عالم بالا، بارگاه مرلین:
- صد بار به اون مرتیکه درب و داغون با اون نقاب های خزش گفتیم این رو نکنه معاونش ها... گفتیم این نتیجه یک آزمایش شکست خوردست ها. بازم قبول نکرد!

اسنیپ به چهره اندوه زده و پشیمان مرلین که روی تختِ نابود شده اش مینشست نگاه کرد. حتی در دلش اندکی هم حس دلسوزی برای پیغمبر مملکت که اینطوری به حقارت افتاده بود، حس میکرد.البته، این مقدار اندک، حتی از نوک انگشت کوچک یک کرم فلوبر نیز کوچکتر بود، بنابراین اسنیپ به همان شکل بیاحساس همیشگی اش به مرلین نگاه کرد.
- هوم... و حالا تکلیف من چیه این وسط؟
- هیچی دیگه... شما هم قربانی حماقت این بچه و اون بوقی شدی... الان هم شانس بیاری، بهت یه اتاقی چیزی بدیم در همینجا.
- تکلیف ریگولوس چیه؟

- نزدیک خودمان و در همینجا نگهش میداریم که خرابکاری بیشتری به بار نیاره!

نگاه اسنیپ به دور و بر قصر مرلین افتاد و با خود فکر کرد که غیر ممکن است که اینجارا بیش از این خراب کرد، مگر اینکه ریگولوس بزند عالم بالا را بکوبد روی زمین، که البته این هم از ریگولوس بعید نبود و نتیجتا اسنیپ ترجیح داد در این مورد هیچ ریسکی انجام ندهد.
- حالا میشه مارو بفرستید به زندگی یا مرلین؟ کار ناتموم داریم!

- نه دیگه... همینه که هست... حالا باشید... کجا به این زودی؟
اسنیپ که حتی وقتی مرده بود نیز ابهت خویش را حفظ کرده بود، کمی چشمانش را تنگ کرد و به مرلین نگاه کرد. او به صورت عادی ابهت فوق العاده ای داشت. اما زمانی که ابر های سیاه نیز دور تا دور سرش جمع میشدند، صاعقه میزدند و صدای جلز ولز ترسناکی نیز از روی سرش بلند میشد، این میزان ابهت موجب خیس شدن شلوار کودکان میشد حتی. اما مشکلی که وجود داشت، این بود که مرلین کودک نبود. ولی حتی او نیز با دیدن این چهره اسنیپ، کمی بر خود لرزید. به دلیل این لرزش نیز، تخت مرلین به ده هزار تکه نامساوی با جذر رادیکال هشت به فرجه مورگانا تقسیم شد و مرلین به شدت با نشیمنگاهش بر زمینِ مرمری قصر که ترک خورده بود سقوط کرد.
- یا خودمان... از قدرت سیو به شدت خرسندیم و به شدت تحسینش میکنیم. یا سیو... شمارا برمیگردانیم به زندگی!
اسنیپ لبخندی کجکی و موذیانه بر لبان خود نشاند.
- بیا ریگولوس... برمیگردیم پایین.
ریگولوس که تا آن وقت در تلاش بود که روی زمین با قاشق تونلی بکند تا برگردد به عالم پایین، به سرعت کار را رها کرد و برگشت به سوی اسنیپ.
دقایقی بعد:
سیوروس اسنیپ و ریگولوس بلک که در کنار یکدیگر ظاهر شده بودند، چشمان خود را باز کردند و با چهره سالاز روبه رو شدند.
- این حلقه های طلایی کلا چند؟

اسنیپ و ریگولوس با شنیدن این جمله متعجب شدند و نگاهی به سر تا پای خود انداختند و زمانی که خود را روی تکه ای ابر سفید، با چنگی در دست و حلقه ای طلایی روی سرشان یافتند، به صورتی کاملا منطقی پوکرفیس شدند.
- آهان... راستی یک ساعتمون هم داره تموم میشه. کم کم باید بریم به محل قرار. منتها شما در حین حرکت قیمت حلقه هارو بگید. چونه میزنیم، به نتیجه میرسیم!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


























