولوی کثیف با نگاه تام، میترسیدند و تعجب می کردند. دوست ها.. مانند زالو های کثیف، قدرتش را می مکیدند!

این قسمت مربوط به "دوست ها" هم همینطوره. می تونست کمی مفصل تر بشه. اونجا اینطور به نظر می رسه که تام داره خودشو قانع می کنه که دوست به درد نمی خوره. دوست ضعفه و تام بایدبا ضعف هاش مبارزه کنه. این قانع کردن و کشمکش می تونست کمی طولانی تر نشون داده بشه. ولی به هر حال همین که دربارش نوشتین خیلی خوبه.
سوژه رو خوب پیش بردین و انتخاب های خوبی برای ادامه انجام دادین.


موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: شنبه 19 اردیبهشت 1394 20:50
نمایش جزئیات
آفلاین
ارباب؟ ارباب!
ارباب؟ بعد از مدتها این بنده مورگانا رو نقد میکنید عایا؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: شنبه 19 اردیبهشت 1394 02:06
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف ما

نقل قول:
ارباب...میشه برسی کنید که چی شد که من با این پست غذای گرگا شدم؟!

اگه دقت کرده باشین کسی خورده شدن شما رو ندید! شایدم شما گرگا رو خورده باشین. رودولف متفاوته! رودولف تو گلوی گرگا گیر می کنه و خفه شون می کنه!


نقل قول:
به غیر نمره منفی هایی که به خاطر غلط املایی گرفتم یعنی!

فکر نمی کنم کسی به خاطر غلط املایی امتیاز کم کنه...فقط اگه زیاد باشن و تکرار بشن تاثیر منفی روی داور یا خواننده میذارن. کمی بدبینانه رولتونو می خونن!
در رول شما غلط املایی خاصی ندیدم...بجز این که "باکمالات" رو همه جا "با کمالت" نوشتین. ولی این باعث از دست دادن امتیاز نمی شه. گرچه بهتره دقت کنیم.


نقل قول:
ارباب...یه سوال دیگه! اگه کسی حال و هوای طنز نداشته باشه یا تو اون موقع طنزش نمیاد،یه رول طنز بنویسه اشتباهه؟!آیا طنزش بی مزه میشه؟

دقیقا...طنز حس و حال و حوصله می خواد. جدی رو تقریبا تو هر شرایطی می شه نوشت. مثلا اون پست نتیجه رو من ساعت هفت صبح در اوج تب و گلو درد و بیماری و در بستر مرگ بودن( ) نوشتم. ظرف پنج -ده دقیقه... یعنی یه رول جدی متوسط رو در شرایط بد هم می شه نوشت. ولی طنز رو نمی شه. منم اون موقع نمی تونستم طنز بنویسم. حداقل طنز خوبی از آب در نمیومد. و وقتی خودمونو مجبور به نوشتن کنیم طنزمون بی مزه از آب در میاد! ولی این باعث نشه همه طنز رو کنار بذارن و رولای دوئلشونو جدی بنویسن. جدی هم احتمال ساده و خسته کننده بودنش زیاده.


بررسی پست شماره 271 باشگاه دوئل، رودولف لسترنج:


سوژه تونو کمی طولانی انتخاب کردین. سوژه شما قسمت های مختلفی داره. قسمتی که رودولف خواب می بینه و می فهمیم همیشه حسرت کارای نکرده شو می خوره...قسمتی که تصمیم می گیره انتقام بگیره. اجرای قسمت اول نقشه و اجرای قسمت دومش!
این قسمت ها باید کاملا پخته بشن...برای پخته شدن احتیاج به توضیح و کار بیشتری دارن. مثلا قسمت کابوس می تونست بطور کامل شرح داده بشه. یعنی خود کابوس رو تعریف می کردین. بعد رودولف از خواب می پرید. یا مثلا ویکتوریا خیلی راحت قانع می شه که با رودولف قرار بذاره. این که رودولف به خاطرش آدم کشته زیاد قانع کننده نیست. کافی نیست. شاید اگه ویکتوریا رو یه جورایی ساده و حتی ابله(!) نشون می دادین خواننده هم قانع می شد.


بزرگترین اشکال این رول اینه که ساده اس. خواننده از همون اول دست شما رو می خونه و ماجرا دقیقا همونجوری پیش می ره که حدس می زنه. این می تونه توی ذوق خواننده بزنه. باید یه جوری جلوی این اتفاق رو می گرفتین. مثلا قسمت مربوط به "کله گراز" رو اول می نوشتین. درست تا لحظه ورود تد! اینجوری خواننده گیج می شد که اینجا چه خبره و ویکتوریا چرا داره با رودولف غذا( یا نوشیدنی) می خوره؟ بعد قسمت های قبلی رو توضیح می دادین و آخر رولتون بر می گشتین به جایی که تد وارد شده. اینجوری خواننده غافلگیر می شد. داستان هیجانش رو حفظ می کرد.

نقل قول:
نه...نه...نه...این کار رو نکن...نه...امکان نداره...نه!
_رودولف...رودولف...رودولف...بیدار شو...داری خواب میبینی رودولف...بیدار شو...رودولف...کروشیو!
_آخ!چی شده؟!
_حتما باید اینجوری از خواب بیدارت کنم؟!بازم داشتی کابوس میدیدی!
...

دیالوگ های قسمت اول برای جذب خواننده کافی نبودن. یا کمی طنز بیشتر می خواست و یا می تونستن کوتاه تر باشن. اگه قرار بود کوتاه بشن همین که بلا رودولف رو بیدار می کرد و می گفت که باید بره رو کاناپه بخوابه کافی بود. در اون قسمت جمله "شب به شر و بدبختی" جالب و بجا بود.


نقل قول:
اما هیچکس به او در ملا عام به ترسو نگفت...ولی رودولف در کابوس میدید که به او ترسو میگفتند!
اگر آن روز دعوا میکرد دیگر شاهد چنین کابوسی نبود!
او خودش را میشناخت...او همیشه حسرت کارهایی که انجام نداده را میخورد!

این قسمت خیلی قشنگ بود. این احساسی که توصیف کردین جدید و جالب بود. علاوه بر جدید بودنش، خوب هم توصیفش کردین. و علاوه بر اینا دلیل خیلی خوبی هم برای گرفتن انتقام از تد ارائه کردین.


نقل قول:
.و این ننگ بزرگی بود! اینکه جادوگری بدون چوب دستی باشد،ننگ بزرگی بود.

این تکرار تاکید وار جمله خیلی جالب بود.


دیالوگ های رد و بدل شده بین رودولف و غریبه بامزه بودن، بر خلاف بیشتر دیالوگ های رودولف و ویکتوریا!

همونطور که گفتم ویکتوریا کمی زود راضی شد. و ویکتوریا بین جادوگرای سفید بزرگ شده...خواننده با این پیش زمینه نمی تونه قبول کنه که ویکتوریا از این که یه نفر جلوش کشته شده ذوق زده بشه و تشکر کنه. این پیش زمینه رو حداقل می شد کمی از بین برد. مثلا ویکتوریا به ناکترن می رفت و پشت مغازه وسایل جادوی سیاه محو تماشا می شد.(از زیر شلواری مفید تر بودن! ) .اینجوری به خواننده می فهموندیم که ویکتوریا زیادم سفید نیست.


بعضی از قسمت های طنزتون خیلی قوی بود و بعضیاش کمی ضعیف.
نقل قول:
_نداره؟!هوممم...منظورم درصد کره اش هست...پر چرب باشه،نیم چرب باشه،کم چرب باشه؟!

مثلا اینجاش واقعا خوب بود. همینطور این قسمت:
نقل قول:
_من چیکار میکنم؟!تو چی کار میکنی؟!من یه جغد بهم رسید که تو اینجا با یه مرد جذاب قرار گذاشتی...من باور نکردم...اومدم با چشمای خودم ببینم...و دیدم...تازه این کجاش جذابه اخه؟!



شکلک هاتون خیلی زیادن...ولی واقعا همشون لازم بودن. اگه حذف بشن احساسات شخصیت ها ناقص می شه.


در پایان یک نکته رو هرگز فراموش نکنین:
رودولف همیشه زنده اس...حتی وقتی که کشته بشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1394/2/19 2:13:49
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: جمعه 18 اردیبهشت 1394 18:10
نمایش جزئیات
آفلاین
ارباب!

ارباب...میشه برسی کنید که چی شد که من با این پست غذای گرگا شدم؟!
البته به غیر از اینکه جوگیر شدم و بعد از ارسال پست تدی،منم سریع پستم رو فرستادم،بدون ویرایش!
به غیر نمره منفی هایی که به خاطر غلط املایی گرفتم یعنی!

ارباب...یه سوال دیگه! اگه کسی حال و هوای طنز نداشته باشه یا تو اون موقع طنزش نمیاد،یه رول طنز بنویسه اشتباهه؟!آیا طنزش بی مزه میشه؟!

ارباب...من خیلی سوال دارم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: پنجشنبه 17 اردیبهشت 1394 02:07
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
پی نوشت: احساس میکنم این راویه داره تبدیل به سبک میشه برام.... فقط یه ذره از بودنش می ترسم.... می ترسم آزار دهنده شه.

هر سبک و روش و کلا هر چیزی که زیاد تکرار بشه آزار دهنده می شه. باید مواظب حد و مرزش باشین.


بررسی پست شماره 156 فرهنگستان ریدل، مورگانا لی فای:


نقل قول:
لرد ولدمورت با چشم های سرخ غضبناکش، آشپز خانه ریدل را زیر نظر گرفته بود و این موضوع، تمرکز ذهنی اگستوس را به هم می ریخت! بخصوص وقتی ولدمورت تصمیم گرفت با انگشت های سپید و باریکش روی میز ماهونی رنگ، ضرب بگیرد. و همینطور نجینی که سمفونی بی حوصلگی پدر خوانده اش را با هیس هیس هایی ظاهراً هماهنگ، که البته هیچ موجودی با هوش انسانی درجه متوسط به بالا، معنایش را نمی فهمید، کامل می کرد.

شروعتون خیلی خوب بود. موضوع همونطور که لازم بود ادامه داده شده.سوژه عوض نشده. توضیحاتتون به اندازه کافی جالب هستن. تنها نکته ای که وجود داره اینه که توضیحاتتون برای شروع پست کمی زیادن. منظورم این نیست که طولانی و کسل کننده هستن یا این که بهتر بود کمتر باشن. ولی فاصله نسبتا زیادی با اولین دیالوگ دارن. به نظر من یه دیالوگ(ترجیحا از طرف آگوستوس) می تونست خواننده رو جذب این توضیحات کنه. دیالوگی که می گم یه دیالوگ کوتاه و بی معنی در حد " الان جواب می دم ارباب" باید باشه.
قسمتی که لرد روی میز ضرب می گیره جالب بود...و شکل توصیف کردن شما جالب ترش کرده بود.


نقل قول:
هیچ موجودی با هوش انسانی درجه متوسط به بالا، معنایش را نمی فهمید، کامل می کرد.

"متوسط به پایین" درسته. چون منظور شما اینه که فهمیدن معناش کار سختی بود. مورد جزئی و کوچیکیه؛ ولی ذهن خواننده ای مثل منو درگیر می کنه.


نقل قول:
وسط این ارکستر خیلی بدصدا و خیلی بد موقع، فکر نجات بخشی، که سعی داشت بالاتر از قدرت پرش نجینی، پرواز کند، بال بال زنان خودش را به ابر سفید، خالی و بیچاره بالای سر اگستوس رساند.

اینم توصیف خلاقانه و جالبی برای جمله ساده "فکری به ذهن آگوستوس رسید" بود. البته می تونست کمی خلاصه تر بشه. مثلا "خیلی بد صدا" و "خیلی بد موقع" و حتی جمله " سعی داشت بالاتر از قدرت پرش نجینی پرواز کند" می تونستن حذف بشن. اینجوری خواننده از یه طرف باید به طنز شما بخنده و از طرفی جمله ها رو درک کنه. ولی اون خلاقیت و تازگی این اشکال رو جبران کرده. این قسمت به همین شکل هم جالب بود.


نقل قول:
اگستوس دست برد تا سرش را بخاراند، مثلا می خواست با کلاس و روشنفکرانه جواب بدهد! ( حالا کجای این باکلاسه ما نمیدونیم... برید از خودش بپرسید)

اینجا دخالت راوی شدیدا مضر بود! اصلا نباید وارد می شد. هم حواس خواننده رو پرت می کنه و هم طنز جمله قبلی رو از بین می بره. فقط اومده بگه "جمله من با مزه نبود!" و بره! سعی کنین جلوی ورود بی موردشو بگیرین!


چه عجب بالاخره یکی این فاصله ها رو درست گذاشت!


نقل قول:
طبیعی بود که لرد ولدمورت نگاه های خیره او را تاب نیاوَرد، نه در شرایطی که اگستوس به این نتیجه رسیده بود که اربابش، در زمینه روش غذا خوردن نیز، نیاز به یادآوری فرهنگی دارد! البته فقط یادآوری!

در سوژه یک قدم پیش رفتین. کار خوبی کردین و اشاره به این که لرد زیاد با فرهنگ غذا نمی خوره بقیه سوژه رو نجات داده. چون ممکن بود نفر بعد از این قسمت صرف نظر کنه و بره سراغ مورد بعدی. در حالی که تا جایی که سوژه کشش داره و می شه ازش سوژه های کوچیک و فرعی در آورد باید ازش استفاده کرد. بعدا می شه رفت سراغ موارد بعد.


دیالوگ های لرد می تونست شکلک داشته باشه. ولی زیاد هم مهم نیست. بدون شکلک می شه بدون احساس و بطور خنثی خوندشون. که این لحن با شخصیت لرد سیاه در تضاد نیست.

رول شما ساده بود. ساده به معنی قابل فهم! پیچیده نبود. طنزش خوب بود. راویش اون وسط ایجاد مزاحمت کرده بود ولی اونم فقط در حد یک جمله بود. سوژه رو خوب پیش بردین. اشکال ظاهری هم که ندارین.
یک نکته مهم رولتون اینه که مورگانا حضور نداره. درسته که مورگانا رو فرستاده بودن دنبال نخود سیاه. ولی شما می تونستین برش گردونین و با شناختی که از شما دارم احساس کردم احتمالا این کار رو انجام می دین. شما در نوشته هاتون معمولا به مورگانا تکیه می کنین. اینجا این کارو انجام ندادین و انتخابتون هم کاملا درست بود. از اون احساسات اغراق شده خبری نبود. باز با توجه به این که طرف مقابل آگوستوس بود ممکن بود این کارو انجام بدین. جتی ممکن بود بیایین و نجاتش بدین. ولی این کارو نکردین. اینم یک انتخاب درست دیگه بود. این یعنی تغییر. فقط فراموش نکنین تغییر وقتی با ارزش می شه که همونجوری بمونین. ادامش بدین.
نکته مهم بعدی اینه که رول شما شاده! ولی سفید نیست. این همون چیزی بود که مدتها بود از شما می خواستم. می گفتم سیاه بنویسین ولی نه الزاما تلخ! اینجا همین کارو کردین.


موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394 15:53
نمایش جزئیات
آفلاین
ارباب.... ارباب؟؟؟؟
میشه نقد بشه؟


پی نوشت: احساس میکنم این راویه داره تبدیل به سبک میشه برام.... فقط یه ذره از بودنش می ترسم.... می ترسم آزار دهنده شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1394 23:41
نمایش جزئیات
آفلاین

الاف!

