- آقای دکتر، اینی که شما میگین اصلا با عقل جور درنمیاد!
- من به چه زبونی بت بگم "باید برم!" که با عقل تو جور دربیاد؟
- آخه.. شاید فقط یه شوخی مسخره ست..شاید..
دستیار جوان، حرفش را نیمه تمام گذاشت. دکتر یک جغد خاکستری زنده را روی میز روبرویش گذاشته بود که به طرز مضحکی یکی از پاهایش را بالا گرفته بود و با چشم های خسته و درشتش او را می پایید.
- این پرنده سیزده بار گوشمو به منقار گرفته و با نوکش شقیقه مو سوراخ کرده! اما به محض اینکه جواب نامه ش رو نوشتم آروم گرفت، الان ده دقیقه ست که پاشو بالا گرفته من جوابو ببندم بهش! کدوم آدم مسخره شوخ طبعی میتونه یه پرنده وحشیو اینطوری رام کنه سم؟ من به این دانشگاه میرم و سخنرانی که ازم میخوان رو انجام میدم. بحث تمومه.
سم شانه هایش را بالا انداخت و از اتاق خارج شد. باید تدارک سفرشان را می دید. باور نمیکرد یک پرنده دست آموز، دکتر را تا این حد آشفته کرده باشد. اما چیزی که سم نمی دانست آن بود که بعد از خروج او از دفتر، آقای دکتر، خرده کاغذهای باقی مانده از پاکت نامه ای سرخ رنگ {که خودش، خودش را جویده بود!} را با پاهای لرزانش به زیر میز تحریرش هدایت کرد.
همان زمان – هاگوارتز - دفتر آلبوس دامبلدور:
- نه چای نمیخورم مرسی.
جن خانگی که سینی چای را در دست داشت با تعجب تعظیمی به گرگینه نقره ای رنگی کرد که روی صندلی روبروی مدیر مدرسه نشسته بود و بعد با اشاره سر دامبلدور از دفتر خارج شد.
آلبوس دامبلدور لبخند زنان رو به گرگینه پرسید: سپر مدافعی که لم داده توی دفترم و تعارف چای رد میکنه؟ خیلی حرفه ای شدی جیمز کوچولو.
گرگینه دهانش را باز کرد و صدای پاتر ارشد در دفتر دامبلدور پیچید:
- حرفه ای وقتیه که بتونه چای بخوره پروفسور.
دامبلدور خندید. سپر مدافع جیمز صبر کرد که خنده ی پیرمرد، لبخند شود. بعد پرسید: بش گفتی بیاد؟
- بله. اما هنوز نمیدونم دلیل اون ضمیمه عربده کشت چی بوده؟
- باید مطمئنش میکردیم که با جادوی واقعی سر و کار داره پروفسور، تو زیادی مهربونی.
- اون حق داره انتخاب کنه که به نامه ش جواب بده یا نه جیمز.
- یه عمر براش نامه مشنگی نوشتم، همیشه انتخابش جواب ندادن بوده!
دامبلدور دوباره لبخند زد.
- قهرمان نوجوونی.. درست میگم؟
اخم های گرگینه درهم رفت، از روی صندلی بلند شد و دستش را به میان موهایش فرو برد.
- من دیگه دارم کمرنگ میشم. بی خبرم نذار پروفسور! ..راستی..تدی چطوره؟
- چه عجب! بالاخره دست از تظاهر به بی تفاوتی برداشتی جیمز. دلت حسابی براش تنگ شده، ها؟
گرگینه من و من کنان جواب داد:
- من..اخ..هه!.. حرفا میزنی پروفسور!
- حق داری، خیلی وقته به خاطر ماموریتت و تدریسش از هم دور افتادین. فک کنم چهار سال و ..
- پنج.
- ببخشید؟
- پنج سال. تابستون که بیاد میشه پنج سال.
دامبلدور ابروهایش را بالا برد و بعد زمزمه کرد: آه.. بله.. حق با توست... متاسفم که تو این وضعیت گیر افتادین.. اما مطمئنم که درک میکنی الان وجود هر جادوگری دور و بر تو، زحمات ده ساله محفل واسه این ماموریت رو حروم میکنه..
- هوم!
- حالش خوبه جیمز، شاگرداش هم خیلی دوسش دارن، مطمئنم همه اینارو توی نامه هاش برات نوشته.
سپر مدافع چرخید و به سمت در رفت: حالا...هرچی!
دامبلدور مودبانه کلاهش را از سر برداشت و گرگینه نقره ای پیش چشمان ناپدید شد.
دو روز بعد – هاگوارتز – سرسرای اصلی:
این اولین بار بود که پای یک مشنگ به مدرسه باز شده بود. آقای دکتر مضطرب بود. مدام پشت میکروفون جادویی اش این پا و آن پا می کرد و به نظر می رسید از اینکه به جای افلاک نمای معمولی، برای سخنرانی اش با یک سقف جادویی واقعی طرف بود که شبی زیبا و پرستاره را به نمایش می گذاشت، زیاد راضی نبود.
دور از جمعیت، تد ریموس لوپین روی زمین چمباتمه زده بود و بی توجه به دم بیرون افتاده از شلوارش، سرش را با هیجان توی آتش شومینه تکان میداد: آره جیمز خودشه. مطمئنم همونه. الان همینجا کنار منه. قهرمان بچگیت اینجا پیش منه! کاش اینجا بودی! هر سوالی داری بگو بپرسم ازش!
در آن سوی آتش، جیمز تک و تنها در خانه مشنگی روی زمین ولو شده بود، دست هایش را زیر چانه اش زده و با چشم هایی خالی از احساس به صورت هیجان زده و گر گرفته تدی نگاه می کرد.
- خوبی خودت تدی؟
- آره ببین دقیقا همونطوری که گفتیه یارو. خیلی باحاله حرفاش! سانتورا اینطوری که این از ستاره ها میگه، نمیگن!
- هوم.
- مطمئنی هیچ سوالی نداری که ازش بپرسم جیمز؟ این آدم از وقتی من یادمه قهرمان تو بوده!..
قبل از اینکه جیمز جوابی بدهد، دستی روی شانه تدی زد و او را از جا پراند.
- آقای تد ریموس لوپین؟
تدی با خوش رویی به سمت فیروز نادری برگشت: خودم هستم پروفسور!
دکتر نادری بدون اینکه از دم فیروزه ای تدی چشم بردارد جواب داد: البته که خودتون هستید... من یه پیغام براتون دارم.
- برا من؟!
دکتر نفس عمیقی کشید و وقتی مطمئن شد که کسی در جمع به آن ها توجه نمی کند و همه سرگرم پذیرایی اند، بسته کوچکی را از جیب کتش بیرون کشید و آن را به تدی داد: من برای شما اینجام. این بسته و این یادداشت رو همزمان با دعوتنامه مدیرتون دریافت کردم.. با یه جغد دیگه، سفید بود.
فیروز نادری این را گفت و از تدی دور شد.
تدی دستخط روی تکه کاغذ را میشناخت:
" به فیروز نادری: وقتی رسیدی هاگوارتز و داری سخنرانی میکنی، دو متر اونطرف تر یکی پشت به تو نشسته، کله شو کرده تو شومینه، دمم داره. دیوونه خودتی، اون قهرمان منه.. نه تو. اسمش تد ریموس لوپینه. این یادداشت و بسته رو بش برسون و خودت شرو کم کن!
به تدی: تو بسته یویومه. رمزتازش کردم اما بهش نیم ساعت وقت دادم وسایلتو جمع کنی و از محدوده هاگوارتز خارج شی. شربت ضد گرگ یادت نره، گوربابای ماموریت. منتظرتم، داداشت، جیمز! "
یک اقیانوس آن طرف تر، جیمز سیریوس پاتر صدای " ایول!" تدی را شنید که دوان دوان سرسرای اصلی را ترک میکرد.
جیمز لبخند زد. ساعت دیواری ثانیه هایش را با ضرباهنگی خستگی ناپذیر خط میزد، تیک تاک.. تیک تاک.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[single]] **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/13
تولد نقش: 1386/07/17
آخرین ورود: یکشنبه 7 خرداد 1396 12:37
از: طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
پستها:
1531

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/09
تولد نقش: 1393/03/09
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:20
از: اکسیژن به دیاکسید کربن!
پستها:
441

حیاطِ خونهی گریمولد، پُر بود از جیغ و داد و فریادهایی بیوقفه.
-ویکی! بنداز اینجا!
و دختر نیمه پریزاد هم بدون اینکه حتی نیمنگاهی به روباه بندازه، کوافل رو مستقیماً پاس داد به تدی.
- تدی! اینجا! اینجـــا!
و نیشخندِ یوآن پژمرده شد وقتی که گرگینهی فیروزهای حتی صداش رو نشنید و مشغول انجام تیکی-تاکا با جیمز شد.
- تدی، من اینجام! جیمز، پاس بده به من! ..تدی.. جیمز.. تدی.. جیمز.. تد.. جیمـ.. تـ.. جـ.. عـــه! یکیتون پاس بده خب!
و جیمز هم که با اورلا تکبهتک شده بود، مهارت کَمِش توی پُستِ مهاجم رو ثابت کرد و توپ رو به آسمون کوبوند.
یوآن با ابروهایی گرهخورده به سمتش پرواز کرد و بهش سیخونک زد.
- من توی موقعیت خوبی بودما. چرا پاس ندادی؟
پاتر ارشد هم که انگار متوجه فریاد یوآن و ضَربِ انگشتش روی کمرش نشده بود، فوراً به تدی پیوست تا با همدیگه، حملهی بعدی تیم رو شکل بدن.
- هی جیمز! با توئم!
و لحظاتی بعد، یوآن با دهنی نیمهباز به حلقهی شادیِ تیمش بعد از به ثمر رسیدن یه گُلِ دیگه، زل زده بود.
حلقهای که احساس میکرد حق نداشت توش شریک باشه.
- اممم.. عه..
یه چیزی به گلوش فشار آورد. خفهش کرد. به ناچار روی زمین فرود اومد. منتظر موند تا یه ندای هشدارآمیز به گوشش برسه: "کجا؟"
ولی به جای این ندا، فقط قهقههی بچهها از اون بالا رو شنید.
جاروش رو گذاشت روی شونهش و حیاط و دوستاش رو به مقصدِ اتاقش ترک کرد.
اتاق ر.ا.ب، پُر بود از صدای انواع شکستنیها و کلّی جیغ و هورا.
فنگ بعضی وقتا دنبال کجپا و ماگت میدوید و بعضی وقتا هم از چنگ این دوتا فرار میکرد.
تدی داشت پیک بهاری جیمز رو براش حل میکرد و جیمز هم نخ یویوش رو دور گردن قورباغهی نامهرسونِ ویولت حلقه کرده بود و به دنبالِ قورباغه کشیده میشد.
بووووم!
رکسان و ویکی از خنده روی مبل ولو شدن و با دست، قیافهی سیاهسوختهی ویولت رو به همدیگه نشون دادن که توی اختراع یه ترقهی جدید ناکام مونده بود.
اون وسطا، یه موشک کاغذی از پنجره اومد داخل و خورد پس کلهی ویولت و اونم با خوشحالی مشغول خوندنش شد.
همه با همدیگه حرف میزدن. همه برای همدیگه کاری رو انجام میدادن. همه به همدیگه میخندیدن. به همدیگه نگاه میکردن. با همدیگه بودن. کنار همدیگه. برای همدیگه. همدیگه.
ولی یوآن تنها روی مبل خودش دراز کشیده بود و از آتیش شومینه هم لذت نمیبرد. نه کسی بهش نگاه میکرد، نه اون به کسی.
سرد و بیحوصله و پوکر، بیتوجه به خرناسهای شلغمش، محو تماشای قاب عکسهای روی دیوار بود.
گیدیون پریوت توی قابش در حال گیتار زدن بود. لارتن کرپسلیای که هیچوقت سعادت دیدنش رو پیدا نکرد هم گهگاهی به قاب عکس الستور مودی سرک میکشید.
خودشم نفهمید توهم بود یا واقعاً یه لحظه سهتاشون بهش زل زدن؟!
ولی خب، مهم نبود. نه واقعاً مهم نبود. اونا مُرده بودن.
- خب دیگه بچهها، وقت ناهاره!
حتی نای این رو نداشت که از جاش تکون بخوره. ولی بچهها فوراً کارهاشون رو نیمهتموم گذاشتن و یکییکی به مالی ویزلی پیوستن.
رکسان ویزلی که آخرین نفری بود که داشت بیرون میرفت، نگاهی گذرا به اتاق انداخت و وقتی مطمئن شد "کسی داخل اتاق نمونده"، در رو پشت سرش بست.
ولی روباه چپونده شده توی مبل رو ندید. اون رو یه روح فرض کرده بود.
یه نامرئی..!
اتاق پذیرایی، پُر بود از صدای قاشق و چنگال و ملاقه.
- اوه اوه! قربون دستپخت خانومم برم.
- ممنون آرتور. عشوه نیا.
- بکشم برات؟
- آره بیزحمت.
- یکی اون شیشهی فلفـ..
- اینم فلفل خدمت شما!
- قاشق من کو؟ یکی قاشق بده!
- بیا این قاشقِ خودم مال تو. با پنجههام میخورم.
یوآن به بشقاب خودش نگاهی انداخت. لازانیا. سهمش از بقیه خیلی خیلی کمتر بود. یه لقمه خورد. فلفلش آتیش انداخت به جون گلوش. لیوانش رو جلو گرفت.
- یکی بهم آب بده!
پارچ آب اونور سفره بود. ولی کسی اصن به سمتش دست نبرد.
- آب!
هیشکی صداش رو نشنید. هیشکی دقت نکرد که یه موجود خیلی شفاف نارنجی اونجا نشسته بود.
- کسی صدام رو نمیشنوه؟!
هیشکی.
- نبود؟
هیشکی.
- AnyBody؟!
هیشکی!
از جاش بلند شد. حتی گلوش هم اون تندی فلفل رو فراموش کرد. میل نداشت. واقعاً میل نداشت.
این دفه حتی منتظر نموند کسی بهش بگه یا حتی نگه: "کجا به این زودی؟”
فقط رفت و از میز پذیرایی فاصله گرفت و از کنار تابلوی خانم بلک گذشت. میدونست که حضورش رو به جیبوتیش هم نمیگرفت و جیغ و داد و فریاد هم قطعاً راه نمیانداخت.
آهی کشید و از راهپله بالا رفت. حس کرد پیمودن تکتک پلهها هر کدوم یه قرن طول کشید.
رفت به سمت اتاقش..
آخرین سنگرش.
به امید اینکه اون روز رو خواب بوده باشه.
به امید اینکه همهی اینا فقط یه خواب باشه...
-ویکی! بنداز اینجا!
و دختر نیمه پریزاد هم بدون اینکه حتی نیمنگاهی به روباه بندازه، کوافل رو مستقیماً پاس داد به تدی.
- تدی! اینجا! اینجـــا!
و نیشخندِ یوآن پژمرده شد وقتی که گرگینهی فیروزهای حتی صداش رو نشنید و مشغول انجام تیکی-تاکا با جیمز شد.
- تدی، من اینجام! جیمز، پاس بده به من! ..تدی.. جیمز.. تدی.. جیمز.. تد.. جیمـ.. تـ.. جـ.. عـــه! یکیتون پاس بده خب!
و جیمز هم که با اورلا تکبهتک شده بود، مهارت کَمِش توی پُستِ مهاجم رو ثابت کرد و توپ رو به آسمون کوبوند.
یوآن با ابروهایی گرهخورده به سمتش پرواز کرد و بهش سیخونک زد.
- من توی موقعیت خوبی بودما. چرا پاس ندادی؟
پاتر ارشد هم که انگار متوجه فریاد یوآن و ضَربِ انگشتش روی کمرش نشده بود، فوراً به تدی پیوست تا با همدیگه، حملهی بعدی تیم رو شکل بدن.
- هی جیمز! با توئم!
و لحظاتی بعد، یوآن با دهنی نیمهباز به حلقهی شادیِ تیمش بعد از به ثمر رسیدن یه گُلِ دیگه، زل زده بود.
حلقهای که احساس میکرد حق نداشت توش شریک باشه.
- اممم.. عه..
یه چیزی به گلوش فشار آورد. خفهش کرد. به ناچار روی زمین فرود اومد. منتظر موند تا یه ندای هشدارآمیز به گوشش برسه: "کجا؟"
ولی به جای این ندا، فقط قهقههی بچهها از اون بالا رو شنید.
جاروش رو گذاشت روی شونهش و حیاط و دوستاش رو به مقصدِ اتاقش ترک کرد.
***
اتاق ر.ا.ب، پُر بود از صدای انواع شکستنیها و کلّی جیغ و هورا.
فنگ بعضی وقتا دنبال کجپا و ماگت میدوید و بعضی وقتا هم از چنگ این دوتا فرار میکرد.
تدی داشت پیک بهاری جیمز رو براش حل میکرد و جیمز هم نخ یویوش رو دور گردن قورباغهی نامهرسونِ ویولت حلقه کرده بود و به دنبالِ قورباغه کشیده میشد.
بووووم!
رکسان و ویکی از خنده روی مبل ولو شدن و با دست، قیافهی سیاهسوختهی ویولت رو به همدیگه نشون دادن که توی اختراع یه ترقهی جدید ناکام مونده بود.
اون وسطا، یه موشک کاغذی از پنجره اومد داخل و خورد پس کلهی ویولت و اونم با خوشحالی مشغول خوندنش شد.
همه با همدیگه حرف میزدن. همه برای همدیگه کاری رو انجام میدادن. همه به همدیگه میخندیدن. به همدیگه نگاه میکردن. با همدیگه بودن. کنار همدیگه. برای همدیگه. همدیگه.
ولی یوآن تنها روی مبل خودش دراز کشیده بود و از آتیش شومینه هم لذت نمیبرد. نه کسی بهش نگاه میکرد، نه اون به کسی.
سرد و بیحوصله و پوکر، بیتوجه به خرناسهای شلغمش، محو تماشای قاب عکسهای روی دیوار بود.
گیدیون پریوت توی قابش در حال گیتار زدن بود. لارتن کرپسلیای که هیچوقت سعادت دیدنش رو پیدا نکرد هم گهگاهی به قاب عکس الستور مودی سرک میکشید.
خودشم نفهمید توهم بود یا واقعاً یه لحظه سهتاشون بهش زل زدن؟!
ولی خب، مهم نبود. نه واقعاً مهم نبود. اونا مُرده بودن.
- خب دیگه بچهها، وقت ناهاره!
حتی نای این رو نداشت که از جاش تکون بخوره. ولی بچهها فوراً کارهاشون رو نیمهتموم گذاشتن و یکییکی به مالی ویزلی پیوستن.
رکسان ویزلی که آخرین نفری بود که داشت بیرون میرفت، نگاهی گذرا به اتاق انداخت و وقتی مطمئن شد "کسی داخل اتاق نمونده"، در رو پشت سرش بست.
ولی روباه چپونده شده توی مبل رو ندید. اون رو یه روح فرض کرده بود.
یه نامرئی..!
***
اتاق پذیرایی، پُر بود از صدای قاشق و چنگال و ملاقه.
- اوه اوه! قربون دستپخت خانومم برم.
- ممنون آرتور. عشوه نیا.
- بکشم برات؟
- آره بیزحمت.
- یکی اون شیشهی فلفـ..
- اینم فلفل خدمت شما!
- قاشق من کو؟ یکی قاشق بده!
- بیا این قاشقِ خودم مال تو. با پنجههام میخورم.
یوآن به بشقاب خودش نگاهی انداخت. لازانیا. سهمش از بقیه خیلی خیلی کمتر بود. یه لقمه خورد. فلفلش آتیش انداخت به جون گلوش. لیوانش رو جلو گرفت.
- یکی بهم آب بده!
پارچ آب اونور سفره بود. ولی کسی اصن به سمتش دست نبرد.
- آب!
هیشکی صداش رو نشنید. هیشکی دقت نکرد که یه موجود خیلی شفاف نارنجی اونجا نشسته بود.
- کسی صدام رو نمیشنوه؟!
هیشکی.
- نبود؟
هیشکی.
- AnyBody؟!
هیشکی!
از جاش بلند شد. حتی گلوش هم اون تندی فلفل رو فراموش کرد. میل نداشت. واقعاً میل نداشت.
این دفه حتی منتظر نموند کسی بهش بگه یا حتی نگه: "کجا به این زودی؟”
فقط رفت و از میز پذیرایی فاصله گرفت و از کنار تابلوی خانم بلک گذشت. میدونست که حضورش رو به جیبوتیش هم نمیگرفت و جیغ و داد و فریاد هم قطعاً راه نمیانداخت.
آهی کشید و از راهپله بالا رفت. حس کرد پیمودن تکتک پلهها هر کدوم یه قرن طول کشید.
رفت به سمت اتاقش..
آخرین سنگرش.
به امید اینکه اون روز رو خواب بوده باشه.
به امید اینکه همهی اینا فقط یه خواب باشه...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
If you smell what THE RASOO is cooking! 

جزئیات کاربر

- آريانا!
آريانا که جلوى آينه ايستاده بود، با شنيدن صداى برادرش، سريع چپ و راست موهايش را نامرتب بافت.
- بله؟
کش را پيچيد سر موهايش و به سمت در دويد. وسط راه انگشت کوچک پاي چپش طبق معمول خورد به صندلى. آريانا درد کشان در را باز کرد و بلافاصله بوى املت به مشامش رسيد.
- بازم املت؟ از زماني كه مامان رو كشتم هر روز داريم املت مي خوريم.
دامبلدور بزرگ با ريش و موى شانه کرده و با لبخند مليح و عشقى سرشار در چهره، مقابلش بود.
- حالا چرا گريه مى کنى آريانا؟ دلت واس مامان تنگ شده؟
- نه خان دادش گريه واسه اينه که انگشت کوچيکه ى پاى چپم خورد به صندلى.
ولى من املت نمى خورم. 
آلبوس جلو آمد و دستش را روى شانه ى خواهرش گذاشت. آريانا اول به دست برادرش و بعد به چشمان او که برق مى زد نگاه کرد.
- اشكال نداره زود زود انگشت کوچيکه ى پاى چپت خوب مى شه. املت رو نخور. من مى خواستم بهت بگم که... امروز مى خوام ورد اکسپليارموس رو بهت ياد بدم.
چشمان آرياناى فشفشه هم برق زد. و آن روز بود که او صفحه اى جديد در تاريخ جادوگرى ايجاد کرد و حتى درد انگشت کوچک پاى چپش هم مانع اين اتفاق نشد.
زمين تمرين
آريانا و آلبوس دست در دست هم وارد زمين تمرين شدند و در وسط راه اين بار، انگشت کوچک پاى راست آريانا از فرصت استفاده كرد و خودش را زد به سنگى بزرگى که معلوم نبود ناگهان از کجا پيدايش شد.
درحالى که آريانا از دست آن انگشت کوچک که به صورت بى رحمانه، چپ و راست خودش را به هر شىء دردآورى مى کوبيد درد مى کشيد، با دستانى لرزان چوبدستى را گرفت و در فاصله ى چند مترى برادرش ايستاد.
از ديدگاه آلبوس، خواهرش يک فرشته بود... قند عسل حتى. و حالا قندعسلش مى خواست طلسم کردن ياد بگيرد.
- آريانا چوبدستى رو محکم سمت من نگه دار و بلند بگو: اکسپليارموس!
آريانا براى به خاطر سپردن، زير لب زمزمه کرد:
- اکسپليارموس...
- تأثيرش اينه که چوبدستى منو مى گيره. البته چون اولين طلسميه که مى زنى شايد چوبدستى رو نگيره و يه رعشه اى وارد کنه بهش.
آريانا با اندوه به برادرش زل زد.
- البته نگران نباش من به تو اعتماد دارم.
آريانا سرش را به نشانه موافقت تكان داد. چوبدستى را به سمت برادرش گرفت. آب دهانش را قورت داد.
- فقط بگو اکسپليارموس...
- اکسپليارموووووووس!
چوبدستى تکان هاى شديدى خورد.
- نگران نباش آريانا.
سنگى به اندازه ى کف دست روى هوا ظاهر شد.
- اينا همه طبيعيه آريانا. :worry:
سنگ با سرعت بالايى به سمت صورت آلبوس دامبلدور رفت.
- من به تو اعتماد دا...
تق
و دماغ آلبوس شكست.
در واقع علت ثبت نشدن دليل شکستگى بينى آلبوس در تاريخ، اين بود که او اعتقاد داشت قندعسلش منظورى نداشته است. حقيقت اين است که آريانا واقعا منظورى نداشت... او يک فشفشه بود و از طلسم هايش نمى شد انتظار بالايى داشت.
فقط آلبوس نمى داند با آموختن ورد اکسپليارموس به آرياناى فشفشه، چه شوخى بدى با بشريت کرد.
آريانا که جلوى آينه ايستاده بود، با شنيدن صداى برادرش، سريع چپ و راست موهايش را نامرتب بافت.
- بله؟
کش را پيچيد سر موهايش و به سمت در دويد. وسط راه انگشت کوچک پاي چپش طبق معمول خورد به صندلى. آريانا درد کشان در را باز کرد و بلافاصله بوى املت به مشامش رسيد.
- بازم املت؟ از زماني كه مامان رو كشتم هر روز داريم املت مي خوريم.

دامبلدور بزرگ با ريش و موى شانه کرده و با لبخند مليح و عشقى سرشار در چهره، مقابلش بود.
- حالا چرا گريه مى کنى آريانا؟ دلت واس مامان تنگ شده؟

- نه خان دادش گريه واسه اينه که انگشت کوچيکه ى پاى چپم خورد به صندلى.
ولى من املت نمى خورم. 
آلبوس جلو آمد و دستش را روى شانه ى خواهرش گذاشت. آريانا اول به دست برادرش و بعد به چشمان او که برق مى زد نگاه کرد.
- اشكال نداره زود زود انگشت کوچيکه ى پاى چپت خوب مى شه. املت رو نخور. من مى خواستم بهت بگم که... امروز مى خوام ورد اکسپليارموس رو بهت ياد بدم.

چشمان آرياناى فشفشه هم برق زد. و آن روز بود که او صفحه اى جديد در تاريخ جادوگرى ايجاد کرد و حتى درد انگشت کوچک پاى چپش هم مانع اين اتفاق نشد.
زمين تمرين
آريانا و آلبوس دست در دست هم وارد زمين تمرين شدند و در وسط راه اين بار، انگشت کوچک پاى راست آريانا از فرصت استفاده كرد و خودش را زد به سنگى بزرگى که معلوم نبود ناگهان از کجا پيدايش شد.
درحالى که آريانا از دست آن انگشت کوچک که به صورت بى رحمانه، چپ و راست خودش را به هر شىء دردآورى مى کوبيد درد مى کشيد، با دستانى لرزان چوبدستى را گرفت و در فاصله ى چند مترى برادرش ايستاد.
از ديدگاه آلبوس، خواهرش يک فرشته بود... قند عسل حتى. و حالا قندعسلش مى خواست طلسم کردن ياد بگيرد.
- آريانا چوبدستى رو محکم سمت من نگه دار و بلند بگو: اکسپليارموس!
آريانا براى به خاطر سپردن، زير لب زمزمه کرد:
- اکسپليارموس...
- تأثيرش اينه که چوبدستى منو مى گيره. البته چون اولين طلسميه که مى زنى شايد چوبدستى رو نگيره و يه رعشه اى وارد کنه بهش.
آريانا با اندوه به برادرش زل زد.
- البته نگران نباش من به تو اعتماد دارم.

آريانا سرش را به نشانه موافقت تكان داد. چوبدستى را به سمت برادرش گرفت. آب دهانش را قورت داد.
- فقط بگو اکسپليارموس...

- اکسپليارموووووووس!
چوبدستى تکان هاى شديدى خورد.
- نگران نباش آريانا.

سنگى به اندازه ى کف دست روى هوا ظاهر شد.
- اينا همه طبيعيه آريانا. :worry:
سنگ با سرعت بالايى به سمت صورت آلبوس دامبلدور رفت.
- من به تو اعتماد دا...
تق
و دماغ آلبوس شكست.
در واقع علت ثبت نشدن دليل شکستگى بينى آلبوس در تاريخ، اين بود که او اعتقاد داشت قندعسلش منظورى نداشته است. حقيقت اين است که آريانا واقعا منظورى نداشت... او يک فشفشه بود و از طلسم هايش نمى شد انتظار بالايى داشت.
فقط آلبوس نمى داند با آموختن ورد اکسپليارموس به آرياناى فشفشه، چه شوخى بدى با بشريت کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1394/12/20 0:37:53
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1394/12/20 0:49:22
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1394/12/20 0:49:22
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around
I don't hate them...I just feel better when they're not around
جزئیات کاربر

ﺑﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﻛﻬﻨﺴﺎﻝ ﺩﺭﻭﻥ ﺣﻴﺎﻁ ﺧﺎﻧﻪ ي ﭘﺎﺗﺮ ﻫﺎ ﺗﻜﻴﻪ ﺩاﺩﻩ ﺑﻮﺩ و ﺑﻪ ﻣﻜﺎﻧﻲ ﺧﻴﺮﻩ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺁﻥ ﺭا "ﺧﺎﻧﻪ" ﻣﻲ ﻧﺎﻣﻴﺪ.
ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﺭ ﺳﺎﻳﻪ ﻣﺨﻔﻲ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻫﻤﻴﺸﻪ اﻳﻨﻂﻮﺭ ﺑﻮﺩ. ﺁﺭاﻡ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺳﺎﻳﻪ ﻣﻴﺨﺰﻳﺪ و ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻣﻴﺸﺪ. ﮔﻮﻳﻲ اﺻﻼ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪاﺭﺩ. اﺯ ﺳﺎﻳﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﻳﻚ ﻣﻬﺮﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﻲ ﻻﺯﻡ ﻧﻤﻴﺸﺪ ﺣﺮﻛﺘﻲ اﻧﺠﺎﻡ ﻧﻤﻴﺪاﺩ. ﺧﺎﺭﺝ اﺯ ﺑﺎﺯﻱ ﻣﻲ اﻳﺴﺘﺎﺩ و ﺗﻨﻬﺎ ﻧﻆﺎﺭﮔﺮ ﻣﻴﻤﺎﻧﺪ.
ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺑﺮاﻗﺶ ﺭﻭﻱ ﺑﺮاﺩﺭﺵ و ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺩﻭﺳﺖ اﻭ, ﻭﻳﻮﻟﺖ ﺑﻮﺩﻟﺮ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﻭﻳﻮﻟﺖ ﺭﻭ ﺩﻳﺪ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻣﺸﺖ ﻣﺤﻜﻤﻲ اﺯ ﺟﻴﻤﺰ ﭘﺎﺗﺮ اﺳﺘﻘﺒﺎﻝ ﻛﺮﺩ و ﺑﻌﺪ ﻛﻠﻤﺎﺕ ﻧﺎﻣﻔﻬﻮﻣﻲ ﺑﻴﻨﺸﺎﻥ ﺭﺩ و ﺑﺪﻝ ﺷﺪ ﻛﻪ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺭا ﺧﻨﺪﻩ اﻧﺪاﺧﺖ.
ﺑﻪ ﭘﺴﺮ ﻣﻮ ﻓﻴﺮﻭﺯﻩ اﻱ ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻣﺒﻞ ﺗﻜﻴﻪ ﺩاﺩﻩ و ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ.
ﺑﺎ ﭼﻬﺮﻩ اﻱ ﺑﻴﺮﻭﺡ ﺑﻪ اﻋﻀﺎﻱ ﺧﺎﻧﻮاﺩﻩ اﺵ ﭼﺸﻢ ﺩﻭﺧﺖ. ﻧﻘﺎﺏ ﺳﻨﮕﻲ اﺵ ﺭا ﺑﻪ ﭼﻬﺮﻩ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺩﺭﻭﻥ ﻗﻠﺐ ﻧﺎﺁﺭاﻣﺶ ﺭا ﻣﺨﻔﻲ ﻛﻨﺪ. ﻗﻠﺒﻲ ﻛﻪ ﻣﺜﻞ ﻳﻚ ﺩﺭﻳﺎﻱ ﻃﻮﻓﺎﻧﻲ, ﭘﺮﻃﻐﻴﺎﻥ و ﻭﺣﺸﻲ ﺑﻮﺩ.
ﻣﻮﻗﻌﻴﺖ ﺟﺎﻟﺒﻲ ﻧﺪاﺷﺖ. ﺭﻭﻱ ﻣﺮﺯ ﺑﻴﻦ ﺗﺎﺭﻳﻜﻲ و ﺭﻭﺷﻨﺎﻳﻲ ﮔﻴﺮ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺭﻭﻱ ﺧﻄ ﺑﺎﺭﻳﻜﻲ ﻗﺪﻡ ﺑﺮ ﻣﻴﺪاﺷﺖ ﻛﻪ ﺩﻭ ﺩﻧﻴﺎﻱ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ﺭا اﺯ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮ ﺟﺪا ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.
ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﺭاﻩ ﺭﻓﺘﻦ ﺭﻭﻱ ﺭﻳﻞ ﻗﻂﺎﺭ ﺑﻮﺩ. ﺑﺎﻳﺪ ﺗﻌﺎﺩﻟﺖ ﺭا ﺣﻔﻆ ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ ﺗﺎ اﺯ ﻣﺴﻴﺮﺕ ﺧﺎﺭﺝ ﻧﺸﻮﻱ... و ﺳﻮاﻝ اﻳﻨﺠﺎ ﺑﻮﺩ: "ﺗﺎ ﻛﻲ?! "
ﻭﻳﻜﺘﻮاﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩاﺷﺘﻨﻲ ﺭو ﺩﻳﺪ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻣﺘﺎﻧﺖ و ﺁﺭاﻡ ﻭاﺭﺩ اﺗﺎﻕ ﺷﺪ و ﻟﻴﻮاﻥ ﻫﺎﻱ ﺷﻜﻼﺕ ﺩاﻏﻲ ﻛﻪ اﺯ ﺭﻭﻳﺸﺎﻥ ﺑﺨﺎﺭ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﻴﺸﺪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ, ﻣﻌﻠﻖ ﺩﺭ ﻫﻮا, ﺩاﺧﻞ ﺷﺪﻧﺪ.
ﭼﻴﺰﻱ ﺩﺭﻭﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺩاﺷﺖ. ﭼﻴﺰﻱ ﻛﻪ اﮔﺮﭼﻪ ﻟﻲ ﻟﻲ ﺁﻥ ﺭا ﻧﻤﻲ ﺷﻨﺎﺧﺖ اﻣﺎ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩاﺷﺖ. ﭼﻴﺰﻱ ﻛﻪ ﻟﻲ ﻟﻲ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺑﻮﺩ, ﭼﺮاﻛﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﺁﻥ ﺗﻜﻤﻴﻞ ﻧﻤﻴﺸﺪ. ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭا ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺑﺴﺖ. ﺷﺎﻳﺪ ﭼﻮﻥ ﺑﺎ ﺩﻳﺪﻥ ﺧﺎﻧﻮاﺩﻩ اﺵ, ﺣﺲ ﺳﻨﮕﻴﻨﻲ ﺑﺮ ﻭﺟﻮﺩﺵ ﺳﺎﻳﻪ ﻣﻲ اﻧﺪاﺧﺖ. ﺷﺎﻳﺪ ﭼﻮﻥ ﺣﺎﻻ ﺩﻳﮕﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﺭا ﻋﻀﻮي اﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﻤﻲ ﺩاﻧﺴﺖ. ﺷﺎﻳﺪ ﭼﻮﻥ... ﺣﺎﻻ ﻣﺘﻌﻠﻖ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﺟﺎ ﻧﺒﻮﺩ. ﺧﻮﺩﺵ ﺑﻮﺩ و ﺧﻮﺩﺵ... ﺧﻮﺩﺵ و ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ اﺵ. ﺧﻮﺩﺵ و ﺩﻧﻴﺎﻳﻲ ﻋﺠﻴﺐ و ﺧﺎﻛﺴﺘﺮﻱ. ﺧﺎﻛﺴﺘﺮﻱ... ﺗﺮﻛﻴﺒﻲ اﺯ ﺳﻴﺎﻫﻲ و ﺳﭙﻴﺪﻱ.
-ﺟﻴﻤﺰ!
ﻗﻠﺒﺶ ﺑﻪ ﻧﺎﮔﺎﻩ اﻳﺴﺘﺎﺩ. ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﻧﻮﺭ, ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭا ﮔﺸﻮﺩ و ﺑﺎ اﻧﺪﻙ ﻫﻴﺠﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﻭﺟﻮﺩﺵ اﻳﺠﺎﺩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ, اﺯ ﺩﺭﺧﺖ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ ﻛﻤﻲ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺖ. ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺑﺮاﻗﺶ ﺣﺎﻻ, ﺑﻴﺮﻭﺡ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ. ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺭﻳﻚ ﭘﺸﺖ ﺷﻴﺸﻪ ﻫﺎﻱ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪ. ﻣﺮﺩﻱ ﺑﺎ ﻣﻮﻫﺎﻱ ﺟﻮﮔﻨﺪﻣﻲ ﺑﻬﻢ ﺭﻳﺨﺘﻪ و ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺳﺒﺰ ﺑﺮاﻗﻲ ﻛﻪ اﺯ ﭘﺸﺖ ﻋﻴﻨﻚ ﺩاﻳﺮﻩ اﻳﺶ, ﻧﻤﺎﻳﺎﻥ ﺑﻮﺩ. ﺻﺎﻋﻘﻪ ي ﺭﻭﻱ ﭘﻴﺸﺎﻧﻲ ﭘﺪﺭﺵ ﺭا ﺩﻳﺪ و ﺑﻲ اﺧﺘﻴﺎﺭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ.
-ﺑﺎﺯ ﭼﻪ ﮔﻨﺪﻱ ﺯﺩﻱ ﺟﻴﻤﺰ ﭘﺎﺗﺮ?!
ﺑﺎ ﺷﻨﻴﺪﻥ ﺻﺪاﻱ ﺩﻭﺭﮔﻪ و ﺑﻴﺮﻭﺣﺶ, ﻛﻤﻲ ﺟﺎ ﺧﻮﺭﺩ. اﺯ ﻫﻤﺎﻥ اﺑﺘﺪا ﻛﻪ ﺟﻴﻤﺰ ﺭا ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻮاﺩﻩ اﺵ ﺗﺸﺨﻴﺺ ﺩاﺩﻩ ﺑﻮد, ﻧﺎﻡ ﺷﻴﻂﻨﺖ ﺭا ﺑﺎ ﻧﺎﻡ اﻭ ﻫﻤﺮاﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ.
ﺑﺎ ﺩﻡ ﻋﻤﻴﻘﻲ, ﻫﻮاﻱ ﺳﺮﺩ ﺭا ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﻭﺟﻮﺩﺵ ﻛﺸﻴﺪ. ﺩﻭﺳﺖ ﺩاﺷﺖ ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﺮ ﻫﻤﺮاﻩ ﺑﺎ ﺟﻴﻤﺰ, ﺁﻟﺒﻮﺱ ﺭا اﺫﻳﺖ ﻛﻨﺪ. ﺩﻭﺳﺖ ﺩاﺷﺖ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺁﻟﺒﻮﺱ ﺷﻂﺮﻧﺞ ﺟﺎﺩﻭﻳﻲ ﺑﺎﺯﻱ ﻛﻨﺪ. ﻣﻴﺨﻮاﺳﺖ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺻﺤﺒﺖ ﻛﻨﺪ و ﻳﻚ ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﺮ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﮔﺮﻡ ﭘﺪﺭﺵ ﻣﺨﻔﻲ ﺷﻮﺩ.
ﻟﺐ ﻫﺎﻱ ﺳﺮﺧﺶ ﺭا ﺭﻭﻱ ﻫﻢ ﻓﺸﺮﺩ و ﺳﻌﻲ ﻛﺮﺩ ﺣﺠﻢ ﻋﻆﻴﻢ اﺣﺴﺎﺳﺎﺗﺶ ﺭا ﻛﻨﺘﺮﻝ ﻛﻨﺪ. ﺻﺪاﻱ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺭا ﻣﻴﺸﻨﻴﺪ.
ﺩاﻧﻪ ي ﺳﻔﻴﺪ ﻛﻮﭼﻜﻲ ﺭﻭﻱ ﮔﻮﻧﻪ ي ﺭﻧﮓ ﭘﺮﻳﺪﻩ اﺵ ﻧﺸﺴﺖ و ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺁﺏ ﺷﺪ. ﺳﺮﺵ ﺭﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﻛﺮﺩ و ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺧﻮﻧﻴﻦ ﭼﺸﻢ ﺩﻭﺧﺖ. ﺑﺎﺭﺵ ﺑﺮﻑ ﺁﻏﺎﺯ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺩاﻧﻪ ﻫﺎﻱ ﺳﻔﻴﺪ و ﻛﻮﭼﻚ ﺑﺮﻑ, ﺩﺭ ﺳﻜﻮﺕ, ﺳﻘﻮﻁ ﻣﻴﻜﺮﺩﻧﺪ.
ﭘﺎﻫﺎﻳﺶ ﺭا ﺭﻭﻱ ﺯﻣﻴﻦ ﻳﺦ ﺯﺩﻩ ﻓﺸﺮﺩ و اﺯ ﺩﺭﺧﺖ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺖ. ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮﻣﻴﮕﺸﺖ. اﻣﺎ ﭘﻴﺶ اﺯ ﺁﻥ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﺎﺭﺵ ﺭا اﻧﺠﺎﻡ ﻣﻴﺪاﺩ.
ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺩﻳﮕﺮ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﻴﺸﺮﻭﻱ ﻛﺮﺩ. ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺟﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﭼﺴﺒﻴﺪﻩ ﺑﻪ ﺩﻳﻮاﺭ ﻫﺎﻱ ﺧﺎﻧﻪ, ﺩﺭﺧﺖ ﻗﻂﻮﺭﻱ ﺭﻭﻳﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺩﺭﺧﺘﻲ ﻛﻪ ﺷﺎﺧﻪ ﻫﺎﻳﺶ ﺳﺮ اﻧﺠﺎﻡ ﺑﻪ ﭘﻨﺠﺮﻩ اﻱ ﻣﻴﺮﺳﻴﺪﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ اﺗﺎﻕ ﻣﻂﺎﻟﻌﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﺎﺗﺮﻫﺎ ﺑﺎﺯ ﻣﻴﺸﺪ.
ﻛﻨﺎﺭ ﺩﺭﺧﺖ اﻳﺴﺘﺎﺩ و ﺑﻌﺪ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﺭا ﺭﻭﻱ ﺗﻨﻪ ي ﺁﻥ ﻓﺸﺮﺩ و ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺘﻦ اﺯ ﺩﺭﺧﺖ ﻛﺮﺩ. ﺳﺮاﻧﺠﺎﻡ ﻫﻢ اﺭﺗﻔﺎﻉ ﺑﺎ ﭘﻨﺠﺮﻩ ي اﺗﺎﻕ ﻣﻂﺎﻟﻌﻪ ﺷﺪ.
ﺑﻲ ﺳﺮ و ﺻﺪا, ﺑﺎ ﭼﻮﺑﺪﺳﺘﻲ ﺑﺎﺭﻳﻜﺶ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭا ﮔﺸﻮﺩ و ﺑﻌﺪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻳﻚ ﻧﺴﻴﻢ ﺁﺭاﻡ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺰﻳﺪ.
ﻓﻀﺎﻱ ﺧﺎﻧﻪ, ﮔﺮﻡ و ﻣﻂﺒﻮﻉ ﺑﻮﺩ. ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ...
ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ اﻳﻨﺠﺎ ﺁﺷﻨﺎ ﺑﻮﺩ. ﺁﺭاﻡ اﺯ ﻣﻘﺎﺑﻞ اﺗﺎﻕ ﭘﺬﻳﺮاﻳﻲ ﻋﺒﻮﺭ ﻛﺮﺩ و ﺗﻨﻬﺎ ﻟﺤﻆﻪ اﻱ ﻛﻮﺗﺎﻩ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﮔﻔﺖ و ﮔﻮ ﻫﺎ ﮔﻮﺵ ﺳﭙﺎﺭﺩ و ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﺭاﻫﺶ اﺩاﻣﻪ ﺩاﺩ.
ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﻪ اﺗﺎق ﻧﺸﻴﻤﻦ ﺭﺳﻴﺪ و ﺁﺭاﻡ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮﻩ ﺩﺭ ﺭا ﻟﻤﺲ ﻛﺮﺩ. ﺩﺭ ﭼﻮﺑﻲ ﺑﺎ ﻓﺸﺎﺭ ﻛﻮﭼﻜﻲ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ و ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻟﻲ ﻟﻲ, ﺭﻭﻱ ﺩﺭﺧﺖ ﻋﻆﻴﻢ ﻛﺮﻳﺴﻤﺲ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﮔﺸﺖ. ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺳﻤﺘﺶ ﺣﺮﻛﺖ ﻛﺮﺩ.
ﺩﺭﺧﺖ ﺳﺮﺳﺒﺰ و ﺯﻧﺪﻩ ﭘﺮ اﺯ ﺯﻧﮕﻮﻟﻪ ﻫﺎﻱ ﺁﺑﻲ و ﻧﻘﺮﻩ اﻱ ﺑﻮﺩ. ﺳﺘﺎﺭﻩ ي ﻧﻘﺮﻩ اﻱ ﻧﻮﻙ ﺩﺭﺧﺖ, ﺑﻪ ﺁﺭاﻣﻲ ﻣﻴﺪﺭﺧﺸﻴﺪ و ﻧﻮﺭ اﻓﺸﺎﻧﻲ ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ و ﺑﻌﺪ ﮔﻮﻱ ﺳﺮﺧﻲ ﺭﻭ اﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﻛﻴﻔﻲ ﻛﻪ ﻫﻤﺮاﻫﺶ ﺑﻮﺩ, ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻛﺸﻴﺪ.
ﮔﻮﻱ ﺳﺮﺥ, ﺩﺭ ﺗﻀﺎﺩ ﺑﺎ ﺳﺎﻳﺮ ﮔﻮﻱ ﻫﺎﻱ ﺁﺑﻲ و ﻧﻘﺮﻩ اﻱ ﺑﻮﺩ. ﺁﻫﺴﺘﻪ ﮔﻮﻱ ﺭا ﻟﻤﺲ ﻛﺮد...
ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﭘﻴﻜﺮ ﻇﺮﻳﻔﻲ اﺯ ﺩﺭﺧﺖ ﻗﻂﻮﺭ ﺭﻭﻳﻴﺪﻩ ﻛﻨﺎﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﺎﺗﺮ ﻫﺎ, ﭘﺎﻳﻴﻦ ﭘﺮﻳﺪ. ﻛﻼﻩ ﺷﻨﻞ ﺳﻴﺎﻫﺶ ﺭا ﺭﻭﻱ ﻣﻮﻫﺎﻱ ﺳﺮﺥ ﺑﺮاﻗﺶ ﻛﺸﻴﺪ و ﺑﻌﺪ ﺩﻭاﻥ ﺩﻭاﻥ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ و ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻧﻪ ﺭاﻩ ﺑﺎ ﭼﺮﺧﺸﻲ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺧﻮﺩﺵ, اﺯ ﻧﻆﺮ ﻫﺎ ﻧﺎﭘﺪﻳﺪ ﮔﺸﺖ.
ﺟﻴﻤﺰ, ﻭﻳﻮﻟﺖ, ﺗﺪي, ﻭﻳﻜﺘﻮاﺭ و ﺁﻟﺒﻮﺱ ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﺮ ﺩﻭﺭ ﻫﻢ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻧﺪ و اﻳﻨﺒﺎﺭ ﺑﻪ اﺻﺮاﺭ ﻭﻳﻜﺘﻮاﺭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ اﺗﺎﻕ ﻧﺸﻴﻤﻦ ﺣﺮﻛﺖ ﻛﺮﺩﻧﺪ.
ﻭﻳﻮﻟﺖ ﺟﻠﻮﺗﺮ اﺯ ﻫﻤﻪ, ﻫﻤﺎﻧﻂﻮﺭ ﻛﻪ ﭼﻮﺑﺪﺳﺘﻲ اﺵ ﺭا ﺩﺭﻭﻥ ﺩﺳﺘﺶ ﺗﺎﺏ ﻣﻴﺪاﺩ, ﻭاﺭﺩ اﺗﺎﻕ ﺷﺪ و ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭﻭﻱ ﮔﻮﻱ ﺳﺮﺥ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪﻧﺪ. ﺧﻨﺪﻩ اﺵ ﺑﻪ ﺧﺎﻣﻮﺷﻲ ﮔﺮاﻳﻴﺪ و ﺑﻌﺪ اﺯ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻆﻪ ﻣﻜﺚ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺩﺭﺧﺖ ﻛﺮﻳﺴﻤﺲ ﺟﻠﻮ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﮔﻮﻱ ﺳﺮﺥ ﺭا ﻛﻪ ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﺁﺷﻜﺎﺭﻱ ﺑﺎ ﺳﺎﻳﺮ ﺗﺰﻳﻴﻨﺎﺕ ﺩﺭﺧﺖ ﺗﻀﺎﺩ ﺩاﺷﺖ, ﺑﺮﺭﺳﻲ ﻛﻨﺪ.
-ﻟﻲ ﻟﻲ ﻟﻮﻧﺎ ﭘﺎﺗﺮ.
ﺻﺪاﻱ ﻭﻳﻮﻟﺖ ﺩﺭﻭﻥ اﺗﺎﻕ ﻃﻨﻴﻦ اﻧﺪاﺧﺖ. ﻧﺎﻡ ﻟﻲ ﻟﻲ ﺑﺎ ﺩﺭﺧﺸﺸﻲ ﻃﻼﻳﻲ ﺭﻭﻱ ﮔﻮﻱ ﺳﺮﺥ ﻛﻨﺪﻩ ﻛﺎﺭﻱ ﺷﺪﻩ ﺑﻮد.
-ﺟﻴﻤﺰ! اﻳﻨﻮ ﺑﺒﻴﻦ.
ﺻﺪاﻱ ﺁﻟﺒﻮﺱ, ﺗﻮﺟﻪ ﺟﻴﻤﺰ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺟﻠﺐ ﻛﺮﺩ. ﭘﺴﺮ ﻛﻮﭼﻚ ﭘﺎﺗﺮ ﻫﺎ ﻧﺎﻣﻪ اﻱ ﺭﻭ ﻛﻪ ﺭﻭﻱ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻗﺮاﺭ ﺩاﺷﺖ ﺑﺮﺩاﺷﺖ و ﺩﺭﺯ ﻣﻬﺮ و ﺣﻤﻮﻡ ﺷﺪﻩ ي اﻭﻥ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ.
ﻟﻲ ﻟﻲ ﻟﻮﻧﺎ اﮔﺮﭼﻪ ﻓﻌﻼ ﺩﺭ ﻣﺮز ﺳﺎﻳﻪ و ﺭﻭﺷﻨﺎﻳﻲ ﮔﺎﻡ ﺑﺮﻣﻴﺪاﺷﺖ, اﻣﺎ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﻣﺴﻴﺮﺵ ﺭا ﻣﻴﺎﻓﺖ. ﺑﻪ ﻗﻮﻝ اﻣﻠﻴﺎ ﺳﻮﺯاﻥ "ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ي ﭘﺮ ﻃﻐﻴﺎﻥ, ﺭاﻫﺶ ﺭا ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺩﺭﻳﺎ ﭘﻴﺪا ﻣﻴﻜﺮﺩ و ﺳﺮاﻧﺠﺎﻡ ﺑﺎ ﺁﻥ ﻳﻜﻲ ﻣﻴﺸﺪ."
ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﻭاﺭﺩ ﺷﺪﻧﺶ اﺣﺴﺎﺱ ﻋﺠﻴﺒﻲ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩﺵ ﻫﺠﻮﻡ ﺁﻭﺭﺩ. ﺣﺲ ﺁﺷﻨﺎﻳﻲ ﺑﻮﺩ. اﻧﮕﺎﺭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮﺑﭽﻪ ي ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻫﻤﺎﻥ ﻟﻲ ﻟﻲ ﭘﺮ ﺷﻮﺭ و ﺳﺮﺯﻧﺪﻩ.
ﻧﻔﺲ ﻋﻤﻴﻘﻲ ﻛﺸﻴﺪ و ﺑﻮﻱ ﺁﺷﻨﺎﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺭا اﺣﺴﺎﺱ ﻛﺮﺩ. ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭا ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ ﺑﺴﺖ و ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺑﻴﻦ ﻗﻔﺴﻪ ﻫﺎﻱ ﻛﺘﺎﺏ ﺟﻠﻮ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺩﺭ ﺣﺮﻛﺖ ﻛﺮﺩﻩ و ﺳﺮاﻧﺠﺎﻡ اﺯ ﺁﻥ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﻮﺩ. ﺻﺪاﻱ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭا ﺷﻨﻴﺪ ﻛﻪ ﺑﻘﻴﻪ ﺭا ﺑﻪ ﺳﻤﺖ اﺗﺎﻕ ﭘﺬﻳﺮاﻳﻲ ﻓﺮاﺧﻮاﻧﺪ. ﺻﺪاﻳﺶ اﮔﺮﭼﻪ اﺯ ﺩﻭﺭﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﻣﻴﺮﺳﻴﺪ اﻣﺎ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺯﻧﺪﻩ و ﺷﺎﺩﻱ ﺑﺨﺶ ﺑﻮﺩ.
ﺁﺭاﻡ ﺩﺭ اﺗﺎﻕ ﻣﻂﺎﻟﻌﻪ ﺭا ﮔﺸﻮﺩ و ﺑﻌﺪ ﻭاﺭﺩ ﺭاﻫﺮﻭ ﺷﺪ. ﺑﻪ ﺻﺪاﻱ ﮔﺎﻡ ﻫﺎﻱ ﺁﺭاﻡ ﺧﺎﻧﻮاﺩﻩ اﺵ ﮔﻮﺵ ﺳﭙﺮﺩ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﭘﺬﻳﺮاﻳﻲ ﻣﻴﺮﻓﺘﻨﺪ. ﺑﻌﺪ اﺯ ﺑﺮﻗﺮاﺭ ﺷﺪﻥ ﺳﻜﻮﺕ, ﺭاﻫﺶ ﺭا ﺑﻪ ﺳﻤﺖ اﺗﺎﻕ ﻧﺸﻴﻤﻦ ﻋﻆﻴﻢ ﺩﺭ ﭘﻴﺶ ﮔﺮﻓﺖ. ﺩﺭﺧﺖ ﻛﺮﻳﺴﻤﺲ ﻫﻤﻮاﺭﻩ ﺁﻧﺠﺎ ﻗﺮاﺭ ﻣﻴﮕﺮﻓﺖ.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

