جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
7
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  127 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  209 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: پنجشنبه 12 آذر 1394 20:41
نمایش جزئیات
آفلاین
دقیقا سه روز پیش یازده ساله شده بود. البته " یازده ساله" کامل نه!
مورگانا اگر قرار بود با خودش صادق باشد الان هزار و سیصد و یازده سال داشت. ولی خب این روند رشد معکوس....
او در این لحظه یک دختر یازده ساله به شمار می رفت که قرار بود به هاگوارتز برود. در حالیکه از پنجره های کوپه، به بیرون خیره بود، به این فکر می کرد که تنها یازده ساله ای است که میتواند از همین حالا، استاد باشد. خوشحال بود که در این مسیر تنها نیست و دوستی همراه خود دارد.

- تو فکر می کنی کجا بیافتی؟

مورگانا با شنیدن این سوال ایلین، اندیشید که این کوپه ها هر سال، این سوال را چند بار شنیده اند و چند پاسخ صحیح بود است!
و مورگانا با همه دانایی پنهانش، پاسخ درست این سوال را نمی دانست.
.
.
.
.

زل زده بود به قلعه ای نورانی که از بین درخت هاو آن سوی دریاچه به صورتی محو، دیده می شد. تسترال ها را میدید و هیچ علاقه ای نداشت بهشان نزدیک شود.هیچ یازده ساله ای دوست ندارد.
.
.
.
.
از قایق که پیاده شدند متوجه مک گوناگلی شد که به استقبالشان آمده بود. و همچنین شبح چاقی که کنارش ایستاد.
- میخواید قبل از همه به تالار برید؟

لبخند ملایمی زد.
- ولذتش رو از دست بدم؟

و دست ایلین را فشرد.راهب چاق هم لبخندی زد
- شاید خونه هلگا.

مورگانا صادقانه گفت:
- و شاید هر جای دیگه ای!

وقتی طومارهای مینروا مک گوناگل تمام شد. همه دانش آموزان به سمت تالار اصلی رفتند. دو دوست جوان مبهوت سقف سحر آمیز شده بودند. مورگانا نجوا کرد
- این یه طلسم تلفیقیه. گودریک گریفندور و روونا ریونکلاو مشترکا انجامش دادن. کارش اینه که سقف رو با هوای بیرون یکسان نشون بده!

پسر مغروری به مورگانا پوزخند زد.
- چند بار کتاب ها رو جویدی؟

مورگانا پاسخی نداد. علاقه ای نداشت روز اول خودش را درگیر کند. اما چهره پسر را به خاطر سپرد. او مک گوناگل را دید که لیستی به دست داشته و کنار یک کلاه قدیمی ایستاده بود. خنده ای روی لب هایش شکل گرفت. " کلاه قدیمی هلگا"

- مورگانا لی فای!

این اسم معروف تر از آن بود که "همه" ساکت شوند. اما مورگانا اگر می خواست به زمزمه ها توجه کند بیشتر می ترسید. وقتی روی چهارپایه نشست تنها توجه اش به ایلین بود.

- خودت بگو کجا بفرسمت؟

و مورگانا برای بار سوم گفت:
- نمیدونم!
- نگران دوستتی.
- بله!
- این یه اخلاق گودریک مابانه است!
- مزخرف نگو!

کلاه درون سر مورگانا خندیده بود.
- اسلیترین!

و انگار باری از روی دوشش برداشته بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: پنجشنبه 12 آذر 1394 18:07
نمایش جزئیات
آفلاین
اسامی یکی یکی اعلام می شدند.
- نویل لانگ باتم
پسرک تپلی بود که به گریفندور فرستاده شد. اصلا به چهره اش نمی آمد که شجاع باشد. کلاه چرا او را به...
- سوزان بونز
رشته ی افکارش پاره شد. نفس عمیقی کشید و از پله های سکوی کوچک بالا رفت.
روی چهارپایه ی چوبی نشست. کلاه پوسیده و نخ نمایی روی سرش قرار گرفت و تا روی چشمانش را پوشاند. ناگهان صدای بلندی درون ذهنش شنید:
- خب...میبینم که یکی از اعضای خاندان بونز امسال به هاگوارتز اومده. تو رو توی کدوم گروه بندازم؟ تو شجاعت آملیا بونز رو نداری. پس، به گریفندور نمیری. بذار ببینم...تو دختر سختکوشی هستی...تا به خواسته ات نرسی، از تلاش دست نمی کشی. پس با این حساب...هافلپاف
کلمه ی آخر همچون فریادی بلند، در تالار شنیده شد.
از روی صندلی بلند شد و به طرف میز هافلپافی ها رفت. حس خوبی به او می گفت که در آن گروه به موفقیت های زیادی دست می یابد.
حالا او یک هافلپافی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: پنجشنبه 12 آذر 1394 14:35
نمایش جزئیات
آفلاین
دای برای آخرین بار به اتاقش نگاه کرد. تا کریسمس خالی می ماند. به هاگوارتز می رفت مثل دیگر جادوگران، اما احساس عجیبی ته دلش داشت. تا تابستان امسال زیاد به هاگوارتز فکر نمی کرد. برایش معمولی بود. اما از وقتی آن نامه به دستش رسید همه چیز تغییر کرد...