البته که شما رو به یاد داریم. ما همیشه از شما به شّری یاد کردیم.


بررسی پست شماره 93 افسانه لرد ولدمورت، کنت الاف:


جدی نویسی کار سختی نیست.نوشتن طنز خوب سخت تر از نوشتن پست جدی خوبه. فقط جدی نویسی قواعد و محدودیت هایی داره که باید رعایت بشه. علامت گذاری ها اینجا مهمترن. روند داستان و سوژه مهمه. در داستان طنز وقتی داستان منحرف بشه یا به مسیری بره که زیاد جالب نیست می شه یهو همه چی رو عوض کرد. بدون مقدمه و بدون دلیل و منطق! ولی در رول جدی نمی شه این کار رو انجام داد. کارهای ما و اتفاق هایی که در رولمون میفته باید دلیل داشته باشن. باید منطقی باشن. خواننده باید قبول و باورشون کنه. احساسات شخصیت ها خیلی مهمن. این که قبل از گفتن اون دیالوگ چه فکری کردن. با چه حسی اونو بیان کردن. لحن رول مهمه. رول جدی معمولا با لحن نوشتاری نوشته می شه. البته بجز دیالوگ ها. در رول شما بعضی قسمت ها نوشتاری و بعضی گفتاریه. باید همش هماهنگ و یکسان باشه.


نقل قول:
مثل همیشه، ارام و راحت روی صندلی مخصوص خودش نشسته بود و به دیوار سیاه رو به رویش خیره شده بود. این دیگه چه نفرینیه؟ چرا ما؟
بر خلاف ظاهر ارامش، درونش مثل سیر و سرکه می جوشید.

اولش فکر کردم درباره لرد نوشتین. لرد در حاشیه این سوژه قرار داره. اصل سوژه مرگ مرگخواراس. البته این اشتباه نیست که بعد از هر 4-5 رولی که زده می شه یه سری هم به حاشیه بزنیم...ولی اصلا موضوع مهمتره.


نقل قول:
- این دفعه کی؟
- سرورم، متاسفم. ولی پدرتون رو از دست دادیم.

درباره تام ریدل نوشتین. انتخاب خیلی خوبی بود. ولی من ترجیح می دادم بیشتر توضیح بدین. بعضی از احساساتش رو به خوبی بیان کردین. قسمت هایی که خواننده همراه تام ریدله اون حالت راز آلود و وهم آور رو به خواننده منتقل می کنه. ولی قسمت آخر کمی مبهم باقی می مونه. چرا تام ریدل مرد؟ چطوری مرد؟ بلاتریکس می تونست با یه اشاره کوچیک این مشکل رو حل کنه.
درباره احساسات تام هم می تونستین بیشتر بنویسین. در واقع فقط یک راه وجود داشت که ذهن خواننده رو از دلیل مرگ تام منحرف کنین. اونم این بود که افکار و احساساتش رو پر رنگ تر کنین. این که چه تصمیمی می گیره و چه فکری می کنه به عهده خودتونه. ولی تام می تونست بیشتر فکر کنه. به گذشته اش...به همسر و فرزندش! احساساتش رو بیشتر بیان کنه. اینجا کمی گذرا به احساس تام اشاره کردین:
نقل قول:
نه لرد برایش اهمیتی داشت نه لودو و نه هیچ کس دیگر... فقط یک فکر: اگر نفر بعدی من باشم چه؟

از اینجا می شه اینطور برداشت کرد که تام از کارای گذشتش پشیمون نیست. فرزندش براش مهم نیست و فقط به فکر خودشه. ولی در رول جدی بیشتر این احساسات و برداشت ها رو ما باید بنویسیم. نذاریم به عهده خواننده.


