برای جلسه ی بعدی ازتون می خوام که توی یک رول با یکی از بزرگترین ترس ها و نقطه ضعف هاتون روبه رو بشین و راه مقابله با اون رو پیدا کنین.(30 نمره)
در تعطیلات کریسمس، تالار هافلپاف بر خلاف همیشه آرام و بی سر و صدا می شد و شاید به خاطر این بود که زلزله ی هافل در این مدت برای دیدن مادر و پدرش به لندن می رفت ولی امسال مثل همیشه به دیدن خانواده اش نرفت و کریسمس را در تالار هافل گذراند.
رز خوشحال و خندان با شال و کلاه پشمی صورتی، ویبره زنان وارد مغازه ی شوخی زنکو شد. ذوق زده به وسایل شوخی نگاه کرد از شدت هیجان نمی دانست کدام را بردارد! قرار بود اولین تعطیلات را بین دوستانش در تالار هافل داشته باشد و برای همین بود که هیجان زده بود و با شدت بیشتری رو ویبره!
از وسایل آتش بازی چندتایی "چوب آتش گیر" _از آن چوب هایی که چند ساعتی می سوخت تا تمام شود_ برای وندلین آتش افزار برداشت، پاپیون شکلاتی برای گربه ی لاک و خود لاک، اسظتخوان شیری برای فنگ ،یک گورکن برای زاخار و چند چیز د یگر برای بقیه ی اعضا! این یکی از سخت ترین اتنخاب های عمرش بود و به نظرش بهترین ها را انتخاب کرده بود.
کم کم مدت گردش هاگزمید داشت تمام می شد و رز با بسته های کادو به هاگوارتز برگشت. در بین راه خودش را در هر آیینه ای که سر راهش دیده بود، برانداز کرد و مطمئن شد مشکلی ندارد.به تابلوی هلگا که رسید اولین چیز مشکوک را دید.
هلگا با ردای فاخر طلایی، مانند یک اشراف زاده کنار میز کو چکی نشسته بود. او با دیدن رز قوری را برداشت و فنجان را پر کرد و به رز داد.
این از عجایب هاگوارتز بود که چه جوری یک تابلو می تواند چایی بریزد و به یک فرد زنده بدهد و فرد هم می تواند آن را بخورد!( نپرس چه جوری از اسرار هافله!) ولی این چیز مشکوکی نبود که می دید. حالت هلگا عوض شده بود، برخلاف همیشه که باخوشرویی به اعضا خوش آمد می گفت، ای بار عصبی و اخمو بود و با بی حوصلگی رفتار می کرد.
رز با اینکه کمی نگران بود ولی تصمیم گرفت روزش را خراب نکند و با نگه داشتن روحیه اش به دورن تالار رفت ولی چیزی که می دید غیر قابل تصور بود.
لاک فریاد زنان با چوب دستی از روی صندلی پایین پرید و به سمت آریانا دوید. آریانا ماهیتابه اش را تکان داد و در جواب تهدید های لاک تهدید های جدید تری می کرد. زاخار فندک آتشی وندل را برداشته بود و وندلین عصبانی به دنبال زاخار بود تا فندکش را پس بگیرد.
فنگ هاپ هاپ کنان پای گیبنشتاین را گرفته بود و می کشید. گیبن با دو دست فنگ را گرفته بود و سعی داشت پایش را آزاد کند.
هوچ جارویش را بالا گرفته بود و می خواست آن را توی دهن پاپا فرو کند. پایا هم می خواست کلاهش را از سر جاروی هوچ بردارد. گربه ی لاک با گورکن زاخار در گیر شده بود.
وضعیت در هم برهمی بود، روی زمین پر شده بود از صفحه های کنده شده ی کتاب ها و مجلات و مجسمه های شکسته شده. میز و صندلی های تالار روی زمین افتاده بودند و همه ی شان چیزی کم داشتند، یکی پایه اش کنده شده بود یکی دیگر از وسط نصف شده بود و دیگری به قطعات ریز غیرقابل دیدن تبدیل شده بود.
همه ی تابلو های تالار خالی بودند و خیلی از آن ها پاره شده بودند و یا قاب شان تکه شده بود. کتاب و وسایل تالار بود که در هوا پرواز می کرد و به سمت افراد تالار می رفت.
این بدترین کابوس رز بود؛ در همی تالار، کتاب هایی که دارند از بین می روند و بدتر از آن دعوا بین دوستانش! جنگ بین اعضای تالار، از بین رفتن جو صمیمی تالار هافل، خراب شدن روحیه ی گروهی، شلوغی، دعوا، دوستانش!
سرش به گردش افتاده بود و این صحنه ها جلوی چشمانش می رفت و کلمات در ذهنش تکرار می شد، " دعوا، دوستانش، کتاب ها... " . هدیه ها از دستش افتاد و وحشتزده به دوستانش نگاه کرد. احساس کرد همین الان است که دیوانه شود. سعی کرد نفس های عمیق بکشد تا بتواند تمرکز کند. باید سر و سامانی به تالار می داد اگر این وضع ادامه پیدا می کرد تالار هافل دیگر هیچ وقت مثل گذشته نمی شد و دیگرنمی شد روحیه ی بچه ها را نگه دارند.
اول از همه از فنگ شروع کرد. کادوی حاوی استخوان را پاره کرد و به فنگ نشان داد. فنگ دست از سر گیبن بر داشت و اولین قسمت نقشه اجرا شد. بعد از آن نوبت قاتل و گورکن بود که با دیدن خوراکی دست از سر همدیگر بردارند، کمی بعد با دادن هدیه ها به هرکس، رز توانست دعوا را کنترل کند. پس از آرام شدن اعضا، با وردی " ریپارو" و ورد جمع آوری همه چیز را به حالت اول در آورد و با بزرگ ترین ترس مقابله کرد.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
2 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

تازه وارد اسلیترین
دراکو به سمت اتاق لرد سیاه حرکت کرد.نیم ساعت از وقتی لرد سیاه او را خواسته بود میگذشت.اضطرابی تمام وجودش را فرا گرفته بود.
به اتاق لرد سیاه که رسید توقف کرد.نفسی عمیق کشید و در زد.
-بیا داخل دراکو!
در را به آرامی باز کرد.تعظیمی کرد و به لرد سیاه گفت:
-با من کاری داشتین ارباب؟
لرد سیاه با صدایی خوفناک تر از همیشه پاسخ داد:
-بله دراکو.همون طور که میدونی مدتی از مرگخوار شدنت گذشته.برای این که وفاداری خودت رو ثابت کنی حاضری کاری برای من انجام بدی؟
دراکو با ترس و لرز به لرد سیاه خیره شد.
-البته ارباب.
-کاری که ازت میخوام آسون نیست.ازت میخوام کسی رو که خیلی دوستش داری رو شکنجه کنی.
چشم های دراکو سیاهی رفت.کابوسش به حقیقت پیوسته بود.لرد سیاه از او میخواست سوروس اسنیپ را شکنجه کند.
-اما ارباب سوروس اسنیپ یکی از بهترین مرگخواراتونه...
-من نگفتم بکشش گفتم شکنجش کن.حالا برو بیرون میخوام استراحت کنم.
دراکو به لرد سیاه تعظیمی کرد و از اتاق بیرون رفت.
نتوانست تحمل کند روی زمین افتاد و اشک هایش جاری شد.
سوروس اسنیپ تنها کسی بود که وقتی خانواد اش رهایش کردند او را به پسر خواندگی پذیرفت و به او کمک کرد تا مرگخوار شود حال او مجبور شکنجه شدن او را تماشا کند؟
از جایش برخواست و به سمت هاگوارتز آپارات کرد.
دفتر مدیریت هاگوارتز
سوروس اسنیپ پشت میزش نشسته بود و سرگرم نوشتن نامه ای برای وزیر سحر و جادو آرسینوس جیگر بود.
ناگهان صدای آشنای کسی از پشت در او را وادار کرد که به سرش را از روی برگه بردارد.
-میتونم بیام داخل؟
-بله بفرمایید.
در باز شد و پسری قد بلند از پشت آن به اتاق قدم گذاشت.
سوروس اسنیپ از دیدن دراکوی جوان خوشحال شد از پشت میزش برخاست و به سمتش رفت و او را در آغوش کشید.
این حرکت کار را برای دراکو سخت تر کرد.
-پدر راستش یه کاری باهاتون داشتم.پیش لرد سیاه بودم و ایشون به من ماموریتی دادن.
سوروس لبخندی به دراکو زد.
-ماموریت؟چه خوب!حالا ماموریتت چی هست؟
دراکو سرش را پایین انداخت.توان نگاه کردن در چشم های پدرخوانده اش را نداشت.
-به من دستور دادن برای اثبات وفاداری خودم شما رو شکنجه کنم.من واقعا متاسفم!اگه شما نخواین من این کار رو نمیکنم.
دراکو سرش را بالا اورد.هیچ نشانی از ترس یا نگرانی در چهره ی پدرخوانده اش دیده نمیشد.
-دراکو این کار رو انجام بده!
-اما...
-انجامش بده پسرم.
آرامشی در صدای سوروس بود که دراکو را نیز آرام میکرد.قطره اشکی برا گونه اش چکید.
-من واقعا متاسفم.من ناامیدتون نمیکنم.
سرش را پایین انداخت تا پدرخوانده اش را نبیند.با صدایی آرام زمزمه کرد.
-کروشیو
سوروس از درد به خود پیچید.دراکو طللسم را قطع کرد و به سمت پدرخواده اش رفت و او را در آغوش کشید.
سوروس به او لبخندی زد.
-من بهت افتخار میکنم دراکو.
دراکو از جایش برخواست و به سمت در خروجی رفت.شادی ای تمام وجودش را فرو گرفته بود.او موفق شده بود.
دراکو به سمت اتاق لرد سیاه حرکت کرد.نیم ساعت از وقتی لرد سیاه او را خواسته بود میگذشت.اضطرابی تمام وجودش را فرا گرفته بود.
به اتاق لرد سیاه که رسید توقف کرد.نفسی عمیق کشید و در زد.
-بیا داخل دراکو!
در را به آرامی باز کرد.تعظیمی کرد و به لرد سیاه گفت:
-با من کاری داشتین ارباب؟
لرد سیاه با صدایی خوفناک تر از همیشه پاسخ داد:
-بله دراکو.همون طور که میدونی مدتی از مرگخوار شدنت گذشته.برای این که وفاداری خودت رو ثابت کنی حاضری کاری برای من انجام بدی؟
دراکو با ترس و لرز به لرد سیاه خیره شد.
-البته ارباب.
-کاری که ازت میخوام آسون نیست.ازت میخوام کسی رو که خیلی دوستش داری رو شکنجه کنی.
چشم های دراکو سیاهی رفت.کابوسش به حقیقت پیوسته بود.لرد سیاه از او میخواست سوروس اسنیپ را شکنجه کند.
-اما ارباب سوروس اسنیپ یکی از بهترین مرگخواراتونه...
-من نگفتم بکشش گفتم شکنجش کن.حالا برو بیرون میخوام استراحت کنم.
دراکو به لرد سیاه تعظیمی کرد و از اتاق بیرون رفت.
نتوانست تحمل کند روی زمین افتاد و اشک هایش جاری شد.
سوروس اسنیپ تنها کسی بود که وقتی خانواد اش رهایش کردند او را به پسر خواندگی پذیرفت و به او کمک کرد تا مرگخوار شود حال او مجبور شکنجه شدن او را تماشا کند؟
از جایش برخواست و به سمت هاگوارتز آپارات کرد.
دفتر مدیریت هاگوارتز
سوروس اسنیپ پشت میزش نشسته بود و سرگرم نوشتن نامه ای برای وزیر سحر و جادو آرسینوس جیگر بود.
ناگهان صدای آشنای کسی از پشت در او را وادار کرد که به سرش را از روی برگه بردارد.
-میتونم بیام داخل؟
-بله بفرمایید.
در باز شد و پسری قد بلند از پشت آن به اتاق قدم گذاشت.
سوروس اسنیپ از دیدن دراکوی جوان خوشحال شد از پشت میزش برخاست و به سمتش رفت و او را در آغوش کشید.
این حرکت کار را برای دراکو سخت تر کرد.
-پدر راستش یه کاری باهاتون داشتم.پیش لرد سیاه بودم و ایشون به من ماموریتی دادن.
سوروس لبخندی به دراکو زد.
-ماموریت؟چه خوب!حالا ماموریتت چی هست؟
دراکو سرش را پایین انداخت.توان نگاه کردن در چشم های پدرخوانده اش را نداشت.
-به من دستور دادن برای اثبات وفاداری خودم شما رو شکنجه کنم.من واقعا متاسفم!اگه شما نخواین من این کار رو نمیکنم.
دراکو سرش را بالا اورد.هیچ نشانی از ترس یا نگرانی در چهره ی پدرخوانده اش دیده نمیشد.
-دراکو این کار رو انجام بده!
-اما...
-انجامش بده پسرم.
آرامشی در صدای سوروس بود که دراکو را نیز آرام میکرد.قطره اشکی برا گونه اش چکید.
-من واقعا متاسفم.من ناامیدتون نمیکنم.
سرش را پایین انداخت تا پدرخوانده اش را نبیند.با صدایی آرام زمزمه کرد.
-کروشیو
سوروس از درد به خود پیچید.دراکو طللسم را قطع کرد و به سمت پدرخواده اش رفت و او را در آغوش کشید.
سوروس به او لبخندی زد.
-من بهت افتخار میکنم دراکو.
دراکو از جایش برخواست و به سمت در خروجی رفت.شادی ای تمام وجودش را فرو گرفته بود.او موفق شده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1394/5/18 23:19:43

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/04/31
تولد نقش: 1396/09/23
آخرین ورود: یکشنبه 5 اردیبهشت 1395 19:12
از: جهنم
پستها:
80

_هی هی توباید حتما فردا بیایی.
-برو کنار رزی من نمی تونم بیام.
_اگه نیایی لیلی ازت دلخور میشه
-نتونستم جلوی خودمو بگیرم وزدم زیر گریه اما اگه اون بدونه که من ازخونه خرابه می ترسم .نتونستم بقیه حرفمو ادامه بدم.
هوگو اومد کنارم وایساد ووقتی تو چشاش نگاه کردم گفت:چیزی نمیشه رفیق کسی اون بلا رو سر خانواده ی آقای پاتر آوردو باعث که اون یتیم بشه از بین رفته.آروم شده بودم اما هنوز می ترسیدم فردا که از طرف مدرسه به درهی گودریک رفتیم همه تنم می لرزید اول خونه ی مرحوم باتیدا بگشات و دیدیم وبعد رفتیم که خونه ی خانواده ی پاتر و ببینیم می خواستم هر جور شده از لیلی دوری کنم وقتی وارد خونه شدیم تمام پوست تنم ازترس می لرزید وصدای پروفسور لانگ باتن رو خیلی دور می شنیدم واز جمع فاصله گرفتم به کنار پنجره رفتم وچشامو بستم بعد یک دفعه یکی دستمو گرفت وقتی برگشتم لیلی پاتر دستمو گرفته بود تا اومدم حرف بزنم در حالی که اشک از چشماش پاببن می امومد گفت :اشکالی نداره که پیشت باشم .منم گفتم:ا..خوب اشکالی نداره صدام خیلی قوی شده بود.برای چند لحظه حس کردم یه جوری شده ام بعد فهمیدم که دیگه نمی ترسم بعد مثل اینکه بهم الهام شده باشه فهمیدم که دیگه نمی ترسم چون اولین عشقمو تو مکانی به دست آوردم که ازش همیشه می ترسیم. قدرت عشقو حس کرده بودم(می دونم داستان خوبی نیست اما به یه دلیل نتونستم خوب تر بنویسم اونم اینکه منم ثل هری پاتر بدون نعمت پدر ومادر بزرگ شدم شایم تنها دلیلی که باعث شد کتابای هری پاتر وبخونم همین باشه چون )( دامبلدور برای زنده ها دل سوزی کنیمنه برای مر ده ها)
-برو کنار رزی من نمی تونم بیام.
_اگه نیایی لیلی ازت دلخور میشه
-نتونستم جلوی خودمو بگیرم وزدم زیر گریه اما اگه اون بدونه که من ازخونه خرابه می ترسم .نتونستم بقیه حرفمو ادامه بدم.
هوگو اومد کنارم وایساد ووقتی تو چشاش نگاه کردم گفت:چیزی نمیشه رفیق کسی اون بلا رو سر خانواده ی آقای پاتر آوردو باعث که اون یتیم بشه از بین رفته.آروم شده بودم اما هنوز می ترسیدم فردا که از طرف مدرسه به درهی گودریک رفتیم همه تنم می لرزید اول خونه ی مرحوم باتیدا بگشات و دیدیم وبعد رفتیم که خونه ی خانواده ی پاتر و ببینیم می خواستم هر جور شده از لیلی دوری کنم وقتی وارد خونه شدیم تمام پوست تنم ازترس می لرزید وصدای پروفسور لانگ باتن رو خیلی دور می شنیدم واز جمع فاصله گرفتم به کنار پنجره رفتم وچشامو بستم بعد یک دفعه یکی دستمو گرفت وقتی برگشتم لیلی پاتر دستمو گرفته بود تا اومدم حرف بزنم در حالی که اشک از چشماش پاببن می امومد گفت :اشکالی نداره که پیشت باشم .منم گفتم:ا..خوب اشکالی نداره صدام خیلی قوی شده بود.برای چند لحظه حس کردم یه جوری شده ام بعد فهمیدم که دیگه نمی ترسم بعد مثل اینکه بهم الهام شده باشه فهمیدم که دیگه نمی ترسم چون اولین عشقمو تو مکانی به دست آوردم که ازش همیشه می ترسیم. قدرت عشقو حس کرده بودم(می دونم داستان خوبی نیست اما به یه دلیل نتونستم خوب تر بنویسم اونم اینکه منم ثل هری پاتر بدون نعمت پدر ومادر بزرگ شدم شایم تنها دلیلی که باعث شد کتابای هری پاتر وبخونم همین باشه چون )( دامبلدور برای زنده ها دل سوزی کنیمنه برای مر ده ها)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
عمو نوروز نیا اینجا که این خونه عزا داره
پدر خرج یه سال قبل شب عید و بدهکار
چشای مادر از سرخی مثل ماهی هفت سینن
که ازبس تر شدن دائم دیگه کم کم نمیبینن
برادر گم پشت سرنگ های فراموشی
تن خواهر شده پرپر تو بازار هم آغوششی
توی این خونه ی تاریک کسی چشم انتظارت نیست
تا وقتی نون و خوش بختی میون کول بارت نیست
عمو نوروز نیا اینجا بهار از یاد ما رفته
روی سفره نه هفت سین نه نون نه ___
عمو نوروز تو این خونه تموم سااال زمستونه
گل وبلبل یه افسانه است فقط جغد که میخونه
بهارو شادی عید و یکی از اینجا دزدی
یکی خاکستر ماتم رو تقویم ما پاشیده
عمو نوروز نیا اینجا
پدر خرج یه سال قبل شب عید و بدهکار
چشای مادر از سرخی مثل ماهی هفت سینن
که ازبس تر شدن دائم دیگه کم کم نمیبینن
برادر گم پشت سرنگ های فراموشی
تن خواهر شده پرپر تو بازار هم آغوششی
توی این خونه ی تاریک کسی چشم انتظارت نیست
تا وقتی نون و خوش بختی میون کول بارت نیست
عمو نوروز نیا اینجا بهار از یاد ما رفته
روی سفره نه هفت سین نه نون نه ___
عمو نوروز تو این خونه تموم سااال زمستونه
گل وبلبل یه افسانه است فقط جغد که میخونه
بهارو شادی عید و یکی از اینجا دزدی
یکی خاکستر ماتم رو تقویم ما پاشیده
عمو نوروز نیا اینجا
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

خرسک ِ بینظیر ِ ریون! 

- منظورتون چیه که رفتن؟!
صدای ویولت، با وجود این که مخاطبش پروفسور آلبوس دامبلدور بود، تُن نسبتاً بالا و نه چندان دوستانهای داشت.
دامبلدور با آرامش فنجونی که مرلین میدونست توش چی هست، پایین آورد و از بالای عینک نیمدایرهایش به بودلر عصبانی نگاه کرد:
- منظورم روشنه دوشیزه بودلر. هردوشون برای مأموریت طولانی مدّت محفل رو ترک کردن.
دستهای ویولت مُشت شدن و احساس مبهمی به دامبلدور میگفت که فاصلهی زیادی با مُشت کوبیدن به یه چیزی ( ترجیحاً نه بینی ِ قوزدار ِ اون! ) نداره.
- من باهاشون میرم! کجا رفتن؟! میتونم آپارات کنم!
دامبلدور نفس عمیقی کشید:
- همونطور که قبلاً گفتم، جای ثابت و مشخصی ندارن که..
- باید منو باهاشون میفرستادین! تنهایی نباید میرفتن!
- من به دو نفر با هم نمیگم تنها.
نه. تنها نبودن. و ویولت هم خیلی خوب اینو میدونست. منطقی برای مقابله نداشت. خب، هیچوقت اهل منطق هم نبود. فقط.. نمیتونست.. نمیخواست..
- نمیتونن.. نمیتونین..
پیرمرد محفلی لبخند ملایمی زد. به همون خوبی که بودلر ارشد میدونست جیمز و تدی تنها نیستن، اونم خوب میدونست مشکل مخترع ِ محفل چیه. اون زمان ِ برگشتنشونو میخواست. اگه دورن، باشه، بچه که نبود. میفهمید گاهی آدما از هم دور میشن! ولی لازم داشت بدونه کجان، لازم داشت مطمئن شه میتونه آپارات کنه پیششون و از همه بیشتر.. لازم داشت مطمئن شه حالشون خوبه!
و حالا هیچی نمیدونست!
- بهت قول میدم که خیلی زود برگردن دوشیزه بودلر.
میخواست بهش بگه اونا تنهاش نمیذارن. میخواست بگه جیمزتدیای عزیزش دوباره برمیگردن تا باز از روی لبهی پنجره نگاهشون کنه. منتظر بمونه از میدون گریمولد سر و کلّهشون پیدا شه. صدای خندههاشون رو بشنوه.
دورادور مراقبشون باشه..
ولی اینو هم میدونست که گفتن این حرفا بدجوری غرور ِ سخت ِ ویولت رو جریحهدار میکنه..
از بین دندونهای بهم فشرده، با صدایی که معلوم نبود به خاطر عصبانیت یا بغض میلرزید، گفت:
- فقط. تدی. حق داره. منو. دوشیزه بودلر. صدا کنه!
روی پاشنهی پاش چرخید و از آشپزخونهی گریمولد بیرون رفت. در رو محکم بهم کوبید به امید این که عصبانیت ِ توی قلبش آروم بگیره. ولی نگرفت. به خاطر همین بود! به خاطر همین همیشه زودتر خدافظی میکرد. همیشه زودتر میرفت. همیشه خودشو عقب میکشید. همیشه مینشست روی لبهی پنجره، نه جلوتر!
صدای تاپ تاپ قدمهاش به همهی ساکنان فعلی گریمولد فهموند از رفتن جیمزتدیا خبردار شده و همون واکنشی رو نشون داده که انتظارش میرفت. وارد اتاقش شد و..
چشماش پر از اشک بودن. نه از ناراحتی. که از عصبانیت و استیصال.
برگشت و با لگد به در کوبید. بسته شدنش، کل ّ گریمولد رو لرزوند.
نمیخواست "رها بشه"..
و از رفتن اونا میترسید!..
به پنجره نگاه کرد. حالا دیگه بی معنی به نظر میرسید. وقتی حالا حالاها جیمزتدیا برنمیگشتن.. وقتی قرار نبود از اون پنجره اونا رو نگاه کنه.. یا نصفهشبی پشت پنجرهی اتاقشون سبز شه و دادشونو در بیاره..
کتابی رو که روی میزتحریرش بود قاپید و سمت پنجره پرت کرد. شیشه با صدای وحشتناکی اومد پایین. ولی صدای فریاد ویولت بلند بود.
- حق.. نداشتید.. بدون ِ .. خداحافظی..
با هر کلمه یه چیزی رو پرت میکرد سمت ِ دیوار و صداش بلندتر میشد:
- بدونِ! خداحافظی!
اکشن فیگور دوناتلّو محکم خورد به قاب ِ عکس ِ قهرمانی کیو.سی و صدای شکستن یه چیز دیگه تو گریمولد پیچید:
- منو.. بذارید.. برید!!
دستش خسته شد؟ یا خودش؟ یا فقط.. قدرتِ عصبانیتش شاید ته کشید. میدونین که عصبانیت چطوریه.. همیشه آدمو از درد و ناراحتی حفظ میکنه.. ولی وقتی بره..
مُشتشو وا کرد.
تکیه داد به در اتاقش..
لیز خورد و نشست روی زمین.
- حق نداشتید بدون خدافظی برید.
سرشو گذاشت روی زانوش. دیگه عصبانی نبود. فقط..
- زود برگردید.. و سالم. خب؟..
وقتی ترسای آدم به واقعیت تبدیل میشن چیکار میشه کرد؟ فرار کنی؟ استعفا بدی؟ بازی رو استپ بزنی و بگی باشه فردا بازی میکنم؟
نکته همینه.. هیچ کاری نمیتونی بکنی. فقط باید وایسی. فقط باید..
- ویولت؟
صدای ویکی رو شناخت، شاهزاده خانوم آروم داشت به در ِ اتاقش میزد. ولی جوابشو نداد.
- ویولت؟
چرا بیخیال نمیشد؟
- ولم کن شازده خانوم.
صدای تق تق اعصابشو خورد میکرد:
- ویولت! من دارم میام تو!
اتاق بهم ریخته جلوی چشماش محو شد.
تاریکی؟!..
- جیمز داره تهدید میکنه که همین الان سر و کلّهت پیدا نشه، میاد بالا و برات دُم خوکی میذاره.
سرشو تکون داد. جیمز؟!
نیمخیز شد!
ملافهها پیچیدن دور دست و پاش! ویکی یهو پردههای اتاق رو زد کنار و نور ِ پاشید توی اتاق. چشماشو تنگ کرد.
خواب؟..
همهش یه خواب بود!..
- من نمیدونم جریان این دُم خوکی چیه، ولی بهت توصیه میکنم جدّیش بگیری. چند روز پیش داشت از هاگرید میپـر.. هی!
ویولت از جاش پرید و تقریباً یه ثانیه بعد، با مغز بین ملافهها کف اتاق سقوط کرد. ویکی با نگرانی رفت سمتش:
- حالت خوبه؟!
یه لحظه از تقلا بین ملافهها دست کشید. به پهنای صورتش خندید:
- خوب؟! فقط خوب؟! شازده خانوم! من معرکهم!
نه فقط لباش، همهی صورتش داشتن میخندیدن. صداش به گوش ِ ویکی نرسیده، ویولت از اتاقش بیرون پریده بود.
پلّههای گریمولد رو دو تا یکی پایین دویید. قرار بود چی؟ اصن یادش نمیومد چه قراری با جیمزتدیا داشت.. همهش خواب بود.. همهش کابوس بود..
در ِ آشپزخونه رو که باز کرد، برادرای ناهمخون برگشتن سمتش.
چشمای قهوهای جیمز شاکی بودن:
- نیمساعته ما رو.. هی!
محکم هردوشون رو بغل کرد. تدی سمت پایین کشیده شد، جیمز احتمالاً ممکن بود خفه شه، ولی ویولت اهمیتی نمیداد.
- شما اینجایید!
اگه یه ذره دیگه فشارشون میداد، احتمالاً جیمزتدیا به معنی دقیق کلمه تبدیل به جیمزتدیا میشدن.
جیمز با این که فشار دست ویولت داشت باعث کبودیش میشد، گفت:
- جایی که توام نیم ساعت پیش باید میبودی!
صدای ویولت رو شنیدن. آروم بود. با لحن همیشگیش فرق داشت. با این حال شنیدن.
- دیگه هیچوقت.. عقب نمیکشم..
تدی نمیتونست سرشو بچرخونه، ولی از گوشهی چشم نگاهی به جیمز انداخت و فهمید برادرش هم اندازهی خودش گیج شده.
- چی؟
خیالش راحت بود. جیمزتدیا نرفته بودن. نه بدون خدافظی. نه بدون این که ویولت ازشون خبر داشته باشه. نه بدون این که مطمئن شه حالشون خوبه..
- دیگه همیشه بغلتون میکنم. همیشه.
بالاخره ولشون کرد. تدی همونطوری که گردنش ماساژ میداد تا درد ِ آغوش خیلی گشوده و محکم ویولت ازش بره بیرون، زیر لب گفت:
- آره. این قطعاً شاهزاده خانومو خیلی خوشحال میکنه.
جیمز شکلک در آورد:
- من نخوام.. لعنتی!
ویولت دوباره محکم بغلش کرد.
- ولم کن! میشه؟! تدی اینو از من جداش کن!
- ازت متنفرم جوجه پاتر.
و توی صداش خندهی عمیقی بود.
تدی خندید.
شرط میبندم جیمز هم ته ِ دلش خندید.
نمیتونست به ترسش غلبه کنه. نمیتونست این ترس رو از بین ببره.
ولی میتونست برای روزی که میاد، مسلّح شه.
به خاطرههای خوب..
و خالی از حسرت حرفای نزده و کارای نکرده!..
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/11/25
تولد نقش: 1393/11/25
آخرین ورود: چهارشنبه 4 اسفند 1395 15:46
از: همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند!
پستها:
430

1.
-تو احمقی!نمیخوام صداتو بشنوم چون داره مغزمو سوراخ میکنه....چی؟اره از نظر تو همه چیز اشتباهه....از نظرتو دعوا با اوریون سر شوخی هاش اشتباهه...تو نمیتونی من رو درک کنی!نمیتونی بفهمی که چقدر سخته که برای ترس ها تورو مسخره کنن...تو نمیتونی بفهمی که حتی دوبار حموم رفتن در هفته هم برای من شکنجه محسوب میشه ...تو هیچ چیز رو نمیفهمی!چون لازم نیست که جای من زندگی کنی!
فریادهایش فرو نشست و بالش رنگارنگ و دکمه دوز شده اش را به سمت صندلی،جایی که گربه سیاهش نشسته بود و به اون نگاه میکرد پرتاب کرد.گربه با جستی از روی صندلی پرید و با چشم های دکمه ایش،سرزنش آمیزانه تر از قبل به او چشم دوخت.در اعماق چشمان دکمه ایش نگاهی تاسف بار دیده میشد که لاکرتیا را آزار میداد...او متوجه نبود که لاکرتیا مجبور بوده بخاطر شوخی مسخره همسن و سالانش آن هارا طلسم کند.
-هی!اگه به این کارت ادامه بدی چشماتو با بشکاف میکنم!
-لازم نکرده دق و دلیت رو سر من خالی کنی!
گربه کش و قوسی به بدنش داد و مغرورانه به سمت پنجره رفت و از آن به بیرون خیره شد.همیشه عادت داشت که در مواقع عصبانیت دخترک مثل یک گربه عادی رفتار کند، اما این بار فرق داشت.دخترک هم به سمت پنجره رفت و بر لبه آن نشست و اجازه داد قطرات باران و وزش باد موهایش را پریشان کنند.با لحنی متاسف گفت:
-ببخشید!
سپس دماغش را بالا کشید و با صدای گرفته ای ادامه داد:
-دنیای کوچیکیه!
-آره...اما اونقدر بزرگ هست که از ترس ها یک غول بسازه...تله گربه فقط باید به قدری بزرگ باشه که موش رو به دام بندازه...سعی کن موش نباشی!
حق با گربه بود...نباید ترس هایش باتلاق هایی میشدند که هر ثانیه اورا بیشتر و بیشتر در خود فرو میبردند.
-باید برم...تنها راه شکستش مبارزه باهاشه!
سپس با قدم هایی لرزان به سمت در رفت و بارانی اش را پوشید.سعی میکرد دختر شجاعی باشد...نه...او دختر شجاعی بود،چون با ترس های بزرگ تری هم جنگیده بود.دکمه های رنگارنگ کتش را بست و با لبخندی زورکی گفت:
-اگه تا فردا صبح پیدام نشد بدون آب من رو با خودش برده...یه پایان بی رحمانه!