در ایستگاه کینگز کراس رو به روی پدر و مادرش ایستاده بود. پدرش دستش را روی شانه پسر کوچک گذاشته بود و لبخندی عمیق بر لب داشت. چه کسی می دانست که همین حرکت کوچکش تمام انرژی دای را برای سرپا ایستادن تامین می کرد؟ مادر سفارش های کوچک آخر را دوباره گوشزد می کرد. مردد بود. اگر اصلا نمی رفت چه؟ اگر گروهبندیش...
- پدر، گروهبندی... یعنی گروه های هاگوارتز...

پدرش رو به روی دای زانو زد. با همان لبخند به او نگاه می کرد.
- ببین دای من تو اسلیترین بودم. ژولیت یه ریونکلاوی باهوش بود. اما هیچ فرقی نداره که تو کدوم گروه باشی. استرس نداشته باش. باشه؟ مطمئن باش به همون گروهی می ری که بهش تعلق داری. مهم اینه که برای گروهت مفید باشی. توی هر گروهی که افتادی برام بنویس. میخوام اولین نامه ی پسرمو برای همیشه نگه دارم.
- برای ما فرقی نداره توی کدوم گروه باشی دای.

مادرش چشمک زد.
- البته ریون... باشه باشه پیتر.

سرمستانه خندید. دای هم لبخند زد. هر گروهی که می افتاد، پدر و مادرش به او افتخار می کردند. خوشبختی چیزی به غیر از این بود؟


هاگوارتز

دانش آموزان سال اولی به صف رو به روی چارپایه کوچک ایستاده بودند. پرفسور باتلر لیست بلند و بالایی را در دست داشت و دانش آموزان را یک به یک صدا می کرد:
- آرچیبالد کریوی!

پسرک تقریبا همین که کلاه را بر سر گذاشت فریاد هافلپاف کلاه، سالن را پر کرد.

- دای لوولین!

صدایی از میز کناری آمد:
- مرگ ها؟ پسر کوچولو!

به آرامی کلاه را بر روی سرش گذاشت. کلاه تنها یک جمله زمزمه کرد:
-خوب می دونم جای تو کجاست... ریونکلاو!

بازدمش را با شدت بیرون داد. ریونکلاو، آرامش دوباره بعد از چند هفته برگشته بود. به سمت میز نوادگان روونا راه افتاد.

آرامش چیز عجیبیست... گاهی با یک کلمه کلاه رنگ و رو رفته بر میگردد... و گاهی تنها مهمان رویا های انسان می شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دای لوولین در 1394/9/12 18:31:43
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: پنجشنبه 12 آذر 1394 12:33
نمایش جزئیات
آفلاین
روز اول مدرسه بود و از این که تونسته بودم خانواده و کل اصل و نصب و قانون مدارش شکسته و به جای مدرسه دخترانه کاملا اسلامی دارای مجوز ارشاد و فرهنگ و علم و ادب به مدرسه جادوگری هاگوارتز که یک انگلیسی مدافع حقوق چیز میز گرایان ساخته و یک امریکایی مدافع حقوق چیز میز نگرایان به تصویر کشیده پا بزارم بسی خوشحال بوده ، و از شادی در هیچ کدام از تابلو های متحرک قصر نمی گنجیدم.

خیلی دلم می خواد بچه هایی که اون روزبه مدرسه امده بودن براتون وصف کنم ولی هیچ کدوم از همسن های من در کتاب های هری پاتر به دلیل جنگ های صلیبی , دخالت های داعش ،دست های پشت پرده، حادثه هلوکاتس و همدردی با قربانیان حادثه پاریس ذکر نشده ان که من ذکر کنم.

