جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  37 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  157 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  165 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  277 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  190 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: شنبه 23 آبان 1394 02:04
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد همانطور در این اندیشه فرو رفته بود که چگونه میشود در این جهان مشنگی حیوانات قابلیتی را داشته باشند که در دنیای جادوگری ندارند و یا این چگونه مشکلی است که در انها به وجود امده است.مگر انکه جادوگری معجونی را اشتباهی به خورد انها داده باشد و یا...
در همین لحظه بود که با گفتن کلمه((معجون اشتباهی)) ارباب به یاد هکتور افتاده و به خود قول دادند در اسرع وقت به جهت خطور بی اجازه و بی موقع وی در ذهن مبارک لرد او را به غذا دادن به ناجینی و 10 کروشیو((به عنوان اشانتیون))مشرف!نمایند و چند مشنگ را هم تفریحی سر به نیست نمایند،باشد که درس عبرتی شود برای بقیه مشنگان که در جهانشان لرد را به دیدن چنین چیز هایی مشرف ننموده و ذهن مبارک لرد را مختل ننمایند.
در همین حین که تفکرات ذهن همایونی در حال تفکیک و تجزیه بود،صدایی رشته افکار ایشان را از هم گسست.
ـ ماگ!
چشم لرد به طرف صدا برگشت که درواقع صدای یک عدد فلامینگو سیاه رنگ با منقاری بس دراز و طویل بود که لرد را ناخود اگاه به یاد کسی می انداخت.
لرد از جسارت ان فلامینگو به خشم امده،فرمودند:
ای فلامینگوی ناقص العقل!چطور جرعت میکنی بدون اجازه ارباب بگویی ماگ؟
ـ ماگ ماگ!
لرد خواست مجددا پاسخ بدهد که ناگهان ان صدا در ذهن ایشان مبدل به سخن شد...
ترجمه:کلاهتون کج شده سرورم!
لرد از فرط تعجب چندی پلک هایش را به هم زده،چندی کلاه خود را بر سر مبارک جا به جا نموده،با خود فرمودند:
جلّ المورگانا!کم مانده باغ وحش هم ذهن همایونیمان را مختل کند!ما را بگویید که بر سر این چاکران درگاه منت نهاده و امدیم داریم دنبالشان میگردیم!یادمان باشد چندی ایشان را تنبیه نموده تا ادب شوند!
ـ ماگ مااااگ!
این صدا،اینبار صدای فلامینگویی دیگر بود که منقاری نسبتا کوچکتر داشته و دارای پرهای یشمه ای رنگ عجیبی بود.
باری دیگر ناخود اگاه این جمله فلامینگویی در ذهن لرد معنی شد:
ترجمه:ایراد لرد رو نگیر پسرم!
لرد سرخود را چند بار تکان داد،چشمان خود را مالید و عینک افتابی خود را بالا زد تا خوب به این دو فلامینگو ابله بنگرد.ایشان ضمن باور نکردن انچه شنیدند و تکذیب پیوسته روماتیسم مغزی خود،چوبدستی خود را یواشکی ازجیب در اورده فرمودند:
ـ نه!مثل اینکه این دو پرنده طویل المنقارِ مُختَشِش الافکار قصد دارند سلامت مغز مارا زیر سوال ببرند!
انگاه دو کروشیو همزان نثار ان دو فلامینگو زبان بسته((؟؟؟)) کرد به طوری که پس از یک ((ماگ))بلند که در ذهن لرد به صورت عربده ترجمه شد با اسفالت یکسان شدند.
ـ اوهوی!اقای محترم!با این حیوونای زبون بسته چیکار داری؟مگه اونجارو ندیدی نوشته ازار و اذیت حیوانات ممنوعه؟
لرد با قیض دندان به دندان سابید و ضمن افسوس از ناتوانی در استفاده از چوبدستی به منظور ادب کردن این مشنگ نفهم با حالتی تصنعی پاسخ داد:
باشد،ما رفتیم!پرندگان احمقتان مال خودتان!
سپس چشم پشتی زده و در حالی که به بودار شدن هرچه بیشتر لحظه به لحظه قضیه می اندیشید به سویی دیگر رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: جمعه 22 آبان 1394 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد گرما را در میان لباس هایش حس میکرد. لرد گرمش بود. لرد داشت داغ میکرد. اما لرد هنوز یک بطری نوشابه همراه خود داشت، پس آن را از جیبش بیرون کشید و درش را باز کرد... گاز نوشابه با صدای "پسسسس" خارج شد.
لرد با دستش کلاهش را نگه داشت که از سرش نیفتد و سپس سرش را بالا برد تا به سبک ویدیو های تبلیغاتی نوشابه بنوشد که ناگهان به یاد چیزی افتاد، لباسی که بر تن داشت یقه ای بلند داشت تا لب های باریک و بی رنگ لرد را بپوشاند.

لرد به سرعت سرش را پایین آورد و نگاهی به چپ و راست انداخت. لرد نیاز داشت خودش را از شر بطری نوشابه خلاص کند و یا در گوشه ای آن را بنوشد.
لرد راه خود را از قفسی که به سویش میرفت کج کرد و به جایش به سمت جایی که به نظر میرسید یک استخر باشد رفت.

لرد به استخر که دور آن را توری کشیده بودند نزدیک شد و تابلوی روی آن را با صدای بلند خواند.
- هوووم... استخر دلفین ها... لطفا به دلفین ها تحت هیچ شرایطی غذا ندهید! راجع به غذا صحبت کردن، ولی ما غذای نمیدیم... ما اربابی بسیار زرنگ و قدرتمند هستیم و به آنها نوشابه میدیم.

لرد نگاه دیگری به چپ و راست انداخت و سپس به آرامی و با لبخندی شیطانی بطری نوشابه را برای خالی کردن در آب زلال استخر بالا آورد...
لرد همچنان در حال بالا آوردن و کج کردن بطری بود که ناگهان...

- ببشخید آقاهه!

لرد پوکرفیس شد. ابهت لرد در دم نابود شد. اما لرد نمیتوانست در مقابل کسی که او را اینگونه مورد تمسخر قرار داده ساکت شود، پس لرد رو به سوی شخص گوینده کرد.
- کی جرئت کرد مارو اینطوری صدا کنه؟
- من بودم... شما مامانمو ندیدید؟ همین چند دیقه پیش باهام بود ها!

نگاه لرد به آرامی به سوی پایین رفت و بچه مشنگی را دید که موهایش را مدل داده بود و لباس های بسیار شیکی پوشیده بود... لرد نیشخندی زد... نیشخند لرد در زیر یقه لباس بسیار شیطانی بود.
- ببین... ما مادرتو میشناسیم! اون قفسه رو میبینی نوشته "قفس شیر های وحشی"؟ میری اون تو... مادرت منتظره... واست قاقالیلی خریده و ما چون بسیار ارباب بخشنده ای بودیم بهت آدرس دادیم.

لرد سپس دوباره به سمت استخر برگشت تا نوشابه را در آن خالی کند.
- بچه سوسول... قشنگ معلوم بود از اینا بود که لای پر قو گذاشتنش ها!

لرد که خودش را از شر یک کودک مشنگ خلاص کرده بود به سرعت دوباره بطری را بالا آورد و ناگهان صدایی شنید.
- نه... خواهش میکنم نریزید نوشابه رو تو آب ارباب!

لرد با تعجب سرش را بالا آورد و به اطراف نگاه کرد و البته چیزی به جز یک دلفین تنها که به نظر میرسید با لگد زده باشند توی صورتش یا نقاب گذاشته باشد را ندید.
- چی؟! کی با ما بود؟! کسی به ما دستور داد الان؟
- ارباب؟

لرد سرش را به چپ و راست تکان داد و نگاه دیگری به دلفین مذکور انداخت و البته بطری نوشابه را هم بدون توجه به حرف دلفین که اصولا با خوردن نوشابه رودل میکرد و حالش بد میشد، به درون آب خالی کرد. سپس به سوی قفسی که در انتهای پست قبل به آن اشاره شده بود حرکت کرد و در همان حال زیر لب گفت:
- به حق چیزای ندیده... یا ما داریم خل میشیم، که البته غیر ممکن است و یا این حیوانات یه مشکلی دارن که باز هم بین مشنگ ها غیر ممکنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1394/8/23 15:55:39
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: جمعه 22 آبان 1394 22:18
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد به سمت قفس بزرگ دیگری نزدیک شد. قفس بسیار بزرگ بود و چندین زرافه در آن با آرامش مشغول خوردن برگ درختان بودند.

