و راستی..
میدانستید انیشتین همیشه گم میشد؟!
به هر حال، این اصل همیشه صادق است: «اگر از چیزی کاسته شود.. به چیز دیگری اضافه میشود..!»
*****
ریگولوس بلک مجموعهی بینظیری از رذایل اخلاقی بود. او به طور کلی فاقد وجدان، شرافت، معرفت، وفاداری به غیر و هرگونه خصوصیت اخلاقی ِ انسانی ِ دیگری بود که باعث میشد..
به چیز دیگری افزود شود.
مرد مو مشکی برای یک لحظه برگشت و..
- لعنتی ِ..
ادامهی بد و بیراههایش مرلین را شکر در غرّش ارهبرقی ورونیکا گم شد. معاون سابق وزیر سحر و جادو همچنین از کمبود نزاکت در مواقع بحرانی نیز رنج میبرد. به هر جهت.. سؤال: «چه چیزی بیشتر از یک ریگولوس بلک جادوخوارها را به سمت خود جذب میکند؟»
جواب: «یک ریگولوس بلک و یک سپر مدافع.»
- کدوم قسمت از جذابیتهای ذاتی من اون پاترونوس داره سمت ما میکشونه؟!
ویولت نیمنگاهی به پشت سرش انداخت و به یکباره، ایستاد.
تپش قلبش، برای لحظهای متوقف..
و سپس به جبران این توقف، با سرعت و شدتی هزاران برابر قبل خود را به دیوارهی سینهش کوبید.
- اون.. سپر ِ.. داوش منه!
ریگولوس و ورونیکا با فاصلهی اندکی از او ایستادند.
- عالیه. حالا برادرت داره به معنی دقیق جمله خواهر خودشو به..
- من باس بشنفم حدیثش چیه!
ضامندارش را بیرون کشید و مصمم در برابر سیل جادوخوارانی که نزدیک میشدند، ایستاد.
نگاه ریگولوس به آملیا بونز افتاد که کمی جلوتر از ویولت و ورونیکا، با رنگی پریده و عزمی راسخ، به هیچ عنوان قصد تکان خوردن نداشت.
باید از چیزی کاست تا به چیزی افزود.
این حجم از فقدانها، موهبتی دیگر به ریگولوس اعطا کرده بود.
"بزن و در رو!"
و برای زدن و در رفتن، فرد زننده-در رونده باید استراتژی مناسبی شبیه ِ نگاه کردن به جوجو و سپس فلنگ را بستن، در آستین داشته باشد. یا باید جوجویی بیابد ..
یا باید جوجویی در جا بسازد!
- اکسپکتوپاترونوم!
فریاد ریگولوس، نگاههای متحیر سه دختر دیگر را به سمت او چرخاند. حتی آملیای مات و مبهوت هم به این حرکت احمقانه خیره مانده بود. سپر مدافع درخشان و قدرتمندی، از انتهای چوبدستی ریگولوس خارج شد و نه به سمت جادوخوارها، که به سمت چپ، درهی کذایی کنار راه خیز برداشت.
- سپر مدافع درست کنید.
ریگولوس رنگپریده با صدایی خونسرد به آن سه چنین دستوری داد.
- چی بیشتر از "یه" سپر مدافع جادوخوارها رو دنبال خودش میکشونه؟
جواب:
"چهار سپر مدافع"..!
****
زمانی که خواهرش و دوستان نویافتهی او درگیر جنگی برای زنده نگاه داشتن خود و در نتیجه، شنیدن پیغام کلاوس بودلر ِ جوان بودند، پسرک اطلاعات بیشتر و بیشتری جمعآوری میکرد.
قسمتی از آنها را همین حالا برای خواهرش فرستاده بود.
"جادوخوارها نتیجهی آزمایشهای وزارت سحر و جادو در دوران سیاه - بیست سال پیش - و تلاش برای جهش ژنتیکی دیوانهسازها هستند."
راستش کسی اهمیت خاصی به این قسمت نمیداد.
".. تا نقطه ضعف دیوانهسازها را نداشته باشند و به طور کلی در برابر تمام انواع جادو مقاومند."
خبر خوشحالکنندهای نبود به هر حال.
"مثل هر موجود زندهی دیگری، چنانچه قادر به تغذیه کردن نباشند، از میان میروند. راه تغذیهی آنها، شاخکهایشان است که با از دست دادنشان، نابود میشوند.."
کلاوس ساعتی قبل به سراغ جادو و گونههای آن رفته بود. میخواست بداند آیا چیزی تحت عنوان جادوی مسموم یا کشنده وجود دارد که اگر به خورد جادوخوارها بدهندش، باعث مرگشان شود که به بنبست خورد.
"جادو در ذات خود خوب یا بد نیست."
کرم کتاب کوچک بودلرها، به کتاب "تاریخچهی وزارت سحر و جادو" بازگشته بود.
"بنابراین توصیه میشود در مقیاس بزرگ، از چیزی استفاده شود که قدرت تجزیه و نابودی شاخکهای این موجودات را داشته باشد.."
اینها را برای خواهرش فرستاده بود.
حالا، دیوانهوار در جستجوی چیزی بود که بتواند در مقیاس بزرگ شاخکهای آن لعنتیها را نابود کند.
"هرکس با سلاح خودش میجنگد"..!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