بعد چشمکی به گربه زد و از خانه خارج شد.قطرات باران به نرمی روی صورتش میغلتیدند و باد موهایش را در آسمان پریشان میکرد.صدای جوش و خروش رودخانه به گوش میرسید و اورا به سوی خود فرامیخواند.غروب وقتی او را به درون رودخانه انداختند دست و پا نزد و کمک نخواست...او شجاع نبود...ترسیده بود اما بخاطر غرورش ساکت ماند.اما حالا با وجود این که طعم فرو رفتن در ترس را چشیده بود وباز به سویش میرفت، یعنی فرق کرده بود...او شجاعت را داشت.
امواج خروشان رودخانه اورا به مبارزه میطلبیدند.چشمانش را بست و به خودش اطمینان داد که از پسش برمی آید.نفسش را حبس کرد و در آب سرد فرو رفت...فریاد نکشید و دست و پا نزد بلکه خندید!صدای خنده هایش در آسمان پیچیدند و نوید غلبه بر ترسش را دادند...غول ترس را کشته بود!
-تو احمقی!نمیخوام صداتو بشنوم چون داره مغزمو سوراخ میکنه....چی؟اره از نظر تو همه چیز اشتباهه....از نظرتو دعوا با اوریون سر شوخی هاش اشتباهه...تو نمیتونی من رو درک کنی!نمیتونی بفهمی که چقدر سخته که برای ترس ها تورو مسخره کنن...تو نمیتونی بفهمی که حتی دوبار حموم رفتن در هفته هم برای من شکنجه محسوب میشه ...تو هیچ چیز رو نمیفهمی!چون لازم نیست که جای من زندگی کنی!
فریادهایش فرو نشست و بالش رنگارنگ و دکمه دوز شده اش را به سمت صندلی،جایی که گربه سیاهش نشسته بود و به اون نگاه میکرد پرتاب کرد.گربه با جستی از روی صندلی پرید و با چشم های دکمه ایش،سرزنش آمیزانه تر از قبل به او چشم دوخت.در اعماق چشمان دکمه ایش نگاهی تاسف بار دیده میشد که لاکرتیا را آزار میداد...او متوجه نبود که لاکرتیا مجبور بوده بخاطر شوخی مسخره همسن و سالانش آن هارا طلسم کند.
-هی!اگه به این کارت ادامه بدی چشماتو با بشکاف میکنم!
-لازم نکرده دق و دلیت رو سر من خالی کنی!
گربه کش و قوسی به بدنش داد و مغرورانه به سمت پنجره رفت و از آن به بیرون خیره شد.همیشه عادت داشت که در مواقع عصبانیت دخترک مثل یک گربه عادی رفتار کند، اما این بار فرق داشت.دخترک هم به سمت پنجره رفت و بر لبه آن نشست و اجازه داد قطرات باران و وزش باد موهایش را پریشان کنند.با لحنی متاسف گفت:
-ببخشید!
سپس دماغش را بالا کشید و با صدای گرفته ای ادامه داد:
-دنیای کوچیکیه!
-آره...اما اونقدر بزرگ هست که از ترس ها یک غول بسازه...تله گربه فقط باید به قدری بزرگ باشه که موش رو به دام بندازه...سعی کن موش نباشی!
حق با گربه بود...نباید ترس هایش باتلاق هایی میشدند که هر ثانیه اورا بیشتر و بیشتر در خود فرو میبردند.
-باید برم...تنها راه شکستش مبارزه باهاشه!
سپس با قدم هایی لرزان به سمت در رفت و بارانی اش را پوشید.سعی میکرد دختر شجاعی باشد...نه...او دختر شجاعی بود،چون با ترس های بزرگ تری هم جنگیده بود.دکمه های رنگارنگ کتش را بست و با لبخندی زورکی گفت:
-اگه تا فردا صبح پیدام نشد بدون آب من رو با خودش برده...یه پایان بی رحمانه!
بعد چشمکی به گربه زد و از خانه خارج شد.قطرات باران به نرمی روی صورتش میغلتیدند و باد موهایش را در آسمان پریشان میکرد.صدای جوش و خروش رودخانه به گوش میرسید و اورا به سوی خود فرامیخواند.غروب وقتی او را به درون رودخانه انداختند دست و پا نزد و کمک نخواست...او شجاع نبود...ترسیده بود اما بخاطر غرورش ساکت ماند.اما حالا با وجود این که طعم فرو رفتن در ترس را چشیده بود وباز به سویش میرفت، یعنی فرق کرده بود...او شجاعت را داشت.
امواج خروشان رودخانه اورا به مبارزه میطلبیدند.چشمانش را بست و به خودش اطمینان داد که از پسش برمی آید.نفسش را حبس کرد و در آب سرد فرو رفت...فریاد نکشید و دست و پا نزد بلکه خندید!صدای خنده هایش در آسمان پیچیدند و نوید غلبه بر ترسش را دادند...غول ترس را کشته بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر

نمرات جلسه دوم دفاع در برابر جادوی سیاه!
گریفندور:
رون ویزلی:28
پرسیوال دامبلدور:29
لیلی لونا پاتر:30
تد تانکس:26
هافلپاف:
رز زلر:29
وندلین شگفت انگیز:30(با تشکر بابت تخریب ساختن قهرمان اسلیترین!)
لاکریتا بلک:30
آریانا دامبلدور:29
ریونکلاو:
کلاوس بودلر:28
لینی وارنر:28
آلتیدا:29
فیلیوس فیلت ویک:29
اسلیترین:
تروی کینگ:20
آیلین پرنس:27
رودولف لسترنج(مرحوم حتی وقتی نیست،هست!):30
پستای خوبی بود در کل...خسته نباشین!
جهت هرگونه نیاز به توضیح بیشتر یا نقد،از طریق پیام شخصی اقدام کنین!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
EVERY THING TAKES TIME
AND
TIME TAKES EVERY THING...
AND
TIME TAKES EVERY THING...
جزئیات کاربر

جلسه ی سوم کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
صدای کوبیده شدن فنجان کریستالی بر روی میز، تیک تاک مداوم ساعت دیواری قدیمی را درهم شکست.
– نمی فهمم چرا این کلاس مثل میز مدیریت می مونه، به هیچکس وفا نکرده! نوبتی هم که باشه، نوبت منه که این شتر دم خونه ام بخوابه!
****
کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه!
- ینی کی می تونه باشه؟! ینی کی می تونه باشه؟!
هکتور ویبره زنان این سوال را تکرار می کرد. آریانا عینکش را روی بینی جا به جا کرد و با بی حوصلگی پاسخ داد:
- هک، از وقتی که پاتو تو کلاس گذاشتی بیشتر از هزار بار این سوال رو تکرار کردی!
- مطمئنم اونقدر پخمه باشه که بتونیم کلی خوشــ...
در با شدت گشوده شد و ساحره ی موطلایی با کفش های پاشنه بلند نارنجی شبرنگش، تق تق کنان وارد کلاس شد. نگاه های متعجب و شیطنت آمیز دانش آموزان، بر روی برق کفش ورنی استاد جدید ثابت مانده بود. استاد بی معطلی شروع به فضل (ـه
) افشانی کرد:
- شما در این کلاس حاضر شدین تا علم دقیق و هنر ظریف معجون سازی رو یاد بگیرین! شاید کسی باورش نشه که این درس نوعی شحر و جادوست چون اینجا ما با حرکتای مسخره ی چوب دستی کاری نداریم.
من از شما توقع نداریم بتونین زیبایی پاتیلی رو درک کنین که محتویاتش آروم آروم می جوشه و روش کف های درخشانی جمع می شه یا تاثیر دقیق مایعاتی رو تشخیص بدین که توی رگ ها نفوذ می کنه، مغزهارو جادو می کنه و حواس رو مختل می کنه... من قادرم به شما آموزش بدم که چظور شهرت رو داخل بطری کنین، چطور افتخار دم کنین و حتی جلوی مرگ رو بگیرین. البته مشروط به این که شما مثل شاگردای سابقم خنگ و کودن نباشین!
- کات! خانوم محترم، بابا این دیالوگارو که هزار بار تمرین کردیم! بازم که اشتباه گفتی! اینا مال یه استاد دیگه اس اصن! :vay:
نارسیسا روی پاشنه های نارنجی رنگش چرخید و با ناز و ادا از کلاس بیرون رفت. کارگردان که از شدت بدبختی مو بر سرش نمانده بود، نعره کشید:
- دوربین سه ثابت روی در، بریم برای برداشت سه هزار و پونصد و سی دوم!
در دوباره با شدت گشوده شد و ساحره ی موطلایی با کفش های پاشنه بلند نارنجی شبرنگش برای سه هزار و پانصد و سی و دومین بار، تق تق کنان وارد کلاس شد.
- خب شاگردان محترم، من استاد جدید دفاع در برابر جادوی سیاه هستم! می تونین منو خانوم مالفوی جذاب یا زیباترین ساحره ی جهان صدا کنین!
بریم سر اصل مطل؛ خیلی وقت ها قوی ترین جادوگر ها در مهمترین مبارزه ها، با کوچیکترین اتفاقی از پا درمیان. به نظر شما چه دلیلی می تونه داشته باشه؟
یکی از دانش آموزان با اشتیاق دستانش را برای پاسخ دادن بالا برد اما نارسیسا بدون توجه به او ادامه داد:
- آفرین دراکو، درست گفتی قند و عسلم!
چون این جور مواقع قدرت حریفشون نبوده که باعث شکست اون ها شده، بلکه ضعف خودشون باعث شده! اونا همیشه از جایی ضربه خوردن که ازش وحشت داشتن و پنهونش می کردن. ترسایی که فقط خودشون می دونستن!حالا برای جلوگیری از این اتفاق باید چیکار کرد؟
این بار هیچ یک از دانش آموزان برای پاسخ دادن داوطلب نشدند با این حال نارسیسا ادامه داد:
- درسته دراکو، صد امتیاز برای اسلیترین!
اونا باید تو اعماق وجودشون ترسایی که ازش فراری بودن رو پیدا کنن و باهاشون روبه رو بشن.
ساحره نگاهی به دانش آموزان شگفت زده انداخت و با لبخندی به دراکو ادامه داد:
- برای همین ازتون می خوام ترساتونو پیدا کنین و به سراغشون برین، قبل از این که اونا به سراغ شما بیان و شمارو از پا دربیارن. مقابله با جادوی سیاه به قدرت خیلی زیادی نیاز داره؛ اونقدر زیاد که از هیچ جایی نمی شه به دستش آورد مگر از سیاه ترین و متروک ترین بخش های قلبتون، بخش هایی که عمیق ترین ترس های شما که بزرگترین نقطه ضعفاتون هستن.