با لگد در اتاق را باز کرد و از آنجا که دستش درگیر پروندههای ویزنگاموت بودند، گرد و خاک بدون مواجهه با هیچ مقاومتی، به بینیش راه یافت. سرفه و عطسه در هم آمیختند و وادارش کردند وسایلش را روی تخت بیندازد تا سریعاً پنجره را باز کند.
- باز لااقل قدیما شازده خانوم و دابی یه دسّی به سر و گوش این خونه میکشیدن!
دابی حالا کجا بود؟..
شاهزاده خانم حالا کجا بود؟..
پنجره را باز کرد و نفس عمیقی کشید. اتاق مشترکش با رکسان را یک بند انگشت خاک گرفته بود. به شکل عجیبی، در محفل ققنوس، هیچوقت جای خالی آدمها پُر نمیشد. چه کسی میخواست جای خالی رکسان ویزلی را مثلاً پر کند؟ وقتی با خنده خودش را روی تخت پرت میکرد و میگفت: «یه دونه دیگه ویو!» تا ویولت کوتاه بیاید و اجازه دهد یک شکلات اضافه بر سهمیهش بخورد.
شبح رکس پیش چشمانش جان گرفت. شبی که درخت کریسمس را منفجر کرد و سیریوس - و همینطور مادرش را - سکتوم سمپرا میزدی، خونشان در نمیآمد:
- من دیگه درخت کریسمس نمیخرم!
- تولهبلاجرا! خائن به اصل و نسبا!
لبخند محوی بر لبهای ویولت نشست.
رکس.. حالا کجا بود؟..
سیریوس.. حالا کجا بود؟..
به خود آمد و دید زمانی طولانیست از پنجرهی اتاقش به بیرون خیره مانده است. دقیقاً رو به میدان گریمولد.. جایی که همیشه انتظار آمدن جیمزتدیا را میکشید..
- دیشب خواب دیدم کشتیهای روسیه دارن میخورن به کشتیهای ژاپن، اون وسط ویولت تو کشتی انگلیسه داره بینشون له میشه! خیلی خواب خوبی بود!
- نجاتش دادی؟
- نه راسش، اولویتم کشتی ژاپن بود.
- خوبه، راضیم ازت!
از گوشهی چشم حتی ویولت ِ خاطرهش را میدید که بیمحابا از پنجره بیرون میپرد تا حق جیمز را کف دستش بگذارد و..
کف ِ خیابان آسفالت میشود.
خندهی خفیفی از اعماق گلویش بیرون میپرد. صدای جیمز ِ خاطراتش در گوشش میپیچد: «ننگ روونا.» و سری تکان میدهد. میخواهد بچرخد سمت ِ کارهای ویزنگاموت که نگاهش گره میخورد به تابلوی قهرمانی کیو.سی ، نصب شده بالای تختش.
- به استراتژی بازی گویینگ مری بیاندیشید! ننگ روونا! جووون مادرت بیاندیش!
آن بازی را بردند.
و بازی بعدش را.
و بازی بعدش را..
او و جیمز و تدی و ویکی کنار هم.. راستش بردن بازی خیلی هم مهم نبود.. مهم این بود که او و جیمز و تدی و ویکی "کنار هم"!
جیمز حالا کجا بود؟..
تدی حالا کجا بود؟..
نگاهش روی تخت خاکگرفتهی خودش متوقف شد.
خودش کجا بود؟..
دستش را بالا بُرد و موهای دُماسبیش را پشت سرش سفت کرد. چوبدستیش را بین انگشتانش ماهرانه چرخاند و رو به گربهی عبوس ِ کنار پایش، نیشخندی زد. چشمانش وجب به وجب اتاق متروکه را از زیر نظر گذراندند و جای هرچیزی را به خاطر آورد. چوبدستی را بالا آورد تا اتاقش را گردگیری کند..
خودش آنجا بود. در اتاق قدیمیش در محفل ققنوس.
قاصدک بازگشته بود..!
و با خودش..
بوووووووووووووومـــــــــــــــــــــــــب!!
- ویولت بودلر!!
دقایقی بعد، وقتی سرش را از زیر بقایای تخت منفجرشدهش بیرون آورد تا ابعاد فاجعه را تخمین بزند، با چهرهی خشمگین پروفسور دامبلدور مواجه شد و نیشخندی ابلهانه، تنها سپرش در برابر آن چشمان آبی عصبانی بود.
- اوه.
او هیچوقت استعداد چندانی در کارهای خانه نداشت.
- سام پروفس!
من برگشتم پروفس! 
واقعاً نیازی به اعلامش نبود!
نه!
واقعاً نبود!!
- باز لااقل قدیما شازده خانوم و دابی یه دسّی به سر و گوش این خونه میکشیدن!
دابی حالا کجا بود؟..
شاهزاده خانم حالا کجا بود؟..
پنجره را باز کرد و نفس عمیقی کشید. اتاق مشترکش با رکسان را یک بند انگشت خاک گرفته بود. به شکل عجیبی، در محفل ققنوس، هیچوقت جای خالی آدمها پُر نمیشد. چه کسی میخواست جای خالی رکسان ویزلی را مثلاً پر کند؟ وقتی با خنده خودش را روی تخت پرت میکرد و میگفت: «یه دونه دیگه ویو!» تا ویولت کوتاه بیاید و اجازه دهد یک شکلات اضافه بر سهمیهش بخورد.
شبح رکس پیش چشمانش جان گرفت. شبی که درخت کریسمس را منفجر کرد و سیریوس - و همینطور مادرش را - سکتوم سمپرا میزدی، خونشان در نمیآمد:
- من دیگه درخت کریسمس نمیخرم!

- تولهبلاجرا! خائن به اصل و نسبا!

لبخند محوی بر لبهای ویولت نشست.
رکس.. حالا کجا بود؟..
سیریوس.. حالا کجا بود؟..
به خود آمد و دید زمانی طولانیست از پنجرهی اتاقش به بیرون خیره مانده است. دقیقاً رو به میدان گریمولد.. جایی که همیشه انتظار آمدن جیمزتدیا را میکشید..
- دیشب خواب دیدم کشتیهای روسیه دارن میخورن به کشتیهای ژاپن، اون وسط ویولت تو کشتی انگلیسه داره بینشون له میشه! خیلی خواب خوبی بود!
- نجاتش دادی؟
- نه راسش، اولویتم کشتی ژاپن بود.
- خوبه، راضیم ازت!
از گوشهی چشم حتی ویولت ِ خاطرهش را میدید که بیمحابا از پنجره بیرون میپرد تا حق جیمز را کف دستش بگذارد و..
کف ِ خیابان آسفالت میشود.

خندهی خفیفی از اعماق گلویش بیرون میپرد. صدای جیمز ِ خاطراتش در گوشش میپیچد: «ننگ روونا.» و سری تکان میدهد. میخواهد بچرخد سمت ِ کارهای ویزنگاموت که نگاهش گره میخورد به تابلوی قهرمانی کیو.سی ، نصب شده بالای تختش.
- به استراتژی بازی گویینگ مری بیاندیشید! ننگ روونا! جووون مادرت بیاندیش!

آن بازی را بردند.
و بازی بعدش را.
و بازی بعدش را..
او و جیمز و تدی و ویکی کنار هم.. راستش بردن بازی خیلی هم مهم نبود.. مهم این بود که او و جیمز و تدی و ویکی "کنار هم"!
جیمز حالا کجا بود؟..
تدی حالا کجا بود؟..
نگاهش روی تخت خاکگرفتهی خودش متوقف شد.
خودش کجا بود؟..
دستش را بالا بُرد و موهای دُماسبیش را پشت سرش سفت کرد. چوبدستیش را بین انگشتانش ماهرانه چرخاند و رو به گربهی عبوس ِ کنار پایش، نیشخندی زد. چشمانش وجب به وجب اتاق متروکه را از زیر نظر گذراندند و جای هرچیزی را به خاطر آورد. چوبدستی را بالا آورد تا اتاقش را گردگیری کند..
خودش آنجا بود. در اتاق قدیمیش در محفل ققنوس.
قاصدک بازگشته بود..!
و با خودش..
بوووووووووووووومـــــــــــــــــــــــــب!!
- ویولت بودلر!!

دقایقی بعد، وقتی سرش را از زیر بقایای تخت منفجرشدهش بیرون آورد تا ابعاد فاجعه را تخمین بزند، با چهرهی خشمگین پروفسور دامبلدور مواجه شد و نیشخندی ابلهانه، تنها سپرش در برابر آن چشمان آبی عصبانی بود.
- اوه.
او هیچوقت استعداد چندانی در کارهای خانه نداشت.
- سام پروفس!
من برگشتم پروفس! 
واقعاً نیازی به اعلامش نبود!
نه!
واقعاً نبود!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/15
تولد نقش: 1393/04/16
آخرین ورود: دوشنبه 29 آبان 1402 01:31
از: رنجی خسته ام که از آن من نیست!
پستها:
1125

دهكده ي مشنگ نشين در ترس فرو رفته بود، به طوري كه حتي جادوگر ها و ساحره ها هم جرئت قدم گذاشتن در خيابان ها را نداشتند. بالاي همه ي خانه هاي مشنگ نشين جمجمه اي سبز با ماري در دهانش به چشم مي خورد؛ علامت مرگ خواران.
همه ي خانه ها بلا استثنا، جادوگر و غير جادوگر پرده هايشان را كشيده بودند و چراغ هايشان را خاموش كرده بودند، انگار نه انگار كه در خانه اند. آنها داشتند فرار مي كردند ولي از چي؟ از مرگي كه ممكن بود به سراغشان مي آمد و نيامده بود؟ و يا از وجدانشان كه چرا به كمك مشنگ ها نرفته بودند، هرچند كه كمك شان هم سودي نمي داشت.
پرده ي سفيد و توري يكي از خانه ها كمي لرزيد و كمي بعد صورت دختركي كه ترس در چشمانش موج مي زد، پشت پنجره پديدار شد.
دختر منگوله ي فر مويش را پشت گوش برد و بيني اش را به شيشه ي بخار گرفته چسباند و به دهكده اي نگاه كرد كه تا ديشب همه ي ساكنانش در قيد حيات بودند و حتي بدبين ترين پيرزن شهر هم فكر نمي كرد تا قبل طلوع بيشتر از نصف شهروندانش كشته شوند.
هنوز نشانه هاي آمدن مرگ خواران پاك نشده بود، رز به علامت شومي كه نيمي از آسمان را گرفته بود، نگاهي انداخت. موجي از ترس در بدنش دويد. از وقتي كه به خاطر داشت از مرگ خواران مي ترسيد. در هنگامي كه كودك بود از قصه هايي كه درباره ي عصر تاريكي مي گفتند، بيشتر از همه از قسمتي كه مرگ خوار ها بودند وحشت داشت. حالا هم كه خودشان بازگشتت بودند و با قدرت بيشتر شروع به كشتار كرده بودند.
از پنجره فاصله گرفت و با دستان لرزان پرده را انداخت و به اتاقش پناه برد. علامت شوم دقيقا رو به رويش، بالاي بام همسايه ي جلويشان بود.پرده را كشيد و زير پتو قايم شد.اين كار ها هيچ فايده اي نداشت و هنوز هم مانند بيد مي لرزيد.
احساسش مانند زماني بود كه مرگ خوار ها تازه به دهكده آمده بودند، همان ترس بينتها، وقتي كه از پله هاي زيرزمين پايين مي رفتند. همان وحشت، زماني كه از صداي قهقه هاي خوفناك مرگ مي آمد. همان خوف كه در دلش افتاده بود.
پاهايش را بغل كرد و سرش را روي زانويش گذاشت. صورتش خيس شد، از اين همه ضعيف بودن متنفر بود.
صداي گفت و گوي پدر و مادرش از طبقه ي پايين آمد:
_ادوارد...چي شد؟
_خيلي ها كشته شدن و اگر محفل ققنوس نبود، بيشتر هم كشته مي شدند.
در طبقه ي بالا، دخترشان رز با شنيدن گفت و گويشان تصميمي مهم گرفت. تنها راه مبارزه با ترسش رو به رو شدن با آن بود و تنها جايي كه مي شد در آن رو به روي مرگ خواران قرار گيرد و شانسي براي زنده ماندن داشته باشد؛ محفل ققنوس بود. جايي كه همه آماده ي كمك كردن به او بودند.
و بالاخره زلزله به محفل آمد!...
همه ي خانه ها بلا استثنا، جادوگر و غير جادوگر پرده هايشان را كشيده بودند و چراغ هايشان را خاموش كرده بودند، انگار نه انگار كه در خانه اند. آنها داشتند فرار مي كردند ولي از چي؟ از مرگي كه ممكن بود به سراغشان مي آمد و نيامده بود؟ و يا از وجدانشان كه چرا به كمك مشنگ ها نرفته بودند، هرچند كه كمك شان هم سودي نمي داشت.
پرده ي سفيد و توري يكي از خانه ها كمي لرزيد و كمي بعد صورت دختركي كه ترس در چشمانش موج مي زد، پشت پنجره پديدار شد.
دختر منگوله ي فر مويش را پشت گوش برد و بيني اش را به شيشه ي بخار گرفته چسباند و به دهكده اي نگاه كرد كه تا ديشب همه ي ساكنانش در قيد حيات بودند و حتي بدبين ترين پيرزن شهر هم فكر نمي كرد تا قبل طلوع بيشتر از نصف شهروندانش كشته شوند.
هنوز نشانه هاي آمدن مرگ خواران پاك نشده بود، رز به علامت شومي كه نيمي از آسمان را گرفته بود، نگاهي انداخت. موجي از ترس در بدنش دويد. از وقتي كه به خاطر داشت از مرگ خواران مي ترسيد. در هنگامي كه كودك بود از قصه هايي كه درباره ي عصر تاريكي مي گفتند، بيشتر از همه از قسمتي كه مرگ خوار ها بودند وحشت داشت. حالا هم كه خودشان بازگشتت بودند و با قدرت بيشتر شروع به كشتار كرده بودند.
از پنجره فاصله گرفت و با دستان لرزان پرده را انداخت و به اتاقش پناه برد. علامت شوم دقيقا رو به رويش، بالاي بام همسايه ي جلويشان بود.پرده را كشيد و زير پتو قايم شد.اين كار ها هيچ فايده اي نداشت و هنوز هم مانند بيد مي لرزيد.
احساسش مانند زماني بود كه مرگ خوار ها تازه به دهكده آمده بودند، همان ترس بينتها، وقتي كه از پله هاي زيرزمين پايين مي رفتند. همان وحشت، زماني كه از صداي قهقه هاي خوفناك مرگ مي آمد. همان خوف كه در دلش افتاده بود.
پاهايش را بغل كرد و سرش را روي زانويش گذاشت. صورتش خيس شد، از اين همه ضعيف بودن متنفر بود.
صداي گفت و گوي پدر و مادرش از طبقه ي پايين آمد:
_ادوارد...چي شد؟
_خيلي ها كشته شدن و اگر محفل ققنوس نبود، بيشتر هم كشته مي شدند.
در طبقه ي بالا، دخترشان رز با شنيدن گفت و گويشان تصميمي مهم گرفت. تنها راه مبارزه با ترسش رو به رو شدن با آن بود و تنها جايي كه مي شد در آن رو به روي مرگ خواران قرار گيرد و شانسي براي زنده ماندن داشته باشد؛ محفل ققنوس بود. جايي كه همه آماده ي كمك كردن به او بودند.
و بالاخره زلزله به محفل آمد!...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/09
تولد نقش: 1393/03/09
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:20
از: اکسیژن به دیاکسید کربن!
پستها:
441

و..
موضوع انشای این دفعه:
سفید! White! الأبیض!

موضوع انشای این دفعه:
سفید! White! الأبیض!

سفید خیلی خوب است. سفید خیلی سالم است. سفید خیلی خفن است. سفید خیلی ویتامین دارد و در کل، مفید است و به درد انسان ها میخورد. من سفید را خیلی دوست دارم، عاشقش هستم و رفیق فابریک آن به حساب می آیم. اما نمیدانم چرا آقا ولدمورته آن را دوست ندارد و همیشه جدی جدی، راست راستکی و به قصد کُشت، سر به سر آن میگذارد. من این را دوست ندارم. من این رفتار را دوست ندارم. آقا ولدمورته بر خلاف رنگ پوستش که از پَنکِک هم سفید تر میزند، دل سیاه رنگی دارد. او همیشه میزند توی سر سفید، انگشت شستش را به نشانه مخالفت به سمت پایین نگه میدارد و حتی در برخی موارد، شعارهای نژاد پرستانه بر ضد آن میدهد. من از این رفتارش ناخشنودم و امیدوارم سر و کله یک عدد ماریو بالوتلی یا کوین پرنس بواتنگ پیدا شود و کوافل را محکم بکوبد به گودال های کوچک واقع بر وسط صورتش، تا به این پی ببرد که سفید چیز ناز و عزیزی است.. و لا غیر.
اصولا سفید چیز خوبی است و هرجا نشان از سفیدی دیده میشود، باید بیخیال بانک ملی شد و می بایست به سفید عشق ورزید و به آن اعتماد کرد. چون سفید، تنها رفیق بی کلک روزگار مدرن است و باید قدر آن را دانست.
من خط کشی های سفید کنار جدول خیابانها را خیلی دوست دارم و با آن ها خیلی حال میکنم. چون هنگام راه رفتن در خیابان و پیمودن یک راه خسته کننده و ملال آور، عین تسترال فقط به خط کشی های سفید کنار جدول خیابانها زل میزنم و آنها هیپنوتیزمم میکنند. طوری که در یک چشم به هم زدن، میبینم که این راه خسته کننده را پیموده ام به امان خط کشی. و از این بابت بسیار خوشنودم و حال میکنم. اما برخلاف بر آن، آسفالت که سیاه است، همیشه خطرناک است. مخصوصا وسط خیابان که دیگر خیلی سیاه است و احتمال دارد که به دست ماشینها، به یک عدد قوطی کمپوت بامیه تبدیل شوم.
من از تیمهای ملی کوییدیچ مشنگی اسلواکی و انگلیس خیلی خوشم می آید. چون لباس اول جفتشان سفید است و هردو تیم هم خیلی خوب بازی میکنند و اتفاقا قوی هم هستند و همیشه کوییدیچ مشنگی سالم و مفرح را از این دو تیم میبینم و بسیار حال میکنم. اما برعکس آن ها، تیم باشگاهی پاریس سن ژرمن که لباسش تیره و سیاه است، بعد از گذراندن سالها در دسته بوقُم لوشامپیونه، تازه از سطح بالای کوییدیچ مشنگی سر در آورده و چون خرپول است و گالیونها گالیون در خزینه دارد، بطور زورکی قوی شده است و این اصلا رضایت بخش نیست. من زورکی و سیاه دوست ندارم. من سفید و تو دل برو دوست دارم.
شیر و دوغ خیلی خوب هستند. چون سفید هستند. من ارادتمند دوغ هستم اما شیر جایگاه خاصی دارد و خیلی هم مفید است. شیر سرشار از ویتامین A و D است و نوشیدن آن در هر سه وعده روزانه، باعث جلوگیری از پوکی استخوان و همچنین موجب تبدیل شدن ساق پایتان به همانند ساق پای شخصیت اصلی فیلم سینمایی فوتبال شائولین میشود. و این خیلی خوب است. اما در برابر آن، سیگار دست به سینه و اخمو ایستاده است. سیگار چیز بد و مضری است. من سیگار را دوست ندارم و همیشه آن را لگدمال میکنم. سیگار نسل گلبول های سفید را منقرض میکند و با خراب کردن کلیه و ایجاد پوکی استخوان، مانع از تبدیل شدن ساق پایتان به ساق پای شخصیت اصلی فیلم سینمایی فوتبال شائولین میشود. من این را دوست ندارم. من سیگار را دوست ندارم. چون دود سیاه ـش بسیار مضر بوده، خواص منفی زیادی دارد و تصویر عواقب استفاده کردن از آن، قشــــــــنگ، با کیفیت بالا و بطور رنگی، روی خود پاکتش پرینت زده شده است.
من گربه ها و سگهای سفید رنگ و روشن را خیلی دوست دارم. آنها بسیار دوست داشتنی و ناناز هستند و طوری مظلومانه به تو نگاه میکنند که با دیدن مردمک های قلبی شان، از شدت محبت، دوست داری آنها را در بین آغوشت، داغان و له له کنی. من همیشه با دیدن کلیپ هایی در مورد گربه های مین کوین و سگهای پودل و تماشای شیرین کاری هایشان، بسیار مشعوف میشوم و در دل پتو و لحاف خود میپیچم و خود را گُم میکنم. اما از گربه ها و سگهای سیاه خیلی بدم می آید. چون سگهای سیاه را همیشه در ضایعات، گاراژها و خانه های افراد خرپول نگه میدارند و ترسناک و بدردنخور هستند. همچنین گربه های سیاه نیز ظاهر وحشتناکی دارند و وقتی ناگهان مثل بهنوش بختیاری سر از ناکجاآبادی در می آورند و پخخخ میکنند، ناخودآگاه احساس میکنی که به روحیه معروف و منفور "شلوار خراب کن" آراسته شده ای. بعضی ها میگویند که گربه های سیاه در اصل، جن خانگی هستند و با آنکه آدم خرافاتی نیستم، اما چون سیاه رنگ هستند، به شدت با این عقیده موافقم.
و..
راستش..
چرا راه دور برویم؟
چرا مثالهایی خارج از ایفا بزنیم؟
پس بگذارید به محفل ققنوس و خانه ریدل بیاندیشیم..
محفل ققنوس خیلی خوب است. محفل ققنوس خیلی خیلی سفید است و سفیدی از حاشیه اش بیرون میزد. محفل ققنوس خیلی به دلم می نشیند. محفل ققنوس مرا به مانند موسیقی، از شانصد سوراخ بیرون میکشاند. من اعضای محفل ققنوس را خیلی دوست دارم و به آنها خیلی عشق میورزم و با آنها حال میکنم و از شدت شوق، فیست بامپ میکنم. یکی از آنها، خیلی جیغ میزند و چون کسی به جیغهایش جواب نمیدهد، خیلی مظلوم و ناز به حساب می آید. یکی از آنها، با آنکه هر شب دزدی میکند اما خلوص نیتش فراوان است و پس از ارتکاب هر دزدی ای، توبه میکند و مرلین هم او را میبخشد. یکی از آنها، خیلی با مرام است و همه اش دنبال قاصدک ها میدود و تخت خواب قراضه اش را به دیگران اهدا میکند و خودش میرود بالای پشت بام گریمولد، ماگتش را به بالشت تبدیل میکند و روی آن میخوابد. یکی از آنها، خیلی شکمش قاروقور میکند و چون گدایی اش بی فایده است، علاقه شدیدی به کش رفتن غذای دیگران دارد که البته با نشان دادن دوربین مخفی به آنها، مرام خالصش را اثبات میکند. یکی از آنها، سرچشمه سفیدی است و با ریش های دومتری و لازانیایی اش، شاگردانش را نوازش میدهد و اتفاقا، برخلاف شایعات وارده، "آن جوری" نیست. اعضای محفل ققنوس خیلی با صفا و کم توقع بوده و با یکدیگر، انطباق فیت دارند. همیشه در خانه گریمولد، موسیقی های سنتی، سنتوری و فلوتی پخش میشود و ناهارشان هم همیشه نان و پنیر و سبزی است و در کل، اتمسفر سفیدی و روشنایی، از این خانه سرچشمه میگیرد و خیلی خوب است.
اما..
شانصد کیلومتر آنور تر..
وضع، دقیقا صد و هشتاد درجه فرق میکند..
خانه ریدل خیلی بوق است. خانه ریدل خیلی خیلی سیاه است و سیاهی از حاشیه اش بیرون میزند. خانه ریدل جایی در دلم ندارد. خانه ریدل مرا به مانند آواز مخوف سرخ پوست ها، به قایم شدن در شانصد سوراخ وا میدارد. من از اعضای خانه ریدل خوشم نمی آید و با آنها حال نمیکنم و از شدت بی علاقگی، با آنها دست نمیدهم. یکی از آنها، "دابل آن-هیدن قمه" دارد و آفلاین نمیشود، چون هر وقت نیست، باز هم هست. یکی از آنها، شنل قرمزی خشن الحالی است که میگویند با اره اش، سفید برفی را به هزار تکه نامساوی تقسیم کرده است. یکی از آنها، یک مسلسل ترسناک و بزرگ الابعاد دارد که علاقه آن شخص به آرنولد شوارتزنگر را میرساند. یکی از آنها، خیلی دودی است و با تعصب و غرور خاصی از منویش سوء استفاده میکند. یکی از آنها، خیلی چیز پرست است و حزب چیزیسم را حمایت میکند و شب ها، دوستان فابریکش را که در مریخ، مشتری و زحل به سر میبرند، ملاقات میکند. یکی از آنها، جانباز صد در صد از ناحیه صورت است و اِندِ شرورت و سیاهی به حساب می آید و همیشه دار و دسته اش را بطور غیر ارادی کروشیو میزند. اعضای خانه ریدل خیلی خشن و بی رحم بوده و با یکدیگر، انطباق بُکُش بُکُش دارند. همیشه در خانه ریدل، موسیقی های تکنویی، گیتار الکتریکی و DJ ـی پخش میشود و شامشان هم همیشه گوشت گوسفند و تسترال اعلا با ژامپون مرغ و میگوی نیویورکی و سالاد میلیارد جزیره است و در کل، اتمسفر سیاهی و تاریکی از این خانه سرچشمه میگیرد و خیلی بوق است.
اما من به سفیدی علاقه دارم، عاشق دوغ پاستوریزه عالیس بوده و خاک پا و پنجه های اعضای محفل ققنوس هستم و تا ابد، دامبلدور سفید، رهبر من خواهد بود و زیر چتر بنفش رنگش، الکی خوش خواهم بود و قاچاقی زنده.
باشد که تا ابد سفید بمانیم و آن را تبلیغ کنیم و نور تاریکی زدایش را بر همه جا بتابانیم و نورافکن هایش را در همه جا نصب کنیم.
مرلین غیر سیاه، آمیـــن!
و این بود انشای این دفعه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
If you smell what THE RASOO is cooking! 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/07/23
تولد نقش: 1396/06/04
آخرین ورود: جمعه 8 فروردین 1399 21:19
از: اینوره!
پستها:
475

نقل قول:
پر از غصه بود. پر از بغضی که برایش گلو درد آورده بود. شب از نیمه گذشته بود و ماه نیمه مثل نقره ی آب دیده درخشان شده بود و زیر نور همین ماه هم می شد دید که دنیا چقدر بد است. چقدر تاریک است. چقدر سایه ها و نیم سایه هایش وهم آور و فریبنده ست.. چقدر این دنیا تله و خطرهای کمین کرده دارد.
نقل قول:
جادوگران خیال پرداز شاید به همان اندازه عجیب باشند که یک ماگل خیال پرداز عجیبست. اما خیلی از خیال پردازی های یک بچه ماگل در دنیای جادوگرها واقعیست.. پس خیال پردازی یک پسر جادوگر کجا واقعیست؟
ادوارد عادت داشت شبها از گریمولد یا هر خانه ی دیگری که در آن بود بزند بیرون.. اوایل سخت بود چون بودلر روی شیروانی همیشه همین موقع ها آن بالا روی سقف ظاهر می شد. یکی دو بار مچش را گرفته بود ولی ویولت هم با تمام به قول جیمز "ننگ رونا" بودنش یک بارقه های درخشانی از هوشمندی داشت. می فهمید چه وقت، چه کسی باید تنها باشد.
دامبلدورها (از آنیتا که کوچکترینشان بود تا خود پروف و برایان که از شدت کهولت سن فقط دستگاه پخش نصیحت شده بود) هم بسیار گفتند که دنیای نیمه شب خطرناکست اما ادوارد به خودش امید می داد. برای این که به آنها هم امید بدهد طلسم سرخوردگی را کامل و بی نقص یاد گرفته بود.
به نظرش شب ها جادوی بیشتری در هوا بود. شب ها نفس که می کشید چوبدستی پر ققنوسش به وجد می آمد. تقریبا هر نیمه شب کلاه ردایش را روی سرش می کشید و از خانه بیرون می زد. دنیای نیمه شب پر از تله و خطر بود ولی هیچ دنیای دیگری مثل آن پر از ستاره و آرامش نبود. ستاره ها پر از جادو بودند.. جادوی امید. مگر تعریفش همین نیست؟ دنیای اطرافت تاریک تاریک باشد اما تو باز هم نوری کوچک در دوردست ببینی که سو سو می زند.. نه حتی یک نور بلکه بسیار، مگر در نا امیدی بسی امید نیست؟
نقل قول:
غصه و بغضی که در دلش رسوخ کرده داشت کمتر و کمتر می شد. توی این دنیا هنوز هم پر از تله و خطر بود. پر از سایه های فریبنده که پشتشان یک شکارچی شب کمین کرده بود. هنوز اما تکه نقره ی آب دیده وسط آسمان دلربایی می کرد و می دانی شهاب سنگ های کوچکی شاید گاهی در گوشه و کنار آسمان پیدا شود شاید یک دنباله دار بزرگ و درست و حسابی هر صد و چند سال یک بار وسط آسمان ظاهر می شد اما این شهاب سنگ های کوچک را هر شب می توانستی ببینی.
ادوارد با گامهایی سریع پیش می رفت. خودش متوجه سریع رفتنش نبود.. سرگرم هضم کردن غصه هایش بود، باید کمتر و کمتر می شدند. لحظه ای به آسمان بالای سرش خیره شد. آسمان و ستاره هایش، زمین و سنگهای خاصش از علاقه مندی های دیرینه اش بودند. ادوارد به گستره ی پر ستاره آسمان شب نگاه کرد و لحظه ای که لبخند زد و به راه افتاد می توانستی برق یک شهاب سنگ کوچک را در چشمهای کهرباییش ببینی.
نقل قول:
کلاه شنلش را عقب زد و کنار درخت نشست. خاموش کن مخصوص خودش رو که با کمک پروفسور ساخته بود از جیبش بیرون آورد و دکمه ش را فشار داد. پنج توپ نورانی بیرون پریدند و در هوا معلق ماندند و ادوارد شروع کرد به حرف زدن با او.
"می دونی چطور خودمو آروم می کنم؟ به خودم دلداری میدم" میگم همه ی اونایی که از دست دادیمشون تو یه دنیای دیگه، صرفا نه یه دنیای موازی؛ حالشون خوب ِ خوبه.. دیگه پروف مثلا تو اون دنیا غصه نمی خوره. دستش سالمه.. دشمن نداره. برای هری و سوروس و لیلی اشک نمیاد تو چشماش.. اونجا پروف همیشه جوک میگه و می خنده.
پر از غصه بود. پر از بغضی که برایش گلو درد آورده بود. شب از نیمه گذشته بود و ماه نیمه مثل نقره ی آب دیده درخشان شده بود و زیر نور همین ماه هم می شد دید که دنیا چقدر بد است. چقدر تاریک است. چقدر سایه ها و نیم سایه هایش وهم آور و فریبنده ست.. چقدر این دنیا تله و خطرهای کمین کرده دارد.
نقل قول:
می دونی چطوری خودمو آروم می کنم؟ به خودم امید میدم. به خودم میگم بالاخره یه روزی.. یه جایی بیرون از قصه ها، تو همین دنیای واقعی خودمون؛ این کشتار و خون ریزی ها تموم میشه. به خودم امید میدم که تهش یه دنیایی داریم که هیچ آدمی آدم دیگه ای رو نمی کشه. اصلا مگه کشتن یه آدم دیگه آسونه؟
جادوگران خیال پرداز شاید به همان اندازه عجیب باشند که یک ماگل خیال پرداز عجیبست. اما خیلی از خیال پردازی های یک بچه ماگل در دنیای جادوگرها واقعیست.. پس خیال پردازی یک پسر جادوگر کجا واقعیست؟
ادوارد عادت داشت شبها از گریمولد یا هر خانه ی دیگری که در آن بود بزند بیرون.. اوایل سخت بود چون بودلر روی شیروانی همیشه همین موقع ها آن بالا روی سقف ظاهر می شد. یکی دو بار مچش را گرفته بود ولی ویولت هم با تمام به قول جیمز "ننگ رونا" بودنش یک بارقه های درخشانی از هوشمندی داشت. می فهمید چه وقت، چه کسی باید تنها باشد.
دامبلدورها (از آنیتا که کوچکترینشان بود تا خود پروف و برایان که از شدت کهولت سن فقط دستگاه پخش نصیحت شده بود) هم بسیار گفتند که دنیای نیمه شب خطرناکست اما ادوارد به خودش امید می داد. برای این که به آنها هم امید بدهد طلسم سرخوردگی را کامل و بی نقص یاد گرفته بود.
به نظرش شب ها جادوی بیشتری در هوا بود. شب ها نفس که می کشید چوبدستی پر ققنوسش به وجد می آمد. تقریبا هر نیمه شب کلاه ردایش را روی سرش می کشید و از خانه بیرون می زد. دنیای نیمه شب پر از تله و خطر بود ولی هیچ دنیای دیگری مثل آن پر از ستاره و آرامش نبود. ستاره ها پر از جادو بودند.. جادوی امید. مگر تعریفش همین نیست؟ دنیای اطرافت تاریک تاریک باشد اما تو باز هم نوری کوچک در دوردست ببینی که سو سو می زند.. نه حتی یک نور بلکه بسیار، مگر در نا امیدی بسی امید نیست؟
نقل قول:
می دونی چطوری خودمو آروم می کنم؟ برای آرزوهای کوچیک خودم می جنگم.. آرزوهای کوچیک تقریبا هیچ وقت شکست نمی خورن ولی برآورده شدنشون مثل همون بزرگاش پر حس پیروزی و شادیه.. آرزو نمی کنم که تامک آدم خوبه بشه و دیگه جون آدمها رو نگیره.. نمی گم دوباره همون آدم خوبه قدیمیش بشه ولی دعا می کنم دفعه ی بعدی که قلب یه آدمی رو هدف می گیره هی دیرتر و دیرتر بشه.. یا این که جیمز، سیریوسی باشه که وسط نبرد خنده ش رو نمی بازه.. لبخندش محو نمیشه و هیچ وقت تو طاق نما نمیوفته.. برای همه آرزوهای خوب می کنم، برای خودمم.. دنبال هدف های کوتاه مدت می رم که زود برسم به مقصدم..
غصه و بغضی که در دلش رسوخ کرده داشت کمتر و کمتر می شد. توی این دنیا هنوز هم پر از تله و خطر بود. پر از سایه های فریبنده که پشتشان یک شکارچی شب کمین کرده بود. هنوز اما تکه نقره ی آب دیده وسط آسمان دلربایی می کرد و می دانی شهاب سنگ های کوچکی شاید گاهی در گوشه و کنار آسمان پیدا شود شاید یک دنباله دار بزرگ و درست و حسابی هر صد و چند سال یک بار وسط آسمان ظاهر می شد اما این شهاب سنگ های کوچک را هر شب می توانستی ببینی.
ادوارد با گامهایی سریع پیش می رفت. خودش متوجه سریع رفتنش نبود.. سرگرم هضم کردن غصه هایش بود، باید کمتر و کمتر می شدند. لحظه ای به آسمان بالای سرش خیره شد. آسمان و ستاره هایش، زمین و سنگهای خاصش از علاقه مندی های دیرینه اش بودند. ادوارد به گستره ی پر ستاره آسمان شب نگاه کرد و لحظه ای که لبخند زد و به راه افتاد می توانستی برق یک شهاب سنگ کوچک را در چشمهای کهرباییش ببینی.
نقل قول:
می دونی چطوری خودمو آروم می کنم؟ چطوری آرامش دنیا رو توی قلبم جذبم می کنم؟ با بیرون اومدن از خونه تو دل شب که دلداریم بده.. با دیدن ستاره ها و امیدوار شدن.. با دیدن یه شهاب سنگ و گفتن یه آرزوی کوچیک.. با اینجا نشستن و حرف زدن با تو.. با دیدن شب تاب ها کنار دریاچه یا دیدن چراغهای شهر از روی کوه با ایمان داشتن به خوبی.. با عشق ورزیدن به رفیق ها.. با دیدن همه ی اینها و خیال پردازی کردن باهاشون قبل از خواب.. به خودم آرامش میدم.
کلاه شنلش را عقب زد و کنار درخت نشست. خاموش کن مخصوص خودش رو که با کمک پروفسور ساخته بود از جیبش بیرون آورد و دکمه ش را فشار داد. پنج توپ نورانی بیرون پریدند و در هوا معلق ماندند و ادوارد شروع کرد به حرف زدن با او.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
می تراود مهتاب..
"وقتش رسیده که همهی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور
"وقتش رسیده که همهی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

میخواهم بگویم یعنی الزاماً استعداد خاصی نمیطلبد. قدرت بینظیر و وحشتناکی هم حداقل از بدایت امر لازم ندارد. برای این که "آدم بده"ی قصهها باشی، نیازی نیست هوش بینظیر، قدرت ِ روحی والا یا حتی زخمی روی پیشانیت را یدک بکشی. بدیهیست وجدان آگاه و شجاعت و شرافت هم این میان، ول معطند.
برای "آدم بده" شدن فقط و فقط یک چیز کافیست:
تردید نکردن!
و دقیقاً همین است که همیشه یک اَبَر بد ِ تنها، میتواند بدون کمک هیچکس، یک ملّت را به خاک و خون بکشد. مثل ملکهی سفید برفی. مثل آن جادوگره در ارباب حلقهها که شخصاً هیچوقت نفهمیدم کدامشان خوبه بود، کدامشان بده و فقط صدای خشمگین جمعی از طرفداران ارباب حلقهها در پسزمینهی ذهنم هوار میکشند که گاندالف خوبه بود. آن یکی هم که چشم داشت، بده بود. هوم.. بگذریم..
گفتم؟ بدها هیچوقت تردید نمیکنند. چوبدستیشان را میکشند ( در مورد ِ آن یارو، احتمالاً "حلقه"شان را! ) و کروشیو و آواداکداورا و هرچه طلسم ناخوشایند مرگبار بلدند، نثار حریفشان میکنند. وقتشان را سر فکر کردن نمیگذارند و همین سرعت عملشان را بالا میبرد.
و..
اهمیّتی هم به سن و سال حریفشان نمیدهند..
به همین دلیل ِ ساده هم..
بدها همیشه قویترند!..
که توضیح میدهد چرا کلاوس و ویولت بودلر تا آن اندازه در برابر وندلین به دردسر افتاده بودند. این بدترین مرگخواری بود که میتوانست در جریان بررسی آن غار مزخرف به پستشان بخورد. مرگخوار نقابدار - مرلین میدانست چرا فقط چشمهایش را میپوشاند! خب هنوز هم قابل شناسایی بود! - وقتش را برای طلسمهای فرعی تلف نمیکرد.
- آواداکداورا! آوادا..
- استوپفای!
- پروتهگو!
همین هم از دو بودلر عروسکهای رقصانی ساخته بود که میکوشیدند در برابر طلسمهای سبز و شاید ندرتاً رنگ ِ دیگری وندلین جاخالی دهند.
ویولت سرش را از برابر یکی از معدود طلسمهای غیر سبزرنگ وندلین دزدید:
- کِل! برگرد گریمولد!
طلسم فضای پشت سرش را به آتش کشید.
- من حواسشو..
- اکسپلیارموس!!
نمیدانست دلیلش چه بود. این که داشت سعی میکرد همزمان حواسش به برادرش و طلسمهای وندلین باشد. این که ناگهان به خاطر آورد وندلین، بانوی آتش است یا این که خیلی ساده، از شنیدن اکسپلیارموس طوری ماتش برد که وقتی برای جا خالی دادن نمانده بود.
دومین رمز موفقیت وندلین هم این بود: هیچوقت نگاه نمیکرد طلسمش به هدف خورده است یا نه.
- آوادا.. آخ!
قطعاً طلسمی که او به سمت کلاوس فرستاد، آوادا آخ نبود.
- ویولت!!
کلاوس نام خواهرش را فریاد کشید، ولی دیگر دیر شده بود. بودلر ارشد با کلّه به سمت مرگخوار هجوم برده و وندلین "شگفتزده" را به زمین کوبیده بود.
بدون این که فکر کند، سرش را جلو برد و بازوی مرگخوار را گاز گرفت!
خب چوبدستی نداشت! میخواستید چه کار کند؟!
امّا وندلین هنوز چوبدستی داشت.
- سکتوم..
جیغ بانوی آتش در غار پیچید و بعد..
- استوپفای!
فریاد خشمگین بودلر کوچکتر طنین انداخت.
وندلین بیهوش شد.
ویولت سرش را به سمت برادرش چرخاند.
از معدود مواقعی بود که شرارههای خشم در چشمان کلاوس شعله میکشید.
- حالمو با این قهرمان بازیات بهم میزنی!
- فعلاً که همین قهرمانبازی من جون تو رو نجات داده!
بودلرهای تازه از غار آپارات کرده، خانهی گریمولد را روی سرشان گذاشته بودند. این که ویولت یک سر ِ دعوا بود را میشد پذیرفت، امّا داد و هوار کلاوس؟ این یکی برای تمام محفلیها تازگی داشت.
- مشکل من دقیقاً همینه خواهر!
چنان از خشم میلرزید که عینکش، روی بینیش به پایین لغزیده بود. کوشید خونسردیش را بازیابد و از میان دندانهای بهم فشردهش، غرّید:
- مشکل من دقیقاً همینه! همیشه طوری با بیفکری برای نجات بقیه جلو میپری که آخرش خودت رو اینطوری به کشتن میدی!
نفس عمیقی کشید، ولی هنوز برافروخته مینمود:
- فقط من نیستم! پای هرکسی که میاد وسط، جیمز، تدی، رکس، ویکی، هرکسی! حاضرم قسم بخورم حتی خود ِ دامبلدور! مثل احمقا بدون حتی یک ثانیه فکر کردن خودتو پرت میکنی وسط! لعنتی!
نتوانست جلوی خودش را بگیرد و صدایش دوباره بلند شد:
- اینا از تو یه قهرمان نمیسازن! ازت یه احمق میسازن! یه. احـ.ـمق!
مُشتهای گره شدهی ویولت باز شدند.
آرام به برادرش نگریست.
- حداقل یه احمقی میشم که زودتر از همه مُرد.
به یکباره و با شنیدن این جمله، خشم کلاوس گویی محو شد.
- اشتباه میکردم. تو قهرمان نیستی. احمق هم نیستی. خیلی بدتر از اینایی.
به سمت در اتاق حرکت کرد و به آرامی آن را گشود. به دنبال مکثی کوتاه، با لحنی نا اُمید و همچنان آرام، گفت:
- تو فقط خودخواهی.
بیرون رفت و در اتاق را پشت سرش بست.
"تو فقط خودخواهی."
بودلر ارشد با خستگی شانهای بالا انداخت.
بله.
او فقط خودخواه بود.
- هی.
روی پشت بام گریمولد طبق عادت به دستانش تکیه زده بود. او برنگشت. بدون این که برگردد میدانست چه کسی تا چند لحظهی دیگر کنارش خواهد نشست. ماگت امّا لای چشمانش را گشود و زیر لب غری زد. از نظر او هم یک جا بودن ِ جیمز و ویولت ناخوشایند بود.
جیمز هنوز ننشسته بود که ویولت به حرف آمد. بعضی دوستها اینطوریند. از راه نرسیده قُفل دهان آدم را باز میکنند.
- من آدم خوششانسیم جیمز.
پاتر ارشد چشمان فندقیش را به ستارهها دوخته بود. چیزی نگفت.
- من این شانسو دارم که برای آدمای مهم زندگیم بمیرم.
جیمز میفهمید. این بزرگترین خوششانسی تمام دنیا بود. این که بتوانی واقعاً برای آدمهای عزیز زندگیت بمیری.. بیشتر مردُم دنیا هیچوقت این شانس را پیدا نمیکنند..
لحظهای سکوت میانشان برقرار شد.
- مُردن ِ آدما چیز بدی نیست ویولت.
ویولت سرش را تکان داد.
- میدونم.
ستارهی دنبالهداری را با چشمانش تعقیب کرد و زیر لب گفت:
- فقط متنفرم که قبل از من بمیرن.
این بار جیمز سرش را تکان داد.
میفهمید..
آخر او خودش "خودخواه" ِ دیگری بود..!
حالا..
متوجه شدید چرا خوبها همیشه ته قصهها میبرند؟
چون آنها..
همیشه..
برای هم..
خودخواهند!..
برای "آدم بده" شدن فقط و فقط یک چیز کافیست:
تردید نکردن!
و دقیقاً همین است که همیشه یک اَبَر بد ِ تنها، میتواند بدون کمک هیچکس، یک ملّت را به خاک و خون بکشد. مثل ملکهی سفید برفی. مثل آن جادوگره در ارباب حلقهها که شخصاً هیچوقت نفهمیدم کدامشان خوبه بود، کدامشان بده و فقط صدای خشمگین جمعی از طرفداران ارباب حلقهها در پسزمینهی ذهنم هوار میکشند که گاندالف خوبه بود. آن یکی هم که چشم داشت، بده بود. هوم.. بگذریم..
گفتم؟ بدها هیچوقت تردید نمیکنند. چوبدستیشان را میکشند ( در مورد ِ آن یارو، احتمالاً "حلقه"شان را! ) و کروشیو و آواداکداورا و هرچه طلسم ناخوشایند مرگبار بلدند، نثار حریفشان میکنند. وقتشان را سر فکر کردن نمیگذارند و همین سرعت عملشان را بالا میبرد.
و..
اهمیّتی هم به سن و سال حریفشان نمیدهند..
به همین دلیل ِ ساده هم..
بدها همیشه قویترند!..
که توضیح میدهد چرا کلاوس و ویولت بودلر تا آن اندازه در برابر وندلین به دردسر افتاده بودند. این بدترین مرگخواری بود که میتوانست در جریان بررسی آن غار مزخرف به پستشان بخورد. مرگخوار نقابدار - مرلین میدانست چرا فقط چشمهایش را میپوشاند! خب هنوز هم قابل شناسایی بود! - وقتش را برای طلسمهای فرعی تلف نمیکرد.
- آواداکداورا! آوادا..
- استوپفای!
- پروتهگو!
همین هم از دو بودلر عروسکهای رقصانی ساخته بود که میکوشیدند در برابر طلسمهای سبز و شاید ندرتاً رنگ ِ دیگری وندلین جاخالی دهند.
ویولت سرش را از برابر یکی از معدود طلسمهای غیر سبزرنگ وندلین دزدید:
- کِل! برگرد گریمولد!
طلسم فضای پشت سرش را به آتش کشید.
- من حواسشو..
- اکسپلیارموس!!
نمیدانست دلیلش چه بود. این که داشت سعی میکرد همزمان حواسش به برادرش و طلسمهای وندلین باشد. این که ناگهان به خاطر آورد وندلین، بانوی آتش است یا این که خیلی ساده، از شنیدن اکسپلیارموس طوری ماتش برد که وقتی برای جا خالی دادن نمانده بود.
دومین رمز موفقیت وندلین هم این بود: هیچوقت نگاه نمیکرد طلسمش به هدف خورده است یا نه.
- آوادا.. آخ!
قطعاً طلسمی که او به سمت کلاوس فرستاد، آوادا آخ نبود.
- ویولت!!
کلاوس نام خواهرش را فریاد کشید، ولی دیگر دیر شده بود. بودلر ارشد با کلّه به سمت مرگخوار هجوم برده و وندلین "شگفتزده" را به زمین کوبیده بود.
بدون این که فکر کند، سرش را جلو برد و بازوی مرگخوار را گاز گرفت!
خب چوبدستی نداشت! میخواستید چه کار کند؟!
امّا وندلین هنوز چوبدستی داشت.
- سکتوم..
جیغ بانوی آتش در غار پیچید و بعد..
- استوپفای!
فریاد خشمگین بودلر کوچکتر طنین انداخت.
وندلین بیهوش شد.
ویولت سرش را به سمت برادرش چرخاند.
از معدود مواقعی بود که شرارههای خشم در چشمان کلاوس شعله میکشید.
****
- حالمو با این قهرمان بازیات بهم میزنی!
- فعلاً که همین قهرمانبازی من جون تو رو نجات داده!
بودلرهای تازه از غار آپارات کرده، خانهی گریمولد را روی سرشان گذاشته بودند. این که ویولت یک سر ِ دعوا بود را میشد پذیرفت، امّا داد و هوار کلاوس؟ این یکی برای تمام محفلیها تازگی داشت.
- مشکل من دقیقاً همینه خواهر!
چنان از خشم میلرزید که عینکش، روی بینیش به پایین لغزیده بود. کوشید خونسردیش را بازیابد و از میان دندانهای بهم فشردهش، غرّید:
- مشکل من دقیقاً همینه! همیشه طوری با بیفکری برای نجات بقیه جلو میپری که آخرش خودت رو اینطوری به کشتن میدی!
نفس عمیقی کشید، ولی هنوز برافروخته مینمود:
- فقط من نیستم! پای هرکسی که میاد وسط، جیمز، تدی، رکس، ویکی، هرکسی! حاضرم قسم بخورم حتی خود ِ دامبلدور! مثل احمقا بدون حتی یک ثانیه فکر کردن خودتو پرت میکنی وسط! لعنتی!
نتوانست جلوی خودش را بگیرد و صدایش دوباره بلند شد:
- اینا از تو یه قهرمان نمیسازن! ازت یه احمق میسازن! یه. احـ.ـمق!
مُشتهای گره شدهی ویولت باز شدند.
آرام به برادرش نگریست.
- حداقل یه احمقی میشم که زودتر از همه مُرد.
به یکباره و با شنیدن این جمله، خشم کلاوس گویی محو شد.
- اشتباه میکردم. تو قهرمان نیستی. احمق هم نیستی. خیلی بدتر از اینایی.
به سمت در اتاق حرکت کرد و به آرامی آن را گشود. به دنبال مکثی کوتاه، با لحنی نا اُمید و همچنان آرام، گفت:
- تو فقط خودخواهی.
بیرون رفت و در اتاق را پشت سرش بست.
"تو فقط خودخواهی."
بودلر ارشد با خستگی شانهای بالا انداخت.
بله.
او فقط خودخواه بود.
****
- هی.
روی پشت بام گریمولد طبق عادت به دستانش تکیه زده بود. او برنگشت. بدون این که برگردد میدانست چه کسی تا چند لحظهی دیگر کنارش خواهد نشست. ماگت امّا لای چشمانش را گشود و زیر لب غری زد. از نظر او هم یک جا بودن ِ جیمز و ویولت ناخوشایند بود.
جیمز هنوز ننشسته بود که ویولت به حرف آمد. بعضی دوستها اینطوریند. از راه نرسیده قُفل دهان آدم را باز میکنند.
- من آدم خوششانسیم جیمز.
پاتر ارشد چشمان فندقیش را به ستارهها دوخته بود. چیزی نگفت.
- من این شانسو دارم که برای آدمای مهم زندگیم بمیرم.
جیمز میفهمید. این بزرگترین خوششانسی تمام دنیا بود. این که بتوانی واقعاً برای آدمهای عزیز زندگیت بمیری.. بیشتر مردُم دنیا هیچوقت این شانس را پیدا نمیکنند..
لحظهای سکوت میانشان برقرار شد.
- مُردن ِ آدما چیز بدی نیست ویولت.
ویولت سرش را تکان داد.
- میدونم.
ستارهی دنبالهداری را با چشمانش تعقیب کرد و زیر لب گفت:
- فقط متنفرم که قبل از من بمیرن.
این بار جیمز سرش را تکان داد.
میفهمید..
آخر او خودش "خودخواه" ِ دیگری بود..!
****
حالا..
متوجه شدید چرا خوبها همیشه ته قصهها میبرند؟
چون آنها..
همیشه..
برای هم..
خودخواهند!..
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
روزی سرد زمستانی بود بابرادرش در دفترشان مشغول مطالعه بود که ناگهان تلفن زنگ زد. فابین تلفن را برداشت و گفت:
- سلام شما با دفتر برادران افسانه ای تماس گرفتید بفرمایید .
شخصی گفت :
-سلام اقا من می خواستم یک مورد ادم ربایی را گذارش بدهم!
-خوب نام کسی که ربوده شده مشخصات ظاهری را بگویید .
-نام: انا . مشخصات ظاهری : موهای بلند و سیاه. چشم های ابی ...
- ممنون و بگین که در کجا ربوده شده است؟
- در جنگل تاریک!
نگاهی به برادرش انداخت، زبانش بند آمده بود و نمیتوانست سخنی بر زبان بیاورد..
- ممنون خودمون رو به اون مکان میرسونیم...
با برادرش مکان جرم رفت که ناگهان متوجه چیزی شد!
-هی گیدیون اینجارو ببین ! رد بای سارق !
-بله فابین بهتره این رد پا رو دنبال کنیم .
هردو ردپا را کامل دنبال کردنند وبه غاری رسیدنند . و وارد غار شدند.
-فابین یه لوموس بزن فضارو روشن کن.
فابین با گفتن لوموس،غار را روشن کرد و دو برادر وارد غار شدنند.
- هی گیدیون اینا چیه؟
-بهش دست نزن !!!!!!
اما دیگر دیر شده بود. فابین کارش را کرد . و لشگری از خفاش های خون اشام به آن ها حمله کردند . و دوبرادر با سحر ها ی مختلف با انها می جنگیدند .
- استوپفای ! استوپفای !
- فابین این شنل رو بنداز .
- این شنل به چه دردی می خوره ؟
- این نا مرئیت میکنه و می تونیم از دست این خفاش ها ی سیاه سوخته فرار کنیم .و اونن دختر را نجات بدیم ...
- باشه پس بریم ...!
دوبرادر شنل را انداختند و راه شان را ادامه دادند.
- هی فابین این دیوار نمی ذاره راهو ادامه بدیم !
- نگران نباش داداش جون این دیوار از جنس سنگه و با یه طلسم از بین میره .
-عالیه پس زود باش.
-باشه...کانفریگو!
فابین این سحر را گفت و دیوار شکسته شد . دود غلیظی در هوا جاری شد و باعث سرفه ی هر دوی آن ها شد..
- اهو اهو اهو فابین چه دودی را انداختی!
- نکه می خواستی بوی عطر بیک بیاد ها ؟
-باشه بابا! بریم .
آن دو به راهشان ادامه دادند تا به مکانی که دختر زندانی شده بود رسیدند .
- هی اون دختر اونجاست ! بریم از زندان درش بیاریم
دو برادر تا به در نزدیک شدند صدایی شنیدند .
- استوپفای ! دو تا برادر احمق فکر کردین می تونین اون دختر رو به این آسونی نجات بدین ؟
این صدای دزدی بود که آن دختر را ربوده بود .
-چی؟ تو جک بده ای توکه ...
-من چی فابین؟مرده بودم؟ هه، تو و برادرت واقعا گیج اید، من وقتی از اونجا پرت شدم با یه سحر خودمو نجات دادم احمقا !
فابین و گیدون بعد از شنیدن این حرفها دوام نیا وردند و به او حمله کردند.
- می کشمت ... اکسپلیارموس !
سحر فابین به دست جک خورد و چوب از دست او افتاد... و دو برادر دختر را نجات دادند. وقتی خواستند که فرار کنند جک آن یکی چوبش را در آورد و به فابین و گیدیون حمله ور شد.. فابین به سرعت گفت:
-گیدیون تو با دختره فرار کن!
گیدیون به همراه دخترک از غار خارج شدند. فابین و جک دوئلی تن به تن را آغاز کرده و طلسم ها و سحر های عجیب و غریبی به هم دیگر پرت میکردند.. فابین با گفتن«اینسندیو» آتشی به وجود جک انداخت و به سرعت فرار کرد..
آن ها در دفتر خود نشسته بودند تا آن که پدر کودک وارد شد و از آن ها تشکر کرد و دخترک خود را به خانه برد و همه چی به خوبی و خوشی پایان یافت.
- سلام شما با دفتر برادران افسانه ای تماس گرفتید بفرمایید .
شخصی گفت :
-سلام اقا من می خواستم یک مورد ادم ربایی را گذارش بدهم!
-خوب نام کسی که ربوده شده مشخصات ظاهری را بگویید .
-نام: انا . مشخصات ظاهری : موهای بلند و سیاه. چشم های ابی ...
- ممنون و بگین که در کجا ربوده شده است؟
- در جنگل تاریک!
نگاهی به برادرش انداخت، زبانش بند آمده بود و نمیتوانست سخنی بر زبان بیاورد..
- ممنون خودمون رو به اون مکان میرسونیم...
با برادرش مکان جرم رفت که ناگهان متوجه چیزی شد!
-هی گیدیون اینجارو ببین ! رد بای سارق !
-بله فابین بهتره این رد پا رو دنبال کنیم .
هردو ردپا را کامل دنبال کردنند وبه غاری رسیدنند . و وارد غار شدند.
-فابین یه لوموس بزن فضارو روشن کن.
فابین با گفتن لوموس،غار را روشن کرد و دو برادر وارد غار شدنند.
- هی گیدیون اینا چیه؟
-بهش دست نزن !!!!!!
اما دیگر دیر شده بود. فابین کارش را کرد . و لشگری از خفاش های خون اشام به آن ها حمله کردند . و دوبرادر با سحر ها ی مختلف با انها می جنگیدند .
- استوپفای ! استوپفای !
- فابین این شنل رو بنداز .
- این شنل به چه دردی می خوره ؟
- این نا مرئیت میکنه و می تونیم از دست این خفاش ها ی سیاه سوخته فرار کنیم .و اونن دختر را نجات بدیم ...
- باشه پس بریم ...!
دوبرادر شنل را انداختند و راه شان را ادامه دادند.
- هی فابین این دیوار نمی ذاره راهو ادامه بدیم !
- نگران نباش داداش جون این دیوار از جنس سنگه و با یه طلسم از بین میره .
-عالیه پس زود باش.
-باشه...کانفریگو!
فابین این سحر را گفت و دیوار شکسته شد . دود غلیظی در هوا جاری شد و باعث سرفه ی هر دوی آن ها شد..
- اهو اهو اهو فابین چه دودی را انداختی!
- نکه می خواستی بوی عطر بیک بیاد ها ؟
-باشه بابا! بریم .
آن دو به راهشان ادامه دادند تا به مکانی که دختر زندانی شده بود رسیدند .
- هی اون دختر اونجاست ! بریم از زندان درش بیاریم
دو برادر تا به در نزدیک شدند صدایی شنیدند .
- استوپفای ! دو تا برادر احمق فکر کردین می تونین اون دختر رو به این آسونی نجات بدین ؟
این صدای دزدی بود که آن دختر را ربوده بود .
-چی؟ تو جک بده ای توکه ...
-من چی فابین؟مرده بودم؟ هه، تو و برادرت واقعا گیج اید، من وقتی از اونجا پرت شدم با یه سحر خودمو نجات دادم احمقا !
فابین و گیدون بعد از شنیدن این حرفها دوام نیا وردند و به او حمله کردند.
- می کشمت ... اکسپلیارموس !
سحر فابین به دست جک خورد و چوب از دست او افتاد... و دو برادر دختر را نجات دادند. وقتی خواستند که فرار کنند جک آن یکی چوبش را در آورد و به فابین و گیدیون حمله ور شد.. فابین به سرعت گفت:
-گیدیون تو با دختره فرار کن!
گیدیون به همراه دخترک از غار خارج شدند. فابین و جک دوئلی تن به تن را آغاز کرده و طلسم ها و سحر های عجیب و غریبی به هم دیگر پرت میکردند.. فابین با گفتن«اینسندیو» آتشی به وجود جک انداخت و به سرعت فرار کرد..
آن ها در دفتر خود نشسته بودند تا آن که پدر کودک وارد شد و از آن ها تشکر کرد و دخترک خود را به خانه برد و همه چی به خوبی و خوشی پایان یافت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج