جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  111 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  228 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  227 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  220 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 21 دی 1394 23:02
نمایش جزئیات
آفلاین
- نفر بعدی کی میتونه باشه؟

مرگخواران یک قدم عقب رفتند... در آن لحظه کاغذ موجود در دستان دابی، برایشان حکم یک بمب اتمی را داشت. کسی چه میداند؟ شاید حتی در آینده وارد کابوس هایشان نیز میشد و آنها در حالی که شست هایشان را میمکیدند، با وحشت از یک کاغذ، از خواب میپریدند!

- یعنی واقعا هیچکس نیست؟! تسلیم شدید؟
- من باهات صحبت میکنم دابی. مشکلی نیست.

ملت مرگخوار که آماده بودند یک قدم دیگر نیز عقب بروند، متوقف شدند و به دیالوگ و شکلک بعد از آن نگاهی کردند. آرسینوس در حالی که چهره اش مثل همیشه در زیر نقاب آرام بود، جلو آمد و کراواتش را نیز مرتب کرد.
- دابی... راه رو باز کن ملت رو معطل نکن.
- وزیر مرگخوار الان دو ماه بود که حقوق دابی رو نداد!
- بذاری رد بشیم، حقوقتو هم میدم بهت!

دابی چند ثانیه به فکر فرو رفت... و سپس کاغذی که حاوی تمامی نقطه ضعف ها بود را مقابل چشمان خود گرفت.
- دابی به زیرو جیگّر و مرگخوارا اجازه عبور نداد!
- وزیره... و گافش مکسوره!

دابی پس از گفتن این حرف، دانه های ریز و درشت عرق را در زیر نقاب آرسینوس احساس کرد.
- ولی این دلیل نمیشه که من بذارم آقای مدیر زیرو جیگّر با مرگخوارا از اینجا عبور کنن!
- بیا برو کنار دابی... زشته... اخراجت میکنم! اخراج! اخراج! اخراج!

مرگخواران و دابی به سختی جلوی خنده خود را گرفته بودند... آرسینوس مدت ها بود که به این شکل از شدت خشم منفجر نشده بود.
وزیر مملکت که پوستش در زیر نقاب مثل لبو شده بود، به سختی خود را آرام کرد و گفت:
- فقط دو کلمه باهات حرف دارم دابی...
- شما؟

آرسینوس نابود شد. آرسینوس ترور شد. آرسینوس محو شد. آرسینوس همیشه دوست داشت این دیالوگ را مقابل شخصی به کار ببرد و با تمام قدرت وی را ترور کند. اما در کمال تعجب در آن لحظه لب های خودش به خط صافی تبدیل شده بودند و پوکرفیس بسیار زیبا و به یاد ماندنی را بر صورتش ایجاد کرده بودند.

- دیگه کی میخواد بیاد؟

آرسینوس با شنیدن این دیالوگ، با شانه هایی افتاده و به سرعت کادر را ترک کرد و در افق محو شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 21 دی 1394 20:02
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلیا دامبلدور رو به موزه فروختن، و لرد سیاه به مرلین دستور میده که بره توی موزه و کار دامبلدور رو یه سره بکنه؛ اما وقتی مرلین میرسه به طبقه ی دهم متوجه میشه که چوبدستی ش رو جا گذاشته، و اونجا با دامبلدور که احتمالا مرلین رو با گلرت هم اشتباه گرفته تنها میمونه.
برای همین لرد سیاه به مرگخوارا دستور میده که برن و چوبدستی رو به مرلین برسونن تا نیفتاده رو دستمون، ولی دابی که بشدت از موزه مراقبت میکنه جلوی اون ها رو میگیره و با کاغذی که از زنوفیلیوس گرفته و تمام نقاط ضعف هر مرگخوار توش نوشته شده، جلوی اونا سبز میشه و اونا رو به جنگ تن به تن دعوت میکنه. حالا فقط کافیه که یکی از مرگخوارا موفق به عبور کردن از سد دابی بشه.
دابی تا اینجا با استفاده از کاغذش رودولف رو شکست داده.

______________________________________________________


در واقع، برای اینکه بتوانی از چیزی بترسی، به چند فرایند نیاز داری.
اولین فرایند: گردش خون. پس از اینکه این فرایند پیام سلول های عصبی را به سمت مغز- اوه... فرایند دوم.

مغز!

اگر مغز نداشته باشی نمی توانی بترسی، چرا که گردش خونت راه به جایی نخواهد برد. و متاسفانه وقتی مغز نداشته باشی زنده هم نخواهی ماند، چرا که باز دوباره گردش خونت راه به جایی نخواهد برد! اما اگر بگردی... خیلی خیلی بگردی... خیلی زیاد تر بگردی... و یک نفر را پیدا کنی که آنقدر کله خراب باشد که مغز داشتن و نداشتنش فرقی نکند، می توانی درک کنی چطور می شود بدون مغز زنده ماند.

آن موقع است که دیگر از هیچ چیز نمی ترسی.
وقتی از هیچ چیز نترسی، نقطه ضعفی نداری. آن موقع است که دیگر نقطه ضعفی نداری.

_ولم کنین برم بکشمش!

مرگخواران نمی توانستند به همین سادگی "ولش کنند بره بکشدش"، چرا که اگر ریگولوس می رفت احتمالا پس از پنج دقیقه دیگر نه موزه ای وجود داشت و نه ریگولوسی، اما دابی هنوز پا بر جا بود.

در واقع وقتی سوژه را شروع کرده بودند ریگولوس هنوز قدم نحسش را وارد مرگخواران نکرده بود، و بزرگترین حسرت مرگخواران در زندگی این بود که چرا پیش از رسیدن ریگولوس سوژه را تمام نکردند.

دابی در حالیکه پاهایش را روی هم انداخته بود و به مرگخواران خیره شده بود پوزخند زد.
_ولش کنین بیاد منو بکشه!
_د لامصب مگه خریم! یهو میره از زیر موزه زمینو میکشه بعدم ده سال باس قانعش کنی کارش افتخار آمیز نبود!

به ناگاه از میان مرگخواران صدایی باب مارلی مانند بلند شد.
_خودم میرم.

مرگخواران در حالیکه به باب مارلیِ مذکور خیره شده بودند و اشک شوق در چشمان شان موج میزد کنار رفته خالی را برای عرصه کردن وطن هنرمند حمله کردند... اهم... عرصه را برای حمله کردن هنرمند وطن خالی کردند. مرگخوار مذکور در حالیکه با افکت دوئل وسترن به سمت دابی قدم قدم پیش می رفت و هفتیرش را بیرون آورده بود، به سبیل هایش تاب-

_وایستا ببینم! باب مارلی که سیبیل نداشت.
_باب مارلی که مرگخوار نبود.
_باب مارلی که-پس این که داره حمله میکنه کیه؟!
_باب آگدن؟
_باب اسفنجی؟
_

همین که صدای بابِ مذکور بلند شد، تمامی مرگخواران به یک باره پی بردند که او دقیقا چه بابی ست.
_ولم کردن بیام بکشمت!
_ریگولوسه.
_ریگولوس؟
_ریگولوس؟
_مدرسان شریف؟
_سفر های علمی؟


دابی اما در سمت دیگر، با خونسردی کاغذش را بیرون آورد و روی آن دنبال نام ریگولوس گشت. پس از اینکه چیزی پیدا نکرد، او حتی دنبال اسم باب مارلی هم گشت، اما حتی وقتی به خود باب زنگ زد و با هم گشتند هم چیزی پیدا نکردند.
در واقع برمیگردیم به توضیحات اول پست. نقطه ضعف ریگولوس روی کاغذ نبود.

ریگولوس نزدیک شد...
نزدیک و نزدیــــک تر شد...
کلی نزدیـــــــک شد...
هِی هِی نزدیــــــــــــــــک شد...

و سپس وقتی دید که دابی همچنان با کاغذ درگیر است، روبروی جن خانگی آزاد ایستاد.
_داداش من اومدم حمله کنما قصد نداری توجه کنی؟
_هوم... بلک... ریگولوس بلک... کجا بود... تو یه دقیقه همون جا وایستاد...
_تو همیشه همین طوری بودی. هیچوقت به من توجه لازم رو نمی کردی! هیچوقت منو درک نمیکردی! حتی بخاطر زندگیمون!
_
_حتی بخاطر این بچه! فکر کردی من نمیبینم چیکار میکنی؟ من فقط نمیخوام هیچی بگم!
_

ریگولوس در حالیکه نعره کشان ردایش را می درید و به دودمان دابی سلام و احترامات می رساند، از کادر خارج شد. باب مذکور در حالیکه به دور شدن ریگولوس و پایین افتادنش از پنجره نگاه میکرد، پس از شنیده شدن صدای "تلپ" حاکی از اعلامیه شدن ریگولوس، به دابی نگاه کرد.
_داداش من رفع زحمت کنم؟ ببخشید دیگه کمکی بر نیومد.

سپس در حالیکه به دنبال ریگولوس از کادر خارج می شد دابی را به حالت پوکرفیس تنها گذاشت تا به دنبال یک حریف بهتر بگردد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1394/10/21 21:04:02
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 21 دی 1394 16:12
نمایش جزئیات
آفلاین
-با این جسد چیکار کنیم؟ ارباب همیشه می فرمودن آثار جرم رو از بین ببرین!

رودولف به دابی که روی زمین خوابیده بود نگاه کرد.
-ارباب کی همچین چیزی فرمودن؟ وقتی من نبودن فرمودن؟ یا قبلا فرموده بودن؟ ما که هر خرابکاری ای می کنیم یه علامت شوم می چسبونیم بهش که همه بفهمن کار ما بوده. ولی در این ماموریت باید مخفی بمونیم! یکی این جسدو ببره دفن کنه.

درست در همین لحظه مرگخواری ویبره زنان جلو پرید!
-احتیاجی به دفن و بیل زدن نیست. معجون جسد ذوب کن هکتور در خدمت شماست!

و قبل از این که کسی موفق با اعتراض یا حتی زدن لگدی به هکتور بشود، مایع داخل قمقمه اش را روی دابی خالی کرد.

و جسد، سرحال تر از قبل از جا پرید!
-دابی جن بد!

رودولف وحشت زده به قمقمه هکتور خیره شد.
-تو...مرده رو زنده کردی؟...اون تو چی داری؟

هکتور که خودش هم باورش نمی شد چنین کار مهمی انجام داده به گوشه ای رفت و سرگرم صحبت با خود، و قانع کردن خودش شد که واقعا چنین کار مهمی را انجام داده. ولی توضیحات بعدی دابی قضیه را برای مرگخواران روشن کرد.
-دابی که نمرده بود...طلسم مرگخوار به دیوار خورد...و دابی از ترس غش کرد! دابی از آوادا ترسید! و حالا دابی عصبانی بود. مرگخوار نخواست خشم دابی را دید. خشم جن وحشتناک بود. نه وینکی؟

وینکی ناخوداگاه با حرکت سر تایید کرد...و برای این تایید از خودش متنفر شد. دوان دوان به طرف هکتور رفت و قمقمه اش را گرفت و یک نفس سر کشید.

بیخودی منتظر نباشید...اتفاق خاصی نیفتاد...فقط تشنگی وینکی بر طرف شد.

دابی با چوب دستی ای که به دلیل نگهبانی موزه به او اهدا شده بود، صندلی مجللی را ظاهر کرد. روی آن نشست.
-دابی جن طرفدار فرهنگ و تاریخ. نخواست جلوی بازدید جادوگران سیاه پلید بد را گرفت. حالا مرگخوارا توانست دابی را راضی کرد که دابی اجازه عبور داد. کاغذ حاوی نقاط ضعف شما در دست دابی بود. یکی یکی اومد جلو تا دابی بهشون رسیدگی کرد.

مرگخوارها نگاهی به هم کردند...کافی بود یکی از آنها موفق به عبور از سد دابی می شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 3 دی 1394 12:27
نمایش جزئیات
آفلاین
مثل همیشه داشت میگشت و آروم برای خودش آهنگ:
ارباب هری
کجا میپری
جون دابی نری
که .....صدای سخت وسفت یک زن به گوشش خورد امکان نداشت موزه هنوز باز نشده بود دوباره صدایی به گوشش خورد
-دابی باید کاری کرد وگرنه دابی رو بیرون کرد وگرنه از حقوق نبود خبر تو سایه خودشو پشت فسیل گردن اژدهای نوروژی قایم کرد که....
-آروم بلا میگن این یارو جن احمق دابی شبا اینجاست
-ساکت بابا من هیچی نمی خوام فقط اومدم عکس ارباب عزیزمو ببرم چیکار به بقیه اش دارم
-ولی من اومدم که کلی چیز کش برم
-اینقدر چیزچیز نکن چیزم میاد مثلا چی میخوای بردا...هیسسس
-فقط میخو...
-گفتم خفه یه صدایی شنیدم
-توهم زدی بلا
-نه توهم نزد این من هستم دابی دابی نگذاشت شما کاری کرد
- سلام دابی سیسی خیلی دلش برات تنگ شده
-نه دروغ گفت تو بد هستی تو سیروس و کشت دابی تو رو دوست نداشت :worry: .
-دابی مغزتو بکار بنداز پسر اینجا فقط2گالیون بهت میدن بزار ما کارمونو بکنیم کلی پول گیرد میاد.
-نه دابی با شرافت بود دابی مثل ارباب هری با شرافت بود دابی هیچ وقت دزدی نکرد.
-آوداکداورا
ودابی مرده بود
-خیله خوب آنتونین بیا برو هر چی رو دلت می خواد بردار من میرم دنبال عکس ارباب جونم
-بیچاره سیگنس همین کارای دخترش کشتش.
چیزی گفتی
-نه
-پس زر نزن برو به کارت برس.
.
.
.
.
.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 3 دی 1394 02:28
نمایش جزئیات
آفلاین
صداي دابي که گفت" قبوله!" اسلوموشن طور رفت و رفت و رفت و وارد گوش رودولف شد. صدا از گوش وارد مغز شد و محکم خورد به قسمت تفکر و ديييينگ صدا کرد.

کارگرهاى تفکر مغز رودولف به سرعت براى مشورت دور هم جمع شدند. کارگر اول که پيرتر از بقيه بود گفت:
- قضيه مشکوکه... جن زيادى آرومه.
- طبيعيه مى خواد اعتماد به نفس ما رو کم کنه.
- آخه خيلى مطمئن به نظر مياد.
- به نظر من پشت هر جن موفقى يه ساحره هست.
-

کارگر آخر که تازه از قلب براى مغز خون آورده بود اين حرف را زد. و با رسيدن خون تازه به مغز رودولف که لحظه اى اعتماد به نفسش خدشه دارشده بود تصميم نهايى را قبول کرد و با صداى کيييييش قمه اش را بيرون آورد. سر مرگخوارها پيچيد سمت دابى تا ببينند او چه سلاحى براى اين جنگ تن به تن آماده کرده است.

در کمال تعجب، دابى درحالى که با گوش هايش خودش را باد مى زد، با خونسردى تمام کاغذ را بيرون آورد. با آرامش تمام تاي کاغذ را باز کرد و متنى را از رويش خواند سپس دوباره آن را تا کرد و مثل چينى ها و کره اى ها گذاشت در آستينش.

سپس با قيافه ى زل زد به رودولف. رودولف قمه اش را بالا برد و فرياد زد:
- ياااااااااااه...

و به سمت دابي هجوم برد.

دابي:
رودولف: مى کشمت!
دابى:
رودولف: بترس ديگه. :worry:
دابى:
رودولف: از من نمى ترسه.

قمه ها از دست رودولف جرييينگ افتادند روى زمين. دابى از رودولف نمى ترسيد. رودولف غمگين بود. رودولف تحقير شده بود. نقطه ضعف رودولف همين بود. اينکه ديگر کسى از قمه هاى او نترسد. رودولف دوباره در دوئل شکست خورده بود.

کارگرهاى تفکر مغز رودولف مدام فرياد مى زند" رودولف پاشو تو مى تونى! رودولف اميد مايي. " ولي رودولف نمي توانست بلند شود. زيرا كارگرى که خون مياورد در راه عاشق يه گلبول ساحره شده و همانجا مانده بود.

دابى مانند بروسلى انگشت اشاره را به سمت مرگخوارها به معنى" بيا جلو! " خم و راست کرد. دابى رقيب بعدى خود را مى خواست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1394/10/3 2:33:39
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: چهارشنبه 11 آذر 1394 22:43
نمایش جزئیات
آفلاین
دابی با کلاهی به سر و شنلی که در اثر باد تکان می خورد به ملت مرگخواران نگاه می کرد. دابی بر سر مرگخواران فریاد زد:
_ دابی نگذاشت کسی از موزه دزدی کرد.
ملت به تعداد خودشان و دابی نگاهی کردند چه کسی می توانست جلوی آنها را بگیرند. آنها از خبره ترین جادوگران سیاه بودند و دابی هیچ نبود و هیچ کاری نمی توانست بکند.
_ چرا فقط نگاه می کنید؟
با این حرف دابی همگی زدند زیر خنده حرف دابی شوخی بیش در برابر آنها نبود. رودولف با پوزخندی گفت:
_ دابی به نبرد تن با تن دعوتت می کنم.
قطعا رودولف برای یک نبرد با یک جن خانگی بود که در نهایت با کروشیو نقش بر زمینش می کرد.

فلش بک

دابی در حال گشت و گذار در اطراف جنگ برای پیدا کردن نیرنگ های لرد و یارانش با خبر شود که به شخصی که معلوم بود حالش زیاد خوب نبود رسید و او کسی نبود به جز، زنو فیلیوس لاوگود.
حال زنو فیلیوس چندان خوب نبود ولی با مداوای دابی و محفلی ها خوب شده بود. دابی خوب به یاد می آورد برگه ی کاغذی که زنو فیلیوس به آنها داد و از آن روز رفت تا به زندگی عادیش در کنار دخترش برسد. در آن کاغذ نقاط ضعف تمام مرگخواران بود.

پایان فلش بک

دابی با لبخندی خبیثانه گفت:
_ قبوله!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زیادی خوب بودن خوب نیست،
زیادی که خوب باشی دیده نمی‌شوی،
می‌شوی مثل شیشه‌ای تمیز،
کسی شیشهٔ تمیز را نمی‌بیند،
منظرهٔ بیرون را می‌بیند.!





تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1394 21:53
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت مرگخوار راهشان را انداخته بودند و می رفتند و می رفتند. گاهی اوقات هم به عکس های لرد که از در و دیوار بر سرشان نازل میشد سجده میکردند و قربان صدقه ی او می رفتند. این گونه بود که مرگخواران رفتند... ادامه دادند و در سکوت رفتند و رفتند... تا اینکه سکوت با صدای خش خش گوشخراشی شکافید!
-خش خش خش... خروش خروش خروش... خاش خاش خاش... خراش خراش خراش...

رودولف قمه هایش را در هوا تکان داد و گفت:
-کیه؟ کیه؟ کیـــــــــه؟
-بلاتریکسه... قاب عکس ارباب رو گرفته داره رو زمین میکشه.

بلاتریکس زیر لب شروع کرد به زمزمه کردن.
-ارباب... بلالردیا ارباب... چه آینده ی خوبیه در انتظارمون ارباب...ارباب... بچه هامونو میفرستیم دانشگاه بعد از دانشگاه فرار میکنن... جانی و قاتل میشن... بعد جانی هم با یکی دیگه ازدواج میکنه یه عالمه نسلمون ادامه پیدا میکنه ارباب... بعد میفهمیم قاتل فشفشه ـست... میکشیمش بعد متوجه میشیم هورکراکس داره! زنده میشه میاد از ما انتقام میگیره. بعد میکشینش بعد...
-بلاتریکس من اینجام ها!

بعد از اینکه بلاتریکس از رویاهایش بیرون آمد نگاهی به رودولف انداخت و گفت:
-خب بایدم باشی. پس میخوای کجا باشی؟
-آم... هیچ کجا! من چیزی گفتم اصن؟ میگم چطوره اصن اونجا رو ببینی؟ نگا یه یارویی تو تاریکی وایستاده.

بلاتریکس و بقیه ی مرگخواران چرخیدند و تاریکی را دیدند. رودولف درست گفته بود. یک یارویی آنجا ایستاده بود. مرگخواران در سکوت و کنجکاوی به تاریکی نگریستند تا اینکه فضا تاریک و تاریک تر شد و عبارت Boss fight در میان هوا و زمین درخشید!

از میان تاریکی دابی با شمشیری در دست بیرون آمد و داد زد:
-کسی جلو نرفت! دابی به کسی اجازه ی جلو رفتن نداد!
-دابی جن خانگی بد بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/4/19 22:18:36
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/4/19 22:19:59
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/4/20 21:52:49

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1394 13:37
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت مرگخوار با ترس تمام دست در دست هم با هیکل های لرزان سعی می کردند که به خودشان تلقین کنند که می توانند و باید این کار را انجام دهند.رودولف که سعی می کرد شجاع به نظر برسد و از این همه ترس عصبانی شده بود گفت:
_خجالت بکشید این چه سر و وضعیه؟الان یه پختون کنند از هم می پاشین و هر کدوم به یه سمت می دوید!

رودولف شروع به حرف زدن و توضیح درباره ترس و شجاعت کرد. ملت مرگخوار به حرف های رودولف گوش می کردند، رودولف حرف می زد و زمان همینطور می گذشت . وقتی رودولف اخرین جمله اش را گفت. چشمانش را باز کرد و به مرگخواران نگاه کرد .
با این سخنرانی طولانی توقع جیغ، دست و سوت داشت. اما با باز کردن چشمانش فقط ملتی را دید که ترسشان را فراموش کرده بودند و هر کدام در یک سو خوابیده بودند .
_پاشید ببینم!

مورگانا با بی حوصلگی تمام به رودولف گفت:
_بابا خوابمون میاد درک نمی کنی ما دو شبه به خاطر این سوژه نخوابیدیم. تو دوساعته حرف می زنی و خطری متوجه ما نشده. پس می تونیم اینجا بخوایم..

رودولف هم که انگار حرف مورگانا به همین سرعت قانعش کرده بود در گوشه ای دنج گرفت و خوابید!
و بلافاصله با تکان های مکرری که مرگخوارا به او می دادند از خواب ناز بیدار شد.
_اَه... چرا اینطوری می کنی مامان...خوابم می اد!

بلاتکریس که از این حرف رودولف عصبانی شده بود با پایش به سر او کوبید و گفت:
_مامان؟!...پاشو ببینم!

ضربه بلاتریکس کار خودش را کرد و رودولف مانند جن زده ها از خواب بیدار شد.
_خودتون می گید بخواب بعد می زنید زیر همه چیز نامردا؟! وقتی شما خواب بودین من داشتم سخنرانی می کردم!
_فکر کردی همین الان خوابت برد؟ شما الان سه ساعته خوابی! و دو ساعت هم هست که زیر مشت و لگد مایی!ولی مگه بیدار می شی؟

همه ملت که بالاخره بیدار شده بودند دوباره کنار هم جمع شدند.رودولف که کالا از عالم خواب و هپروت بیرون اومده بود روبه بقیه گفت:
_خب حالا کی باید رد شه؟

همه ملت مرگخوار به فکر فرو رفتند.مورگانا با خونسردی گفت:
_به نظر من هکتورو بفرستیم و یه جامعه جادو گری رو از دستش نجات بدیم!

روونا که انگار فکر خوبی کرده بود رو به بقیه گفت:
_من می گم هلنا رو بفرستیم!اون هم می تونه پرواز کنه و هم روحه... اگر اتفاقی براش بیفته هیچیش نمی شه. چون هر اتفاقی که قرار بود بیفته قبلا براش افتاده.

هلنا که بغض کرده بود رو به روونا گفت:
_یعنی شما دارید از وضعیت من سوء استفاده می کنید!

روونا نگاهی مادرانه به هلنا انداخت و گفت:
_اگه این کار رو به خوبی انجام بدی برات اون لباسه که سی سال پیش می خواستی رو می خرما!
_ راست می گی مامان؟
با وجود این که احتمالا آن لباس دیگر از مد افتاده بود، هلنا راضی شد که راه بیفتد. با بر داشتن گام اول راه حلی دیگر به ذهنش رسید رو به روونا گفت:
_خب چرا صبر نمی کنیم موزه باز شه بعد بریم؟ قطعا اون موقع همه تله ها از بین می رن تا برای باز دید کنندگان اتفاقی نیفته!

روونا که حالا کمی به خاطر هوش و استعداد دخترش به ذوق آمده بود کمی فکر کرد و بعد نا امید شد.
_دختر گلم نمی شه اینطوری زمانو از دست می دیم!

هلنا وقتی به اواسط راهرو رسید شروع کرد به جیغ زدن.
_مــــــــامــــــــان!

روونا هم که احساسات مادرانه اش فعال شده بود به سمت داخل راهرو دوید.
_اومدم! خودمو رسوندم! چرا جیغ می زنی؟

هلنا که حالا جیغ هایش به گریه تبدیل شده بود رو به روونا گفت:
_من از این آقاهه می ترسم!

روونا به عکس نگاه کرد و گفت:
_دخترم اینکه آقاهه نیست... اربابه ...از چی می ترسی؟

و بعد به بقیه مرگخورا گفت:
_بابا بیاید اینجا. این بار همه چیز به نفع مائه انگار. دابی به این موضوع فکر نکرده که شاید مرگخوارا بیان اینجا! تله شون عکسای اربابه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 8 خرداد 1394 11:53
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:محفل ققنوس دامبلدور رو به موزه فروخته و دامبلدور به موزه رفته.مرلین هم دستور لرد به موزه رفته تا کار دامبلدور رو تموم کنه! اما مرلین چوبدستیش رو جا گذاشته.لرد دستور میده به مرگخواراش تا چوبدستی رو به مرلین برسونن.اما دابی که یه جن سختگیره مدیر شده و محافظت شدیدی از موزه به عمل میاره طوری که به سختی میشه وارد موزه شد...با این حال مرگخوار ها به موزه رفته و در فکر این هستند که چگونه خود را به طبقه دهم(طبقه ای که مرلین و دامبلدور اونجان) برسانند!

---------------------


محفلی ها همانطور که عینهو تسترال میدویدند تا دامبلدور را پس بگیریدند،یکهو به خود آمدند...گلرت که راونکلاویی بود فریاد زد:
_صبر کنید...صبر کنید!
_چی شده؟!
_صبر کنید...دقیقا ما چرا داریم میریم دنبال دامبلدور؟!
_هوووووم...نریم؟!
_خب نه...ما خودمون اون رو به موزه فروختیم...بعد واسه چی پسش بگیریم؟!
_راست میگی ها...ولی تو مطمئنی گرلتی؟!
_گلرتم...ولی خب...دامبل نشد یکی دیگه...چیزی که تو محفل پره...
_باشه...باشه...این حرفا رو در ملا عام نزن حالا...برمیگردیم خونه شماره 12 اونجا بحثمون رو ادامه میدیم!

محفلی ها از این طرف که به خودشان آمدند،بیخیال دامبلدور شدند...در جهت مخالف هم تیم مورفین،بیخیال فاوکس شدند...چون مورفین دیگر وزیر نبود و قدرتی نداشت...چرا باید دستوراتش را اجرا بکنند؟!

بیرون موزه طرف مرگخوارها!

_خب...وینگاردیوم له ویوسا کنیم؟!
_آره دیگه!
_چه جوری؟!
_چه جوری نداره که...چوبدستی رو در میاری و خلاص...ناسلامی ما جادوگریم ها!
_و مرگخواریم...میتونیم هویجوری پرواز کنیم!
_فرقی نمیکنه...یه جوری میریم تو دیگه!

و مرگخوارها هر کدوم به روشی وارد ساختمان،طبقه دهم شدند...
_خب این از این...کاری نداشت!

مرگخواری اما دو ضربه به شانه وندلین زد و در حالی که با انگشت به راهروی موزه اشاره میکرد،گفت:
_ام...وندلین...فکر کنم از این به بعد کار داشته باشه ولی!


مرگخوار مذکور به چه اشاره میکرد؟!چه چیزی خوفناکی در انتظار مرگخواران بود؟!آیا دابی موانع سخت دیگری را پیش روی مرگخواران گذاشته بود؟!آیا مرلین میتوانست خود را از شبیه بودن به گلرت برای دامبلدور مبرا کند یا کار از کار گذشته بود؟!آیا دوباره یکی زارت می اید و گره های سوژه رو باز میکند؟!جواب همه سوالات را در رول های آینده خواهیم دید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: شنبه 2 خرداد 1394 00:12
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که مرلین و آلبوس در طبقه دهم موزه با هم درگیر بودن، هوش ریونی یکی از حضار طبقه همکف -تیم نجات مرلین!-به این مساله قد داد که:
الف-همه حضار مرگخوارند.
ب-مرگخوار ها جادوگرند.
از الف و ب نتیجه می گردد-> تیم نجات از تعدادی جادوگر تشکیل شده است!


بنابراین خیلی ساده میشد رودولف رو با وینگاردیوم له ویوسا فرستاد طبقه دهم تا چوبدستی رو برای مرلین ببره. یا خیلی ریونی تر، خود چوبدستی رو بالا برد تا بالاخره یه جوری...هم...به دست مرلین برسه دیگه!:|

فرسخ ها اونور تر، محفلی ها چوب و چماق به دست، در حالی که ابری از گردو غبار پشت سرشون به راه افتاده بود که موجب تعطیلی مدارس نوبت صبح فردا شد، راهی موزه بودن تا آلبوسشون رو پس بگیرن. و در جهت مخالف، تیمی که مورفین صفحه قبل فرستاد دنبال فاوکس، با جادو و چاکرا و ریاتسو و هاکی و نیروی عشق به جنگ ققنوس دامبلدور می شتابید!

[ وقتی وندلین رولش نمیاد...جمع بندی ماوقع!]

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


دیدمش از این جا رفت، اون بالا بالاها رفت!