_چرا مثل تسترال به من زل زدین؟

_منتظریم ارباب که اموزش بدین بهمون!
_خب وقتی اینجوری نگاه میکنید،آدم نمیتونه فک کنه...لینی به چی زل زدی؟
لینی کمی این پا و آن پا کرد تا بلاخره با احتیاط به لرد گفت:
_آم...ارباب...میگم من که پرواز میتونم بکنم...میشه از حضورتون مرخص بشم برم به کارام برسم؟

لرد نگاهی به لینی کرد...لینی پیکسی بود!خودش بود...لینی پرواز میکرد!
_یاران من...حالا که شما بی استعدادتر از اون هستین که خودتون با قدرت خودتون بتونید جادوی پرواز بدون جارو رو کسب کنید،بهتره از راه دیگه ای استفاده کنیم!
لرد سپس با دست به لینی اشاره کرد...
_راه دیگه لینیه!
_میدونستم ارباب...درسته...من میتونم با استفاده از انگشت کوچیک پای لینی معجون پرواز درست کنم...یکی انگشت پای لینی رو قطع کنه!
_خیر هکتور...راه دیگه لینیه...یعنی وقتی نمیتونید مثل من پرواز کنید،پس بهتره مثل لینی پرواز کنید...روش پست تری هست...ولی خب عملیه!

مرگخواران نگران به یکدیگر نگاه کردند...به نظر میرسید آنها از این تصمیم لرد خوشحال نبودند..بلاخره آرسینوس که گریفندوری و شجاع بود،لب به اعتراض گشود و گفت:
_اما ارباب مشکلی وجود داره...آم...لینی چیزی داره که ما نداریم...بال!
_هوممم...خب...برای خودتون بال پیدا کنید و از لینی پرواز بیاموزید!
در همین حین ناگهان رودولف وارد جمع شد و بعد از آنکه عینک افتابی خیالی اش را از چشمانش برداشت،گفت:
_من میدونم باید چیکار کرد...لینی از وقتی که من بهش ابراز علاقه خاص کردم از خوشحالی بال دراورد...ساحره ها بیان بهشون ابراز علاقه خاص کنم!
مرگخواران در ذهنشان نقشه اینکه از طریق خوشحالی بال در بیاورند را هم در بین گزینه ها گذاشتند...البته اگر قرار بود از طریق رودولف بال در بیاورند،صد در صد آن خبر مرگ رودولف بود...به هر حال آنها باید راهی برای بال دراوردن میافتند!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







آقای رودولف مرد رویاهای اگنس شد؟





...خب...معجون رو بخور نارسی!