ساحره گچ صورتی رنگی برداشت و با دست خطیی زیبا روی تخته نوشت:
برای جلسه ی بعدی ازتون می خوام که توی یک رول با یکی از بزرگترین ترس ها و نقطه ضعف هاتون روبه رو بشین و راه مقابله با اون رو پیدا کنین.(30 نمره)
پ ن: هرگونه توهین به شخص شخیص فرزندم، دراکو پیگرد قانونی خواهد داشت و متخلفین با مجازات سختی روبه رو خواهند شد.
صدای کوبیده شدن فنجان کریستالی بر روی میز، تیک تاک مداوم ساعت دیواری قدیمی را درهم شکست.
– نمی فهمم چرا این کلاس مثل میز مدیریت می مونه، به هیچکس وفا نکرده! نوبتی هم که باشه، نوبت منه که این شتر دم خونه ام بخوابه!
****
کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه!
- ینی کی می تونه باشه؟! ینی کی می تونه باشه؟!
هکتور ویبره زنان این سوال را تکرار می کرد. آریانا عینکش را روی بینی جا به جا کرد و با بی حوصلگی پاسخ داد:
- هک، از وقتی که پاتو تو کلاس گذاشتی بیشتر از هزار بار این سوال رو تکرار کردی!
- مطمئنم اونقدر پخمه باشه که بتونیم کلی خوشــ...
در با شدت گشوده شد و ساحره ی موطلایی با کفش های پاشنه بلند نارنجی شبرنگش، تق تق کنان وارد کلاس شد. نگاه های متعجب و شیطنت آمیز دانش آموزان، بر روی برق کفش ورنی استاد جدید ثابت مانده بود. استاد بی معطلی شروع به فضل (ـه
) افشانی کرد:- شما در این کلاس حاضر شدین تا علم دقیق و هنر ظریف معجون سازی رو یاد بگیرین! شاید کسی باورش نشه که این درس نوعی شحر و جادوست چون اینجا ما با حرکتای مسخره ی چوب دستی کاری نداریم.
من از شما توقع نداریم بتونین زیبایی پاتیلی رو درک کنین که محتویاتش آروم آروم می جوشه و روش کف های درخشانی جمع می شه یا تاثیر دقیق مایعاتی رو تشخیص بدین که توی رگ ها نفوذ می کنه، مغزهارو جادو می کنه و حواس رو مختل می کنه... من قادرم به شما آموزش بدم که چظور شهرت رو داخل بطری کنین، چطور افتخار دم کنین و حتی جلوی مرگ رو بگیرین. البته مشروط به این که شما مثل شاگردای سابقم خنگ و کودن نباشین!
- کات! خانوم محترم، بابا این دیالوگارو که هزار بار تمرین کردیم! بازم که اشتباه گفتی! اینا مال یه استاد دیگه اس اصن! :vay:
نارسیسا روی پاشنه های نارنجی رنگش چرخید و با ناز و ادا از کلاس بیرون رفت. کارگردان که از شدت بدبختی مو بر سرش نمانده بود، نعره کشید:
- دوربین سه ثابت روی در، بریم برای برداشت سه هزار و پونصد و سی دوم!
در دوباره با شدت گشوده شد و ساحره ی موطلایی با کفش های پاشنه بلند نارنجی شبرنگش برای سه هزار و پانصد و سی و دومین بار، تق تق کنان وارد کلاس شد.
- خب شاگردان محترم، من استاد جدید دفاع در برابر جادوی سیاه هستم! می تونین منو خانوم مالفوی جذاب یا زیباترین ساحره ی جهان صدا کنین!
بریم سر اصل مطل؛ خیلی وقت ها قوی ترین جادوگر ها در مهمترین مبارزه ها، با کوچیکترین اتفاقی از پا درمیان. به نظر شما چه دلیلی می تونه داشته باشه؟
یکی از دانش آموزان با اشتیاق دستانش را برای پاسخ دادن بالا برد اما نارسیسا بدون توجه به او ادامه داد:
- آفرین دراکو، درست گفتی قند و عسلم!
چون این جور مواقع قدرت حریفشون نبوده که باعث شکست اون ها شده، بلکه ضعف خودشون باعث شده! اونا همیشه از جایی ضربه خوردن که ازش وحشت داشتن و پنهونش می کردن. ترسایی که فقط خودشون می دونستن!حالا برای جلوگیری از این اتفاق باید چیکار کرد؟این بار هیچ یک از دانش آموزان برای پاسخ دادن داوطلب نشدند با این حال نارسیسا ادامه داد:
- درسته دراکو، صد امتیاز برای اسلیترین!
اونا باید تو اعماق وجودشون ترسایی که ازش فراری بودن رو پیدا کنن و باهاشون روبه رو بشن.ساحره نگاهی به دانش آموزان شگفت زده انداخت و با لبخندی به دراکو ادامه داد:
- برای همین ازتون می خوام ترساتونو پیدا کنین و به سراغشون برین، قبل از این که اونا به سراغ شما بیان و شمارو از پا دربیارن. مقابله با جادوی سیاه به قدرت خیلی زیادی نیاز داره؛ اونقدر زیاد که از هیچ جایی نمی شه به دستش آورد مگر از سیاه ترین و متروک ترین بخش های قلبتون، بخش هایی که عمیق ترین ترس های شما که بزرگترین نقطه ضعفاتون هستن.
ساحره گچ صورتی رنگی برداشت و با دست خطیی زیبا روی تخته نوشت:
برای جلسه ی بعدی ازتون می خوام که توی یک رول با یکی از بزرگترین ترس ها و نقطه ضعف هاتون روبه رو بشین و راه مقابله با اون رو پیدا کنین.(30 نمره)
پ ن: هرگونه توهین به شخص شخیص فرزندم، دراکو پیگرد قانونی خواهد داشت و متخلفین با مجازات سختی روبه رو خواهند شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
EVERY THING TAKES TIME
AND
TIME TAKES EVERY THING...
AND
TIME TAKES EVERY THING...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/05/16
تولد نقش: 1393/05/22
آخرین ورود: دوشنبه 17 بهمن 1401 11:11
از: …
پستها:
742

نور تنها شمعی که در اتاق وجود داشت، فضای اتاق را کمی نورانی کرده بود. نور اتاق تنها در حدی بود که بتوان محل اشیا ناچیز اتاق را حدس زد. با این حال صاحب اتاق به این وضعیت عادت داشت. به طوری که بدون هیچ مشکلی از بین اشیا اتاق عبور می کرد و حتی کوچکترین اجسام اتاق را نیز به شفافی می دید.
صاحب با آرامش تمام به سمت کمد لباس های خود رفت و ردایی بسیار شیکی که مختص به دوئل هایش بود را، بر تن کرد و با قدم های آهسته به سمت تنها آینه ی اتاق رفت و در مقابل آن ایستاد. با دست سعی کرد موهای پریشان خود را سر و سامان دهد اما گویا امکان پذیر نبود. سرانجام دست از تلاش برداشت و از آینه چشم برداشت.
از روی تنها میز اتاق چوبدستی اش را برداشت وپس از چشم دوختن به قاب عکس هایی که بر روی میزش بود، به آنها بوسه ای زد و با آرامشی که از او سراغ نمی رفت، از اتاق خارج شد.
دوئلی عظیم در راه داشت. دوئلی که گویا باید سال ها پیش انجام می شد. اما اکنون بعد از چندین سال، زمان این دوئل بالاخره فرارسیده بود. دوئلی که نیاز به دلیل نداشت. دشمنی قدیمی انتظارش را می کشید.
یک ساعت بعد
دو جنگجو رو به روی یکدیگر ایستاده بودند و با نفرت تمام به یکدیگر چشم دوخته بودند و هرکدام انتظار آغاز دوئلی بزرگ را می کشیدند.
لحظه ای بعد، پس از تعظیم و ادای احترام به یکدیگر، از یکدیگر دور شدند تا دوئل خود را آغاز کنند.
رونالد بیلیوس ویزلی، با چشمان خشمگین اما خونسرد، در مقابل اولین دشمن خود، دراکو مالفوی ایستاده بود.
باد زوزه کشان از میان درختان محوطه عبور می کرد و رعب و وحشت را در دل تماشاچیان به وجود می آورد. برگ های درختان خش خش کنان آغاز دوئل را اعلام می کردند.
ردا های دو مبارز در باد تکان می خوردند و عزم سفر می کردند اما دو دشمن همچنان کوه های عظیم و مرتفع، در مقابل یکدیگر ایستاده بودند و...
سرانجام دوئل آغاز شد.
دو دوئل باز، تلاش فراوانی برای زنده ماندن می کردند. هرکدام دیگری را نشانه می رفت و صد ها طلسم را به طرف او شلیک می کرد. در مقابل، مبارز دیگر، آنها را دفع می کرد و یا جا خالی می داد.
در هر لحظه صد ها طلسم رنگارنگ به اطراف پرتاب می شد و به درختان سبز محوطه می خوردند و از بین می رفتند.
دوئلی سنگین بین دو جنگجو در گرفته بود که ساعت ها به طول انجامید. دست بر قضا، بعد از ساعت ها جنگ و نبرد یکی از آنها به زانو افتاد و شکست خود را پذیرفت و به حرفش چشم دوخت.
دراکو مالفوی که از پایین به رون نگاه می کرد، بار دیگر شکست خود را پذیرفت و چشمان خود را بست و منتظر ضربه ی نهایی شد. اما خبری از آن نشد.
-من عادت ندارم حریفام رو بکشم. بلند شو. تو شکست خوردی و همین که اونو پذیرفتی برات کافیه.
رون که این سخن را با خونسردی تمام این سخن را گفته بود، از مالفوی روی برگرداند و با قدم های آرام از او دور شد.
درسی که او به مالفوی داده بود از هر درسی برتر بود. درس گذشت!
صاحب با آرامش تمام به سمت کمد لباس های خود رفت و ردایی بسیار شیکی که مختص به دوئل هایش بود را، بر تن کرد و با قدم های آهسته به سمت تنها آینه ی اتاق رفت و در مقابل آن ایستاد. با دست سعی کرد موهای پریشان خود را سر و سامان دهد اما گویا امکان پذیر نبود. سرانجام دست از تلاش برداشت و از آینه چشم برداشت.
از روی تنها میز اتاق چوبدستی اش را برداشت وپس از چشم دوختن به قاب عکس هایی که بر روی میزش بود، به آنها بوسه ای زد و با آرامشی که از او سراغ نمی رفت، از اتاق خارج شد.
دوئلی عظیم در راه داشت. دوئلی که گویا باید سال ها پیش انجام می شد. اما اکنون بعد از چندین سال، زمان این دوئل بالاخره فرارسیده بود. دوئلی که نیاز به دلیل نداشت. دشمنی قدیمی انتظارش را می کشید.
یک ساعت بعد
دو جنگجو رو به روی یکدیگر ایستاده بودند و با نفرت تمام به یکدیگر چشم دوخته بودند و هرکدام انتظار آغاز دوئلی بزرگ را می کشیدند.