بعد از کلی انتظار مدیر مدرسه مینروا مک گونال به همراه علی دایی بازیکن برتر تیم ملی کویدیچ به صحنه میان و پس از اعلام این که تا زمانی که میمون ها دوبار به تکامل نرسن از صحنه خارج نمی شن اغاز مراسم گروه بندی را اعلام می کنن.

بلاخر بعد از کلی انتظار اسممو خوندن و من به طرف صندلی رفته در طی حرکتی عمودی کلاه به صورت افقی بر اساس معادلاتی از فیزیک پاییه کوانتم که در ذهن 11 سال من نمی گنجید بر سرم گذاشتن و کلاه به سخن در امد:

-فرزند پریزادم که یک رگت گرگینس خودت خبر نداری و کلا رگ به رگ شدی می بینم که کل اصل تبار خاندان به باد دادی ,از مارم که بدت میاد, 3 تا دکترا هم که در زمینه درس های مشنگی داری و هر روزم که اشکت دم مشکت و خوب از اون جایی که روایت شده بور های گوششون دراز و توصیه شده اگه حتی دارز نیست گوششون به دارزی بزنن و ادای گوش دراز ها رو در بیارن ؛ من دقیقا می دونم تو به کدوم گروه تعلق داری

ولی از اونجایی که در همین لحظه و در همین ثانیه ذرات کوانتمومی کشف شد و کل معادله فیزیک افق بر عمود کلاه بر هم ریخت و علامت ها عوض شد و انشتین به این که این علامت گناه زندگی معادله وارش اعتراف کرد؛ کلاه بیچاره هم که بی معادله شده بود و علامت ها رو قاطی کرده بود فریاد زد:

- اسلیترین.

و پس از قرار دادن پیتر پنجه نقره ای در گروه گریفیندور بدترین گروه بندی قرن انجام شد .


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گبریل دلاکور در 1394/9/12 12:37:59
ویرایش شده توسط گبریل دلاکور در 1394/9/12 12:40:57
[Steve Jobs]
Ooh, everybody knows Windows bit off apple

[Bill Gates]
I tripled the profits on a PC

[Steve Jobs]
All the people with the power to create use an apple!

[Bill Gates]
And people with jobs use a PC

[Steve Jobs]
You know I bet they made this beat on an apple

[Bill Gates]
Nope, Fruity Loops, PC

[Steve Jobs]
You will never, ever catch a virus on an apple

[Bill Gates]
Well you could still afford a doctor if you bought a PC

پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: شنبه 14 شهریور 1394 12:25
نمایش جزئیات
آفلاین
سرسرا خیلی روشن بود خیلی روشن همه روی صندلی نشسته بودند
دامبلدور لبخند میزد مرتب ترین میز میز ریونکلاو بود اسلایترین مثل همیشه با غرور به بقیه نگاه می کردند هالپافی ها هم مثل همه نشسته بودند گریفی ها مدام لبخند میزدند و ریونی ها باشور و شوق به ما نگاه میکردند من هم لبخند زدم
- مونیکا ویلکینز
آرام روی صندلی نشستم کلاه را روی سرم گذاشتند
کلاه کمی فکر کرد ت وهم با وفایی هم شجاغ هم کمی غرور داری و هم باهوشی تو رو به اسلایترین نمی فرستم چون میدونم که اونا از تو استقبال نمی کنند به هافلپاف هم نرو چون هوش و شجاعتت بیشتر از وفاداریته به گریفندور هم نمی فرستمت چون خوابگاهش جا نداره به مال کجایی از ترس اشک توی چشمانم جمع شده بود نمی دانستم باید چه بکنم دامبلدور با چشمان گرد شده به ما نگاه میکرد کلاه گفت پس باید ببینم تو از نواده کدام یک از او ن چهار نفری سالزار ..نه گودریگ..نه هلگا..نه روونا ..بله پس من یک گروه رو جا انداختم تو هوش بالایی داری پس برو به

ریونکلاو

از شادی در پوست خودم نمی گنجیدم من را فرستاده بودند به بهترین گروه دنیا ریونکلاو...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
만 까마귀 발톱
با ارزش ترین گنجینه ی هر انسان هوش سرشار اوست.
Only Raven
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: شنبه 14 شهریور 1394 11:37
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور با مهربانی دستی به پرهایم کشید و گفت :فوکس امسال با مشکل کمبود دانش آموز مواجه شدیم سعی کردم کمی دلداریش دهم پیژامه اش را تا کمر بالا کشید و روی صندلی نشست
-میگم تو هم برو تو هاگوارتز گروهبندی کن بعد از مدتی اگه نخواستی ادامه نده
من:
دامبلدور:
سعی کردم پرهایم را جمع و جور کنم بعدش آروم داشتم میرفتم که دامبلدور منو از دم گرفت و انداخت تو وان شامپو رو رو سرم خالی کرد بعد کف ها رو به زور کرد لای پرام و همینجور به زور داشت منو می شست
بیبیلی بیب بیبیلی بیب بیب (صدای موبایل دامبلدور)
دامبلدور منو ول کرد و با دستای کفی گوشی رو برداشت و جواب داد:الووووووووووو
الووووووووووووووو مردم آزار تاحالا لرد به این بی ادبی ندیده بودم مردم آزار
خب فوکس بیا بریم پراتو شونه کنم فقتی میریم واسه گروهبندی باید پرات تمیز باشه که کلاه خفه نشه خلاصه دامبلدور کارش رو با ژل مویی که از یه فروشگاه مشنگی خریده بود تمام کرد و منو از رو صندلیش پایین گذاشت بعد دست منو گفت و برای اینکه مشکلی به وجود نیاید منو به هاگرید سپرد و خودش هم به سرسرا رفت
وقتی وارد سرسرا شدم حتی تصور اینکه اینجا هاگوارتز است هم برایم سخت بود
دامبلدور با لبخند چشمکی زد و صاف نشست
-فوکس
جلو رفتم همه با این افکت به من که یک پرنده بودند نگاه می کردند
نشستم کلاه تمام پرهایم را پوشاند و بعد از مدتی گفت دامبلدور به موهات چی زده؟ من گفتم ژل مو آب.ث
کلاه که از بوی پرام خوشش اومده بود بی درنگ فریاد زد

گریفندور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: جمعه 13 شهریور 1394 19:30
نمایش جزئیات
آفلاین
پروفسور مک گونگال در سرسرا را باز کرد. گروهی از دانش آموزان سال اولی پشت پروفسور مک گونگال به راه افتادند. کسی حرف نمیزد جز یک نفر که با خودش سخن می گفت:
- اکسپلیارموس... اینم که یادمه. باید به کلاه گروهبندی نشون بدم که من متعلق به گروه اجدادیم، ریونکلاوم. ما از نسل خود روونا هستیم.

بغل دستی فلورا به او سقلمه ای زد تا به او بفهماند که کل شاگردان هاگوارتز صدایش را میشنوند. فلورا آرام شد و به کلاه گروهبندی که روی چهاپایه ای بود نگاه کرد. مدام به خودش تلقین می کرد که به گروه ریونکلاو میرود ولی دل شوره ای داشت که می گفت نمیرود.

همه جلوی پروفسور مک گونگال ایستاده بودند تا اینکه بالاخره اسم اولین نفر خوانده شد.
- اورلا کوییرک!

دختری ظریف از پله های سکو بالا رفت و وقتی پروفسور مک گونگال کلاه را برداشت، روی چهارپایه نشست. کلاه روی سر اورلا قرار گرفت گفت:
- خوب هوش زیادی داری، شجاعتت هم خوبه ولی... ریونکلاو!

اعضای گروه ریونکلاو دست زدند. دختری که اورلا نام داشت با خوشحالی از روی چهارپایه بلند شد و به سوی میز گروهش حرکت کرد. فلورا با حسرت به اورلا نگاه میکرد و نگران بود که مبادا به ریونکلاو نرود و باعث سر شکستگی خانواده اش شود.

- فلورا مورن!

فلورا با شنیدن اسم خودش جا خورد. خودش هم نمیدانست چرا سر جایش خشکش زده؟ بالاخره شجاعتش را به دست آورد و از پله های سکو بالا رفت. روی چهار پایه نشست و کلاه گروهبندی روی سرش قرار گرفت.
- بالاخره یه مورن اصیل اومد. خیلی وقت بود یکی از فرزندان روونا ریونکلاو رو ندیده بودم. هوشت مثل اونه. پس... ریونکلاو!

انگار اعضای ریونکلاو با شنیدن عبارت "فرزندان رونکلاو" ذوق زده شده بودند چون بعد از اعلام گروه فلورا همگی با دست، سوت و هر کاری که میتوانستند بکنند به او خوش آمد گفتند. فلورا خیلی خوشحال بود. احساسی عجیبی ته دلش حس می کرد. از روی چهارپایه بلند شد و به جای این که از پله ها پایین برود... از روی سکو پایین پرید.
فلورا دیگر نمیتوانست خودش را کنترل کند. او از خوشحالی فریادی از ته دل کشید.
- آخ جون!

با فریاد فلورا حتی ریونکلاوی ها هم ساکت شدند. پروفسورها با تعجب به فلورا نگاه میکردند و از همه بدتر پروفسور مک گونگال بود.
- دوشیزه مورن.

فلورا با صدای پروفسور مک گونکال برگشت. به محض دیدن چهره عصبانی پروفسور از خجالت سرخ شد و به سمت میز ریونکلاو حرکت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلورا مورن در 1394/6/13 20:31:42
اگر ترس هایمان را می شناختیم، انقدر از آن ها نمی ترسیدیم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1394 13:45
نمایش جزئیات
آفلاین
omid, [20.08.15 22:56]
اسپلمن،پسر ده ساله وارد مدرسه هاگوارتز شد.هنوز گروهبندی نکرده بود.به همراه بچه های دیگه به طرف سالن اصلی رفت.انواع خوراکی های خوش مزه و فوق العاده روی میز های بزرگ صف کشیده بودند.
همه مشغول صحبت بودند و سالن خیلی شلوغ بود.گفتگو بچه ها توهم پیچ میخورد و به جز مشتی چرت و پرت چیزی به گوش نمیرسید.کمی اون ورتر،آدام لی دوست اسپلمن، با اعتماد به نفس زیادی میگفت:
-مطمعنم که امسال رو دست همه بچه ها میزنم.و بعد با لحن آهنگین ادامه داد
میشم بهترین شاگرد اینجا بهتر از هزارتا نینجا
اسپلمن طرف او رفت و گفت:از کجا اینقدر مطمعنی؟
-یعنی میخوای بگی تو میخوای شاگرد ممتاز بشی؟
-من همچین حرفی نزدم.
-پس حتما منظورت اینه که من یه شاگرد بی خود خواهم شد مثل باقالی؟ها؟
-بابا من که چیزی نگفتم.ای بابا
-نشونت میدم.
سپس آدام صورتش را در اخم پیچید و خواست چیزی بگوید که ناگهان صدای دامبلدور همه جا را به سکوت در آورد.
-سلام دوستان عزیز.امیدوارم که حالتون خوب باشه.به مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز خوش اومدید.مخصوصا سال اولیا.من البوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور هستم.ما در این مدرسه سعی داریم که..........
خب حالا برای گروهبندی آماده باشید.
پروفسور مک گوناگال کلاهی قدیمی و فرسوده ای را در دست میگیرد و پس از معرفی گروه ها اسم یکی از بچه ها را میخوند
-پیتر گد
پیتر روی صندلی مینشیند و بعد از کمی مکث کلاه فریاد میزند:ریونکلاو
پس از اینکه چند نفر دیگر برای گروه بندی رفتند،پروفسور مک گوناگال اسم آدام لی را میخوند.
آدام با غرور زیادی قدم بر میدارد و با چشمانی کاراگاهی به کلاه نگاه میکند.سپس بر روی صندلی مینشیند و پروفسور مک گوناگال کلاه را بر سر او میگذارد.
-هوم.یعنی تو رو کجا بندازم؟فکر کنم......هافلپاف!
آدام از روی صندلی بلند میشود و دماغش را میخاراند،و به طرف میز هافلپافی ها میرود.
بالاخره اسم اسپلمن خونده میشود.او نفس عمیقی میکشد و به طرف کلاه میرود.انگار تا میخواست به صندلی برسه یک سال طول داد؛بر روی صندلی مینشیند و کلاه بر سر او گذاشته میشود.
-خب خب خب.و اما تو.تو رو کجا بندازمممم؟قلب مهربانی داری.صادق هم هستی اما میشه گفت اعتماد به نفس زیاد بالایی نداری.خب با تو چیکار کنم؟فهمیدم!!!
سپس کلاه فریاد زد:


هافلپاف!

سپس اسپلمن به طرف میز هافلپافی ها میرود و کنار آدام مینشیند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
casper
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: شنبه 23 خرداد 1394 22:14
نمایش جزئیات
آفلاین
شب بود و طبق روال هر شب، ماه و ستاره ها دور هم نشسته بودن و داشتن پشت سر خورشید غیبت میکردن. جن خونگی قصه ی ما، لب پنجره ی آشپزخونه ی هاگوارتز نشسته بود و با دقت به حرفای ماه و ستاره ها گوش میداد. وینکی کلا موجود بیکار و علافی بود. شبا با دقت به حرفای مهتابیِ آسمون گوش میداد و ازشون یادداشت بر میداشت. صبح زود هم طوری که کسی شک نکنه، یادداشت هاشو میبرد و یواشکی به خورشید میداد. شاید یه چیزی تو مایه های سوپرسادیسم داشت! به هر حال...
وینکی همینطور داشت به غیبت کردن مهتابی ها گوش میداد که چیزی بین حرف زدنشون توجهشو جلب کرد.

-...تازه شما خبر ندارین که! میگن خورشید یه بار رفته و اینقدر به سر و کله ی گودریک بدبخت تابیده که کلاهش داغون شده بدجور... واسه همین هم این کلاه گروه بندیه اینقدر عجیب شده. یه بار رو فاز هافل میره و به صورت مسلسل وار همه رو میفرسته هافل. یه بار هم...

وینکی علاقه ای به شنیدن بقیه ی چغلی مهتابی ها نداشت. به محض اینکه کلمه ی مسلسل رو استراق سمع کرد، مغزش به طرز خوفناکی تاب خورد و بالای سرش ستاره هایی پدیدار شدن. وینکی کمبود محبت داشت. طبیعی بود که اگه می دید یه آدم دیگه توی این دنیا اهل مسلسل و کارای مسلسل وار هست، از خودش بیخود میشد.

جن خونگی به سرعت از لبه ی پنجره پرید توی آشپزخونه که موجب چپه شدن چندین دست قابلمه و کیسه های خیارچمبل آفریقایی شد. از آشپزخونه بیرون پرید و پنگوئن وار به سمت دفتر رییس هاگوارتز به راه افتاد.
وینکی به اژدر پلنگ ها اعتقادی نداشت. با سر توی دیوار کوبید و سر از دفتر درآورد! همینطور که وسایلی که روی زمین ریخته بود رو لگد میکرد و به اجنه ی بیکاری که هیچ اعتقادی به اصل «تمیز و مرتب کن تا ماهیچه هات خشک بشن» نداشتن، بد و بیراه میگفت، به سمت قفسه ی اصلی راه افتاد.
وینکی با سواد نصفه و نیمه ش از روی یکی از برچسب ها خوند. طبیعتا این سواد نصفه و نیمه به حدی بود که باعث بشه جن خونگیِ ما، کلاه گروه بندی رو اشتباها کلاه گروه بندری بخونه. سواد نصفه و نیمه و حافظه ی ضعیف وینکی بالاخره دست به دست هم دادن و باعث شدن مغز جن خونگیِ ما دوباره تاب بخوره و دلیلی که بخاطرش پیش کلاه اومده بود رو از یاد ببره. پس کلاه رو برداشت و گذاشت روی سرش.
همونطور که میدونید، اجنه معمولا جثه ی کوچکتری از انسان ها دارن. جثه ای که گاهی اوقات باعث فرو رفتنشون توی یک کلاه میشه. مثل مورد فعلی!
وینکی در حالیکه سعی میکرد از غرق شدنش توی کلاه جلوگیری کنه متوجه صدایی توی مغزش شد.

-چی شده باز؟ سال جدیده؟ دِ مگه قرار نبود من تابستون بازنشسته شم؟ من اعتراض دارم. من شکایت میکنم.

وینکی با مشت توی سرش کوبید.
-وینکی جن خانگی زیر بار نرو بود! دابی باید از ذهن وینکی بیرون رفت. وینکی نخواست جن خانگی آزاد شد!

کلاه گروه بندی نفسش را با آسودگی بیرون داد. این مورد جدیدی نبود. احتمالا فقط یک موجود با درجه ی خوددرگیری حاد که خواب بدی دیده بود.
-آرام باش جانم. خب واسه گروهبندی اومدی؟
-نه! وینکی خواست با کلاه گروه بندری ها ملاقات کرد. وینکی خواست رفت بندر!
-ببین منو...
-تو؟ تو کجا بود؟
-من الان بالای سرتم... یعنی در اصل باید بالای سرت باشم. به هر حال...

وینکی به سمت چپ خود نگاه کرد.
-کو؟ وینکی چیزی ندید.
-گفتم بالا. اون چپه.
-بالای وینکی بود. وینکی دوست داشت اینور بود.

کلاه نتیجه گرفت حرف زدن با موجودی مثل این فقط وقت تلف کردنه. پس سعی کرد درونش رو ببینه و سریع بفرستدش بره. نگاه کرد و نگاه کرد و نگاه کرد...
-کارت حافظتو رد کن بیاد. این تو هیچی نیست.
-کارت حافظه؟ منظور کلاه همون کارتی بود که مشنگا شب ازدواج به هم داد؟

کلاه ناامید شد.
-خب فقط بگو ببینم کدوم گروه بفرستمت.
-گروه بندری!
-میگم هکتور بیادا. منظورم از بین گروههای چهارگانه ست.
-دو.
-نه! اسلیترین، هافل اینا...
-اسلیترین؟

وینکی فقط سوال کرد اما کلاه زیادی دوست داشت از دست جن خانگی خلاص شود.

-اسلیترین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: پنجشنبه 21 خرداد 1394 18:39
نمایش جزئیات
آفلاین
لونادر گوشه اي از اتاق ايستاده بود و داشت موهاي آشفته و ردايش را مرتب مي كرد
-كمك ميخواهي؟
لونا به سمت منبع صدا بازگشت.دختري سفيد و كك و مكي را ديد كه موهاي سرخش نور شمع هاي داخل اتاق را باز تاب مي كنند.
-اوه بله ممنون.ميشه كمكم كني آستين ردايم گير كرده است.
-البته.
دختر بعد از اين كه آستين رداي لونا را در آورد ادامه داد
-اسم من جينيه.جيني ويزلي.
-اسم من هم لونا لاوگوده.از آشناييت خوش حال شدم.
-همچنين.
لونا به جيني زل ميزند.
-جيني تا به حالا كسي بهت گفته كه چقدر زيبايي؟
جيني از خجالت سرخ ميشود.
-ممنون.توهم خيلي زيبايي لونا.چه موهاي قشنگ و بلوندي داري!
قبل از اين كه لونا بتواند جواب جيني را بدهد پرفسور مك گوناگل كه پشت سر آن ها ايستاده بود گفت حالا همه دنبال من بياييد.همه بچه ها دنبال پرفسور در صف هاي دونفره حركت كردند.لونا و جيني كنار هم ايستاده بودند.
هزاران شمع روشن سرتا سر تالار روي هوا معلق بود كه چهار ميز را كه متعلق به چهار گروه هاگوارتز بود روشن ميكردند.جيني برادران خود را كه در ميز دوم از سمت راست نشسته بودند ديد و به دلهريش اضافه شد.
لونا روبه جيني كرد و به اون زل زد.سپس ادامه داد
-جيني به نظرت تو كدوم گروه ميوفتي؟
جيني مصطرب بود
-نميدونم اما اميدوارم بيفتم تو گريفندور.آخه همه اعضاي خانوادم تو گريفندورن.پدر و مادرم به همراه شش تا برادرم تو گريفندور بودند.اگه نيفتم تو گريفندور و در عوض بيفتم تو اسليترين برادرام مسخرم مي كنن و احنمالا پدر و مادرم ناراحن ميشن.من اصلا اسليترينو دوست ندارم.تو چي؟تو به نظرت كجا ميفتي؟
لونـا كه با موهايش بازي مي كرد گفت
-پدر و مادر من تو راونـكلاو بودند.من هم فكر ميكنم ميفتم اونجا.
پرفسور مك گوناگل اسامي را به ترتيب مي خواند و بچه ها روي صندلي مي نشستند و پرفسور مك گوناگل كلاه گروهبندي را روي سر آنها قرار مي داد.
-جيني ويزلي
جيني كه بسيار مصطرب بود پس از كمي درنگ جلو رفت و روي صندلي نشست.
كلا كمي مِن مِن كرد و فرياد زد
-گريفنـدور
برادراي جيني برايش دست زدند.
-لونـا لاوگود
به محض اين كه پرفسور كلاه را روي سر لونـا گذاشت كلاه فرياد زد
-راونـكلاو
لونا و جيني هردو خوش حال بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است

Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده