جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] سرسرای عمومی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: یکشنبه 6 تیر 1395 20:31
نمایش جزئیات
آفلاین
سوزان

هافلـکلاو

لینی


هرچقدر هم که خوش‌خواب باشین بازم نمی‌تونین در مقابل دو جیغ گوشخراش متوالی بی‌توجه بمونین و به خواب عمیقتون ادامه بدین. این موضوع در مورد سگ سه سر هم به خوبی صدق می‌کرد. جیغ لینی و به دنبال اون جیغ سوزان، کافیه تا سگ سه سر رو از حالتی خواب‌آلوده، به نیمه هوشیار و سپس کاملا هوشیار تغییر بده.

در این بازه‌ی زمانی‌(از خواب تا بیداری سگ) یک چشم سوزان، لینی رو که هر لحظه دور و دورتر می‌شد دنبال می‌کرد و چشم دیگه‌ش به حیوون خونگی هاگرید خیره مونده بود.

وقتی لینی به طور کامل بال‌بال‌زنان از محدوده‌ی دید سوزان خارج می‌شه، سوزان که حس می‌کرد قال گذاشته شده، آب دهنش رو به سختی قورت می‌ده و کل توجهشو به سگ سه سری که رو به روش قرار داره معطوف می‌کنه.
- سلام آقا سگه. :worry:

آقای سگ که از قضا سه سر هم تشریف داشتن، خمیازه‌ی بلندی می‌کشه و نگاه جستجوگرشو روی دختر کوچکی که درست رو به روش ایستاده بود قفل می‌کنه. از طرز نگاه سگ کاملا مشخص بود که به نظر نمیومد سوزان غذای کاملی برای براش باشه، اما حداقل بعنوان دسر که می‌تونست استفاده بشه!

سگ کش و قوسی به بدنش می‌ده و با صلابت تموم روی پاهاش می‌ایسته. سوزان تو سایه‌ی آقای سگ قرار می‌گیره و کل وجودش با آب دهن اون آغشته می‌شه. سوزان در کمال ناامیدی چشماش رو می‌بنده، دستاش رو محکم به حالت دعا به هم می‌چسبونه و آماده‌ی بلعیده شدن توسط جناب سگ سه سر می‌شه که...

- دوشومب!

مجسمه‌ی بزرگی از آسمون سبز می‌شه و یکراست بر فرق سر سگ وسطی می‌خوره و بعد از کمی تلو تلو خوردن گوشه‌ای پرتاب می‌شه و آوار مجسمه‌ی خرد شده همچون باران بر سر سوزان می‌ریزه. دو سر دیگه‌ی سگ که در سلامت کامل به سر می‌بردن، در تلاش جان‌گدازی به سر می‌بردن تا هیکلو تکون بدن و حشره‌ی مزاحم و دوستشو بخورن. اما خب! امروز روز شانس آقای سگ نبود...

فلش بک

لینی با دیدن روشنایی‌ با اشتیاق به پروازش پایان می‌ده و به داخل سقف سوراخ شده‌ای که همون زمینِ دهن گشوده بود اوج می‌گیره. با دیدن مجسمه‌ی عظیمی که روی بخشِ سالمِ زمین قرار گرفته بود، تصمیم خودشو می‌گیره.
- وینگاردیوم له وی یوسا!

مجسمه از جا بلند می‌شه و با سرعتی باور نکردنی به درون سوراخ شیرجه می‌زنه و لینی بال‌بال‌زنان به دنبالش حرکت می‌کنه.

پایان فلش بک

- من داشتم می‌مردم. لینی من مرگو به چشم خودم دیدم. من تو دهن سگه بودم! من مردم.
- هنوزم چیزی تغییر نکرده! اگه زودتر ازینجا نریم هردومونو یه لقمه چپ می‌کنن.

لینی اینو می‌گه، دست سوزانو محکم می‌گیره و هر دو به درون تاریکی تونلِ سربالایی که قرار داشت و بوی هرمواد غذایی‌ای که بگین از اون برمی‌خاست قدم می‌ذارن.

- لینی لینی! نگاه کن! یه چیزی اونجا برق می‌زنه. حتما چشمای همون سگه‌س. پیدامون کردن. ما از حالا مرده به حساب میایم.

لینی یه نگاه به ارتفاع تونل می‌ندازه و تو ذهنش به دنبال طول و عرض سگ سه سری که دیده بودن می‌گرده. هرجور حساب می‌کردی این نور درخشان که البته تحرکی هم نداشت، نمی‌تونست متعلق به اون سگ باشه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: یکشنبه 6 تیر 1395 20:09
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده رزرو تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: یکشنبه 6 تیر 1395 14:06
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلـکـلاو!
سدریک دیگوری و تام ریدل و لیلی لونا پاتر


در آن طرف ماجرا، تام ریدل، هنوز در حال تعقیب سدریک و لیلی لونا بود.

لیلی لونا و سدریک، پا به پای هم و تام پشت سر آن دو، در حال قدم زدن بر روی سنگ فرش های قدیمی راهرو های هاگوارتز بودند.

- چی کار کنیم از دست این مرتیکه خلاص بشیم؟ گم شدن فنجون ننه هلگا کم بود، اینم اضافه شد.

این جمله را لیلی لونا با عصبانیت درحالی که به راهشان ادامه میدادند، رو به سدریک گفت.

سدریک اندکی درنگ کرد و در جواب لیلی لونا گفت:
- شاید اصلا لازم نباشه از دستش خلاص بشیم. شاید بتونیم ازش کمک بگیریم.

- آخه چه کمکی از دست این مشنگ منحرف بر میاد؟

- اتفاقا داشتم به همین فکر میکردم. ببین یادته آخرین باری که فنجون ننه هلگا گم شد، سر از خانه ریدل در اُورد و فهمیدیم جان پیچ شده؟ شاید بتونیم از توی خانه ریدل یه سری سر نخ در بیاریم.

لیلی لونا که کمی گیج شده بود، نیم نگاهی به تام ریدل که هنوز در حال تعقیب آن دو بود انداخت و گفت:
- خب اینا چه ربطی به اون داره؟

- معلومه دیگه. ما میتونیم از تام استفاده کنیم تا به خانه ریدل برسیم و از اونجا، رد فنجون ننه هلگا رو بگیریم.

پس از تمام شدن حرف سدریک، لبخند رضایت بر روی لب های لیلی لونا و سدریک ضاهر شد و در کنار هم متوقف شدند تا تام به آن دو برسد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: یکشنبه 6 تیر 1395 12:41
نمایش جزئیات
آفلاین

هافلـ
ـکلاو

سوزان بونز
& لینی وارنر


سوزان و لینی همانطور پایین می رفتند. دقیقا یک دقیقه و بیست و نه ثانیه پیش، دو ساعت کامل می شد که داشتند پایین می رفتند. در واقع سقوط می کردند.
همانطور که معلق بودند، لینی مشغول تمیز کردن بال های شیشه ای کوچکش با شیشه پاک کن بود و سوزان برای بار بیستم، ناخن هایش را سوهان می کشید تا شکل آنها را عوض کند. که ناگهان...

شلپ!

لینی که از شدت ترس چشمانش را محکم بسته بود، به آرامی و ذره ذره آنها را باز کرد. به اطرافش نگاهی انداخت. مثل اینکه در چیزی شبیه به فاضلاب پسماند مواد غذایی افتاده بودند. برگشت و به سوزان نگاه کرد. او اصلا در وضع مناسبی نبود!
-اُوو! ینی... منم الان مثل تو شدم؟ :worry:

سوزان منظور لینی را متوجه نشد. مثل تو شدم؟ مگر او چه شکلی شده بود؟ دست در جیب ردایش کرد و به دنبال آیینه ی زرد و مشکی رنگ خود گشت. به محض یافتن آیینه، بلافاصله آن را از جیبش درآورد و در آن به تصویر خود نگاه کرد.

-یا مرلین!

با دیدن چهره ی آشفته و کثیف خود در آیینه، لحظه ای پوکر شد. اما دیری نپایید که به خود آمد و با دقت بیشتری به خود نگاه کرد.
موهایش چرب شده و به صورتش چسبیده بودند. تکه ای پوست سیب زمینی به پیشانی اش چسبیده بود. پوست موزی روی سرش قرار داشت و لایه ای از چیزی شبیه به سس خردل قسمتی از صورتش را پوشانده بود.

-خب.. باز جای شکرش باقیه که یه ویتامینی به پوستم می رسه.
-فکر می کنم به حموم نیاز داری.
-
- البته الان که نمیشه. هر وقت تاج و فنجونو پیدا کردیم، بعد.
-
-چیه؟ چرا اینطوری به من نگاه می کنی؟
-
-هـِــی! زنده ای؟
-
-الووو؟!
-
-سوزی اگه تا دو دقیقه ی دیگه همینجوری بمونی پرواز می کنم میرما!
-
- خیله خب! خودت خواستی!

