سوژه جدید:-این چیه؟!
لرد سیاه عکس بسیار کوچکی را جلوی چشم های مرگخواران گرفته بود و تکان می داد. ولی شدت تکان ها آنقدر زیاد بود که کسی متوجه نمی شد تصویر مربوط به چه چیزی می شود.
مرگخواران که مایل به کشف جواب بودند شروع به تکان دادن سرهایشان کردند که شاید لرزش سر با لرزش عکس هماهنگ شده، و به این ترتیب قادر به دیدن عکس شوند.
-چتونه...سرگیجه گرفتیم! خب بگین متوقف بشیم.
لرد سیاه تصویر را ثابت نگه داشت...ولی مرگخواران ترمزشان بریده بود. لرزیدند و لرزیدند تا این که هر کدام با برخورد به وسیله ای در اتاق، متوقف شدند.
در این میان، آرسینوس بدشانس ترین بود!
-ما شیء هستیم سینوس؟
آرسینوس سریعا از لرد فاصله گرفت و دست و پایش را جمع کرد.
-نه ارباب...من اومدم طرفتون که شما رو از شر این لرزندگان در امان بدارم. برخورد منو ببخشید.
لرد دوباره عکس را بلند کرد.
-این چیه؟
مرگخواران موجود خندان بسیار کوچکی را در عکس می دیدند که برایشان دست تکان می داد. ولی عکس کوچکتر از آن بود که قادر به کشف هویت صاحب تصویر باشند.
-عکس دیگه ای نداشتیم! اینم از پرونده مرگخواریش کندیم. سینوس...تو نگاه کن و بهشون بگو.
آرسینوس خم شد. عکس را بررسی کرد. و با افتخار اعلام نمود:
-رزه!
-غلطه سینوس! یه کارم درست و کامل انجام بده ما تعجب کنیم. این رز نیست...حداقل رز خالی نیست.
-رز جادوییه ارباب!
این صدای لینی بود...که نه به دلیل دانستن جواب سوال، بلکه به دلیل علاقه اش به تلفظ اسم رز که شباهت زیادی به "ویز" داشت، از فرصت استفاده کرده بود.
-بله لینی...رز جادوییه! رزی که برای کاشت و برداشتش زحمات زیادی کشیدیم. بذرش رو از آن سوی اقیانوس ها آوردیم. مراقبش بودیم که بهش خاک و نور کافی برسه. رشد کرد...بزرگ شد...گل داد...و حالا رز جادویی ما کجاست؟
کسی نمی دانست...
کیلومتر ها دورتر...رز جادویی، افسرده و غمگین در گلدانش نشسته بود. با عصبانیت سعی کرد کاغذ کادویی را که دور گلدانش پیچیده بودند از خودش جدا کند...ولی موفق نشد. چون عمیق تر از مواقع عادی در خاک کاشته شده بود و قادر به تکان خوردن نبود.
نمی دانست چطور به این گلفروشی منتقل شده. صبح همان روز چشمانش را در مغازه مشنگی گشوده بود. اطرافش پر از رز بود. ولی از نوع غیر جادویی!
و حالا او منتظر بود تا مشنگی او را پسندیده و از او استفاده های بسیار غیر جادویی به عمل بیاورد!