یک: خودش تلفن نداشت.
دو: ولدمورت تلفن نداشت.
سه: او شماره ی ولدمورت را نداشت.
به همین دلیل بیخیال تلفن شد. یکی از ویزلی ها سوال کرد:
- پرفسور، چطوره بریم خونه؟
- نه فرزندم، پس من چرا دارم یک ساعت میگم از صبر کسی ضرر ندیده؟
- چشم پرفسور فقط...من یادم رفت بالش بیارم!
شعبه ی دوم موزه:
- ارباب...ارباب...
- چه شده؟ بهتر است کارت مهم باشد که آرامش ما را به هم زدی.
- راهنما میگه توی این موزه به این بزرگی اصلا کتابی وجود نداره!
- چه داری میگویی؟ مگر میشود؟
- بله ارباب راهنما گفته تمام کتاب ها توی شعبه ی اول موزه هستن!
- این راهنما کجاست که یک کروشیوی مشتی...
ولدمورت وقتی دید راهنما در حال شکنجه شدن توسط بلاتریکس به این صورت:
است از زدن ادامه ی حرفش منصرف شد.- باید همین الان بریم به شعبه ی اول این موزه!
شعبه ی اول موزه:
- پرفسور...پرفسور... بیدار شید!
- هان؟ چی شده هری؟ داشتم خواب آب نبات لیمویی میدیدم!
- پرفسور شاید ولدمورت و مرگ خوار ها رفتن به شعبه ی دوم این موزه!
- چه داری میگویی؟ مگر میشود؟
- پرفسور این دیالوگ ولدمورت بود.
- اوه متاسفم فرزندم، بنازم به هوشت هری.
- ممنونم پرفسور ولی هرماینی به این نتیجه رسید!
به این ترتیب دامبلدور و نهصد و نود و نه ویزلی که رز ویزلی میان آن ها نبود به سمت شعبه ی دوم موزه به راه افتادند و از طرفی ولدمورت و مرگ خوار ها به همراه رز ویزلی به طرف شعبه ی اول موزه در حال حرکت بودند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







...نه لوئیس جواب پاتیل درزدار ـه.









) متأسفانه بر خلاف صدای انفجار، خیلی هم خونسرد و آروم به نظر میرسید.
میفرمودین سرورم. 


" شد.
" شد و مانند بقیه به آرامی از کادر،بیرون رفت.