و برگشت که برود...ولی نرفت! به جاش همانجا متوقف شد:
-

رو به رویش سگ بزرگ و سه سر هاگرید را دید که آب از لب و لوچه اش آویزان شده بود و با حالت ترسناکی به آن دو خیره شده بود.

بعد از آن نگاه عاقل اندر سفیهی به سوزان انداخت.
-خیلی دوست دارم جیغ نزنم.. ولی...
-
و سپس به سمت همانجایی که از آن پایین افتاده بود، پرواز کرد.

-هی! کجا میری؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزان بونز در 1395/4/6 12:45:53
ویرایش شده توسط سوزان بونز در 1395/4/6 20:18:51
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: یکشنبه 6 تیر 1395 02:25
نمایش جزئیات
آفلاین
هافـلکلاو


وندلین با قدم هایی محکم مسیری را پیش گرفته بود و دای تقریبا پشت سر او می دوید.
- هی حداقل نمی خوای بگی کجا داریم می ریم؟
- دنبال نشان های گمشده بگردیم.
- خب کجا؟

وندلین هرگز در زندگی خود کم نمی آورد. یا حداقل برای نشان دادن برتری خود طرف مقابل را به آتش می کشید ولی الان واقعا حرفی برای گفتن نداشت.

- خب از اونجایی که من خون آشامم و مستعد اربابم و اینا، الان یه راه حل پیدا می کنم.
- دیر شد.من تصمیم گرفتم بریم زیرزمین های قلعه رو بگردیم چون معمولا کسی اونجا نمی ره.

دای از هر لحظه ای بیشتر تحقیر شد. دای نابود شد. دای تصمیم گرفت سر به بیابان نهاند. دای آب شد.

- هی! خودتو جم و جور کن. من حوصله ندارم برات صبر کنم.

دای سعی کرد خودش را دوباره جامد کند. سپس به همگروهیش نگاه کرد که از پله ها پایین می رفت و از این همه دلرحمی به شدت متعجب شد.
- باید سریع بهش برسیم لاله. من نمی خوام اگه چزی پیدا کرد افتخارشو برای خودش برداره.

به هرحال، لاله همیشه تقصیر ها را بر گردن می گرفت!

دو ساعت بعد- محلی نامعلوم، احتمالا زیرزمین های هاگوارتز.


پس از دو ساعت دویدن در راه رو های مختلف و نرسیدن به هیچ، دای نیاز شدیدی به استراحت و رفتن به مرلینگاه داشت.
- هی لعنتی... بسه دیگه!
- انقدر غر نزن. بیا این راهرو امتحان کنیم. تهش سیاهه؛ و از اونجایی که سیاهی خیلی خوبه پس من مطئمنم هدف همینجاست.

دای مرگخوار بود ولی جدا هیچ علاقه ای نسبت به راهرو هایی با انتهای سیاه نداشت. دای گیبن نبود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: یکشنبه 6 تیر 1395 02:24
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلــکلاو
اورلا کوییرک و آریانا دامبلدور


اورلا و آریانا در افق درحال محو شدند بودند و غافل از این که ماندانگاس داشت به ریش نداشته ی آن ها میخندید. این که چقدر راحت گول آن آدرس الکی را خورده بودند.

- ببین آریانا هیچ وقت گول ظاهر ملتو نخور.
- باشه.

اورلا که از زیر زبان دانگ حرف کشیدن به خودش میبالید در حال نصیحت کردن آریانای بیچاره بود. شاید نباید هیچ گاه با یک کاراگاه خودنما و مغرور همگروه میشد.

- جامعه ی بیرون پر از آدمایی که میخوان همه رو گول بزنن.
- باشه.
- و تو باید حواست باشه.
- باشه

در واقع دیگر آریانا به صورت یک ماشین خودکار درحالی که حواسش به جای دیگری بود با مکث اورلا باشه ای میگفت.

- گوش‌ت با منه؟
- باشه.

اورلا به آریانا نگاهی انداخت که تمام حواسش به اطرافش بود و درواقع اصلا به حرف های دختر ریونکلاوی گوش نمیکرد و این اورلا را عصبانی کرد.
- دارم با تو حرف میزنما!

و به شدت آریانا را تکان داد تا حواسش دوباره جمع شود.

- ها؟ خسته م خب خیلی وقته داریم راه میریم. باید با یه چیزی تا اونجا بریم. میدونی تا لندن چقدر راهه؟

ناگهان چشمان آریانا برقی زد و از حرکت باز ایستاد و اورلا نیز بدون این که بفهمد چرا ایستاده اند، ایستاد.

- بیا تا اونجا پرواز کنیم.
- من جانورنمای عقابم. تو که نیستی.

آریانا دستانش را به هم قلاب کرد و حالت ملتمسانه گرفت و چشمانش را گرد کرد.

ساعاتی بعد- آسمان!

- وای چه حالی میده. سریع تر! سریع تر!

ناگهان عقاب سفید سرش را پایین گرفت به سرعت به سمت پایین پرواز کرد. این نوع فرود برای خودش عادی بود.

-

با جیغ آریانا سرعت اورلا ناخوداگاه بیشتر شد اما هرچه بود و نبود آن ها بالاخره فرود آمدند و شاید باورتان نشود آن ها سالم بودند!

اورلا و آریانا به دور و برشان نگاه کردندو متوجه شدند از شانس خوبشان در کوچه ی دیاگون هستند.

وقتی از کوچه خارج شدند. کمی در شهر چرخیدند. آن ها در شهر گم شدند باید راهی پیدا میکردند تا این که مردی با حالتی :sharti: وارانه جلو راهشان سبز شد.
- به به!چه خانومای باکمالاتی! هرجا بخواید میبرمتون، دربست. چون توریست ـید تخفیف قائل میشم. :sharti:

توریست؟ واقعا ردای هاگوارتز شبیه لباس توریست ها بود؟ درهرحال اورلا و آریانا تنها کلمه ی ممدآباد را شنیدند و با خوشحالی به دنبال مرد راه افتادند. مرد سوار ماشین مشنگی اش شد و درحالی که داشت در آن را میبست گفت:
- سوار بشید لطفا. :sharti:

قطعا دو دختر میخواستند سوار شوند اما چگونه اش را نمیدانستند. آریانا دستش را به زیر ردایش برد تا چوبدستی اش را در بیاورد اما اورلا گفت:
- اینجا نمیتونیم جادو کینم...
- خانوما؟ یعنی تو شهرتون تا حالا ماشین ندید؟
دو جادوآموز هیچ چیز نگفتند.

- خب اون دستگیره رو بکشید حله! :sharti:

بالاخره با هر بدبختی ای بود ماشین با سه سرنشین شروع به حرکت کرد.

- میخواید به کجا برید؟

اورلا به سرعت کاغذ آدرس را به دست راننده داد.

- این چقدر سر راسته!

دقایقی بعد ماشین در کوچه ای باریک ایستاد و وقتی دو دختر میخواستند پیاده شوند مرد گفت:
- پول مول چی میشه پس؟ :sharti:

آریانا 10 گالیون از زیر ردایش بیرون آورد و در دستان مرد گذاشت و راننده نیز به هوای این که پول خارجی خیلی بیشتر می ارزد تشکر کرد و پس از پیاده شده مسافر هایش به سرعت دور شد.

اورلا و آریانا به خانه ی رو به رویشان نگاه کردند. خانه ای با دیوار های خراب و نرده هایی زنگ زده. در واقع تمام خانه ها این شکلی بودند و مثل این که مشنگ‌ها خیلی خیلی فقیر بودند!

اما فنجان هلگا هافلپاف ارزش گشتن این خانه ی داغان را داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1395/4/6 2:31:31
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1395/4/6 2:31:59
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1395/4/6 2:44:13
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر تغییر اندازه داده شده

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: یکشنبه 6 تیر 1395 00:18
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلكلاو
آريانا دامبلدور_ اورلا كوييرك

درحالي كه آريانا به ماندانگاس که گويا ناگهانى پولدار شده بود نگاه مى کرد و حسرت ثروت نداشته را مي خورد، اورلاي ريونكلاوي كه کارآگاه وزارت خانه است و از هر انگشتش هزارتا هنر مى بارد ماشاالله. همين روزها است که خواستگارها پاشنه ى در را از جا بکنن اما اورلا به هيچ کدام جواب بله نمى دهد! چرا؟ دختر بزرگ کرده ايم که بدهيم دست پسر غريبه؟! خواب ديده اند خير باشد. اورلا را به هيچ کس نمى دهيم. اورلا دختر تک دانه و يكدانه و يگانه ى بابا است. بابا جنازه ى اورلا را هم روى دوش کسى نمى اندازد. اورلا را به هيچ کس نمى دهيم. شاعر مى گويد: دخترى دارم شاه نداره/ صورتى داره ماه نداره!