لحظه ای بعد، پس از تعظیم و ادای احترام به یکدیگر، از یکدیگر دور شدند تا دوئل خود را آغاز کنند.
رونالد بیلیوس ویزلی، با چشمان خشمگین اما خونسرد، در مقابل اولین دشمن خود، دراکو مالفوی ایستاده بود.
باد زوزه کشان از میان درختان محوطه عبور می کرد و رعب و وحشت را در دل تماشاچیان به وجود می آورد. برگ های درختان خش خش کنان آغاز دوئل را اعلام می کردند.
ردا های دو مبارز در باد تکان می خوردند و عزم سفر می کردند اما دو دشمن همچنان کوه های عظیم و مرتفع، در مقابل یکدیگر ایستاده بودند و...
سرانجام دوئل آغاز شد.
دو دوئل باز، تلاش فراوانی برای زنده ماندن می کردند. هرکدام دیگری را نشانه می رفت و صد ها طلسم را به طرف او شلیک می کرد. در مقابل، مبارز دیگر، آنها را دفع می کرد و یا جا خالی می داد.
در هر لحظه صد ها طلسم رنگارنگ به اطراف پرتاب می شد و به درختان سبز محوطه می خوردند و از بین می رفتند.
دوئلی سنگین بین دو جنگجو در گرفته بود که ساعت ها به طول انجامید. دست بر قضا، بعد از ساعت ها جنگ و نبرد یکی از آنها به زانو افتاد و شکست خود را پذیرفت و به حرفش چشم دوخت.
دراکو مالفوی که از پایین به رون نگاه می کرد، بار دیگر شکست خود را پذیرفت و چشمان خود را بست و منتظر ضربه ی نهایی شد. اما خبری از آن نشد.
-من عادت ندارم حریفام رو بکشم. بلند شو. تو شکست خوردی و همین که اونو پذیرفتی برات کافیه.
رون که این سخن را با خونسردی تمام این سخن را گفته بود، از مالفوی روی برگرداند و با قدم های آرام از او دور شد.
درسی که او به مالفوی داده بود از هر درسی برتر بود. درس گذشت!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1394/5/14 10:30:49

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1390/03/04
تولد نقش: 1396/09/23
آخرین ورود: دوشنبه 29 بهمن 1397 09:51
از: این همه ریش خسته شدم!
پستها:
317

پیر میکده ی گریف

- گیرش انداختیم قربان ... در واقع با یه تیر دو نشون!
- عالیه روزیه ... هر دوی شما نشون دادید خادمان خوبی برای من خواهید بود.
- من، ویلکز و دالاهوف دختر خانواده رو به سه بچه ماگل نشون دادیم و با تحریک کردن اون سه تا به این که اون دختر یه بچه ی غیرعادیه و کارای عجیب غریبش همه رو به دردسر میندازه کاری کردیم اون دختر از طرف اون سه پسر شدیدا آزار ببینه و قدرت جادویی ش تا حد زیادی سرکوب بشه و در واقع جلوی خلق یه ساحره قدرتمند از خانواده دامبلدور رو گرفتیم و مطمئن بودیم به گفته ی شما پرسیوال بی برو و برگرد برای گرفتن انتقام دخترش دست به هر کاری خواهد زد ... پیرمرد هر سه پسر رو با یه طلسم باستانی که ما ازش بی خبر بودیم جادو کرد و وزارتخونه فقط به خاطر اسمش با یک درجه تخفیف اونو محکوم به حبس ابد در آزکابان کرد و در واقع درسته با موقعیت الان ما فاصله داره اما کاملا در اختیار شماست قربان.
صدای آن ها در غذاخوری یک ساختمان چوبی بزرگ اما قدیمی در اعماق جنگل های افرای اسکاتلند می پیچید. قلب ولدمورت به عنوان رهبر جدید دنیای سیاه کاملا فاقد احساس نبود و این ، یکی از معدود زمان هایی بود که احساسی بین بیقراری، اضطراب و کمی ترس بر وجودش سایه انداخته بود. از طرف دیگر در "بهترین" بودن آلبوس دامبلدور در تاریخ جادوگری هیچ شکی نداشت اما خود را مجاب کرده بود که جز لرد ولدمورت در آینده ای نزدیک ، نام هیچ کس به عنوان توانمند ترین جادوگر در تمام تاریخ باقی نخواهد ماند.
با تمام این تفاسیر تا این مرحله از تصوراتش ، مانع بزرگی که سد راهش شده بود آلبوس دامبلدور نبود! . پرسیوال پدر خوش چهره و با نفوذ او با تمام وجود در حال تلاش برای نفوذ و بسط اعتبار خاندان خود در کل اروپا بود و در این راه دست پسرش را برای هر اقدامی باز گذاشته بود و این پرسیوال بود که خود را به عنوان بزرگ خاندان موظف می دید تمامی موانع هدف ش را با قدرت تمام از میان بردارد.
پرسیوال سالها قبل تحت عنوان مدیر هاگوارتز و با استفاده از رابطه صمیمانه اش با مشهورترین غیبگوی عصر خود یعنی کاساندرا تریلانی توانسته بود با دعوت از وی بقصد تدریس ، پشتوانه ی آینده نگر و مطمئنی برای بسط نفوذ خود به دست آورد اما تریلانی پس از مدتی تدریس به دلیل اختلاف عمیق با هیأت مدیره هاگوارتز آنجا را ترک کرد اما با این وجود پیوند عمیق دامبلدور بزرگ و غیبگوی مشهور شکل گرفته بود.
دامبلدور پسر به عنوان سرپرست هاگوارتز تا انتخاب رسمی مدیر در واقع به منزله چراغ سبزی به پدرش برای گسترش نفوذ قدرت خاندان در اروپا بود و عایدی آلبوس از فرصت مقتضی چیزی نبود جز تبدیل شدن به قدرتمند ترین جادوکار تاریخ و حالا دیگر پدر با غرور و افتخار ، اعتبار و عظمت پسرش را به نظاره نشسته بود.
این آلبوس جدید و کاملا موافق با آرمان های پدر، کم کم زمینه ساز بدبینی و حسادت هایی نسبت به خانواده ی پرسیوال و متقابلا از سمت پرسیوال به بقیه مردم شد؛ تا آنجا که دوست دیرین خود پیشگوی توانمند تاریخ جادوگری ، کاساندرا تریلانی را به شدت از خود رنجاند به نحوی که تیرگی رابطه ی بین این دو زمینه ساز اتفاقات هولناکی شد.
"فلش بک"
پس از مدتی مدید ، این بار پرسیوال بود که باید منتظر میماند و این انتظار تا پاسی از شب در میان گور های گورستان دره گودریک به درازا کشیده بود . پیرمرد خسته اما کاملا هشیار و منتظر بروز نشانه های ظهور ناگهانی دقیقا در بالای قبر ایگنوتیوس پاورل ایستاده بود اما به جای شخصی با جسم مادی ، پاترونوسی به شکل عقاب بزرگ و سپید و البته بسیار زیبا درست در مقابلش فرود آمد و منقارش را باز کرد و با صدای کاساندرا تریلانی گفت:
- ببخش اگر منتظرت گذاشتم اما لازمه حتما بیایی به خونه ی من ... باید تو خونه مسائل مهمی بهت بگم.
پس از صرف دقایقی که پرسیوال به خانه تریلانی رسید ،وارد شد و آماده شد که مثل همیشه اخبار ناخوشایندی بشنود، صدای غیرقابل انکار ظهور پنج نفر را در مقابل خانه شنید.
صدای خشنی آرام زمزمه کرد:
- اوری و مکنر از در پشتی وارد بشن و من و مالسیبر و روزیه هم از جلو و همه تون هم میدونید که لرد اونو زنده و سالم احتیاج داره ... پس وارد کردن آسیب بهش مساویه با مرگ خودتون!
کاساندرا با نگرانی رو به پرسیوال کرد و گفت:
- دقیقا همین رو میخواستم بهت بگم ... اخبار زیادی رسیده بود که کسی به اسم مستعار لرد ولدمورت که گویا از شاگردان سابق پسرت بوده رو دست گریندل والد بلند شده و قصد داره دنیامونو مال خودش کنه و اینا که جلوی درن به دستور اون اومدن تا یک غیبگو رو به عنوان پشتوانه فکری در کنارشون داشته باشن! دامبلدور من توی این خونه چیزای بسیار با ارزشی دارم و نمیخوام به دست این ها بیفته...
"پایان فلش بک"
ساعت ها و روزها از اتفاقات آن روز گذشت.
چند حمله ی دیگر از جانب طرفداران ولدمورت به هر کسی که احتمال مفید بودن وی برای شکل گیری و تقویت دنیای سیاه میرفت انجام شد و البته این اتفاقات از دید کاساندرا تریلانی پنهان نماند و او موفق شده بود با کمک پرسیوال دامبلدور تعدادی از این حملات را خنثی کند و ظهور علنی ولدمورت را برای مدت زیادی به تعویق بیندازد.
در روزهایی که همه فکر می کردند ولدمورت تا مدت ها توان تحرک نخواهد داشت کاساندرا در خانه ی دامبلدور ها دید که برای پرسیوال و خانواده اش چه اتفاقی خواهد افتاد و این غیب بینی دقیقا با زمانی مصادف شده بود که پرسیوال ، تمام این حرف ها را جز یک مشت شر و ور برای تخریب خود و خانواده و البته ناشی از حسادت شدید نمیدانست.
آریانا دختر کوچک و سالم پرسیوال در سن 9 سالگی در هنگام بازی در جلوی خانه نتوانسته بود نیروی جادویی خود را کنترل کند و باعث شده بود عروسکش هم بتواند راه برود و هم حرف بزند و این اتفاق از چشم سه پسر ماگل ده دوازده ساله فقط از "عجیب الخلقه ها" بر می آمد و همین باعث شد فردای آن روز به بهانه ی بازی ....
ادله ی پرسیوال در دادگاه پذیرفته نشد و دادگاه به او 48 ساعت مهلت خداحافظی با خانه و خانواده داد و در این چهل و هشت ساعت چیزی که بیش از همه آزارش میداد این بود که دوست دیرینش کاساندرا تریلانی هم در خانه اش بود اما دیگر به هیچ بهانه ای نمیتوانست زمان را به عقب برگرداند.
"فلش فوروارد"
ولدمورت اگرچه نمیخواست هیچ گاه چشمش به دیوارهای آزکابان بیفتد اما میخواست با دست خود شاهد تخریب مانعی بسیار بزرگ و انتقام از مانعی بزرگتر از آن باشد . ولدمورت نمیخواست حتی لحظه ای در آزکابان باشد چرا که به یاد می آورد دوران کودکی اش در حصار پرورشگاهی به همان دلگیری بدون حاصل به هدر رفته بود .
طبیعی بود که حامیان مخوفش در آزکابان با آن صدای هولناکشان هیچ گاه مانعی برایش محسوب نمی شدند و فقط کافی بود بخواهد و دیوانه ساز ها با کمال میل اجابت کنند.
از کنار قبرستان مردگان آزکابان به سرعت رد شد و به همراه دیوانه سازی که مشایعتش می کرد به سمت سلول پرسیوال دامبلدور حرکت کرد. ولدمورت در طول مسیر بدون نگاه کردن به در و دیوارها راه میرفت و اگر بتوان اسم این حالت را احساس گذاشت تمام وجودش پر بود از یک دلمشغولی قدرتمند بابت آن پرورشگاه کذایی و این که آزکابان هراس انگیز تر بود و یا آن پرورشگاه!
دیوانه ساز متوقف شد و با دست کپک زده اش به سمت سلول کوچکی اشاره کرد، سپس تعظیمی کرد و رفت. ولدمورت با اندک تکان چوبدستی درب سلول را گشود و به قیافه ی بسیار آشنای کسی نگریست که ظهورش را بسیار بیش از زمان مقصود خودش به تعویق انداخته بود... آه که پدر و پسر مو نمیزدند!
- پس بالاخره اومدی! در مورد اومدنت به اینجا هیچ شکی نداشتم ولدمورت ... اما میخواستم این شک رو به یقین تبدیل کنم که تو در حقیقت اینقدر ضعیفی که تمام انرژی ت رو میذاری که دشمنانت رو تا حد ممکن محدود کنی !
صدای پرسیوال گذشته از دورگه شدن بی نهایت خسته و نشانی از افسردگی روحش بود. او با هر میزان قدرتمندی نمیتوانست دردی را تحمل کند که در واقع ولدمورت به جانش تحمیل کرده بود . هنوز نمیدانست حمله کنندگان به دخترش به تحریک مستقیم ولدمورت دست به این کار زدند.
هنوز حداقل برای دقایقی زود می نمود که ولدمورت بخواهد چشم به آن چشم های به رنگ آبی روشن بدوزد اما با تمام وجود میخواست این مانع را هر چه سریع تر از بین ببرد. فکر می کرد مرگ پدر باعث زخمی بر وجود پسر می شود که بر اثر آن ، احساس بر عقل غلبه کند.
دنباله ی شنل ولدمورت در هوا می رقصید اما در وجود او هیچ اثری از تحرک احساسات نبود. با بیقراری محسوسی گفت:
- اگر تبدیل به مانعی برای من نمی شدید هیچ تمایلی به نابودی یکی از خاندان های قدیمی و اصیل جادوگری نداشتم اما باید اقرار کنم که به یک سیب کوچک راضی بودم اما سیب سرخ و درشتی به دامنم افتاد دامبلدور! باور کن نخواهم گذاشت پسرت بفهمه که دقیقا چه اتفاقاتی در این مدت افتاده اما بالاخره روزی متوجه خواهد شد و مشعوفم که در اون روز از همیشه ضعیف تر و فرسوده تر ببینمش. بلند شو دامبلدور ... ولدمورت نمیخواد تعظیم خفت بار دامبلدور بزرگ در برابر مرگ رو ببینه ... میخوام که در یک نبرد ساده در هم شکستنت رو ببینم.
پرسیوال با تمام وجود سعی می کرد از واکنش های احساسی دوری کند اما هر ثانیه چهره ی آریانا در مقابل پرده چشم هایش به وضوح ظاهر می شد و چنگی به قلبش می زد. میخواست ولدمورت را منصرف کند و با درد تنهایی و زخم دخترش باقی عمر را سر کند اما نتوانست.
- برای اولین بار در عمرم میخوام از توی ضعیف بخوام که من ضعیف تر رو در تنهایی خودم به حال خودم رها کنی ... مطمئن باش زخمی که به من زدی خیلی کاریه.
- نه دامبلدور ... نه ... من این همه راه بی دلیل نیومدم ... چوبدستی نیرومندی برات آوردم که جوانمردانه نابودت کنم!
ولدمورت چوبدستی را برای دامبلدور انداخت سپس فضای سلول را به کمک جادو بسیار بزرگتر کرد و دامبلدور با نشانه های بارز فرسودگی در چهره اش چوبدستی قرضی را به سمت صورت ولدمورت نشانه رفت.
- چرا شروع نمی کنی فیل سفید
همین که ولدمورت این جمله را به زبان آورد ضربه ی شلاق آتشین دامبلدور تعادلش را بر هم زد . لحظه ای بعد شلاق به بارانی از تیر های آتشین تبدیل شد و دامبلدور با زحمت آن ها را به قطرات باران تبدیل کرد . ولدمورت با چرخش دایره ای چوبدستی اش جادویبا استمرار در زمان به سمت دامبلدور فرستاد که او با کمک یک دیوار شیشه ی مذاب توانست آن را دفع کند .
- خنده داره ولدمورت .. داری قدرتت رو به رخ من می کشی؟ چه وجه مشترکی داریم و چه کس دیگه ای اینجا هست که قصد خودنمایی کردی؟
ولدمورت آشکارا رنجیده بود . برق سبزرنگی از نوک چوبدستی اش اماده ی شلیک بود که توسط دامبلدور منحرف شد.
- این حرفا نمیتونه مرگ ت رو به تعویق بندازه پیرمرد!
حرکت طولانی چوبدستی دامبلدور پیش درآمد طلسمی باستانی بود که قوهی تفکر قربانیان را تا همیشه با اختلال شدید مواجه می کرد؛ طلسم باستانی کامل شده با ضربه ای شلاق وار به سمت ولدمورت شلیک شد و همچون حاله ای بدن ولدمورت را فرا گرفت . طلسم دامبلدور برای تأثیر گذاری زمان می طلبید و ولدمورت وقت کمی داشت که آن حاله ی خفقان آور را از خود دور کند. ولدمورت توانست طلسم ضد غیب شوندگی آزکابان را برای مدتی بی اثر کند و در پی آن غیب شد و دقیقا پشت سر دامبلدور ظاهر شد . طلسم دامبلدور خنثی شد و او با چرخشی سریع به سمت ولدمورت برگشت.
- هیچ میدونی این من بودم که با یه اتفاق ساده ، خانواده ت رو به هم ریختم ؟
دامبلدور طلسمی به سمت ولدمورت فرستاد که سر و صدای شدیدی در گوش و مغز تا حد جنون ایجاد می کرد اما با این کنایه ی ولدمورت لحظه ای بی حرکت ماند و گفت:
- ولدمورت ... هیچ سعی نکن دروغ پردازی کنی چون حالا که من رو وارد به اصطلاح دوئلت کردی فقط وقتت هدر میره!
دامبلدور چرخی زد و دنباله ی موی بلندش به هوا برخواست و آماده شلیک طلسمی دیگر شد اما ولدمورت به جای واکنش به کنایه گویی ادامه داد:
- آره پیرمرد ... اولین قربانی ایستادگی در برابر ولدمورت شخص تو نیستی...خانواده ته! اگر دامبلدور،دامبلدوره چه بهتر که عضو جدید خانواده دیگه ساحره نباشه!
پرسیوال ایستاد . ولدمورت توانسته بود به قلبش چنگ بزند . نتوانسته بود برای دختر عزیزش پدری کند و این نقطه ضعف بزرگی بود که پاک شدنش نیاز به زمان و توان زیادی داشت، اما در واقع پرسیوال نه زمان داشت و نه توان، و این بود که وجودش را شدیدا می آزرد ... حالا ولدمورت درست دست گذاشته بود روی این نقطه ضعف عمیق و وسیع و به هدفش رسیده بود.
دامبلدور در حالی که تصویر قنداق تنها دختر تازه متولد شده اش در حالیکه در آغوشش بود در مقابل چشمانش جان می گرفت طلسمی کور کننده به سمت ولدمورت فرستاد و ولدمورت در مقابل طلسم کشنده ای به سمت پیرمرد. طلسم دامبلدور به هدف خورد و ولدمورت از شدت درد فریادی کشید چرا که ذره ذره از توانایی بینایی اش کم میشد و به فاصله ده دقیقه از برخورد طلسم نابینا میشد، اما طلسم ولدمورت خطا رفت و دیوار سنگی پشت سر دامبلدور را منفجر کرد. پس از خوابیدن گرد و غبار ولدمورت موفق شده بود ضد طلسم دامبلدور را زمزمه کند و در حالی که هنوز چشمانش شدیدا درد می کرد رقیب ش را نقش بر زمین دید ... طلسم خطا رفته ولدمورت باعث انفجار دیوار سنگی پشت سر دامبلدور شده بود و پیرمرد با اصابت سنگی کوچک به ناحیه گیجگاه از زمین فانی برای همیشه جدا شده بود.
ولدمورت سرمست از این پیروزی که البته خودش هیچ نقشی در آن نداشت جز شلیک طلسمی که به خطا رفت، به سمت آخرین پله ی صعود خود به تملک دنیا رفت . " سنگ جادو"
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه
دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب
تو روح هرکی بد برداشت کنه
دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/12/16
تولد نقش: 1396/04/16
آخرین ورود: چهارشنبه 6 مرداد 1400 23:41
از: دست ویولت و رکسان هر دو فریاد
پستها:
247

ارشد ریونکلا
1.
- کافی نبود برات؟ همینکه به اون اٌلاف کمک کردی تا عمارت رو آتیش بزنه. کی باورش میشد یک نفر با دستِ خالی میونِ نگهبانها، کلِ عمارت رو به آتش بکشه؟ معلومه که اینطوری نبود، "تو" بودی که بهش کمک کردی اون کارُ بکنه. تو.
کلاوس بودلر نگاهش برداشت و به چهرهای که اگر احساسی هم میانش بود، آن ماسکِ سیاه چیزی جز سیاهی و سردی نگذاشته بود، خیره شد. ردایِ سیاهی پوشیده و باشلقش را هم به سر کشیده بود. تنها در میانِ منظرهی سیاه، سرد و مهآلودِ جنگلِ ممنوعه، در پشتش، ایستاده بود. نیمه شبها، در این گوشهی خلوتِ هاگوارتز و دور از کلبهی هاگرید، هوا همیشه ابری بود. ابرهایی بیشکل که به نظر میرسید خودشان هم راضی نیستند شبها، "انطور" به نظر برسند.
صدایی نبود جز همان بادهای لابهلای درختها، اما لحظهای بعد، مرگخوار خندید.
صدای خندهاش بیشتر از اینکه ترسناک باشد، خندهدار بود. یک خندهی بلند که شاید حتی سانتورهای جنگل را هم شوکه کرده باشد. لحظهای بعد تمامِ احساسِ درون آن خنده، همچون "سمی" از آن کشیده شده بود. اگر میشد واقعاً فکر کرد که آن جملهی ویولت برای "او" خنده دار بوده، حالا تنها خندهای بلند شنیده میشد. خندهای که چون منقارِ دارکوبی، ذهنشان را سوراخ میکرد و دوباره سوراخی جدید و دوباره..
مرگخوار چند قدمی برداشت. خندهاش حالا به چیزی شبیه به خنده اما آرامتر تبدیل شده بود.در لحظهای پایش را روی زمین کوبید و فریاد زد:
- معلومه که نه!
ویولت و کلاوس هر دو از شوکِ فریاد، به گونهای عقب رانده شدند.
کلاوس یکبار دیگر خواهرش را برانداز کرد، اما جز برقِ ترس و انتقام، هیچچیزِ جدیدی در ظاهرش ندید. موهایش را با روبانِ قرمزش بسته بود و لباسش یک ردایِ عادیِ راونکلا بود. چیزی که کم و بیش خودش هم به تن داشت.
- من واقعاً دستی تو اون آتش سوزی نداشتم؛ فقط چندتا معجون و کمی فکر تو سرِ اون ابله ریختن، که خُب.. اینُ اون فروشندههای احمقِ دیاگون هم میتونن براش آماده کنن. نمیتونن؟
صدایش هیچگونه تعادلی نداشت. لحظهای جیغ میزد، لحظهای کودکانه فریاد میکشید و لحظهای همه چیز به روتینِ بدونِ احساس برمیگشت.
ویولت تکانی خورد. کلاوس متوجه شد که احتمالاً چوبدستیاش را برداشته و حالا باید منتظرِ یک "دوئل" باشد. البته اگر قانونشکنیِ شبانهی آنها، برای انتقام گرفتن از "او" یک دوئل محسوب شود؛ اگر میبُردند، برای ویولت این آرامشِ خاطری پس از سالهای سال بود و اگر شکست میخوردند، مردِ سیاهپوش، به آرزویش میرسید؛ مرگخوار میشد.
- استوپیفای!
لحظهای طول کشید تا کلاوس متوجه شود چه اتفاقی افتاده. منتظر بود که مقصدِ جادو خودش باشد. ولی وقتی بدنِ بیهوشِ ویولت را دید متوجه شد او، قرار نیست کمی بازیچهی مرد سیاهپوش باشد.
- تو چیکار کردی؟
ویولت بودلر که به هوش آمد، خودش را درازکشیده روی تختی، همراه با مادام پامفری و کلاوس در کنارش دید. چشمش که به کلاوس افتاد، به معنای واقعی کلمه نفسی عمیق از سر آسودگی کشید که باعث شد مادام پامفری از فرصت استفاده کرده و با چوبدستیاش احتمالاً چیزهایی را چک کند. اما واکنشِ لحظهی دومِ نگاه کردن به کلاوس خشمِ اندکی بود که شروع کرد به جوانه زدن. وقتی هم، تنها، مقدمهی داستانِ کلاوس را شنید دیگر تقریباً داشت بر سرِ کلاوس فریاد میکشید. و طبیعی است، مادام پامفری با یک طلسم برای ساکت کردنش واکنش نشان میدهد.
- حالا اینطوری بهتره، فقط قبل از همه چیز یادت باشه من نبودم که روی اون چمنها دراز به دراز افتاده بودم.
ویولت با نگاهش اعتراض کرد اما نتیجه نداشت. کلاوس به حرفش ادامه داد.
- اون نقشهی انتقام جویانه تو، که به "اون" بگیم تا ما رو توی مدرسه ببینه، یه حماقتِ خیلی بزرگ برای هر دوی ما بود. "او" حماقت کرد که پاش رو توی مدرسه گذاشت، و ما حماقت کردیم که حتی به این موضوع فکر کردیم و.. به پرفسور نگفتیم.
اگر میتوانست، حتما ویولت در این لحظه آهی میکشید. اینکه یه لحظه هم فکرش را نکرده بود که منطق و قانونمندیِ برادرش قرار است دوئل را خراب کند.
- خب، من از حماقت جلوگیری کردم و پرفسور رو در جریان گذاشتم و خُب.. تو زندهای!
ویولت لبخند زد. هر چند او اسماً و رسماً تمامِ چیزی است که کلاوس دارد، تمامِ حمایتی که میتواند داشته باشد. اما گاهی وقتها، یک یادآوری لازم است که آن یکی بدون دیگری، به جز "چیزی دراز به دراز بیهوش روی زمین" نیست. کلاوس که بلند شد، توجهِ ویولت برای اولین بار به بانداژِ آبیِ تیرهی روی بازوی کلاوس جلب شد. ظاهراً این تمامِ قصه نبود، ظاهراً این میان، کلاوس هم حسابی با در خطر انداختنِ جانش و دوئل با "او"، کلُی حماقت کرده بود. دوباره لبخند زد، اینبار حتی بزرگتر.
1.
- کافی نبود برات؟ همینکه به اون اٌلاف کمک کردی تا عمارت رو آتیش بزنه. کی باورش میشد یک نفر با دستِ خالی میونِ نگهبانها، کلِ عمارت رو به آتش بکشه؟ معلومه که اینطوری نبود، "تو" بودی که بهش کمک کردی اون کارُ بکنه. تو.
کلاوس بودلر نگاهش برداشت و به چهرهای که اگر احساسی هم میانش بود، آن ماسکِ سیاه چیزی جز سیاهی و سردی نگذاشته بود، خیره شد. ردایِ سیاهی پوشیده و باشلقش را هم به سر کشیده بود. تنها در میانِ منظرهی سیاه، سرد و مهآلودِ جنگلِ ممنوعه، در پشتش، ایستاده بود. نیمه شبها، در این گوشهی خلوتِ هاگوارتز و دور از کلبهی هاگرید، هوا همیشه ابری بود. ابرهایی بیشکل که به نظر میرسید خودشان هم راضی نیستند شبها، "انطور" به نظر برسند.
صدایی نبود جز همان بادهای لابهلای درختها، اما لحظهای بعد، مرگخوار خندید.
صدای خندهاش بیشتر از اینکه ترسناک باشد، خندهدار بود. یک خندهی بلند که شاید حتی سانتورهای جنگل را هم شوکه کرده باشد. لحظهای بعد تمامِ احساسِ درون آن خنده، همچون "سمی" از آن کشیده شده بود. اگر میشد واقعاً فکر کرد که آن جملهی ویولت برای "او" خنده دار بوده، حالا تنها خندهای بلند شنیده میشد. خندهای که چون منقارِ دارکوبی، ذهنشان را سوراخ میکرد و دوباره سوراخی جدید و دوباره..
مرگخوار چند قدمی برداشت. خندهاش حالا به چیزی شبیه به خنده اما آرامتر تبدیل شده بود.در لحظهای پایش را روی زمین کوبید و فریاد زد:
- معلومه که نه!
ویولت و کلاوس هر دو از شوکِ فریاد، به گونهای عقب رانده شدند.
کلاوس یکبار دیگر خواهرش را برانداز کرد، اما جز برقِ ترس و انتقام، هیچچیزِ جدیدی در ظاهرش ندید. موهایش را با روبانِ قرمزش بسته بود و لباسش یک ردایِ عادیِ راونکلا بود. چیزی که کم و بیش خودش هم به تن داشت.
- من واقعاً دستی تو اون آتش سوزی نداشتم؛ فقط چندتا معجون و کمی فکر تو سرِ اون ابله ریختن، که خُب.. اینُ اون فروشندههای احمقِ دیاگون هم میتونن براش آماده کنن. نمیتونن؟
صدایش هیچگونه تعادلی نداشت. لحظهای جیغ میزد، لحظهای کودکانه فریاد میکشید و لحظهای همه چیز به روتینِ بدونِ احساس برمیگشت.
ویولت تکانی خورد. کلاوس متوجه شد که احتمالاً چوبدستیاش را برداشته و حالا باید منتظرِ یک "دوئل" باشد. البته اگر قانونشکنیِ شبانهی آنها، برای انتقام گرفتن از "او" یک دوئل محسوب شود؛ اگر میبُردند، برای ویولت این آرامشِ خاطری پس از سالهای سال بود و اگر شکست میخوردند، مردِ سیاهپوش، به آرزویش میرسید؛ مرگخوار میشد.
- استوپیفای!
لحظهای طول کشید تا کلاوس متوجه شود چه اتفاقی افتاده. منتظر بود که مقصدِ جادو خودش باشد. ولی وقتی بدنِ بیهوشِ ویولت را دید متوجه شد او، قرار نیست کمی بازیچهی مرد سیاهپوش باشد.
***
- تو چیکار کردی؟
ویولت بودلر که به هوش آمد، خودش را درازکشیده روی تختی، همراه با مادام پامفری و کلاوس در کنارش دید. چشمش که به کلاوس افتاد، به معنای واقعی کلمه نفسی عمیق از سر آسودگی کشید که باعث شد مادام پامفری از فرصت استفاده کرده و با چوبدستیاش احتمالاً چیزهایی را چک کند. اما واکنشِ لحظهی دومِ نگاه کردن به کلاوس خشمِ اندکی بود که شروع کرد به جوانه زدن. وقتی هم، تنها، مقدمهی داستانِ کلاوس را شنید دیگر تقریباً داشت بر سرِ کلاوس فریاد میکشید. و طبیعی است، مادام پامفری با یک طلسم برای ساکت کردنش واکنش نشان میدهد.
- حالا اینطوری بهتره، فقط قبل از همه چیز یادت باشه من نبودم که روی اون چمنها دراز به دراز افتاده بودم.
ویولت با نگاهش اعتراض کرد اما نتیجه نداشت. کلاوس به حرفش ادامه داد.
- اون نقشهی انتقام جویانه تو، که به "اون" بگیم تا ما رو توی مدرسه ببینه، یه حماقتِ خیلی بزرگ برای هر دوی ما بود. "او" حماقت کرد که پاش رو توی مدرسه گذاشت، و ما حماقت کردیم که حتی به این موضوع فکر کردیم و.. به پرفسور نگفتیم.
اگر میتوانست، حتما ویولت در این لحظه آهی میکشید. اینکه یه لحظه هم فکرش را نکرده بود که منطق و قانونمندیِ برادرش قرار است دوئل را خراب کند.
- خب، من از حماقت جلوگیری کردم و پرفسور رو در جریان گذاشتم و خُب.. تو زندهای!
ویولت لبخند زد. هر چند او اسماً و رسماً تمامِ چیزی است که کلاوس دارد، تمامِ حمایتی که میتواند داشته باشد. اما گاهی وقتها، یک یادآوری لازم است که آن یکی بدون دیگری، به جز "چیزی دراز به دراز بیهوش روی زمین" نیست. کلاوس که بلند شد، توجهِ ویولت برای اولین بار به بانداژِ آبیِ تیرهی روی بازوی کلاوس جلب شد. ظاهراً این تمامِ قصه نبود، ظاهراً این میان، کلاوس هم حسابی با در خطر انداختنِ جانش و دوئل با "او"، کلُی حماقت کرده بود. دوباره لبخند زد، اینبار حتی بزرگتر.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در 1394/5/13 19:20:53
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در 1394/5/14 9:23:34
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در 1394/5/14 9:23:34


بنفش!
[
]
[
]
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج