جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
3
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  42 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  168 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: جمعه 27 شهریور 1394 21:35
نمایش جزئیات
آفلاین
با بالا رفتن پرده عبارتی با رنگ سبز درخشان و جمجمه ای ترسناک ظاهر شد.

آگهی تبلیغاتی

با محو شدن عبارت صحنه مشخص شد.
یک روستا با مرگخوارانی که با شلوار های گشاد و دامن های گل گلی روی سقف خانه ها ایستاده بودند اسنیپ که دامن قرمز با گل های نارنجی جلوه ای تازه به او داده بود با حرکت دست اشاره ای کرد و سرود تبلیغاتی شروع شد.

ترش و شیرین و ملسه
بهداشتی و خوب و تازه
با محصولات رنگارنگ دل منو برده دیش دیش

در حین اجرای سرود اکثر افراد با نظم و آرامش سرود میخواندند.
اما عده ای نیز بودند که با آلوچه لپشان را قرمز میکردند، یا ذغال اخته هارا در پاتیل معجون میریختند و یا لواشک های متری را با قمه تکه تکه میکردند.

با به پایان رسیدن سرود تبلیغ جدید و متفاوتی شد.
مرگخواری که خود را به شکل لرد ولدمورت در آورده بود با لباس فارغالتحصیلی و گردنی افراشته دست راستش را باز کرد.
و صدایی از پشت صحنه با لحنی حماسی شروع به صحبت کرد.

کانون فرهنگی آموزش (کچلچی)وقف عام شد.

در گوشه ای از صحنه وینکی که به شکل ویزلی بچه ی بدبختی در آمده بود با چشمانی اشک بار گفت:من به کچلچی میرم تا پیشرفت کنم.

صدا از پشت صحنه ادامه داد در سال گذشته کچلچی مدرسه ای بسیار مجهز را وقف کودکان بد سرپرست کرد.

در گوشه چپ صحنه اتاقکی گلی ظاهر شد که بر بالای درش عبارت وقف بنیاد کچلچی به چشم میخورد.
در همان زمان جمعیتی از کودکان پابرهنه ی مو قرمز با سر و صدا وارد اتاقک شدند.

در پایان صحنه محو شد و عبارت جدیدی آشکار شد.

کچلچی یعنی برنامه ریزی
برنامه ریری یعنی پیشرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: پنجشنبه 26 شهریور 1394 23:05
نمایش جزئیات
آفلاین
صحنه بعدی اما متفاوت بود ! مرگخوار شماره 1 در نقش هری با چمدانی در دست و جغدی که از همه طرف به او نوک می زد ، لرز لرزان بسمت سکوی قطار می رفت .
ناگهان توجه اش به مکالمه ای میان بی نهایت آدم مو قرمز جلب شد .
- چرا دماغت اینطوریه ؟
- چرا موهاتو اینطوری کردی ؟
- مدالشـــــــــــــــــو !
- مامان منم میخوام برم هاگ ..... منم موخواام !
.
.
.
ناگاه صدای صحنه قطع شد . حضار محترمه مکرمه تمام زورشان را میزدند که بفهمند چه مکالمه ای بروی صحنه در جریان است که ناگاه فریادی از فلان جای صحنه ، همه را تا ارتفاع هزار پایی ، جایی که " مسافران محترم کمربند های خودتان را ببندید و به علامت نکشیدن علف [!] توجه فرمایید " ، بالا برد .
- بوق بر شما باد ! تسترال خور های مشنگ دیده فشفشه زاده ! میدم تک تکتونو از مچ پا روی تیرک های چوبی که زیرش اتیش روشنه کباب کنن . با ساطور بیوم بِرات ؟ برای چی شماها سیم میکروفونارو کندید ؟ الان صدای اینارو کی آخه می شنوه ؟ زود باشید صحنه رو برگردونید با این گندی که بالا آوردید ... آبرومو بردید پیش ارباب !

صحنه باصدای قیژ قیژی که حاصل از عدم روغن کاری بود ، چرخید و صحنه ی جدیدی بالا آورد . اینبار بنظر می آمد که فلش فورواردی به جلو خورده . جایی که این طفلان [!] منتظر سخنرانی حاج پشم الدین دامبلدور و کلاه گروه بندی هستند .
پسرکی موبور با وقار جلو آمد و دستش را بسمت کله زخمی دراز کرد .
- من دراکو مالفوی هستم . از اصیل ترین خانواده جادوگری ! پس بر تو بشارت باد دوستی با من .
اما کله زخمی با پشت دست زد به دست دوستی این فرزند تاریکی !
- من با شماها دوستی نمی کنم ! شماها کلاستون خیلی بالاست ... من و رون اینا بهتون نمی خوریم ! اصلا دنیا دو دسته اس ... اونایی که اصیلن و خفنن و مرگخوارن .... اونایی که مثه ما بدبخ بیچارن ... نمیتونن به شماها برسن !

در این هنگام بود که حضار کلا پکیدن از خنده . از هر جایی ... حتی .... صدای خنده می آمد .
در این لحظه بود که مینروا خانم در حالی که زیر چشمی به دامبل نگاه می کرد ، اسمی را خواند .
- هری جان گل بلبل ! نور چشمی ما .... هری پاتر !

مرگخوار شماره 1 با غرور و نخوت روی صندلی قرار گرفت . همین که کلاه سرش را لمس کرد ...
- ها ... نه ... ام .. چیز .. همونایی که تو کتاب گفته شد ! گریفندور !

در همین لحظه بود که فرشتگان عالم بالا به وجود آمدند و جشن و سرور بپا داشتند و منتها جینی اینبار ظرق بوقلون را روی خودش برگرداند و از شدت خوشحالی دوری با کله بوقلمونی دور سالن زد !

حضار از خنده روده بر شده بودند که تابلویی بزرگ روی صحنه ظاهر شد :

" چند دقیقه تنفس !!!! "

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس راک وود در 1394/6/26 23:31:59
آخرين فرصت ماست ....


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: پنجشنبه 26 شهریور 1394 21:48
نمایش جزئیات
آفلاین
سالن پر از صدای تشویق تماشاچیان بود،آنها بی صبرانه منتظر برنامه های بعدی فرهنگستان ریدل بودن.

همان لحظه اتاق گریم،خانه ریدل

وینسنت کراب مشغول گریم بازیگران نمایش بعدی بود.سیوروس دستی به موهای چربش کشید و با دامن وینسنت پاک کرد‌.

-اوا...چیکار میکنی؟دامنم روغنی شد...هیششش!
-واقعا لازمه؟
-بله عزیزم لازمه،کارگردان گفته باید موهاتو قرمز کنیم.
-
-دود نکن،دکولورت خراب میشه ها!

کراب نگاهی به بازیگر دیگر نمایش کرد،فیلیوس فلیت ویک با گیسی مصنوعی مشغول خوردن هزارمین کله پاچه اژدها در یک هفته گذشته بود.

-خوب شد، بلاخره چاق شدی!
-من که چاق نیستم...
سپس فیلیوس چشم اژده ها را بلعید و ادامه داد:
-وزنم خیلیم مناسبه.
-آره میدونم!

کراب برای هزارمین بار در یک ساعت رژ لبش را تمدید کرد،سطل پر از رنگ قرمز نقاشی را بلند کرد و روی سر سیوروس و فلیت ویک خالی کرد.

-خب عالی شد،به آرایشگاه خاله وینسنتی(!) بیاین و بسیار تخصصی موهایتان را رنگ کنید،وینکی اون دامنه که تو کمده رو بردار،همونی که طلاییه.
-وینکی دامن دوست نداشت،وینکی جن دامن پوشنده نبود،وینکی با مسلسل بر دهن دامن زد.

صحنه نمایش

اسم نمایش روی پرده های بزرگ و سیاه پدیدار شد.

یک کریسمس سرد و پر دستمال کاغذی!

سپس پرده ها کنار رفت و صحنه نمایش نمایان شد.

در وسط صحنه درخت نخلی به چشم میخورد که به جای درخت کریسمس با ستاره هایی طلایی ،گوی های سرخ ،جوراب صدساله و وینکی تزئین شده بود.
در بین این تزئینات وینکی بسیار عجیب به نظر میرسید و صد البته، خشمگین.زیرا دامنی طلایی بپا داشت،بال هایی کوچک به پشتش چسبانده بودن و تاجی نیز بر سرش، اما یک چیز را نتوانسته بودن از او جدا کنند و آن هم مسلسلی بود که در دست داشت و به سمت تماشاچیان گرفته بود.
این تزئینات بسیار با ابهت به نظر میرسید!

آهنگی به نام" پاتیلی پر از تارصوتی"سلستینا واربک از رادیو جادویی بزرگی در حال پخش بود.
-بیا و تار صوتی خودتو به من بده...

فیلیوس در نقش مالی ویزلی،دستمال کاغذی را برداشت و کارخانه آبغوره گیری ویزلی را افتتاح کرد.
-آه آرتور...هق هق هق...یادته اون قدیما با این آهنگ چه کارایی که نمیکردیم؟

سیوروس در نقش آرتور ویزلی که هنوز بابت روغنی نبودن موهایش عصبی بود و دیالوگش را به طور کلی از یاد برده بود، پاسخ داد:
-چه کارهایی میکردیم؟
-اهم...فیییییین!
-آهان یادم اومد،آره...آره!

۵ دقیقه بعد

کوهی از دستمال کاغذی اطراف آرتور و مالی را فرا گرفته بود.

صدای ضعیف سلستینا از رادیویی در زیر دستمال کاغذی ها به گوش میرسید.خانم ویزلی با چوبدستی اش صدای رادیو را بیشتر کرد.

-تااااار...
-هق هق هق
-صوووووتی...
-آرتور...اینجا جای پر احساسشه...اشکم جاری شد اصلا!
-مطمئنی فقط اینجاش پر احساسه؟!من دارم غرق میشم تو این احساسات تو،ببین این دستمالارو با ۱۰۰۰ساعت اضافه کاری خریدما!

مالی با هرکلمه ای که سلستینا به زبان می آورد به حجم دستمال های کاغذی می افزود.

-الف...
-هق هق هقققق!
-ب...؟
-آههههههه هققققق.
-

ناگهان سلستینا در اقدامی جادویی از درون رادیو وارد صحنه شد و خطاب به مالی گفت:
-شما با هدر دادنه ۱۰۰قوطی دستمال کاغذی از طرف شرکت دستمال کاغذی جادویی گل درشت...برنده جایزه کنده شدن تارصوتی توسط سلستینا واربک شدین!گل خوبه مثل گل درشت!

دوباره پرده های صحنه بسته شد و سالن در موج تشویق تماشاچیان فرو رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: پنجشنبه 26 شهریور 1394 12:43
نمایش جزئیات
آفلاین
پچ پچ حضار در سالن، مثل یک گله هیپوگریف وحشی، طنین انداخته بود. همه در مورد بازیگران بی نظیر روی صحنه نمایش حرف میزدند اما با بالا رفتن مجدد پرده، این پچ پچ ها به خاموشی گروید.

مرگخوار شماره 1 که نقش هری جیمز پاتر را ایفا میکرد، حالا وسط صحنه نمایش روی زمین زانو زده بود و دستانش را به حالت دعا قفل کرده،‌ با حالتی ملتمسانه به بالا خیره شده بود:
-چرا؟! چرا من انقدر بدبخت و بیچاره و فلک زده هستم که نمیتونم برای روز تولدم مادرم رو کنار خودم داشته باشم؟!

هری پاتر،‌ناگهان خودش را روی زمین انداخت و با حالتی نمایشی، محکم روی پیشانی اش کوبید و فریاد زد:
-ماااااادر! آه مادر! من بی تو چه کنم؟!

در لحظه اوج، که نمایش حالتی بس هندی و تاثیر گذار به خود گرفته بود، ناگهان شخصی در میان جمعیت به گریه افتاد:
-آخی!!! بابای منه ها! میبینی چه گناه داشته؟! آخی!!!

بلاتریکس که خودش هم اشک در چشمانش حلقه زده بود، سر لی لی را به طرزی ناشیانه در آغوش کشید و گوشه چشمانش را با دستمال چرک و کثیفی پاک کرد:
-گریه نکن بچه! بیا اینو بگیر اشکاتو پاک کن!

و ناگهان به خودش آمد و متوجه شد که یک مرگخوار است و طبیعتا نباید برای کله زخمی گریه کند و مسلما نباید دختر کله زخمی را هم دلداری بدهد. برای همین دخترک را فورا از خود دور کرد و دستمال چرک و کثیف را هم از او گرفت. بازیگر روی صحنه که خشک شده بود، بار دیگر به خود آمد و با همان لحن بازیگران هندی فریاد کشید:
-آه مادر! زندگی بی تو معنایی ندارد! رفیق بی کلک مادر!

نوری درخشنده و نقره ای، فضای روی صحنه را در خود غرق کرد و سپس غرش رعد و برق با آن همراه شد. بازیگران نقش خاله پتونیا و همسر خاله پتونیا و سانِ خاله پتونیا هر کدام یک بالش و پتوی گلبافت برداشتند و به گوشه خانه چوبی رفتند و همانجا خودشان را گوله کرده و خوابیدند.
-اینجا سرد و تاریک است! من وحشتزده و غمگینم! مدتی بس طولانی هیچ نخورده و هیچ چیز نیاشامیده ام! آه مادر!

در لحظه ای که هری پاتر روی صحنه ناله و شیون میکرد بار دیگر بغض لی لی لونا ترکید و صدای گرفته اش از پشت ملت به گوش رسید:
-گناه داره خب! یه چیزی بهش برسونین!

"پشت صحنه نمایش"

وینکی، جن خانگی خوب، نگاهی به ساعتش انداخت و سپس به رودولف که حالا به خاطر جثه ی عظیمش در نقش هاگرید بود، نگاه کرد. آنگاه مسلسلش را به سمت رودولف گرفت و گفت:
-رودولف باید روی صحنه رفت! رودولف باید در نقش هاگرید بود و به کله زخمی کمک کرد!‌

رودولف با خشم به موهایش درون آینه نگاه کرد که توسط نارسیسا فر شده و روی شانه هایش ریخته بودند اما این تمام ماجرا نبود. نارسیسا پشت صحنه سیم های ظرفشویی را به چسب آغشته کرد و آنها را محکم روی چانه رودولف کوبید.

"چند لحظه بعد"

رودولف حالا به لطف بالش های جاسازی شده درون لباسش تپل به نظر میرسید و وجود سیم های ظرفشویی و موهای فر شده اش او را شبیه به هاگرید شکاربان کرده بود. به خودش در آینه خیره شد و دستی به موهای فر شده اش کشید.

وینکی با عصبانیت جیغ جیغ کرد:
-رودولف چقدر به خودش در آینه نگاه کرد! رودولف باید رفت روی صحنه!

جن خانگی کوچک، مسلسلش را بار دیگر از جیبش بیرون کشید و به رودولف اشاره کرد تا روی صحنه برود اما رودولف هم به این راحتی ها کم نمی آورد. قمه خونی و مسلسل وحشی با هم درگیر شدند اما رودولف که به لطف بالش ها نمیتوانست درست و حسابی مبارزه کند از وینکی شکست خورد و با حالتی ناگهانی همراه با قمه اش روی صحنه ظاهر شد.

رودولف که از این اتفاق ناگهانی به شدت جا خورده بود با دستپاچگی به جمعیت نگاه کرد و آن وسط ها هم چند ساحره جذاب توجهش را جلب کردند. مرگخوار عظیم الجثه که حالا در نقش هاگرید شکاربان ظاهر شده بود به سرعت قمه اش را در جیبش جا داد و سعی کرد دیالوگ هایش را به خاطر بیاورد:
-حری! کلح زخمی عظیظم! طولدط مبارک! من هاگرید شکاربان هصطم!‌ املا ذیر بیصت نگرفتم جون طو!

شکی نبود که رودولف کمی دستپاچه شده بود ولی به قدری قدرتمند بود که این بساط را جمع کند. پس از جیب کوچکش کیک سه طبقه ای را بیرون کشید و فریاد زد:
-طولد طولد! طولدط مبارک!

کمی بعد رودولف چتر فیروزه ای رنگی را که با راه راه های سرخابی تزیین شده بود بیرون کشید و آن را به صورت موجی در هوا تکان داد و همین حرکت برای نورانی شدن کل صحنه و تبدیل شدن آن به یک جشن تولد بسیار عظیم کافی بود.

هری پاتر اما،‌ همچنان در حال ناله و شکوه و شکایت از دنیا بود که ناگهان هاگرید نامه ای در دهانش چپاند و به زور لبخند زد:
-از طولد لظت ببر بچح جان! اومدم که ببرمت کوچح دیاگون تا بتونی خرید مدرسح اط رو انجام بدی! من مادر و پدرط رو میشناخطم! عادمای خوبی بودن!

هری پاتر که حالا سعی داشت نامه را از دهانش بیرون بکشد هاج و واج به هاگرید خیره ماند و رودولف که در نقشش غرق شده بود به گفتن دیالوگ هایش ادامه داد و بعد از شدت خستگی در نوشتن غلط های املایی روی زمین غش کرد و پس افتاد. پرده با ریتم "طولد طولد طولدت مبارک"‌ پایین آمد و صحنه بار دیگر از نظر حضار ناپدید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: دوشنبه 23 شهریور 1394 15:09
نمایش جزئیات
آفلاین
پرده دوباره باز شد و این بار دکوراسیون، دفتر دامبلدور را نشان می داد و پرچم گریفیندور قهرمان است، حتی اگر نباشد روی دیوار خودنمایی می کرد.

رودولف مقدار زیادی پشمک به چانه اش چسبانده بود و سعی می کرد به صورت ریتمیک و منظمی بلرزد.
-مینروا...مینروا...نامه ها رو نوشتی؟ نبینم با جادو کپیشون کنیا. هر کدومو جداگانه با خط بسیار زیبایی بنویس. صد تا...دویست تا...هر چند تا لازمه باید برای هری عزیزمون بفرستیم. هری چشم و چراغ این مدرسه خواهد بود. خروار خروار امتیاز بهش خواهم داد. او را قهرمان خواهم نمود! اگه بخواد ریشمم بهش میدم.

مک گونگال که رژ لب بسیار غلیظش "کراب" بودن او را لو می داد عینکش را روی صورتش جابجا کرد.
-ببخشید پروفسور. مک لاگن در جواب نامه مون گفته که نه پدر داره و نه مادر. تا الانم تو کوچه و خیابون زندگی می کرده. کسی رو نداره که کمکش کنه. پولی هم نداره. پرسیده ممکنه برای خرید وسایل مدرسه و انتقالش به اینجا کمکش کنیم؟

رودولف از گوشه صحنه پودر قرمزی برداشت و به صورتش پاشید. مک گونگال زیر لب گفت:
-بسه بابا. اون رژ گونه گرون قیمت منه.

رودولف همه جای صورتش را به خوبی سرخ کرد.
-من الان خیلی عصبانیم! از رنگ صورتمم مشخصه حتما. به ما چه که پدر و مادر نداره! ما فقط به یک نفر کمک می کنیم. اونم هریه. بقیه میتونن بمیرن.به هاگرید بگو آماده باشه. همراه یک کیک تولد برای استقبال از هری می فرستیمش. بهش بگو یک جغد سفید کمیاب هم به خرج مدرسه براش بخره و بگه هدیه خودشه. هری مهمه. برای هری هر کاری می کنیم. مک لاگن مهم نیست. برای مک لاگن هیچ کاری نمی کنیم.


پرده باز هم بسته شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینسنت کراب در 1394/6/23 15:14:33
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1394 01:39
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران به روی صحنه رفتند. همه با هیجان در انتظار این نمایش فوق العاده بودند. واقعیت های زندگی یک پاتر!

چراغ ها خاموش و نمایش شروع شد.

-اهو اهو اهو...چقدر من بدبختم. یتیمم...کلمم که زخمیه. خاله پتونیامم که بهم ظلم می کنه. من شبیه پدرم هستم ولی چشمای مادرمو دارم. چرا نباید شبیه مادرم باشم و چشمای پدرمو داشته باشم؟ اینجوری درصد شباهتم بالا می رفت و پروفسور اسنیپ با من مهربون تر می شد. موقع مرگشم مجبورم نمی کرد زل بزنم به صحنه خشن و خون آلود مرگش! با روحیه من بازی کرد...پناه بر شپش های ریش دامبلدور! تو جورابم قوباغه هسسسستتتتتت! چقدر غیر بهداشتی!

راوی از گوشه ای شروع به صحبت کرد:

هری گریه و فغان سر داد و مو کند و بر سر کوبید و زخم پیشانیش را از هم درید...و سپس به خاطر آورد که این قورباغه شکلاتی خودش است که دیشب در جوابش پنهان کرده که دادلی آن را نبیند. چرا که پاتر با وجود بچه پولدار بودن و گالیون های بسیار در گرینگوتز داشتن، همچنان آویزان خاله و شوهر خاله اش بود و حتی ناتی به آنها کمک نمی کرد.

راوی ساکت شد و هری پاتر به طرف آشپزخانه تعبیه شده روی صحنه رفت. قوطی حاوی معجون چاق کننده خاله پتونیا را در ظرف صبحانه دادلی خالی کرد. از جیبش دو بطری معجون اصل ساخت دگورث گرنجر خارج کرده در ظرف های خاله و شوهرخاله اش ریخت و قهقهه بلندی سر داد...ولی فورا متوجه شد که یک پاتر باید بدبخت باشد. و زد زیر گریه!
-اهو اهو اهو...قدر من بدبختم. به من صبحانه نمی دهند. لعنت بر این بخت بد و طالع نحس!

از گوشه صحنه مرگخوار شماره 5 با جاروی مارک داری وارد شد.
-مک دونالد هستم قربان. ماری مک دونالد. سفارشاتونو آوردم. هفت تا بیگ مک. سه بسته سیب زمینی سرخ کرده اضافه. پیاز حلقه ای و ...

هری پاتر روی صحنه دوان دوان بطرف دونالد رفته جلوی دهان او را می گیرد! دونالد انعام کمی دریافت می کند تا یاد بگیرد زین پس راز های یک پاتر را برملا نکند!

در حالی که خاله پتونیا و آقای دورسلی و دادلی سرگرم خوردن صبحانه های معجون زده شان هستند پرده بسته می شود...

تماشاگران با هیجان تشویق می کنند. کشی نمی داند پس از باز شدن پرده چه چیزی در انتظارش است. ادامه نمایش...یا برنامه دیگری که توسط مرگخواران اجرا خواهد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: جمعه 16 مرداد 1394 12:35
نمایش جزئیات
آفلاین
نیو سوژه پرسنت می شود:

دهکده لیتل هنگلتون ساکت، خاموش و مه آلود بود. هیچ نوری از هیچ خانه ای تابیده نمی شد. کافه دهکده بسته و حتی از موش ها هم خبری نبود. هیچ نشانه ای از این که موجود زنده ای در این شهر باشد.اما... اما صدای ضعیفی از دور افتاده ترین نقطه دهکده به گوش می رسید. از جایی که سال ها پیش متروکه شده بود. از خانه ریدل ها ...

لردمون چه قد قشنگه ایشالا مبارکش باد، پاترِ کلهِ زخمی، ایشالا مبارکش باد...


حتی با وجود مه سنگین حاکم بر دهکده هم می شد نور های رنگی ای را که از خانه ریدل به بیرون می تابید را مشاهده کرد. صدای ساز و موسیقی از درون خانه به گوش می رسید و هر ره گذاری وا می داشت تا اندکی حرکات موزون انجام دهد. از دودکش خانه بخارِ گرمی بیرون می زد که از سوپ گوشت اعلا برخاسته بود. چیزی که در آن سرمای سوزناک بیشتر شبیه یک رویا بود.

درون خانه ی ریدل ها، برخلاف اغلب اوقات شلوغ و پر سر و صدا بود. خبری از میز طویلی که در میان عمارت قرار داشت نبود و به جای آن تعداد زیادی مبل های راحتی و کوسن های نرم در سرتاسر خانه دیده می شد. در هر گوشه چندین بشکهِ نوشیدنی عسلی وجود داشت که عده ای دورشان جمع شده و مشغول خنده و شادی بودند.

در بالاترین نقطه اتاق؛ جایی که همیشه صندلی لرد قرار داشت. یک مبل دو نفره قرار گرفته بود.با دو سر نشین کاملا متفاوت...

- جدی جدی بادش کردی! نگفته بودی از این کار ها هم بلدی ای کلک! راستی آن طرح هنری که روی کله ات کاشتیم چه طور است؟
- می سوزه! تو چرا هنو مو در نیاوردی بلا؟
- ما هم قد تو هستیم پاتر؟ هم سن تو هستیم؟ هم گروهیت هستیم که با ما شوخی این چنینی می کنی؟
-
- شوخی کردیم! خواستیم حالت را بگیریم!

در قسمتی دیگر از تالار بلاتریکس به مالی، جینی و کلی ویزلی مونث دیگر نحوه فر کردن مو را نشان می داد و آن ها هم با دهانی نیمه باز به صحبت های او گوش می دادند. همه مشغول خوشی و خوش گذرانی بودند که ...

دارا رارام!

پرده بزرگ شطرنجی که بخش زنانه و مردانه را جدا می کرد کنار رفت و کلی جیغ و داد به هوا خواست. ساحره ها با تمام سرعت به سمت دستمال سفره ها دویدند تا سرشان کنند و جیغ و داد کردند و در عوض آن ها جادو گران یا چشم ها را درویش کردند یا زیر زیرکی خندیدند و آن هایی هم که خیلی شوت بودند اصلا نفهمیدند که چه اتفاقی افتاده است. سرانجام صدای نعره ای از جایی که هیچ کس نمی دید به هوا خواست:
- اون پرده نه بوقی! اون یکی! اره ام تا تهِ ته تو حلق منحوست! این مال آخر مجلس بود!

تنها چند لحظه گذشت که آن پرده شطرنجی دوباره به سر جایش برگشت و...

- اوا من جا موندم!

ساحره جوان با ترس و دلهره به جما عت جادوگر نگاهی انداخت و سپس هراسان و لرزان به آن طرف پرده دوید و... این ور هم که باز همه جادوگر بودند! ساحره که قاطی کرده بود به سرعت به سمت پرده دوید و خود را در آن پیچید.

دوباره صدایی از همان جایی که هیچ کس نمی دانست کجاست برخواست:
- و حالا گروه هنری اره در حلق فروشدگان تقدیم می کند!..." هفت سال علّه گی"!

این بار پرده دیگری کنار رفت و صحنه هنر نمایی هنرمندان ظاهر شد. چندین نفر با لباس های مشنگی زنانه، بچه گانه و مردانه رو به جمعیت مختلط ایستاده بودند. دست در دست یکدیگر و... ظاهرا منتظر چیزی بودند که باز صدایی از آن پشت مشت ها آمد:
- نه! من این ننگ و خفت رو نمی خوام! این کار رو با من نکنیید!
- قوی باش! این فقط یه نمایش! تحمل کن، من می دونم که تو می تونی!
- نه...نه، من نمی تونم!
- دیگه دیر شده واسه نتونستن...(خخخخر ررررر خخخخ رخرخرخرخرخرخ)

یک نفر دیگر هم هرسان و ترسان به سرعت روی صحنه آمد، لباس های مشنگی به تن داشت و ماسک میکی موز به صورت و با خودکار بیک روی پیشانیش یک زخم کشیده بودند.در حالی که چشمان نگرانش به جایی که هیچ کس نمی دانست کجا است دوخته شده بودند رو به حاضران خم شد و گفت:
- مرگخوار شماره 1 هستم در نقش کله زخمی.

افراد روی صحنه یک لحظه صفیه اندر سورپرایزر به مرگخوار شماره یک خیره شدند و پس از چند لحظه جلو آمدند و رو به تماشاگران خم شدند.
- مرگخوار شماره 2 در نقش پتونیا دورسلی.
- مرگخوار شماره 3 در نقش شوهر پتونیا دورسلی.
- دث ایتر نامبر 4 هستم و کاراکتر سانِ پتونیا دورسلـــــــــــی رو ایفا می کنم.

ملت یک نگاهی به بازیگر نقشِ "سانِ پتونیا دورسلی" انداخته و فهمیدند که او چه قدر بازیگر لوسی هستش.

همان موقع سر چهار راه گریمولد:


- در بست!

دامبلدور سر چهار راه ایستاده و شصتش را رو به تاکسی های متعددی که در ساعت یک و نیم صبح از کم تردد ترین نقطه شهر می گذشتند می گرفت. اصلا نمی دانست که چرا خانه گریمولد خالی است، ویزلی ها کجا رفته اند و همینطور نمی دانست که چرا کسی چیزی به او نگفته است...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
be happy
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: دوشنبه 12 مرداد 1394 02:58
نمایش جزئیات
آفلاین
این سوژه رو برای ورونیکا تموم می کنم. سوژه بعدی آماده اس.

___________________

(پست پایانی)

-لطفا! متشکرم! بفرمایید! همش سه تا کلمه اس. تکرار کنین خواهش می کنم.
- یالا! وظیفت بود! هِرّی! ...چیه؟ چرا اونجوری نگاه می کنی؟ بازم نشد؟ برین بمیرین با این فرهنگتون!

فلیت ویک با درماندگی به لرد سیاه نگاه کرد...

-پیشت...پیشت...

فلیت ویک نگاهی به طرف در انداخت. وزیر آرسینوس جیگر در چارچوب در ایستاده بود و به او اشاره می کرد. فلیت ویک از خطاب شدن به شکل "پیشت " خوشش نیامده بود. ولی به هر حال این فرصتی برای دور شدن از لرد بود و فلیت از این فرصت استفاده کرد.
-چیه؟ چرا پیشت پیشت می کنی؟ اون کاغذ چیه دستت؟

آرسینوس که بسیار خسته به نظر می رسید کاغذ را به طرف فیلیوس گرفت.
-مجوز فرهنگستانه. اداره سازمان فرهنگ و هنر جادویی رو به رون دادم...به این شرط که مجوز ما رو بدون بازرسی بدن.

توجه لرد سیاه به دو مرگخوار جلب شد و به طرفشان حرکت کرد.
-اونجا چه خبره؟ سریع به ما بگین.

فیلیوس نگاهی به مجوز انداخت و نگاه دیگری به لرد که در حال نزدیک شدن بود...مجوز را با یک حرکت سریع از آرسینوس گرفت و توی دهانش چپاند!
-هام نم نم نم هام هام!

-فلیت؟ این چه افکتیه برای جویدن؟ چی خوردی و به ما ندادی ای ملعون؟ این کره تسترالا چرا اینقدر سرو صدا می کنن. یکی بره بگه گورشونو از اینجا گم کنن!

چهره آرسینوس که با بلعیده شدن مجوزش توسط فلیت ویک در هم رفته بود کم کم باز شد...داشت درک می کرد. لرد سیاه احتیاج به آموزش فرهنگی طولانی و جدی داشت...مجوز باید بلعیده می شد. نگاهی به چهره فلیت ویک که در حال بنفش بودن بود انداخت و لبخندی زد.
-چیزی نبود ارباب! عکس نوجوانی فلیت ویک رو براش آوردم. نه که الان احساس جذابیت می کنه...ترجیح داد قورتش بده!

(پایان)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 خرداد 1394 00:28
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام کردن!کاری که لرد تا آن زمان انجام نداده بود،مدت های مدیدی بود که ارباب بود و یک ارباب اصولا به کسی سلام نمیکند!حتی سلام کردن توسط مرگخوارانش را اسپم میداند!
در دوران تحصیل نیز هرگز به کسی سلام نکرده بود.چرا...زمانی که ارباب نشده بود،یک بار به یکی از دختران ریونکلاو سلام کرده بود و البته جوابی جز "ایــــــــــــش"نشنیده بود.
لرد به خاطر نمی آورد که نام آن دختر گستاخ چیست تنها میدانست که آن دختر اندکی بعد در دستشویی،توسط باسیلیسک به قتل رسید.

اکنون نیز حاضر به سلام کردن نبود،اما با یاد آوری مجوز فرهنگستان،با اکراه لب های جمع شده اش را باز کرد و با لحنی عصبی کلمه را ادا کرد
-سَ..لام

:-نه ارباب،افراد با فرهنگ اعتماد به نفس زیادی دارند،و به گفته این کتاب
از نشانه های اعتماد به نفس سلام کردن با لحنی قاطع و محکم است.

لرد به مرگخوارش نگاهی انداخت،به قیافه آن مرگخوار نمیخورد جز کتاب درسی حتی به جلد کتاب دیگری هم نگاه انداخته باشد،احتمالا کتاب را از کتابخانه سرقت کرده بود.

- سلام کردن وظیفه اخلاقی کوچک ترها می باشد و بزرگترها وظیفه دارند تا با گرمی بدان پاسخ دهند. البته....

-چی؟یعنی مارو کوچیک میدونی؟خشانت و رذالت ذاتی ارباب رو زیر سوال میبری؟ما رو با کودکان ماگل مقایسه میکنی؟خودبزرگ بین مغرور.کتاب رو توی حلقت فرو کنیم؟خوراک تسترالت کنیم؟نکنه دوست داری شام امشب نجینی بشی؟

سالن ورودی عمارت ریدل ها


مرگخوران،که با نگرانی منتظر نتیجه مذاکرات آموزش فرهنگ به اربابش بودند،با کلافگی و ترس در سالن قدم میزدند.
البته واضح و مبرهن است،که همه مرگخواران این کار را نمیکردند،بلکه عده ای نیز مشغول ورزش گل یا پوچ،فعالیت مفرح آدامس جویدن،بازی رعب آور حقیقت و عمل،عمل مقدس چرت زدن و....بودند.
که البته فعالیت گروه آخر دیری نپایید و با صدای فریاد لرد،ملت در حال چرت دچار پاره شدگی چرت شدند.

خودبزرگ بین مغرور.کتاب رو توی حلقت فرو کنیم؟خوراک تسترالت کنیم؟نکنه دوست داری شام امشب نجینی بشی؟


مرگخواران نگاهی به هم انداختند،مسلما،نحوه صحبت کردن اربابشان و انتخاب واژگان با افراد با فرهنگ تفاوت زیادی داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Underfed Vulture


قبل از صحبت کردن فکر کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.



پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: چهارشنبه 13 خرداد 1394 03:29
نمایش جزئیات
آفلاین
- اینی که می بین ارباب هم چاقوئه و ازش برای..

آگوستوس با دیدن لرد که خیلی جدی به چاقو زل زده بود و فکر می کرد؛ ادامه نداد و گفت: ارباب؟ صدام میرسه؟

لرد به زور نگاهش را از چاقو برداشت و گفت: اما این که خیلی هم لاغره. اربابو مسخره می کنی؟ بدم تمساحا تجزیه ـت کنن مردک؟

آگوستوس در حالی که از ترس می لرزید؛ چندمین اشتباه پیاپی ـش را کرد.
- اما ارباب! تا جایی که من می دونم کروکدیل ها تجزیه می کنن. نه تمساحا.

لرد قاعدتا باید اینجا فحش می داد ولی دستش را دراز کرد تا چوبدستی اش را بگیرد و آگ را خلاص کند که ساعدش به چاقو خورد.
- آگوستوس! این دیگر چیست؟

آگوستوس با تعجب نگاهی به مایع قرمزی که چاقو از دست لرد جاری کرده بود؛ انداخت و با چشمان گرد شده گفت: ارباب! تو مجله های ماگلی خوندم هرکسی این مایع رو از دست بده می میره.

لرد که کمی دستچاچه شده بود؛ گفت: اما این که داره میریزه. چی کار کنم؟
- بافرهنگا تو این مواقع با دستمال این مایعو پاک می کنند.

لرد با اخم پرسید: مگه نگفتم نمی خوام ماجرای کوییریل و دستارش دیگه جلوم تکرار نشه؟
- نه اربابم. دستمال. دستمال. با هاش دستتونو پاک می کنین.
آگ با گفتن آن جمله دستمال پارچه ای ای را به لرد نشان داد و به او کمک کرد تا دستش را پاک کند.

لرد گفت: نگفتی از آن چاق لاغر نما چه استفاده ای می شود.
آگوستوس اشکی که از گوشه چشمش آمده بود را پاک کرد و گفت: ارباب! می خواین بی خیال فرهنگستان شین؟ به اون می گن چاقو.

لرد در حالی که زمزمه می کرد "ولی من هنوزم فکر نمی کنم اونقدری که تو میگی این چاق باشه"؛ از چاقو دست گرفتن آگوستوس تقلید کرد.

بعد از چند ساعت تمرین طاقت فرسا، آگ گفت: اربابم! شما تا لان کار با چند وسیله با فرهنگی رو یاد گرفتین. الان نوبت مهارت های گفتاریه.

آگوستوس با لبخند به لردی که چهره اش شبیه علامت سوال بود نگاه کرد و گفت: بعد من بگین سلام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