جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] مهمان‌خانه پاتیل درزدار

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 اردیبهشت 1396 21:57
نمایش جزئیات
آفلاین
با پایان زمان در نظر گرفته شده برای مسابقات پانتومیم جادویی، این تاپیک به روند عادی خودش بر میگرده.

با تشکر ازناظرین انجمن و شرکت کنندگان مسابقه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 اردیبهشت 1396 21:47
نمایش جزئیات
آفلاین
سومین حدس به جای الیزابت

کل گروه تیم حدس به گیبنی که دیوانه وار سعی در فهماندن موضوعی به آنان داشت و کم مانده بود خودش را در این راه شهید کند، خیره شدند بودند، اما چیزی در نمیافتند.

گیبن تمام کارهایی که بلد بود را انجام داد؛ ویبره زد، دختر شد و لاک زد، پسر شد و گیج زد و ... خلاصه کاری را نکرده نگذاشت اما باز هم اعضا ی تیم حدس همدیگر را نگاه کردند و شانه بالا انداختند.

گیبن با دیدن این صحنه پیش رویش، قطع امید از کل تیم کرد و در پک استیکر های تلگرامش به دنبال فجیح ترین نوع خودکشی گشت اما حتی قورباغه ی سبزی که دوشاخه خیس در برق می زد و یا پوکر فیسی که گان بر سر داشت هم او را راضی نکرد پس با دنبال چیزی شفاف تر رفت...

گیف!
بله! با گیف های رنگارنگی مانند بارنی استینسونی که خودش را دار می زند، به کار خود پایان داد و رودولف و گرنت را با تیم گیج تنها گذاشت. گرنت با عجز " تو برو جلو منو با اینا رو در رو نکن " در چشمانش به رودولف خیره شد و خب جواب رودولف " بخوابین:| " بود.

گرنت هم حرف گوش کرد و خوابید و بدین گونه رودولف مسئول اجرا شد. متاسفانه او به اندازه ی مجری قبلی حوصله نداشت و برای چند ثانیه پوکر فیس نگاه شان کرد و بعد :
- من به فنگ امید دارم!

الیز با اندکی تفکر پرسید:
-اممم من خیلی هم وارد نیستم ولی قرار نبود حرف نزنیم؟

در جوابش، بله قرار بود ولی مشخصا رودولف چنین نظری نداشت.

- ساحره!
- داورا! من گفتم منو با رودولف بذارین چون نمی فهمم چی اجرا می کنه! حالا گذاشتینش رو به روم؟ الان می شه دقیقا بگی داری چی رو اجرا می کنی؟

رودولف با بوکر فیس پک استیکر مخصوص خودش به رز در ابتدا و بعد به بقیه خیره شد و با زدن استیکر " بخوابین" محل مسابقه را ترک کرد.

حالا گرنت خواب مانده بود. تیم حدس هم که چیزی بعد از این همه وقت دستگیرشان نشده بود، شانه بالا انداختند و به دنبال رز که ویبره زن پاتیل درزدار را ترک می کرد راه افتادند.

هنوز از در بیرون نرفته بودند که الین به نتایجی رسید:
- ویبره! ویبره زن! این همه وقت می خواستن اینو اجرا کنن؟

----
حدس: ویبره زن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 22:41
نمایش جزئیات
آفلاین
پست سوم تیم اجرا به جای گیبن!


دوستان بار دیگر در پاتیل درز دار گرد هم آمدند تا شاهد اجرای رودولف باشند. زیرا هیچکدام از اجرای گرنت و گیبن سر در نیاوردند.
وقتی همه به ردیف نشتند رودولف گلویش را صاف کرد و اجرا را آغاز کرد.
او از همان ابتدا شروع کرد با فخر راه رفتن و ادا و اصول در آوردن. قسمت از موهایش را نیز حالت داده و جلوی صورتش انداخته بود هی آن را با حرکات سر تکان می داد.

- میدونیم خیلی جذابی رودولف!
- بابا خوشتیپ!
- موهات چقدر قشنگه!

رودولف با کف دست محکم بر صورت خود کوبید.

- الان میخوای بگی جذابیت بد دردیه؟
- و تو گرفتارش شدی؟

رودولف که دیگر تحملش طاق شده بود فریاد زد:
- مشنگا اینا جزو پانتومیمه. البته غیر از اون ضربه صورت...

تیم حدس که دیگر کم کم داشتند گیج می شدند سکوت کرده و در فکر فرو رفتند.

رودولف نیز در این بینابین با خود عهد کرد که دیگر پایش را در هیچ گونه مسابقه پانتومیم یا هر چیز دیگری نگذارد. اما در آن لحظه باید ادامه می داد چون راه برگشتی نبود. پس دستی به چانه اش کشید و در فکر فرو رفت. ناگهان فکری به ذهنش رسید و کف دست هایش را به هم کوبید تا توجه بقیه را جلب کند.

همه سر خود را بلند کردند تا ادامه اجرا را تماشا کنند. و با چیز بسیار عجیبی رو به رو شدند.
رودولف با یک لبخند گشاد که هر 32 دندان مرتب او را به نمایش می گذاشت رو به روی آنها ایستاده بود.

- چه دندونای مرتبی!
- لبخند ژکونده؟
- حالا فهمیدم چرا لبخند نمیزنی!

لبخند رودولف محو شد. دیگر کفرش در آمده بود. سپس مجبور شد کار دیگری انجام دهد. چوب دستی اش را در آورد و وسط آن را چسب مالی کرد. سپس وانمود کرد که وردی میخواند و به سوی سقف پرتاب می شود. اون نه صبر کنید واقعا خودش را پرتاب کرد. سپس سقف درز دار پاتیل که آماده بود ریزش کند همراه با رودولفت بر زمین ریخت.

همه از تعجب شاخ در آورده بودند و فکشان در کف زمین ولو بود.

گرنت گفت:
- خب دیگه فکر کنم مرد. مسابقه کنسله!

ناگهان دستی با یک کاغذ و خودکار از زیر آوار بیرون آمد و نوشت:
" آهای! بدانید و آگاه باشید که این جزو پانتومیم بود. و تو گرنت! پاشو بیا منو از این زیر در بیار! "

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 19:57
نمایش جزئیات
آفلاین
تیم حدس

- باز این شروع کرد. بابا این پانتومیمه نه مسابقه کی جذاب ترین جادوگره!

رودولف به الیزابت اخمی کرد. اما با توجه به ساحره بودن او، واکنش بیشتری نشان نداد. گیبن به سه ساحره که کنار هم نشسته بودند و با هم پچ پچ می کردند، نگاهی انداخت.
- خب؟

رز سری تکان داد.
- هیچی.
- هیچی؟
- اره هیچی. هیچی از این اجرای گیبن وارانه نفهمیدیم.

رودولف نگاهی به گیبن انداخته و از جا بلند شد. چند لحظه به سه ساحره نگاه کرده و نیشخند زد. تا جایی که الیزابت گفت:
- هی! ما نیومدیم اینجا هیکل چهار در چهار تو رو تماشا کنیما؟ یک تکانی بده!

به محض گفتن این حرف، رودولف مشغول اجرای حرکات موزونی به سبک مکزیکی شد. سه ساحره فریاد همزمانی سر دادند.
- رودوووووولف!
- خب به من چه! خودت گفتی تکان بده!
- اجرا کن دیگه گنده بک!

رودولف اخم کرد.
- فقط مونده بود یه جارو به من دستور بده.
چند لحظه بعد، وقتی رودولف دست هایش را دور خودش حلقه کرده و خودش را در آغوش کشید. حتی هم گروهی های خودش با تعجب به او نگاه کردند. ولی رودولف بدون هیچ توجهی، مشغول لرزیدن شده بود.رودولف سرش را به یک طرف کج کرده بود.
- گربه لاکریتا؟
- نه بابا جان نه!

رودولف در سکوت به لرزیدنش ادامه داد. چند لحظه بعد سکوت کافه شکست!
- رز!
- چیه الین؟
- اوه نه! منظورم تو نیستی. منظورم جوابه. رز... زلزله!


---------
رز زلر یا همون رز زلزله

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 23:54
نمایش جزئیات
آفلاین
پاتیل درز دار روزهای سردی را پشت سر میگذاشت...زیرا که درز داشت و از لای درزش،سوز می آمد!

رودولف لسترنج اما احساس سرما نمیکرد...چون او مثل همیشه،در این سرما حتی،بدون پیراهن بود که وارد پاتیل شد!
_چی شده؟
_رودولف..دیر کردی!
_همیشه دیر رسیدم...الان میرم به همین خاطر پیش ارباب غر میزنم!
_نه...نمیخواد..نمیخواد...هنوز بازی رو شروع نکردیم...فقط جون مادرت بشین همینجا و نرو غر بزن!

رودولف نشست...همگروهی های اون،گیبن و گرنت پیچ چند روز پیش با رز زلر و دوستانش قرار "پانتومیم تیغی" گذاشته بودند..و امروز روز اجرا بود!
گیبن که وظیفه خطیر اجرا را به عهده گرفته بود از جای خود برخواست و شروع به دراوردن حرکات کرد!
_
_رودولف؟
_رودولف...تو تو تیم مایی...چرا حدس میزنی؟
_اخه حس کردم داری یه شخص جذاب رو توصیف میکنی!

گیبن آهی کشید و دوباره ادامه داد...او ابتدا لبخند بسیار میلیحی زد..که البته یکی از طرفدارهای تیم پرشور تراختور حدس زد که "عادل فردوس پور وقتی امار نشون میدن" باشد که حدس درستی نبود!

گیبن که نمیدانست کلمه اش را چگونه ادا کند،کمی فکر کرد...سپس چشمانش برقی زد و از پاتیل درز دار خارج شد!

_کجا رفت؟
_اینم جزو پانتومیمه؟

در همین حین بود ناگهان سقف پاتیل ابتدا شروع به لرزش،و سپس ریخت...از در بین سقف های در حال ریزش،گیبن هم ریزش کرد!
گیبن ابتدا به نظر گیج میرسید...اما پس از ثانیه هایی مشخص شد که گیج شدنش صرفا نقش بازی کردن بود...چون ناگهان گفت:
_ای بابا...نفهمیدین؟
_گیبنی که سقف میریزه گیج و فراموشکار میشع،در عین حالی که مثل رودولف جذابه؟
_کی جذابه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 16 اردیبهشت 1396 19:37
نمایش جزئیات
آفلاین
تیم حدس

الین و الیز و رز یا به طور خلاصه تر گروه اول پانتومیم در پاتیل درزدار نشسته بودند و بحث دخترانه ای را با هیجان زیاد وسط گذاشته بودند.

الیز جرعه ای از نوشیدنی کره ای اش را خورد و به رز گفت:
- باور کن رز! چشش تو رو گرفته بود. بعدا نگی نگفتما.
- واقعا! مشخص بود.

رز موهایش را کمی این طرف و آن طرف کرد و گفت :
- مطمئنید شماها؟ من بیشتر فکر می کنم داشت چیز دیگه ای رو می گفت. راستش اون حرکت دستش یکم شبیه لاکرتیا بودها؟

الین با تندی سرش را به طرفین تکان داد و گفت :
- نه نه! کاملا منظورش همون بود.

رز تقرییا باور کرد اما لحظه ی آخر چیزی باعث شد به شک بافتد؛ آنها داشتند پانتومیم بازی می کردند و عاقلانه تر بود که گرنت در حال بازی کردن کلمه ای باشد تا ابراز علاقه! اما به هرحال کمی خیال خوش چیزی از جهان کم نمی کرد!

-----

حدس: قاتل؛ گربه ی لاکرتیا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: جمعه 15 اردیبهشت 1396 15:58
نمایش جزئیات
آفلاین
اولین پست تیم اجرا


آن روز، یک روز عادی در هاگوارتز نبود. همه خسته بودند و حوصلشان سر رفته بود. هر کسی نظر متفاوتی راجب به یک سرگرمی خوب داشت.

- گرگم به هوای جادویی!
- قایم باشک جادویی!
- جرعت یا حقیقت!


ولی همه این نظر ها یا خیلی بچگانه بودند یا خیلی تکراری.ببخشید مثل اینکه یک نفر نظری دارد.

- بچه ها میخوام معما بگم! آن چیست که موز است؟

همه به حالتی او را نگاه کردند که او خود به خود به افق رفته و حل شد.

بالاخره گرنت با آن مخ قشنگش وارد ماجرا شد و نظر بسیار خوبی داد.
- به نظرم بیاین پانتومیم بازی کنیم. دو تا گروه سه نفره میشیم.

همه شروع کردند به بحث کردن و صحبت و پس از چند دقیقه همه موافقت خود را اعلام کردند. گرنت گفت:
- خب رودولف و گیبن هم گروهی های من!

سپس رز بلند شد و گفت:

- گویندالین و الیزابت هم، هم گروهی های من!

و بقیه افراد علاف به عنوان تماشاچی گوشه ای نشستند و گرنت بلند شد تا اجرا کند.

گرنت ابتدا عدد دو را با دستان خود نشان داد.

الیزابت گفت:
- دو کلمه اس؟

گرنت با خوشحالی سر تکان داد. به نظرش آن تیم راحت میتوانست حدس بزند و کار گرنت راحت تر بود. ولی خب اشتباه می کرد.

گرنت در حالی که هنوز عدد دو را نشان میداد انگشت دوم خود را فشار داد.

-انگشته؟

گرنت به علامت منفی سر خود را تکان داد.

سپس گیبن بلند گفت:
- منظورت کلمه دومه؟

گرنت به حالت پوکر فیس او را نگاه کرد و گفت:
- تو تیم مایی! برای چی کمک میکنی؟
- آها ببخشید!

سپس گرنت دوباره شروع کرد. او نشان داد که در حال باز کردن در چیزی است. سپس در آن چیز را بر داشت و وانمود کرد که با آن چیز ناخن خود را رنگ میکند. سپس دست خود را بلند کرد و به ناخن هایش نگاهی انداخت.

- اوا خواهر؟
- سوسول بازی؟
-آرایشگر؟

گرنت محکم به صورت خود کوبید و اینقدر سر خود را محکم به علامت نفی تکان داد که سرش گیج رفت و با مخ خورد زمین.

- سیلی در صورت؟
-سر گیجه؟
- مخ زمین خورده؟

گرنت بلند شد و سر خود را مالش داد سپش فریاد زد:
- نه! این که جزو پانتومیم نبود.

رودولف گفت:
- هی گرنت! تو که نباید وسط پانتومیم حرف بزنی بابا!
- اوه ببخشید!
سپس وانمود کرد که زیپ دهانش را می کشد.

گرنت بخش اول کلمه دوم را بیخیال شد و وارد بخش دوم شد.

گرنت انگشتان اشاره هر دو دست خود را خم کرد و به هم نزدیک کرد و رو به اعضای تیم حدس گرفت.

رز گفت:
- وای گرنت چقدر قشنگ!
- چه روش مزخرفی برای ابراز علاقه!
- فکر کردم داریم پانتومیم بازی میکنیم.

گرنت سر خود را محکم به این ور و آن ور تکان می داد که نشان دهد حرف های آن ها اشتباه است.
همه شروع کردند و به پچ پچ کردن و چرت و پرت گفتن در حالی که رز از خوشحالی غش کرد.
گرنت که اعصابش خورد شده بود سرفه بلندی کرد تا توجه بقیه را جلب کند. سپس دوباره عدد دو را نشان داد و انشگت اول خود را فشرد.

تا بقیه خواستند شروع کنند به حدس زدن صدای گرومپ گرومپ و آهنگ خز قدیمی و شادی از طبقه بالا آمد!

- اوه اوه!
- یا حضرت باب اسفنجی!
- من که رفتم!

در عرض 5 ثانیه کل محوطه خالی شد در حالی که گرنت نمیدانست چه اتفاقی افتاده و فقط بقیه را با تعجب نگاه میکرد. زمین به لرزش افتاد و همه چیز می لرزید و تا گرنت آمد به خودش بیاید و فرار کند... گرومپ!

سقف خیلی شیک روی او فرود آمد و کاشف به عمل آمد که غول های غارنشین طبقه بالا یک جشن تولد بسیار مفصل داشتند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گرنت پیج در 1396/2/15 16:05:28
ویرایش شده توسط گرنت پیج در 1396/2/15 16:07:50
ویرایش شده توسط گرنت پیج در 1396/2/15 19:42:46
من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اجرا کننده به جای یوآن آبرکرومبی!


***

لیسا ایشی گفت و از کنار آن ها رد شد.

-اصلا بوی بد نمیاد!
-آبژی خودت اینشوری گفتی.

آنانیو هم بدون توجه به حرف های آن ها کنار آن ها گذشت.
آنانیو که لیسا را گم کرده بود به دنبال او گشت و لیسا و یوآن را کنار هم دید.

-چی شده؟
-آبرکرومبی با مسئول مسابقه حرف زده 3 تا هم گروهی جدید برامون انتخاب کردن.

یوآن با دست به 3 نفری که با فاصله چند مترس آن ها ایستاده بودند اشاره کرد.

-اوه!پالی و اورلا و کریستین.
-خب بریم پیششون دیگه!

هر سه نفر به سمت رقبا رفتن.
-باز خوبه اینا معتاد نیستن وگرنه قهر میکردم!
-شروع کنیم؟
-اره! یوآن تو اجرا کن.

یوآن اول به گردنبندی که به گردن آنانیو بود اشاره کرد.

-گردنبند؟

یوآن با حرکت سر پاسخ او را رد کرد.

-میشه راهنمایی بکنید؟
-نفرت انگیز ترین و پلیدترین جادوییه که یک جادوگر انجام میده.

اورلا خواست جواب را بگوید که دوباره آن سه معتاد مزاحم بازی آن ها شدند.

-داداژ بوی بد میده!
- به اینا بگین الکی نگن وگرنه قهرم میادا!

یوآن به اورلا اشاره کرد که پاسخ را بگوید.
- خب میدونید اون چیزی که خواستم بگم بوی بد نمیده!
-اینا برای خودشون حرف میزنن اصلا هم بوی بد نمیده.
-هی اینا میخوان بپیچونن مارو! مخصوصا اون عروسی خراب کن!

لیسا با تعجب به پالی نگاه کرد و سپس با حالت قهر از آنها دور شد.
اما از طرفی لینی وارنر داشت از دور می آمد.

- میدونید چون طبق قوانین نمیشه بگین که من از رقبا خوشم نمیاد درنتیجه این سه نفر رقبای شما نیستن و شما با رقبای قبلیتون مسابقه میدید!

یوآن و آنانیو با تعجب به لینی و سپس به 3 معتاد نگاه کردند!
-اصلا من میخوام انصراف بدم!

با این حرف یوآن، آنانیو سری به نشانه تایید تکان داد.
-منم میخوام انصراف بدم لیسا هم که قهر کرد.

سپس هر سه نفر از پاتیل درزدار بیرون رفتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: جمعه 8 اردیبهشت 1396 00:31
نمایش جزئیات
آفلاین
کم کم هوا داشت تاریک میشد، نسیم ملایم و خنکی می وزید.
مغازه جام پیچ فروشی بازم خلوت تر از همیشه بود.
ناگهان در شومینه مغازه اتشی سبز رنگ شعله ور میشود و سه نفر ازش با سرعت به بیرون می پرند.
پالی و اورلا سریع خودشون مرتب میکنن ولی ناگهان متوجه چیزی میشن!
پالی: اورلا فک کنم اینجا یه چیزی کمه!
اورلا: اره کریستین نیستش!
اورلا اینو همراه با صدای بلند و وحشت زده مانند گفت ولی صدایی که بعد از چند ثانیه بگوش امد هر دو انهارا راحت کرد.
_ببخشید پالی اگه زحمتی نیست پاتو از روی دستم بردار!
اورلا از ترسش می پره رو هوا و لوستر های روی سقفو چنگ میزنه پالی که از ترسش نامرئی شده بود و معلوم نبود کجا رفته.
اون صدای کریستین بود که روی زمین افتاده بود،پالی و اورلا اونقدر با هجله از اتش اومدن بیرون که تفهمیدن کریستین رو پرت کردن روی زمین.
کریستین: شرمنده ترسوندمتون.
عه اورلا تو اون بالا چیکار میکنی؟ بیا پایین تا به مغازه مردم خسارت نزدی.
پالی کجا رفت؟!
اورلا از بالای لوستر میاد پایین و سعی میکنه خودشو عادی جلوه بده پالی هم بعد چند ثانیه از پشت چند وسایل قدیمی میاد بیرون که معلوم بود رنگش پریده بوده چون دست کریستین که زیر پاهاش بود و تکون خوردن دستش حسابی ترسانده بودتش.
کریستین: اینجا خیلی خلوته بهتره شما پشت سر من بیاید،راستی پالی تو دنبال چجور چیزی هستی؟
پالی میگه خوب درسته که میخوام نامیرا باشم ولی اگه رنگش هم قشنگ باشه خیلی خوبه میشه مثلا طلایی ....
ناگهان صاحب مغازه یه اقای نسبتن پیر و خونسرد که معلوم نبود از کجا ظاهر شد میاد طرفشون:
_خانوم ها دونبال چیزی میگردین؟
پالی: اوه اره اره یه جان پیچ خوش رنگ که بدرخشه.
صاحب مغازه اندکی نزدیک پالی میشه که کریستین سریع میاد جلوش وایمیسته تا جلو تر از حدش نیاد، صاحب مغازه می ایسته و لب به سخن باز میکنه:
_بله خانوم محترم هرچی بخواید اینجا میتونید پیدا کنید حتی سافرش هم قبول میکنم جان پیچ های من خیلی معروف هستن.
اورلا که دیگه تاقت سکوت رو نداشت سریع بعد صاحب مغازه میاد وسط و میگه:
کریستین، پالی،باو این خودش ممکنه یه جام پیچ باشه.
اصلا ازش خوشم نیومده بهتره بیخیال اینجا بشیم، میتونیم از مغازه های دیگه بخریم.
کریستین: درست میگه پالی طرف انگار از این معتاد های چند هزار سالست بهتره به حرف اورال گوش کنی،این مرد که اصلا به گروه خونی من یکی نیست!.
پالی که کم کم از ناراحتی اشک تو چشماش جمع میشد و از طرفی اونقدر خشمگین بود که کافی بود فقط ماه کامل بشه تا کل مغازه رو ببره رو هوا.
ولی خودشو کنترل میکنه و میگه:
خوب راستش اینو میخواستم برای یکی هدیه بدم ولی باشه هرچی شما بزرگترا بگن.
کریستین: یه جام پیچ برای هدیه!
فوضولی نباشه ولی میشه بپرسم به کی میخواستی هدیه بدی؟!
پالی که از پرسیدن سوال کریستین خوش حال شده بود و انگار منتظر همین سوال بود جواب داد:
_میخواستم برای این حریفای تو مدرسه بخرم که اگه یوقت شکست خوردن یکم شادشون کنم.
اورلا و کریستین خندشون میگیره ولی هوای سردی که از پنجره باز مغازه بهشون برخورد میکنه، نشون میده که دیگه حسابی دیر کردن و باید برگردن.
هر سه نفر بدون حرف اضافه ای به سمت شومینه برمیگردن که توسط اتیش جادویی از اونجا برن ولی یه مشکل وجود داشت!
اورلا و پالی هر چقدر دونبال پودر پرواز میگشتن نبود اصلا اون مغازه همچین پودری نداشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریستین الکساندر در 1396/2/8 13:37:06
°♤Piss♡çoçuk♤°
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 21:29
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از اینکه از شر اون معتادا خلاص شدم، از پاتیل درزدار بیرون رفتم تا لیسا رو که قهر کرده بود پیدا کنم. بعد از تلاش های فراوان لیسا رو با اخم کنار یک آبشار پیدا کردم. فکر کنم شدیدا مشغول فکر کردن بود!
-هی لیسا! تموم شد رفت بیا برگردیم به پاتیل درزدار.

حدود یک دقیقه به من نگاه کرد و بعدش سر تکون داد. همچنین تو راه با خودش زمزمه میکرد :
-بازی با معتادا! واقعا مسخرست اونا حتی نمیتونن درست یک کلمه رو تلفظ کنن!

منم غرق در فکر و خیال شده بودم و داشتم به بازی پانتومیم و برنده بازی و حریفامون و... فکر میکردم که یک دفعه لیسا گفت :
-عه...اینجا دیگه کجاست؟!

به رو به روم نگاه کردم و یه خونه به ظاهر متروکه با جنگل وحشتناکی در اطرافش دیدم!
-اینجا کوچه ناکترن نیست که...هست؟
-نه امکان نداره!
-پس بهتره برگردیم
-نه وایسا! به نظرت اینجا کجاست؟

و به سمت خونه رفت . منم به ناچار به دنبالش رفتم.
تا در خونه رو باز کردیم و پامون رو روی کف چوبیش گذاشتیم قژقژ شدیدی از داد چوب های قدیمیش بلند شد ! همینطور که جلوتر میرفتیم متوجه عظمت خونه و وسایل قدیمی اون مثل کتاب های قدیمی و آینه های خاک گرفته و شجره نامه سوزانده شده و ... شدم که توی یکی از اتاقاش که به طور عجیبی درش باز بود یک شی درخشان دیدم و به لیسا گفتم که صبر کنه. همینطور که به اتاق نزدیک تر میشدم دلشوره شدید تری میگرفتم تا اینکه واردش شدم...
به طرز وحشتناکی یک شمع نیم سوز توی اتاق بود و کنارش هم اون شی قرار داشت که شبیه یک گلدون طلایی بود! یکدفعه چشمم به نوشته بالاش افتاد :
هومم خیلی وسوسه انگیزه ...میتونی همین الان امتحانش کنی...به تنها چیزی که نیاز داره فقط یک کار کثیفه با یک جسارت که بتونی تا همیشه تقریبا نامیرا باشی!

فهمیدم که نباید اینجا باشم و دویدم به سمت لیسا و بهش گفتم هرچی سریع تر از اینجا بریم بیرون. به سمت پاتیل درزدار دویدیم . وقتی به پاتیل رسیدیم وایستادیم و یه نفسی تازه کردیم که البته من تو راه به لیسا جریانو گفته بودم.
وقتی در پاتیل درزدار رو باز کردیم دوتا معتاد دیدیم که به من اشاره کردن و یکیشون گفت :
-عه داداچ این همون آبژیَست که میگفت اینژا بوی بدی میاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنانیو دیلن در 1396/2/7 21:33:16
از استاد خویش یاد گرفتیم همواره عقل بر شمشیر پیروز است :'O