نقل قول:
نمیتوانست همینطوری بشیند. دوست داشت موقع مرگش در حال حرکت و مبارزه و جنگ باشد. نه مثل یک پیرمرد سالخورده و رنجور که روی صندلی اش میمیرد به نظر برسد. خانه انقدر ساکت بود که احتمالا صدای قیژ قیژ دستگیره تا طبقه بالا رفته بود.

موقع جدی نویسی در انتخاب کلمات کمی محدود تر می شیم. "همینطوری" و "قیژ قیژ" کمی بافضای رول ناسازگار هستن. شاید "همانطور بنشیند" بهتر باشه. "قیژ قیژ" هم می تونست کلا حذف بشه. اینجا هم همین حالت وجود داره:
اما کی؟
به جاش می شه گفت: "اما چه کسی؟"


نقل قول:
شاید خودش هم مرده بود! مرده بود؟؟؟

این دو جمله جزو قشنگ ترین قسمت های رول شما هستن. ولی شکل نوشتنشون تاثیرشون رو کمی کمتر کرده. بعد از جمله اول یه مکث داریم. جایی که تام فکر می کنه مرده یا نه! اون مکث باید نشون داده بشه. در جمله دوم هم احتیاجی به چندین علامت سوال نیست. یک علامت هم همون مفهوم رو می رسونه:
شاید خودش هم مرده بود...
مرده بود؟!



اشاره کوتاهی که به لرد داشتین و توصیف ترسی که سعی می کرد پنهانش کنه زیبا بود.


پست شما کوتاه بود. برای تعیین کوتاه یا بلند بودن پست به طولش توجهی نمی کنم. سوال اینه که آیا این سوژه جا داشت بیشتر دربارش نوشته بشه؟ بیشتر توضیح داده بشه؟ اگه جواب مثبت باشه یعنی پست شما کوتاه بوده. برای شما هم جوابش مثبت بود. می تونست طولانی تر بشه ولی به همین شکل هم ایراد بزرگ و قابل توجهی نداره. خیلی راحت می شه تا آخرش خوند و منظور شما رو فهمید. همین اندازه هم برای شخصی که زیاد جدی نمی نویسه کافیه.


موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1394 17:13
نمایش جزئیات
آفلاین
یا لردا! سلام!

مارا به یاد دارید؟ ویولتینا؟ همونا؟ بله بله... میریم سر اصل مطلب که سرتان درد نیاید.

ما کلا جدی نویس جالبی نبودیم اما بعد از مدتها که امدیم جذب این تاپیک شدیم. خواستم بدانم ایا با بررسی این پست همچنان قریحه ی نوشتنمان زنده اس یانه؟
با تشکرات فراوان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کنت الاف در 1394/2/14 20:43:07
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 21:31
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
امیدوارم وقتتون بی خودی تلف نشه.

شما وقت گذاشتین و نوشتین. ما هم وقت می ذاریم و می خونیم. برای نوشتن هر رولی وقت صرف می شه...زحمت کشیده می شه. امکان نداره با خوندنش وقتمون تلف بشه.


بررسی پست شماره افسانه لرد ولدمورت، آملیا سوزان بونز:


نقل قول:
-"با اینکه عاشق حیوونام،ولی اعتراف میکنم شما خیلی آزار دهنده اید!"
صدای خشکی و خالی از هر گونه احساسی این را به پشه ای گفت که سرسختانه سعی میکرد با صدای بالهایش او را دیوانه کند.

شروع خیلی خوبی بود. شروع با دیالوگ شروع جذب کننده ایه. ولی نه در هر حالت و به هر شکلی. اون دیالوگ باید هوشمندانه نوشته شده باشه. با هدف جذب خواننده. دیالوگ شما هم این ویژگی رو داره. دیالوگ جالبیه! مخاطبش یه پشه اس و جمله اونقدر جدی گفته می شه که خواننده کنجکاو می شه داستان رو دنبال کنه و گوینده رو بشناسه. همین موضوع فرصت کوتاهی برای شما ایجاد می کنه که به خواننده ثابت کنین نوشته تون ارزش خوندن رو داره.


نوشته هاتون خیلی پشت سر هم نوشته شدن. داستانی که می نویسین حتما در بعضی قسمت ها احتیاج به فاصله داره. جایی که قصد دارین درباره شخصیت دیگه ای بنویسین:
مرلین کاغذ را روی میز گذاشت و تکرار کرد:
-من تو این ماموریت شرکت نمی کنم.

لینی متوجه شد که مرلین در تصمیمش مصمم است. باید شخص دیگری را پیدا می کرد.


جایی که زمان یا مکان رو مشخص می کنین:

مرلین کاغذ را روی میز گذاشت.

پنج دقیقه بعد:

لینی همچنان منتظر جواب بود!

(اینجا قبل و بعد از زمان یا مکانتون فاصله بذارین)

جایی که در داستانتون مکثی وجود داره و لازمه خواننده این مکث رو حس کنه:

مرلین سکوت کرد...

لینی احتیاج به یک جواب واضح داشت. برای همین با لحنی جدی پرسید:
-با من میای یا نه؟


جایی که دیالوگتون مال شخصیتی که دربارش حرف زدین نیست. مثلا این قسمتی که خودتون نوشتین:
.نقل قول:
گلدن - سگش - را نوازش کرد و خود را از پنجره به پایین پرتاب کرد.
-"هی تو!کجا میری؟"
تعجب کرد!معمولا کسی او را در شکل کلاغ سیاهی که با احتیاط پر و بال میزد نمیشناخت!

این دیالوگ رو وقتی بلافاصله بعد از "خود را پرتاب کرد" بنویسین، دیالوگ مال سوزان می شه. برای این که خواننده بفهمه دیالوگ از طرف سوزان نیست باید یه فاصله بذارین:
.گلدن - سگش - را نوازش کرد و خود را از پنجره به پایین پرتاب کرد.

-"هی تو!کجا میری؟"
تعجب کرد!معمولا کسی او را در شکل کلاغ سیاهی که با احتیاط پر و بال میزد نمیشناخت!



نقل قول:
-"تو در خودت چی میبینی که لرد کبیر را مسخره میکنی؟"

دیالوگ بد نبود..ولی شکلک زیاد برای لرد مناسب نیست. البته شخصیت ها رو محدود نمی کنیم. نمی خوام درباره لرد خیلی بسته و محدود بنویسین. ولی لرد شخصیت خونسردی داره. کمتر پیش میاد که به این شکل عصبانی بشه.


سوزان رو مرگخوار حساب کردین...اصولا برای حفظ نظم اعضایی رو که در سایت مرگخوار هستن، در سوژه ها مرگخوار حساب می کنیم.
گذشته از این موضوع لحن حرف زدن سوزان زیادی شجاعانه و حتی گستاخانه اس. کسی نمی تونه با لرد اینجوری حرف بزنه. پشت سر لرد می شه حرف زد...تو ذهن می شه حرف زد...ولی مستقیم نمی شه!


نقل قول:
لرد اصلا به روی مبارک بی دماغ خودش نیاورد

اگه شخصیتتون سفید باشه اشکالی نداره که به این شکل بنویسین. ولی اگه سیاه باشه اشکال داره. تمسخر مستقیم لرد در پست های سیاه جایی نداره.


نقل قول:
مرگخوارانی که یکی پس از دیگری مرده بودند.دستانش را مشت کرد.اگر همه چیز اینگونه پیش میرفت خودش نیز به زودی به آنها میپیوست و تنها چیزی که میدانست این بود که این را نمیخواست.چه کسی میخواست؟خوب معلوم بود!احمق هایی که هنوز میخواستند مرگخوار بشوند.پس یعنی خودش هم میخواست!ولی او که نمیخواست!آه ولش کن.

این قسمت کمی مبهم بود. احساس سوزان، نظری که درباره این اتفاق داره...واضح نیست. خواننده تشخیص نمی ده که سوزان ترسیده؟ اهمیتی نمی ده؟ از این که مرگخواره ناراحته؟ اونقدر وفاداره که دلش می خواد مرگخوار بمونه و بمیره؟
بیشتر جمله های شما واضح و روشن هستن. برای همین مطمئنم مشکل زیادی در رسوندن منظورتون نخواهید داشت. فقط کمی تجربه لازم دارین.


نقل قول:
نسیم ملایمی که حس خوشایندی را منتقل نمیکرد از میان درختان کاج وزید و علف های هرزی که توسط مرگخواران لگد نشده بودند را وادار به موج ریدلی رفتن کرد.

توصیف های اولتون خیلی جدی بود. عبارت "موج ریدلی" کمی خرابش کرده و دلیل این که خوانند ه به همین عبارت هم نمی خنده حس و حال مرموز و جدییه که جمله های قبل ایجاد کردن. این قسمت یا از اول باید طنز نوشته می شد یا تا آخر جدی پیش می رفت. اینجا هم دو کلمه "گوگولی ناز" همین حالت رو داره:
نقل قول:
این حس اعتمادش به حیوانات گوگولی ناز بیشتر از آن بود که چند مرگ بی اهمیت از بینش ببرد.



نقل قول:
سوزان چشمان سیاهش را تنگ کرد و به چشمان سیاهتری نگاه کرد که به زودی فهمید آنها ازان یک گرگ است.

صحنه خوبه...ولی خیلی سریع تر از چیزی که باید باشه پیش رفته. این صحنه باید خواننده رو شوکه کنه و برای همین باید کمی آروم تر پیش برین. مثلا: سوزان در تاریکی متوجه می شه که چیزی برق می زنه. کمی دقت می کنه و می فهمه اونا دو تا چشم هستن و بعد می بینه که با یه گرگ طرفه.


نقل قول:
وقتی تغییر شکل داد و خواست از روی شاخه پایین بپرد با صدایی سردی که از پشت سرش می آمد سرجایش خشک شد.
-"این هم از این."

در کمی آن طرف تر خرگوشی سفید چشم قرمز گوگولی نازی صدای گرومپی که حاصل از افتادن شیئی بزرگ بود را با گوشهای بلندش شنید.

آخر پست شما اهمیت زیادی داره. مخصوصا وقتی تکی باشه و مخصوصا وقتی جدی باشه. پایان شما خیلی مبهمه. من متوجه نشدم چه اتفاقی افتاد. صدا مال کی بود؟ با توجه به این که سوزان می تونست تغییر شکل بده و پرواز کنه چرا افتاد روی زمین؟ برای این اتفاق باید دلیل قانع کننده تری میاوردین. همینطور برای تعقیب گرگ. سوژه تون خوب بود. شما شخصیت های زیادی در دست نداشتین...فقط سوزان بود و گرگ...با وجود این همین سوژه رو خوب پرورش دادین ولی آخرش می تونست واضح تر و تاثیر گذارتر باشه. سوزان می تونست به دلیل قانع کننده تری گرگ رو تعقیب کنه. این دلیل حتی می تونست صرفا کنجکاوی باشه. ولی باید خواننده رو قانع کنیم که چرا سوزان کنجکاو شده. مثلا می تونستین بگین سوزان همیشه به گرگ ها علاقه داشت. یا مثلا جانور نمای یکی از نزدیکانش گرگ بوده و با تصور این که گرگ همون فرده دنبالش رفته. درباره سقوطش هم می شد بیشتر نوشت. یک لحظه حواس پرتی...یه دلیل برای انجام نشدن تغییر شکل! اینا می تونستن خواننده رو قانع کنن که گرگ همون مرگه که این بار سراغ سوزان اومده.

کارتون سخت بود. سوژه تون سخت بود.با وجود این در حد زیادی از عهده انجامش بر اومدین.با کمی تمرین و تجربه بهتر هم می شین.

موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!