اهممم... بله داشتم مى گفتم. اورلا که باهوش و کارآگاه بود، ثروتمند شدن ناگهانى ماندانگاس را عاقلانه نمى دانست.
- آريانا مگه اين دانگ دزد نبود؟ دست کج نبود؟
- چرا بود. ولى اورلا دزد کلمه ى زشتيه. دانگ فقط برخى اشياء رو از ملت قرض مى گيره.
- پس اگه دزد...
- اورلا دانگ دزد نيست فقط بعضى اشياء رو از ملت قرض مى گيره.
- ... اوكي... مگه اين دانگ اشياء رو از ملت قرض نمى گرفت؟ پس اين همه پول رو از کجا آورده الان!؟ يه کاسه اى زير نيم کاسه شه. پاشو بريم.

و دست آريانا را کشيد و به سمت ماندانگاس رفت. دله دزد، با ديدن دخترها، به سمتشان رفت.
- به به سلام خانوما. مى دونيد ساعت چنده؟ الان بهتون مى گم!

آستين كتش را بالا زد و ساعت طلايش را به نمايش گذاشت.
- ساعت دهه! ساعتم چطوره؟ اينو جديد خريدم.
- اوه مبارکه دانگ.

اورلا، آريانا را كنار زد.
- من کارآگاه وزارت خونه اورلا کوييرک هستم! با کدوم پول اين ساعت رو خريدى؟
-
- حرف بزن!
- خانم اورلا من چند وقت رفتم شهر. اونجا کار کردم. خيلى هم کار کردم. کارهاى کوچيک و بزرگ و نتيجه ى تلاشام رو گرفتم.
- آخي دانگ من مى دونستم تو به راه راست هدايت مى شى!
- آريانا اين ساده لوحي هافلپافيت رو بذار کنار! اون داره دروغ ميگه. اون فنجون هلگا رو دزديده. تازه تو گروهتون هم هست و رمز رو مى دونسته!

آريانا سعى کرد اوضاع را آرام کند اما اورلا داغ کرده بود. به عبارتى ديگر، ديوار مى گشت تا لگد بزند. اورلا چوبدستيش را بيرون کشيد.
- بگو فنجون کجاست؟
- خانوم آروم باش. من كه نمي دونم كجاست من فقط هورکراکس ولدمورت رو دزديدم. حالا همه به من مى گن دزد.

اورلا ديگر داشت چوبدستى را در چشم ماندانگاس فرو مى کرد.
- کجاست؟
- ميگم نره، ميگه بدوش. اصلا حالا که اينطوره، فروختمش به يه دختر دم بخت مشنگ.

اورلا چوبدستى اش را با ناباورى پايين آورد.
- مى دونستم! بعدا به دست قانون مى سپارمت. اما فعلا، آدرس؟

اورلا و آريانا آدرس را گرفتند و دور شدند.

دانگ نگاهى به مسير دخترها کرد.
- آدمو مجبور مى کنن دروغ بگه. حالا بگرد تا اون دختر مشنگ که اصلا وجود نداره رو پيدا کنى.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1395/4/6 0:22:09
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1395/4/6 0:24:55
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1395/4/6 0:56:51
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around


پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: شنبه 5 تیر 1395 17:40
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی

هافلـکلاو

سوزان


لینی دست به سینه ایستاده بود و به تلاش و همت مضاعفی که سوزان برای گشت و گذار تو جیباش انجام می‌داد خیره شده بود. پشتکاری هافلپافی جماعتو، همون لحظه داشت عینا به چشم می‌دید!
- می‌شه حداقل بگی داری دنبال چی می‌گردی؟ بلکه بتونم کمکی کنم.

سوزان بدون اینکه دست از جستجو برداره جواب می‌ده:
- عه وایسا لینی. هولم نکن! دنبال کتاب می‌گردم... کتاب!

لینی با دیدن عقربه‌های ساعت که گذر ثانیه‌هارو نشون می‌داد، تصمیم می‌گیره مشارکتی در ماجرا داشته باشه. یه نگاه به تابلو و یه نگاه به دیالوگی که سوزان بر زبان رانده بود کافیه تا هوش ریونکلاوی لینی شروع به استارت زدن بکنه.

- ببینم دنبال این می‌گشتی؟

سوزان که همچنان درگیر خالی کردن جیباش بود، نیم‌نگاهی به لینی می‌ندازه. با دیدن کتاب "هری پاتر و جام آتش" گل از گلش می‌شکفه و به آغوش لینی هجوم می‌بره!

- خب... باشه باشه... خفه شدم... فهمیدم خوش‌حال شدی... اما... یادم نمیاد کجاش بود که!
-

سوزان بعد از پیاده شدن از سر و کول لینی، با بدخلقی کتابو از دستش در میاره، یه گوشه چهارزانو می‌شینه و مشغول ورق زدنش می‌شه.

- نگو که می‌خوای تک تک صفحاتو چک کنی تا بفهمی کدوم میوه رو باید قلقلک بدیم!
- چرا که نه!

لینی ناله‌ می‌کنه. لینی این حجم از پشتکار در سوزانو درک نمی‌کنه. لینی طاقتش تاب می‌شه. لینی جلو می‌ره و رو به روی تابلو قرار می‌گیره.
- مهم اینه که می‌دونیم بالاخره باید یکی از همینارو قلقلک بدیم. هربار از یه کدوم شروع می‌کنیم تا برسیم به گزینه درست!

پیش از اینکه فریاد پیروزمندانه‌ی سوزان مبنی بر "یافتم یافتم! باید گلابیو قلقلک بدیم!" به هوا بلند بشه، بر اثر خنده‌های عصبی سیب سرخ رنگی که لینی قلقلکش داده بود، زمین زیرپاشون دهن باز می‌کنه...

لینی میون زمین و هوا: اوپس!

و هر دو به ناکجا آباد سقوط می‌کنن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: شنبه 5 تیر 1395 17:15
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی

هافلـکلاو

سوزان


لینی دست به سینه ایستاده بود و به تلاش و همت مضاعفی که سوزان برای گشت و گذار تو جیباش انجام می‌داد خیره شده بود. پشتکاری هافلپافی جماعتو، همون لحظه داشت عینا به چشم می‌دید!
- می‌شه حداقل بگی داری دنبال چی می‌گردی؟ بلکه بتونم کمکی کنم.

سوزان بدون اینکه دست از جستجو برداره جواب می‌ده:
- عه وایسا لینی. هولم نکن! دنبال کتاب می‌گردم... کتاب!

لینی با دیدن عقربه‌های ساعت که گذر ثانیه‌هارو نشون می‌داد، تصمیم می‌گیره مشارکتی در ماجرا داشته باشه. یه نگاه به تابلو و یه نگاه به دیالوگی که سوزان بر زبان رانده بود کافیه تا هوش ریونکلاوی لینی شروع به استارت زدن بکنه.

- ببینم دنبال این می‌گشتی؟

سوزان که همچنان درگیر خالی کردن جیباش بود، نیم‌نگاهی به لینی می‌ندازه. با دیدن کتاب "هری پاتر و جام آتش" گل از گلش می‌شکفه و به آغوش لینی هجوم می‌بره!

- خب... باشه باشه... خفه شدم... فهمیدم خوش‌حال شدی... اما... یادم نمیاد کجاش بود که!
-

سوزان بعد از پیاده شدن از سر و کول لینی، با بدخلقی کتابو از دستش در میاره، یه گوشه چهارزانو می‌شینه و مشغول ورق زدنش می‌شه.

- نگو که می‌خوای تک تک صفحاتو چک کنی تا بفهمی کدوم میوه رو باید قلقلک بدیم!
- چرا که نه!

لینی ناله‌ می‌کنه. لینی این حجم از پشتکار در سوزانو درک نمی‌کنه. لینی طاقتش تاب می‌شه. لینی جلو می‌ره و رو به روی تابلو قرار می‌گیره.
- مهم اینه که می‌دونیم بالاخره باید یکی از همینارو قلقلک بدیم. هربار از یه کدوم شروع می‌کنیم تا برسیم به گزینه درست!

پیش از اینکه فریاد پیروزمندانه‌ی سوزان مبنی بر "یافتم یافتم! باید گلابیو قلقلک بدیم!" به هوا بلند بشه، بر اثر خنده‌های عصبی سیب سرخ رنگی که لینی قلقلکش داده بود، زمین زیرپاشون دهن باز می‌کنه و هر دو به ناکجا آباد سقوط می‌کنن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: شنبه 5 تیر 1395 16:14
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده رزرو تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!