-هووووووووی...گل زشت...پاشو بریم!
رز از خواب میپره. شخصی اونو گل زشت خطاب کرده و از طرفی رز نمیدونه چطوری باید پاشه که برن.
دخترمشنگ فرصت زیادی برای فکر کردن به رز نمیده. با حالتی خشن گلدونشو بر میداره و پرت میکنه تو ماشینش. رز اصلا از ماشین سواری خوشش نمیاد. با هر ترمز شاخه هاش خم میشن و سر یه چهار راه چیزی نمیمونه که یکی از شاخه های پرغنچه ش بشکنه.
خوشبختانه خیلی زود به مقصد میرسن و متوقف میشن.
دختره رز رو دوباره برمیداره و وارد ساختمونی میشه. ساختمونی شبیه سنت مانگو ولی کاملا غیر جادویی.
بوی مواد شیمیایی رز رو خیلی اذیت میکنه. غنچه هاش شروع به بهانه گرفتن میکنن. از دست رز کاری جز آروم کردنشون برنمیاد.
دختر وارد اتاقی میشه و بعد از سلام و احوالپرسی کاملا ساختگی رز رو روی میزی میذاره. کمی کنار بیمار که اتفاقا اونم یه دختر مشنگ دیگه هست میشینه و از اتاق خارج میشه.
بدون رز!
دختر بیمار که اصلا هم بیمار به نظر نمیرسه به رز نگاه میکنه.
-دختره ی حسود...دیدی داشت میترکید؟ مطمئنم همین فردا میره از دکتر برای عمل دماغش وقت میگیره. گلدونشو ببین. یه جوریه!
رز نمیدونست چه جوریه. ولی با شنیدن جمله ی بعد میفهمه که باز مقصد جدیدی در پیش داره.
-این گلدون فقط به درد یه جا میخوره! قبرستون. فردا میبرم میذارمش روی قبر پدربزرگم. پیرمرد خسیس!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




دو تا شمع زپرتی روشن کردن و چون نورش کافی نیست مجبور شدن نزدیک هم بشینن و زل بزنن به هم که همدیگه رو ببینن. خدای من...این داره چیکار میکنه؟



بيارينش اينجا!
خيره شده بودند، برگشت و...: