سوزان
هافلـکلاو
لینی
هرچقدر هم که خوشخواب باشین بازم نمیتونین در مقابل دو جیغ گوشخراش متوالی بیتوجه بمونین و به خواب عمیقتون ادامه بدین. این موضوع در مورد سگ سه سر هم به خوبی صدق میکرد. جیغ لینی و به دنبال اون جیغ سوزان، کافیه تا سگ سه سر رو از حالتی خوابآلوده، به نیمه هوشیار و سپس کاملا هوشیار تغییر بده.
در این بازهی زمانی(از خواب تا بیداری سگ) یک چشم سوزان، لینی رو که هر لحظه دور و دورتر میشد دنبال میکرد و چشم دیگهش به حیوون خونگی هاگرید خیره مونده بود.
وقتی لینی به طور کامل بالبالزنان از محدودهی دید سوزان خارج میشه، سوزان که حس میکرد قال گذاشته شده، آب دهنش رو به سختی قورت میده و کل توجهشو به سگ سه سری که رو به روش قرار داره معطوف میکنه.
- سلام آقا سگه.
:worry:آقای سگ که از قضا سه سر هم تشریف داشتن، خمیازهی بلندی میکشه و نگاه جستجوگرشو روی دختر کوچکی که درست رو به روش ایستاده بود قفل میکنه. از طرز نگاه سگ کاملا مشخص بود که به نظر نمیومد سوزان غذای کاملی برای براش باشه، اما حداقل بعنوان دسر که میتونست استفاده بشه!
سگ کش و قوسی به بدنش میده و با صلابت تموم روی پاهاش میایسته. سوزان تو سایهی آقای سگ قرار میگیره و کل وجودش با آب دهن اون آغشته میشه. سوزان در کمال ناامیدی چشماش رو میبنده، دستاش رو محکم به حالت دعا به هم میچسبونه و آمادهی بلعیده شدن توسط جناب سگ سه سر میشه که...
- دوشومب!

مجسمهی بزرگی از آسمون سبز میشه و یکراست بر فرق سر سگ وسطی میخوره و بعد از کمی تلو تلو خوردن گوشهای پرتاب میشه و آوار مجسمهی خرد شده همچون باران بر سر سوزان میریزه. دو سر دیگهی سگ که در سلامت کامل به سر میبردن، در تلاش جانگدازی به سر میبردن تا هیکلو تکون بدن و حشرهی مزاحم و دوستشو بخورن. اما خب! امروز روز شانس آقای سگ نبود...
فلش بک
لینی با دیدن روشنایی با اشتیاق به پروازش پایان میده و به داخل سقف سوراخ شدهای که همون زمینِ دهن گشوده بود اوج میگیره. با دیدن مجسمهی عظیمی که روی بخشِ سالمِ زمین قرار گرفته بود، تصمیم خودشو میگیره.
- وینگاردیوم له وی یوسا!
مجسمه از جا بلند میشه و با سرعتی باور نکردنی به درون سوراخ شیرجه میزنه و لینی بالبالزنان به دنبالش حرکت میکنه.
پایان فلش بک
- من داشتم میمردم. لینی من مرگو به چشم خودم دیدم. من تو دهن سگه بودم! من مردم.

- هنوزم چیزی تغییر نکرده! اگه زودتر ازینجا نریم هردومونو یه لقمه چپ میکنن.

لینی اینو میگه، دست سوزانو محکم میگیره و هر دو به درون تاریکی تونلِ سربالایی که قرار داشت و بوی هرمواد غذاییای که بگین از اون برمیخاست قدم میذارن.
- لینی لینی! نگاه کن! یه چیزی اونجا برق میزنه. حتما چشمای همون سگهس. پیدامون کردن. ما از حالا مرده به حساب میایم.

لینی یه نگاه به ارتفاع تونل میندازه و تو ذهنش به دنبال طول و عرض سگ سه سری که دیده بودن میگرده. هرجور حساب میکردی این نور درخشان که البته تحرکی هم نداشت، نمیتونست متعلق به اون سگ باشه...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



ینی... منم الان مثل تو شدم؟ :worry:








اورلا که باهوش و کارآگاه بود، ثروتمند شدن ناگهانى ماندانگاس را عاقلانه نمى دانست.
مى دونيد ساعت چنده؟ الان بهتون مى گم! 