ولدمورت نگاهی گذرا به قفس انداخت و خواست به سمت قفس دیگری برود که ناگهان زرافه ای بسیار کوچک توجهش را جلب کرد. زرافه حدودا یک دهم دیگر زرافه ها بود!

زرافه بالا و پایین میپرید و سعی میکرد برگ کوتاه ترین درخت را بخورد ولی گردنش نمیرسید!

ولدمورت با دیدن این صحنه به یاد یکی از مرگخوارانش افتاد، پوزخندی زد و تکه چوبی از زمین برداشت و آن را به سمت زرافه ی کوتاه گردن انداخت.

زرافه از جا پرید و برای مدت کوتاهی به چشمان ولدمورت زل زد. گویی با چشمانش چیزی میخواست به او بگوید! ناگهان ولدمورت صدایی شنید:
-به مرلین اینا گردناشون دیلاقن!

ولدمورت نگاهی خشمگین به پاپ کرن انداخت.
-ما چرا باید از این مزخرفات مشنگی بخوریم؟ ایقدر از اینا خوردن که مشنگ شدن!

-ارباب گشنمه! از صبح نتونستم هیچی بخورم. این درختا سه متر از من بلندترن!

ولدموت فورا پاپ کرن ها را زمین انداخت و خواست به سمت دیگری برود.

-آقا، یعنی خانم! شایدم آقا با کفش خانم! حالا هر چی! نباید به حیوانات چیزی بدین!
-ولی ما که چیزی ندادیم... صبر کن ببینیم! الان داری به ما دستور میدی؟

ولدمورت اندکی کلاهش را بالا داد و مرد نگهبان با دیدن چهره ی با ابهت ولدمورت چند قدم عقب تر رفت.
-ام نه! راحت باشین، من رفتم.

مرد فورا فرار کرد و ولدمورت به سمت قفس دیگری رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فیلیوس فلیت ویک در 1394/8/22 23:00:59
Only Raven
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: جمعه 22 آبان 1394 12:00
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت، کلاه لبه دارش را کمی جابه جا کرد تا قفس گربه ها را بهتر ببیند اما فایده ای نداشت، چون اگر کمی کلاهش بالاتر می آمد گله ای از مردم به سمتش می دویدند و میخواستند بدانند درچه حادثه و به چه علتی دماغش را از دست داده. گربه ای سیاه در فاصله دو متری نرده های قفس، که توجه ولدمورت را به شدت به سوی خودش جلب کرده بود، با ولع مثل گربه هایی که از سومالی فرار کرده اند و در بین راه شلاق های زیادی را نوش جان کرده اند، گوشت موشی را لیس میزد.

گربه چشمانش را از ظرف برگرفت و به تماشاچی ای با کلاه حصیری و پیراهنی کتان در این گرما چشم دوخت و...و خوب چه انتظاری داشتید؟برای گربه اوهم تماشاچی ای معمولی بود...فقط کمی بدریخت تر.

ولدمورت، که با نوع لباس پوسیدن ماگل ها آشنایی ای نداشت و همین حالا هم این کاررا هم به ناچار انجام داده بود، کفش های زنانه قرمز رنگش را محکم به قفس زد...اما ما این کار را نه به حساب خشمش بلکه به حساب علاقه مند بودن به سنجیدن میزان مقاوت کفش میگذاریم.
-میـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو!

برای یک آدم عادی صدای گربه فرقی با بقیه صداها ندارد، اما برای ولدمورت که نصف عمرش را با گربه ها سر کرده و به عنوان اسباب بازی از آن ها استفاده میکرد، میدانست که این صدا با بقیه صداها متفاوت است پس با حرکتی سریع از جا پرید و به طرف منبع صدا برگشت و متوجه گربه سیاه دیگری، با چشم های زرد و موهای سیخ سیخی ای که با تمنا به او نگاه میکرد شد.
لطفا انتظار نداشته باشید که ولدمورت بفهمد چرا نگاه گربه، مثل نگاه فرزند به پدرش هنگام پول شمردن، یعنی اینجوری() است، چون نه ننه بابایش راونی بودند و برخلاف چیزی که شما فکر میکنید، شاید تشخیص دادن یک سگ سیاه از سگ سیاه دیگری آسان باشد اما این موضوع دررابطه با چند گربه سیاه و مغرور صدق نمی کند، اگر منکر این قضیه هستید میتوانید امتحان کنید.
-میـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو!

ولدمورت همچنان به گربه خیره بود و با خود فکر میکرد آیا این گربه جزو همان دسته گربه هایی ست که میشناسد یا نه...اگر گربه اورا میشناخت که خیلی بد میشد...یعنی آنقدر ضایع تغییر چهره داده بود؟!

-ای گربه مسخره!ولمون کن!

گربه بغض کرد و زیر لب زمزمه کرد:
-من که میو میو میکنم برات، موشارو فراری میدم برات، خونه ریدلارو جارو میکنم برات...بذارم برم؟

ولدمورت سرش را به شدت تکان داد و به خودش نهیب زد:
-خل شدی ولدمورت!پاک خل شدی...گربه ها همشون شبیه همن، درست مثل چشم بادومی ها...همشونم موذین...هه هه هه انتظار داری بیام نجاتت بدم حیوون احمق؟!کور خوندی!

چند لحظه بعد!


ولدمورت راهش را گرفت و رفت و حالا به جای گربه، دختری در قفس به او خیره شده بود...دختری با فرمت "".

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1394/8/22 12:20:09
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1394/8/22 12:24:07
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1394/8/22 16:27:22
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: پنجشنبه 21 آبان 1394 23:47
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خدا




نیو سوژه:


صبح یک روز خنک پاییزی بود که ...

دییییییینگ! درییییییینگ! دروننننننگ!

صدای زنگ در در فضای خانه ریدل می پیچید. لرد ولدمورت پس از مدتی از یک سفر کوتاه برگشته و با چمدانی بزرگ جلوی در ایستاده بود و زنگ در را فشار می داد. اما ظاهرا کسی نبود تا در را باز کند.

- باز دو روز نبودیم معلوم نیست دیگه کی توی صندلی ما گیر کرده!

لرد لبی گزید و انگشتش را دوباره و محکم تر روی زنگ در فشرد. یعنی یک نفر هم نبود که به خودش تکانی بدهد؟! شاید گندی زده بودند که...

- زیر پای ما علف سبز شد! آهای!

لرد حتی سنگی هم برداشت و آن را به داخل عمارت پرت کرد. نهایت خرجش یک "ریپارو" بود. صدای شکستن شیشه آمد، اما از مرگخواران هیچ...

- ببین عمارت مبارکمون رو سپرده بودیم دست کیا... آهاااااای!

لرد لگدی به در زد بلکه باز شود. اما تنها یک برگ کاغذ از لای آن به زمین افتاد. در حقیقت چند برگ کاغذ...

برگه اوّل، تبلیغ یک باغ وحش بود که در آن حوالی فعالیت می کرد که لرد آن را بی توجه یک طرف انداخت و بعدش کاغذی که با خطی خرچنگ قورباغه روی آن چیزهای نوشته بودند:

ارباب، ما رفتیم تا همین چند خیابون اونطرف تر، اداره برق، دست جمعی قبضا رو بدیم. یه دو سه تا سوت بزنید ما جلدی اومدیم.

قربانتون، مرگخواراتون.


لرد تکه کاغذ را تا کرد و در جیب ردایش گذاشت و سپس، به سمت چند خیابان آن طرف تر به راه افتاد. مرگخواران چه طور جرات می کردند بدون لرد بروند قبض پرداخت کنند؟!


همان موقع، جایی دیگر:



مردی خپل و سیبیلو، با یک شلاق در دست ایستاده بود و تعداد زیادی قفس پوشیده شده در اطرافش بودند بلند بلند می خندید و حرف می زدید:

-یوها ها ها! الان می ندازمتون توی قفس... یوهاهاها... بعد مردم می آن نیگا می کنن... یوهاهاها... بعد من پولدار می شم!

مرگخواران طلسم شده برای لحظه ای اندیشیدند که آیا راه امیدی هم هست؟

- شما این شکلی می مونید! یوها ها ها! مگه این که یکی بشناستتون... که عمرا کسی بشناسدتون...هوهوهو هاهاها!

نه... ظاهرا نبود.



یه مدتی بعد:


لرد در حالی که پاپ کرن ها را در یک دست و نوشابه را در دست دیگرش گرفته بود، راهش را از میان جمعیت باز می کرد تا بتواند از نزدیک نگاهی به جانور بیاندازد. در طول باز کردن راه البته لرد مجبور شدند یک چندتا نیشگون از این و آن بگیرند که مهم نبود... اما سرانجام، هنگامی که لرد به نزدیکی قفس رسید، یکجوری شد. جانور... به نظر آشنا بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
be happy
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: یکشنبه 31 خرداد 1394 19:12
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


لرد سیاه نگاهی به وضعیت آشفته ای که بوجود آمده بود انداخت!
-این چه وضعیه؟ این چه رفتاریه؟ اسم خودتونو گذاشتین مرگخوار؟ مرگخوارا قدیما بهتر از این رفتار می کردن.

مرگخواران شرمنده شدند...سر افکنده شدند و یکی یکی از روی زمین بلند شدند.

لرد سیاه که موقعیت را برای ابراز خشم مساعد دیده بود ادامه داد:
-به جای حل کردن ماجرا همه چیز رو پیچیده تر می کنین. یکی یادآوری کنه ببینم چی شد که اینجوری شد؟ دلیل این شلوغی چیه؟

هلنا از بین جمعیت جلو رفت.
-برای تعمیر سیبلتونه سرورم!

لرد سیاه برای چند ثانیه با نگاه "این دیگه کیه و از کجا پیداش شد؟" به هلنا نگاه کرد. ولی در آن موقعیت این موضوع مهمی نبود.
-ما سیبل نمی خواییم! شصت سال پیش یه پیشگویی کرد و ما رو بیچاره کرد. اینو پرش بدین بره...ولی نذارین بره! شکارش کنین. وای به حالتون اگه فرار کنه. بعد، مرگخواری که شکارش کرده بیاد که ما تبدیلش کنیم به کلاغ و همین برنامه رو روی خودش اجرا کنیم. چون کسی حق نداره به یاران ما آسیبی وارد کنه. حالا بی سرو صدا برین دستور ما رو اجرا کنین و شاد باشین که ما اینجا هستیم که همه مشکلات را حل کنیم.


پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: یکشنبه 10 اسفند 1393 23:28
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور در حالی که بال درآورده بود، از داخل پاتیل معجون سوروس بیرون آمد و پرواز کنان به سمت لرد ولدمورت بال گشود و جیک جیک کنان گفت: ارباب...ارباب... ارباب

ولدمورت: این چرا بال درآورده؟! چرا عین ققنوس حرف میزنه؟ سوروس، توضیح بده!
سوروس: ارباب، به سر همایونی قسم، خودش پرید تو معجون! از حول معجون افتاد تو دیگ!

در همین حال، سیبل که بشکل ققنوس درآمده بود گوشه ای نشسته بود و آرام آرام اشک میریخت و لاکرتیا هم سیبل رو نوازش میکرد و سر ققنوس شکل سیبل را روش شانه اش گذاشته بود. در همین حین ولدمورت به سیبل نزدیک شد که متوجه شخصی در زیر پای لاکرتیا شد!

شخص زیر پای لاکرتیا: ارباب
ولدمورت: مـــــــرگ! داری چیکار میکنی؟! داری اشکای ققنوس این سیبل بدبخت رو جمع میکنی؟!
شخص زیر پای لاکرتیا: ارباب به سر همایونی قسم، کار و کاسبی قاچاق مواد کساده! میخواستم اشک ققنوس قاچاق کنم! وضعم خرابه! بچه م مریضه! زنم حامله س! شصت پام پیچیده!
ولدمورت: الان من باید بهت ترحم کنم؟!
مورفین: اِهیم!
ولدمورت: باشه... کروشیو!

مورفین روی زمین افتاد و همینجوری به خودش میپیچید که تراورز افتاد رو مورفین!

ولدمورت: تراورز تو چی میگی این وسط؟!
تراورز در همان حال که روی مورفین افتاده بود: ارباب، مشتی، با مروت، قربون اون گردن کلفتت بشم! گناه داره! زن داره! بچه داره! اصن خودم گناهشو گردن میگیرم! اصن آب بیارم؟ نون بیگیرم؟!

در همین حال رودولف هم روی تراورز افتاد...
ولدمورت: رودولف؟!!
رودولف در حالی که روی تراورز افتاده بود و تراورز روی مورفین افتاده بود: ارباب، قربون اون شاخ سیبیلات بشم، تیزیم به فدای تخم چشمات، راس میگه این لامصب! مورفین گناه داره! عیالواره! فقط من میفهمم عیالواری یعنی چی!

و بعد از رودولف، لوسیوس و جاگسن هم روی تراورز و رودولف و مورفین افتادن!

در همین حال مورگانا و جیگر و فلور و روونا و دلوروس در حالی که چشم هایشان را عروسکی کرده بودند به لرد ولدمورت خیره شدند و گفتند:
_ اربـــــــــــــاب! گناه دارن!

ولدمورت مانده بود چه کاری انجام دهد. اگر مورفین را میبخشید که ابهتش از بین میرفت و اگر او را نمیبخشید با این لشکر ملتمس مواجه بود که ناگهان بلاتریکس دستان لرد ولدمورت را در دستانش گرفت و گفت:
_ ارباب، عزیزم، گور باباشون! همه شونو شکنجه کن کیف کنیم!

ولدمورت: همه تون خفه! اول یه چیزی رو برای من توضیح بدید! مگه مورفین آتیش گرفته که پریدید روش؟! یا مگه نارنجکه؟! شماها آی کیوتون چنده؟ باید فرم عضویت مرگخوارا رو عوض کنم و یه تست هوش هم توش بذارم! ای بی مایه ها!

قبل از اینکه صحبت ولدمورت تمام شود، عظیم الجثه ترین مرگخوار یعنی کراب هم دورخیز کرد و پرید روی بقیه که پس از پریدن او، تراورز که در زیرین ترین لایه پریدندگان روی مورفین قرار گرفته بود، گفت:
_ همه ساکت! مورفین دیگه نفس نمیکشه! فکر کنم مُرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: شنبه 6 دی 1393 22:45
نمایش جزئیات
آفلاین
- برای در آوردن اشک این، راه های بهتری هم هست پسرک سنگ و چوب من !

- مثلا چی ماما مورا؟

- راااک وود جلوی این همه مرگخوار اینجوری صدام نزن. درضمن اون ساندرز رو هم بده اون ور، :vay: و اون گوش همایونی رو بیار جلو!

در واقع با فریادی که مورگانا سر راک وود کشید, بعید بود که او گوش نکند.آنهم با گوش هایی که الان قد گوش موش باد کرده و بزرگ شده بود.پس از بنابراین راک وود پیش از آنکه تبدیل به هر شی یا موجود دیگری شود،گوشش را تقدیم مورگانا کرد.مورگانا نجوا کرد.
- این پیشگو بوده نبوده؟
- بوده!
- هرگز پیشگوی خوبی نبوده بوده؟
- نبوده!
- هرگز چیزی رو درست دیده؟ ندیده!
- ندیده!
- هرگز حرفی رو درست نزده بوده! زده بوده؟
- بوده!

مورگانا با فرمت به راک وود خیره شد.
- بوده؟
- خوب نبوده!
- نخیر بوده!
- نه نبوده!
- سایلنسیو!
مورگانا و راک وود به اطراف نگاه کردند تا زننده طلسم را بیابند که با ملتی مواجه شدند بدین صورت!
و البته با لرد سیاهی با این فرمت
- شما آمدید گریه این را در بیاورید یا کفر ما را؟ در ضمن گریه این چه ربطی به سوژه داشت؟

مورگانا در حالیکه سعی میکرد به هر جایی نگاه کند جز ارباب... با ترس و لرز گفت:
- خوب اربابا آمدیم اشک ققنوس جمع کنیم!! بعدش هم خودتان گفتید لازم نیست همیشه خر سوژه را بچسبیم!

در حین این مکالمه چیزی نمانده بود لینی به کیک چیز-پیکسی و رودلف هم به عصای شکلاتی-دربانی تبدیل شود! لرد سیاه با خشم گفت:
-گفتیم....ولی نگفتیم سوژه را نابود کنی. ببند اون چشمانت را! ما مرگخوارانمان را لازم داریم! این معجون چ.... تو داخل پاتیل سوروس چکار میکنی هکتوور؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1393/10/6 23:22:25
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1393/10/7 18:55:07
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: دوشنبه 12 آبان 1393 17:26
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

سیبل تریلانی بعد از بازگشت از ماموریتی از محفل تبدیل به ققنوس شده. لرد از مرگخوارا می خواد درستش کنن. سیوروس شروع به تهیه معجون بازگشت می کنه. قراره سیبل رو توی این معجون بپزن!
هکتور ذوق زده در تهیه معجون به سیوروس کمک می کنه!

_______________________

به دستور سیوروس هکتور به گوشه ای رفت و نشست...ولی طولی نکشید که بندری زنان به میادین باز گشت.
-هی سیو! به نظرم آب رو با ملاقه بریزی بهتر از پیمونه اس!

سیوروس چشم غره ای به هکتور رفت.
-چه فرقی می کنه دقیقا؟ این آب مقدار خاصی نداره. فقط می خوام آب بریزم توش...کمی آبه! فقط آب! برو بگیر بشین!

طبیعتا هکتور نرفت و نگرفت و ننشست! او باید کمک می کرد!


در سمت دیگر مرگخواران سرگرمی جدیدی پیدا کرده بودند.

-جان من...یه بار دیگه صدای الاغ در بیار!
-بلدی چهچهه بزنی؟ رقص چی؟ اگه بخوای خودم یادت می دم. ببین. بالاتو اینجوری باز می کنی.
-مسواک کدومه...مسواکو به من نشون بده. روز باش ققی!
-رودولف؟ اون سیبله! معلومه که می دونه مسواک کدومه!

شاهینی که روی بازوی آگوستوس نشسته بود چپ چپ به سیبل نگاه می کرد. آگوستوس کمی به سیبل نزدیک تر شد.
-قیافه رو! نه وقتی آدم بودی قیافه درست و حسابی داشتی نه الان! جادوگریتم که تعریفی نداشت. به نظر من ارباب باید خوشحال باشن که از شر تو خلاص شدن! عفریته!

مرگخواران پلید بودند! ولی این رفتار آگوستوس از تصور آنها هم خارج بود.با وضعیتی که سیبل داشت...
آگوستوس متوجه نگاه بقیه شد.
-چیه خب! خواستم کمی شخصیتشو خرد کنم....دو سه قطره اشک بریزه جمع کنیم برای روز مبادا! حداقل به یه دردی بخوره.

سیوروس دور از ققنوس و مرگخواران به تهیه معجون ادامه می داد. ولی با وجود هکتور و اصرارش برای کمک کردن چندان به نتیجه اطمینان نداشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 آبان 1393 06:16
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت رو به لينى کرد و گفت:

- تو هم تا معجون آماده بشه اين ققنوسچه رو آروم نگه دار!
- چشم سرورم، امر شما مطاع، جانم فداى شما، جوجه هاي نداشته ام فداى شما، دونه هاى ذخیره ى زمستانم فدای شما، لونه ى جديدم فدای شما..
- ميو ميو ميو..

لينى که سر و صداى ققنوسچه را شنيد، زير نگاه هاى سنگين ولدمورت به سمت آن رفت.

- ققنوس کوچولو! گوگولى! يه بار ديگه ميو ميو کن!
- واق..واق واق..
-
-
- نه نه گريه نکن مامان سگ هم دوست داره، آى پرنده هاى مهاجر قربونت.
- عااااااا...اووووووو..
-

نزد اسنيپ اينا

هکتور که هنوز در عالم جوگرفتگى سير مى کرد، دستانش را به هم مالید و گفت:

- خب من بايد چى کار کنم؟ مواد معجون کدوم وره؟ از اين وره يا از اون وره؟ يه جورى کار رو تقسیم کن خودت بيکار نمونى!
- هکتور!
- سيوروس؟
- يه کار مهم بايد انجام بدى.
- چى؟ چى؟ تا آخرین قطره ى خون مى جنگم براش بگو!
- اون گوشه بشين و مواظب باش من ماده اشتباه استفاده نکنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.