هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۲:۵۸ یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۵
#55

اورلا کوییرکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۰ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۸ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 477
آفلاین
دامبلدور آب نبات لیمویی از جیبش بیرون آورد و آن را به قول معروف بالا انداخت و سپس دوباره به بیرون خیره شد. کم کم در میان شن های بیابان لوک شهری پدید آمد. شهری ساکت با خانه های زیبا اما خیلی ساکت، شاید هم خیلی بشیتر از خیلی یا شاید هم خیلی بیشتر از خیلی بیشتر از خیلی!

- آه چه زیباست! میتونم اینجا به همه عشق بوزم!

بالاخره قطار در ایستگاهی توقف کرد و دامبلدور چمدان در دست از آن پیاده شد. او رو به روی شهر ایستاده بود و در این لحظه بوته‌ای خار به سبک فیلم های قدیمی از جلویش قل خورد و رفت و...

بنگ بنگ!


بوته نیز به وسیله‌ی شلیک یک نفر متلاشی شد!

- هیچ کس نباید بدون اجازه‌ی من حرکت کنه!

لوک خوش شانس نوک هفت تیرش را فوت کرد و سپس آن را ""گونه چرخاند و در قلافش گذاشت.

- تو دیگه کی هستی پیرمرد؟

لوک و دامبلدور چشم در چشم شدند و در این لحظه آهنگی با مضمون دیریریریری دین دین دین دیریریریری دین دین دین بخش شد. انگشتان لوک هم کنار هفت تیرش تکان میخوردند و دامبلدور نیز در جشمان کابوی زل زده بود.

- آه پسرم! بیا به تو عشق بورزم!

ناگهان پروفسور قدیم چمدانش را زمین انداخت و با آغوشی باز به سمت لوک خوش شانس رفت. بالافاصله کابوی هم هفت تیرش را بیرون آورد و دیوانه وار به سمت دامبلدور شلیک کرد. اما انگار این دفعه اون لوک بدشانس بود چون هیچ کدام از تیر هایش به هدف برخورد نمیکرد. پیرمرد لحظه به لحظه به لوک نزدیک تر میشد و سرعت شلیک گلوله ها نیز بیشتر.

- اه لعنتی! گلوله هام تموم شد... نیا! نیا!

اما فریادهای لوک هیچ تاثیری روی دامبلدور نداشت. او با همان لبخند و آغوش باز به سمتش آمد و در آخر...

او را محکم در آغوشش فشرد و گفت:
- آه فرزندم! بیا و به روشنایی به پیوند، البته من که بازنشسته شدم... ولی تو بپیوند!

لوک خودش را از آغوش پیرمرد رها کرد. این پیرمرد دیوانه میتوانست برای شهر خیلی خطرناک باشد، باید او را میکشت. اما چگونه؟ ناگهان فکری به سرش زد:
- بذارین چمدونتون رو بیارم. باید استراحت کنین. چطوره بیاین به خونه‌ی من؟

در خانه‌ی لوک هزاران هفت تیر با گلوله‌ وجود داشت!


ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۳۰ ۳:۲۷:۴۳
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۳۰ ۳:۲۸:۵۶

خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۹:۵۸ سه شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۵
#54

لوئیس ویزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۰ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
از سرعت خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 244
آفلاین
- دامبلدور!

این صدای رئیس و کارفرما ریل قطار خونین بود که دامبلدور را با صدای بمش فراخوانده بود.دامبلدور برای اینکه هنگام دوین کلاه مخلوطی شکلش نیفتد آن را گرفت و در حالی که میدوید گفت:

- اومدم رئیس!

پس از چند دقیقه دویدن در بیابان های پهناور، دامبلدور به اتاق درب و داغان کارفرمایش رسید.وقتی که وارد شد درحالی که نفس نفس می زد گفت:

- اومدم...قربان.

کارفرمای دامبلدور که دقیقاً به شکل" " بود صدایش را با چند سرفه کوتاه صاف کرد و گفت:

- بهت که گفتن قراره به یه ایستگاه دیگه انتقال پیدا کنی؟!

- بله قربان خودتون بهم گفتید...البته از یه جاهای دیگه ای هم شنیدم.

- میدونی چرا می خوام این کار رو بکنم؟ واقعاً میدونی؟

- نه قربان.من از کجا بدونم.شما گفتید می خواید منو منتقل کنین منم گفتم چشم.

- حالا دلیلیش رو بهت میگم.چون تو اصلاً کارت رو بلد نیستی! حتی نمیدونی باید بلیط هارو ثبت کنی!میدونم که خودت راضی بودی اما...امروز منتقلت میکنم .

- باشه قربان...ما که حرفی نداریم!

ایستگاه قزوین - بیابان لوک - 5 دقیقه بعد

دامبلدور که از شدت ناراحتی چشم هایش را بسته بود با شنیدن صدای نزدیک شدن قطار بقچه اش را روی شانه اش انداخت و با قدم هایی کوتاه سوار قطار شد.واگن های خالی را رد کرد تا یک جای خوب برای نشستن پیدا کند.پس از نشستن نگاهی به بیرون افکند و گفت:

- بریم ببنیم این بیابان لوک چطوریه...

و پس از چند لحظه اضافه کرد:

- نمیدونم چرا حس خوبی ندارم!




پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۱:۰۹ سه شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۵
#53

تراورز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۶ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۲۶:۵۳ شنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۰
از تبار مشتای آهنیم، زنده تو شهر دزدای پاپتیم
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 520
آفلاین
پیتیکو پیتیکو، صدای پای اسبش تمام بیابان را پر کرده بود. او لوک بود، لوک خوش شانس. او کلی جنایتکار را دستگیر کرده بود، دالتون ها را تبدیل به بیماران روانی کرده بود و جایزه بهترین لوک سال را برده بود و نشان داده بود لوک اسکای واکر حتی با وجود ریلیز شدن استاروارز هفت در حد و اندازه‌اش نیست.

- این‌ژا بیابونه یعنی ژایی که هرچی که توش می‌بینی باعش چیژ کشیدنه!

لوک به عنوان کلانتر شهر کل مردم را قتل عام کرده بود که مبادا کسی جرمی مرتکب شود.( البته یکی دیگر از دلایلش این بود که مردم در اوج خداحافظی کنند و بروند به درگاه مرلین.) بنابراین بیابان بسیار ساکت بود و صدای مورفین به راحتی به گوش می‌رسید. لوک باید این یکی را هم می‌کشت تا ساکنین شهر- که البته همه قتل عام شده بودند- در امنیت کامل باشند.

***


- وعععععععع، گُــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل!

اشتباه نکنید این صدای سرهنگ علیفر نبود که گل زدن رون ویزلی که حالا رونالدو شده بود را اعلام کند. این صدا از درون خرابه‌ای می‌آمد که رون پس از بازنشسته شدن به آن‌جا پناه آورده بود. از آن‌جا که در پست های قبلی سوژه به تکه پشکلی تبدیل شده بود به عنوان کود از او استفاده می‌کردند و گل پرورش می‌دادند. خود رون هم در مواقع بی‌کاریش کاغذی می‌آورد و گلی می‌کشید.

اما مدتی بود خاصیت پشلکیش را از دست داده بود و گل هایش ته کشیده بودند برای همین باید به نوعی نیازش را برطرف می‌کرد و اولین فکری که به ذهنش رسید، رفتن به سوی مورفین بود.

***


دامبلدور حالا نگهبان ایستگاه متروی قزوین بود و از شغلش بسیار راضی بود زیرا که آزادانه خواص دامبلیش را بروز می‌داد. اما این بروز دادن بیش از اندازه باعث شده بود از کارش عقب بماند. عده ی زیادی در روز های نگهبانیش خودشان را زیر مترو انداخته بودند و گوشت و استخوانش در تار و پود ایستگاه فرو رفته بود و به یک باره رنگ ساختمان قرمز شده بود. در نتیجه رییس ایستگاه قرار بود او را به ایستگاه متروی همان بیابان لوک خوش شانس اینا منتقل کند.


every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۲۱:۳۰ چهارشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۴
#52

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۰:۳۹:۳۴ سه شنبه ۱ تیر ۱۴۰۰
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 527
آفلاین
در دور دست ها اما هنوز هم امید وجود داشت. ویزلی ها رفته بودند اما هنوز نارنجی هایی بودند که به وضعیت سوژه های بی در و پیکر هاگوارتز اهمیت می دادند. و از قضا، نارنجی مورد نظر ما در جایی نشسته بود که سال ها پیش، سلاطین الویزلیون الپشکل می نشستند. اتاقی در خانه گریمولد!

-ببین؛ با رمز "یا شلغم الپلاستیکی" حمله میکنیم. تو از اون طرف میدون بیا و منم از جلو میرم. یادت باشه چهارتا دکمه ی حرکت رو با هم فشار بدی از اون حرکت مکس پینی ها هم میزنه.

ببینید؛ یک لیوان دوغ معمولا حرف نمیزند. دست هم ندارد که بتواند با آن، چهار دکمه ی حرکتی را با هم فشار دهد. اگر هم یک دسته کنسولتان را به زور تویش بکنید هم فرقی نمی کند. هر رمزی که دلتان خواست را هم به عنوان شروع حمله تان به کار ببرید. یک لیوان دوغ نمیتواند "کال آو دیوتی" بازی کند. قطعا روباه نارنجی قصه ی ما به شنیدن این نکته نیاز داشت.

-یـــــا شلغم الپلاستیـــکی!

یاروی در بازی یوآن، صفوف در هم تنیده دشمنان را با بمب های معمولی از هم می درید و با افتخار جلو می رفت. یاروی در بازی یوآن برای افتخارش می جنگید. یاروی در بازیِ یوآن خفن ترین جنگنده تاریخ بود. طبعا کنترل کننده اش که یوآن بود هم خفن ترین گیمر تاریخ بود.هیچ کس نمی توانست جلویش را بگیرد. یوآن خیلی خفن شده بود. یوآن...

-گیم اُوِر!
-نـــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

روباه از جایش برخاست؛ مانیتورش را کَند؛ آن را دور سرش چرخاند و به گوشه ای پرتاب کرد. بعد هم پرید رویش و به سان کینگ کونگ به سر و رویش کوبید. اینجا بود که داریوش از غیب ظاهر شد و با لحن سوزناکش خواند:
-شــَــهلا؛ یار مهربونُم؛ اسم تو؛ وردِ زبونُم!

این آهنگ خیلی بر روحیه یوآن اثر گذاشت. یوآنِ متاثر از خانه گریمولد بیرون زد و سر به کوه و در و دشت گذاشت. یوآن می دوید و می دوید تا از شهری به اسم زوتوپیا سر در آورد. در آنجا با خرگوشی آشنا شد و او را هم در جیبش گذاشت و به سفرش ادامه داد. در ادامه راهش با چندین نمونه گوریل انگوری نیز مواجه شد و آن ها را هم در جیبش گذاشت و باز هم دوید.
در حین دویدن ناگهان بمبی که باقیمانده بمب های معروف رون بود از ناکجا به سرش برخورد و در صورتش ترکید. یوآنی که بسیار عصبانی و ناراحت شده بود به قصد خونخواهی از جایش برخاست و جنبشی ضد روانین (جمع رون) به راه انداخت و باز هم دوید و دوید تا به اتاق مغز ها رسید. روباه بر سر زنان و "مرگ بر روانیلدین" (جمع رونالد) گویان عرض اتاق مغزها را طی کرد و به جایی رسید که لرد ولدمورت بر زمین نشسته بود و هورکراکس هایش را در چشم محفلیون فرو می کرد. یوآن به طرف دیگری نگاه کرد و هرمیونی را دید که از میان پست های در هم گره خورده بیرون می آمد و برگه ازدواجش را تکان می داد و دم می‌زد که:
-مادر سیریوسا! باسیهاگر عاشق من بود بعد من با گراوپ ازدواج کردم؟ این ازدواجو نمی‌خوام! نمره بیست کلاسو نمی‌خوام! دختر خوشگل شاه پریا، اون که جاش تو قصه هاست رو نمی‌خوام!

و این طور بود که هرمیون به استعداد خوانندگی اش پی برد و رفت و کامران و هومن را کشت و خودش یک پا هرمی و یون شد و کلی آهنگ خواند و در آخر هم با خواهر دوقلویش، یون، ترکیب شد و خنثی شد و مولکول هایش از هم گسیخت و باقی عمرش را به عنوان دستیار توحید ظفرپور و سیدعلی رادپور در کوچه پس کوچه های ایفای نقش زندگی کرد و بدون اینکه از اسنیپ معذرت بخواهد، مُرد!

یوآن که از پیچیدگی سوژه و طولانی شدن رول سرگیجه گرفته بود از جیب هایش، که کل کوله بار سفرش را در آنها ریخته بود، یک جن خانگی مسلسل کش بیرون کشید و او را انداخت وسط اتاق مغزها. جن خانگی هم از مرام کم نگذاشت و همه را به مسلسل بست و سوژه را نابود کرد و رفت سر خانه و زندگیش.
در این بین که همه فکر می کردند سوژه در حال بسته شدن است، ناگهان دودی فضای اتاق مغزها را پر کرد و مورفینی از شکاف های سوژه وارد شد.
-هی روباهه که داری اون گوشه می میری. بیا کمک کن این چیژا رو بارِ وانت کنیم ببریم پیش باشیهاگر ژان!



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۲۱:۰۰ شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۴
#51

تراورز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۶ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۲۶:۵۳ شنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۰
از تبار مشتای آهنیم، زنده تو شهر دزدای پاپتیم
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 520
آفلاین
- کجا آقا؟ صب کن بینم. مگه همین تو رول قبلی رو نزدی؟
- چی؟ رول چیه؟!
- مگه تو فیلی باستر نیستی یارو؟
- برادر من، یه نگاه به بنده کنی می‌فهمی من تراورزم.
- اِ راست می‌گی حاجی. خب برو رول بزن که شیش ماهه پست نخورده این‌جا، قرار بود فوقش دو ماه پست نخوره.

***


در دوردست ها، جایی که حتی گاومیش ها هم جرئت چرا کردن نداشتند، قطعه پشکلی موقرمز در حرکت بود. سرنوشت برای او چیزی مقدر نکرده بود، یعنی در این حد بدبخت و بیچاره بود. حوادث گذشته را در خاطر خویش مرور کرد، زمانی که گراوپ زن حقوقی و حقیقی او را عقد کرده و سپس با خیال راحت بلعیده بود. آری، رسم زمانه برای ویزلی ها این‌گونه است.

ویزلی ها، خاندانی که تاریخ چند هزار ساله ی جادوگری سیفون را بر آن‌ها کشیده و درون چاهی همانند یک سیاهچاله ی عظیم که البته درونش به جای سیاه بودن، به قهوه‌ای سوخته می‌زد. از قدیم این‌گونه بوده و هست، برای مثال زمانی که فرد ویزلی گوشش را از دست داد یا زمانی که جرج فقید، فقید شد. البته شاید هم اسامی را برعکس گفته باشم، این خود نشانه‌ایست از گمگشتی آن‌ها در مستراح تاریخ این جهان پلید.

اما در حال حاضر، منو در دستان رون ویزلی بود. حالا وقت او بود که پایان این داستان شوم را به نفع خود رقم بزند. باید به سراغ نویسنده ی این داستان می‌رفت و همانگونه که خودش زیر لگد های زمین و زمان- مخصوصا گراوپ- پایمال شده بود، له شدن را به خالقش هم یاد می‌داد. اما تازه یادش آمد که منوی مدیریتی که به او داده شده بود در دنیای حقیقی هیچ کاربردی نداشت پس سرافکنده شد و تصمیم گرفت یک"و" کنار اسمش، رونالد، بگذارد و حرفه ی فوتبال را دنبال کند و از له شدن در لا به لای پست های سوژه استعفا بدهد.

حال چه کسی به جای او پشکل می‌شد؟ حال با وجود یک ویزلی در فوتبال، چه بلایی بر سر این ورزش می‌آمد؟ حال چه اتفاقی برای سوژه می‌افتاد؟ حال دخمه برای چند ماه پست نمی‌خورد؟


ویرایش شده توسط تراورز در تاریخ ۱۳۹۴/۱۲/۲۲ ۲۱:۱۴:۲۸
ویرایش شده توسط تراورز در تاریخ ۱۳۹۴/۱۲/۲۲ ۲۱:۳۲:۴۱

every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۷:۴۱ جمعه ۲۷ شهریور ۱۳۹۴
#50

دکتر فیلی باسترold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۷ دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۵:۱۱ یکشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 41
آفلاین
چیز، یکی از مبهم ترین چیز های جهان چیزی. سالیانه هزاران نفر بر اثر مصرف بی‌رویه چیز تلف میشوند. از این‌رو دولت همیشه به دنبال منع ورود، صدور، دخول، فرود، سقوط و دیگر فعولات مربوط به چیز بوده است. برای همین در یکی از روزهای تلخ و سیاه این دنیای لعنتی جوانی به همراه پدر و مادرش به سینما رفت.

پس از سینما پدر و مادر آن فرد که افراد پولداری هم بودند توسط مورفین گانت، چیزی ترین چیزکش، به قتل رسیدند. آن پسر بر اثر این حادثه متحوّل شد. تمامی دنیا را گشت و دانش ها و فنون رزمی مختلف را آموخت تا با جرم و جنایت مبارزه کند. در این راه برای ایجاد ترس و واهمه در دل دشمنانش از ترس خود استفاده کرد، چیز!

او تبدیل به چیزمن شد که البتّه مترجمین توانا و غیور ایران زمین نام او را به باباچیزی تغییر دادند. او در تمامی نقاط دنیا و در تمامی زمان ها حضور پیدا کرد و شعر معروف خودش را برای چیزکشان خواند تا متحوّل شوند:
"اسمم بابا چیزیه/ می دونی کارم چیه
دلم می خواد همه جا مصرف چیز کم باشه/ تا چیزامون تحریم نشه
مصرف بی رویه/ چیز خیلی بدیه
هرگز نشه فراموش/ چیز اضافی خاموش"

در اثر این شعر هیتلر خودکشی کرد، توپ سوباسا به تیرک خورد، جومونگ مانند اژدها پرواز کرد و فرمانده ی سپاه چین را تکه پاره کرد و مهم تر از همه اتفاقی که در اتاق مغز ها رخ داد.

اتاق مغزها:

مورفین گانت مقابل رون ویزلی که آن را مانند کپه‌ای از پشکل مو قرمز، که یک عدد مغز که مایعات زرد و چسبنده‌ای از آن به بیرون پاشیده می‌شد و مدام با خود تکرار می‌کرد" 403 forbidden" که نشان از ممنوع بودن چیز بود، می‌دید. مورفین گانت که از این ممنوعیت که توسط یک کپه پشکل موقرمز به ظاهر هری پاتر برایش قابل قبول نبود چوب جادویش را بیرون آورد و آواداکدورا گویان به رون حمله ور شد.

رون ویزلی منوی مدیریتی از فنگ که از ناکجا آباد وارد این سوژه ی بی‌در و پیکر شد قرض گرفت و به مرور تاپیک پرداخت. اتاق مغز چه ربطی به دخمه داشت؟ چرا وسط سوژه هری پاتر شده بود؟ چرا هرمیون او را رها کرده بود؟ چرا هرمیون به جای باسیهاگر با گراوپ ازدواج کرده بود؟ چرا دامبلدور نمرده بود و به دنبال شغل در قم می‌گشت؟ چرا به جای قم در قزوین دنبال شغل نمی‌گشت؟ چرا سیریوس بلک به جای پروفسور مک گونگال مدیر مدرسه شده بود؟ و مهم تر از همه چرا او یک پشکل بود؟! در همان جا دکمه‌ای را فشرد و مورفین گانت را بلاک آیپی و حذف شناسه کرد.

حال که منوی مدیریت در دستان رونالد ویزلی هری پاترنما بود چه می‌شد؟ آیا سوژه به روند بی‌در و پیکریش ادامه می‌داد یا هکتور دگورث گرنجر معجونی در حلقوم شخصیت های سوژه فرو می‌ریخت و وینکی در حالی که با مسلسلش دخمه را تیرباران می‎‌کرد سوژه را می‌بست؟ همه و همه در پست بعد که به احتمال بالا 2 ماه دیگر زده می‌شود.


ویرایش شده توسط دکتر فیلی باستر در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۲۷ ۱۸:۰۳:۵۱


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۲۰:۵۹ سه شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴
#49

اسلیترین، مرگخواران

مورفین    گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۰:۵۲ یکشنبه ۸ دی ۱۳۹۸
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 810
آفلاین
رون که دید پسر برگزیده شده و با زخم روی پیشانیش می تواند طلسم های ولدمورت را به خودش برگرداند اعتماد به سقف کاذب پیدا کرد و هی رجز ویزلی سرور ماست خواند و با بمب های پشکلی به صفوف در هم تنیده ولدمورت ها و مرگخواران هجوم برده و با انفجارهای انتحاری پیاپی توده های مرگخواران و ولدمورت ها و مغزها و پشکل ها را به اطراف می پاشید و خیلی قوی شده بود و همه را می زد و از دست یاران سیاهی هم هیچ کاری برنمی آمد. دیگر همه ی امیدها ناامید شده بود. لرد سیاه ده ها بار آماج حملات بمب های پشکلی قرار گرفته و ترکیده بود و هورکراکس هایش یکی پس از دیگری نابود می شدند. حملات پشکلی رون تمامی نداشت. لرد که بر زمین افتاده بود با حرکت اسلوموشن سر بلند کرد و از گوشه ی چشم نگاهی عمیق به رون انداخت که سرگرم شلیک بمب ها بود و در اینجا بود که برای اولین بار با خود اندیشید آیا لحظات آخر عمرش را می گذراند؟! آیا به راستی عصر سیاهی پایان پذیرفته؟! آیا این مرد موقرمز طومار حکمرانی سیاهی را در هم می پیچد و بنیان گذار امپراتوری پشکل ها خواهد بود؟! به راستی که تلالو گیسوان سرخ رونالد ویزلی در نسیم طوفانی پیکار سرنوشت چه ابهتی به ارباب پشکل ها بخشیده بود. آری! ارباب سیاهی می باید جای خود را به ارباب پشکل ها می داد؛ عطر تند پشکل ها لرد سیاه و مرگخوارانش را به خلسه می برد و آنگاه بود که لرد سقوطش را پذیرفت و در دل با ابرقهرمان موقرمز اینگونه نجوا کرد:

رونالد!
تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت؟
وقتی سرخی موهایت،
در پشت ملافه های بیدزده ی مالی پنهان بود،
با من بگو از لحظه لحظه های عقده های کودکی ات،
از فقر معصومانه دست هایت…
آیا می دانی که در هجوم تحقیرها و فقرهای آرتور
و در گیر و دار ملال آور دوران زندگی ات در تراکم جمعیت خفقان آور بارو
حقیقت پسر برگزیده بودنت نهفته بود؟

رونالد!
اکنون آمده ای تا دست هایت را
به ضامن بویناک بمب های پشکلی بسپاری،
در عطر بیکران پشکل ها
به پرواز درآیی!
و اینک رونالد!
تکیه بر سریر پشکلین قدرت در انتظار توست …
در انتظار توست …

بله؛ لرد سیاه داشت به کما می رفت که ناگهان نعره ای اتاق مغزها و پشکل ها را پر کرد:

چرا اکانت من تو چت باکس حذف شده؟! چرا انقدر زود لاگ اوت میشم؟! کد تایید نامعتبر است یعنی چی؟! چرا ارسال نامعتبر است؟! فهمیدم! تقلب شده! مردم بریزن تو خیابونا!

بله! ایستاده بر آستانه ی در سایه ی مخوفی بود لاغر و دودآلود و چیزناک. او مورفین بود.

حال چه خواهد شد؟!
برنده ی پیکار سرنوشت کیست؟!
رون یا مورفین؟!
دِ بوی هو لیود اُر دِ من هو دِ وُرلد ایز هیز؟!
پشکل یا چیز؟! مساله اینست!



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۶:۱۱ جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴
#48

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۴:۰۹ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
خلاصه:خلاصه میخوایین واقعا؟! بشیند کل این چندتا رول قبلی رو بخونین لذت ببرین...حیفه خلاصه بذاریم!

----------------


دفتر رییس مترو لندن!
_نه جناب ریش دراز...مترو مگه نهگبان داره اصلا پدرجان؟!یعنی اینقدر بیکاری فشار اورده به شما؟!شما باید تحمل کنید...الان توافق شده تازه،یه مدت دیگه یه کشور به اسم ایران میاد ما رو تحریم میکنه اگه اوضاع به همین منوال بمونه...اون موقع فقر و بدبختی و گرسنگی و فلاکت توی جامعه ی ما و دیگر کشور های 5+1 بیداد میکنه...اون موقع میخوای چیکار کنی؟!برو...هنوز جوونی...برو دنبال کار کردن!

دامبلدور نمیدونست که دقیقا بر اساس چه معیار هایی جوون محسوب میشد؟!یا نمیدونست که رییس مترو چرا بهش گفته بود برو دنبال کار کردن؟!مگه غیر این بود که الان اومده پیش رییس مترو دنبال کار؟!
اما اینا مهم نبود...دامبلدور بعد از صحبت های رییس مترو به این نتیجه رسید اگه نقشه مترو تهران یا حداقل نقشه منوریل قم رو روی یه جای دیگه از بدنش داشت چقدر خوب میشد...آخه الان قراره تازه اونجا رونق بگیره!

اون طرف،قلعه هاگوارتز،دفتر مدیریت!

هری پاتر با پررویی تمام وارد دفتر مدیریت شد.اوایل با ترس و لرز و بدون رغبت به دفتر مدیریت میرفت ولی حالا بعد از این همه مدت دیگه سِر شده بود و عادت کرده بود!
پس در دفتر رو با لگد باز کرد و داخل شد...اما اونجا خبری از دامبلدور نبود...بلکه سیوروس اسنیپ نشسته بود روی صندلی مدیریت و جای ققنوس هم یه زاغ گذاشته بود بالاسرش!
_اسنیپ!
_زود پسر خاله نشو پاتر!شونصد امتیاز از گریفندور کم میشه!
_عه!لامصب...من میدونم تو نقش بازی میکردی...میدونم تو دوسم داشتی...میدونم عاشق مامانم بودی...میدونم چشام به مامانم رفته...تو لو رفتی اسنیپ...بیا بغل من!
_آدم اینقدر سیب زمینی ندیده بودم تو عمرم...صاف وایستاده جلو من میگه "تو عاشق مامان بودی"!بی غیرت!هویج!عار!کثافت!زشت!کثیف!بیشعور!گیس بریده!
_خب اسنیپ...ما انگلیسیم...یادت نرفته که...فرهنگمون فرق میکنه...همین اونور اقیانوس رو نیگاه...ازدواج های دامبلی رو قانونی کردن و همه ریختن توی خیابون دارن جشن گرفتن به خاطر این قضیه!ما خیلی متمدن و روشنفکریم اسنیپ!تازه عکس پروفایل فیضبوق خودم رو هم رنگین کمونی کردم!
_اوه راست میگی...خب من عاشق مامانت بودم پس...ولی از تو متنفرم پاتر!
_اما من چمشای مادرم رو دارم!
_خب دقیقا قصدم همینه که چشات رو دربیارم ببرم برای خودم!
_

اتاق مغزهای وزارت!
رون که به تازگی یه زخم در اورده بود(متاسفانه روی پیشونیش ایجاد نشد این زخم...شما هم پی این رو نگیرید که کجا زخم ایجاد شده...واسه خودتون میگم!)احساس خود ناجی پنداری بهش دست داده بود...برای همین دست کرد تو جیبش که ببینه سنگ کیمیا تو جیبشه یا نه تا وقتیکه ولدمورت لمسش کنه،ولدمورت پودر بشه...ولی خب وقتی دست کرد تو جیبش به جای سنگ کیمبا،بمب پشکلی توی جیبش بود...آخه فرد و جرج خیلی شوخ بودن...ولی به نظر میرسید ایندفعه چیز قضیه رو دراورده باشن دیگه!
رون امیدوار بود این زخم مثل زخم هری باعث خرشانسیش بشه و رفت تا با بمب پشکلی با ولدمورت دوئل کنه!


راوی:پست طولانی شد...یکی یه لیوان آب بیاره گلوم خشک شد!
عوامل پشت صحنه:وای!وای!راوی!مسلمون نیستی تو...به خدا مسلمون نیستی!
راوی:چی شده؟!تک دلت رو بریدم؟!
عوامل پشت صحنه:نه نامسلمون...مگه نمیبینه ماه مبارکه...جلوی امت روزه دار آب میخوای بخوری؟!به خدا مسلمون نیستی!
راوی:ای بابا...خب گلوم خشکید...اصلا ادامه نمیدم...تازه میخواستم قضیه رون و لرد و بعدش داستان باسیهاگر و هرمیون و گراوپ رو بگم...ولی نمیگم...بذار نفر بعدی بگه...من رفتم آقا...اینجا کسی قدر من رو نمیدونه!


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۲۶ ۱۷:۰۳:۲۱



پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۲:۱۲ سه شنبه ۲ تیر ۱۳۹۴
#47

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
همان زمان، بالای برج پیشگویی، گوی بلورین در گلوی تریلانی گیر کرد. صورتش بنفش شد، با دست هایش گلو را فشرد و با صدایی دورگه، جدیدترین ورژن پیشگویی اش را منتشر کرد:
- خخخخخخخخخخخخخخخخ... هری پاتر از برگزیدگی خلع شد.. خخخ.. از این به بعد دیگه زخمش اعتبار نداره... خخخخخخ... لرد سیاه باید دنبال پسر زندگی کننده ی دیگری بگرده... خخخخخ... زین پس نویل لانگ باتم هم نه، رون ویزلی هری پاتره!...خخخخخ.. دخترا کپی واجب!

پیام که به تلگرام هرمیون رسید، تازه فهمید چه خاکی بر سرش شده و چه تیکه ای از دست داده. این شد که دست دوماد خوش آب و رنگش رو گذاشت تو پوست گردو و داشت از دخمه های قلعه می زد بیرون که یهو فهمید از یه جایی جلوتر نمیتونه بره و با اینکه قدم هاش مستقیمه، ولی بدنش داره کج سر می خوره و اینجا بود که فهمید این باگ بازی نیست، بلکه قانونشه و هرمیون حق نداره از محدوده ی تاپیک خارج شه. پس می بایست همونجا می نشست که برا گراوپ عقدش کنن.

اما بشنوید از اون طرف ماجرا، رون که توی اتاق مغزهای وزارت بود با صدای وایبرش به خودش اومد و دید باز جینی براش اسپم های دخترونه فرستاده. نخونده پاک کرد و فحش داد و اومد ساندویچ مغزشو گاز بزنه که یهو در باز شد لردولدمورت اومد تو و چوبدستیشو گرفت سمت رون و داد زد: هاها.. از همون اولم باید توی بی عرضه هری پاتر میشدی که هی قسر در نری!.. آوادا کداورا!

اما پیشونی رون آینه آینه کرد و طلسم لرد ولدمورت طبق معمول همیشه به خودش برگشت. لرد ولدمورت که باز پرت شده بود و یکی از جوناش کم شده بود، از توی جیب رداش یه شکلات قورباغه ای درآورد و خورد و پشت کارتشم لیس زد و عکس برگردونشو که دامبلدور بود چسبوند روی بازوش و یکمی که نوار جونش پر شد و هیل شد، زد زیر گریه و گفت که سنگین تره اگه از این به بعد چوبدستیشو از همون اول به سمت خودش بگیره.

ولی هری پاتر که توی راه قلعه بود، یهو متوجه شد زخمش خراب شده و دیگه کار نمیکنه. این شد که با انگیزه ی بیشتری راهشو به سمت قلعه پیش گرفت که بره و این مساله رو با دامبلدور درمیان بذاره.

و هیچکس نمیدونست که دامبلدور در اون زمان سر یک مصاحبه ی کاری مشنگی سعی داشت رییس متروی لندن رو متقاعد کنه که نگهبان خوبی میشه چون همه ی نقشه رو روی زانوش داره.



پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۶:۵۶ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴
#46

اسلیترین، مرگخواران

مورفین    گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۰:۵۲ یکشنبه ۸ دی ۱۳۹۸
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 810
آفلاین
بعله... و هری همچنان داشت می رفت به سمت قلعه. رفتنی که نمی دانم از چندماه پیش و از پست کی شروع شد ولی مهم این بود که هری ناامید نشده بود و همچنان می رفت و می رفت. آخر او پسر برگزیده بود! دِ بوی هو لیود! پسری که زندگی می کرد! طلا مال هری بود! تو مشتش بود! عه! پسر برگزیده که نباید از درازی راه ناامید می شد. او مانند پیرزنی که چشم براه فرزند از جنگ برگشته اش نمی تواند سوزنی را نخ کند ناامید نبود؛ بلکه گویا هری امید را از نجاری آموخته بود که دکانش آتش گرفت؛ زغال فروشی باز کرد! چرا که او پسر برگزیده بود! آینده ی جهان تو مشتش بود! عه!

آفتاب وحشیانه می تابید. تا چشم کار می کرد شن بود و شن. منظره ها در هرم آفتاب بیابان می لرزیدند و در افق های دور تنها سراب آب بود بر روی شن ها. هیچ جنبنده ای جز هری نمی جنبید. هری هم به بدبختی می جنبید. ذخیره ی آب و غذایش روزها بود که ته کشیده بود. لب هایش ترک خورده بود. دو چشم سبزش آنقدر بی فروغ بود که دیگر مثل خیارشور پلاسیده هم نبود، صورتش خاک آلود و موهای سر و صورتش دراز؛ گویی عزادار چوچنگشون بود که چندی پیش با تسترالش به اقیانوس آرام سقوط کرده و خوراک کوسه ها شده بودند. هری از این حادثه دل شکسته بود. چوچنگ به درخواست خواستگاری هری جواب رد داده بود و بعد از مرگ سدریک هم به جای اینکه بیاید زن هری شود، رفته بود در رستوران های بین راهی ترکیه گارسونی کرده بود و زن یک چرمنگی به نام ارسطو شده بود و ارسطو هم نتوانسته بود از چوچنگ مواظبت کند و او را خوراک کوسه ها کرده بود. هری غمگین و دل افگار بود. هر کسی به جای هری بود الان به خاطر چوچنگ یک تراسی پیدا می کرد و خودش را می انداخت پایین از بالایش. اما هری نه... هری نه... هری پسر برگزیده بود! چوچنگ مال هری بود! تو مشتش بود! عه! هری به گذشته پشت کرده بود. او ناامیدی را برنمی تافت؛ گویا امید را از باربری آموخته بود که خرش مرد؛ خط تولید سوسیس-کالباس زد! ما سعی داشتیم در این پست هری را از این راه طولانی برهانیم و او را به قلعه ی هاگوارتز برسانیم اما گویا تقدیر سرنوشتی دیگر برای پسر برگزیده در نظر گرفته است. پس هری را در راه طولانی رسیدن به قلعه رها کرده و به دخمه ها و مراسم عروسی هرمیون و گراوپ برمی گردیم:

: آخ عروس چقده قشنگه... ایشالا مبارکش باد... دوماد خوش آب رنگه... ایشالا مبارکش باد... هاماشالا! دس دس دس...

:aros:

:yclown::hungry1::yclown::hungry1::yclown::hungry1::yclown::hungry1::yclown::hungry1::yclown::hungry1:



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.