جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

32 کاربر(ها) آنلاین هستند (31 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
31 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] اتاق تسترال‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 تیر 1396 15:29
نمایش جزئیات
آفلاین
-با شماهام. یه زُلی هم به من بزنین!

هیچ زلی به طرف رودولف برنگشت.دیدن همچون چهره کریهی در یک نگاه هم کار سختی بود، چه برسد به این که قصد زل زدن هم داشته باشند.

-مورفین پسرشه!

مرگخواران نمیخواستند این واقعیت را قبول کنند، ولی واقعیت خودش را به آنها قبولاند!

-ما چرا به پسرش زل زدیم؟ عاشقش بشه و بره بهش رز بده؟

منطقی بود.

همه مرگخواران به طرف آرسینوس برگشتند و به او زل زدند. آرسینوس کمی معذب به نظر میرسید.
-چتونه؟ من اصلا با قضیه کنار نیومدم! چرا زل زدین؟ اون ورو نگاه کنین. احساس میکنم لختم!

آرسینوس لخت نبود. بانز بود، ولی آرسینوس نبود. به هر حال مرگخواران انتظارهای غیر اخلاقی از آرسینوس داشتند.

-ببین سینوس...
-خفه! فقط ارباب حق داره منو سینوس خطاب کنه.
-خب...ببین آرسی...تو نقاب داری. این باعث میشه کمی مرموز به نظر برسی و شاید مادربزرگ لرد جذبت بشه. برو اون رز لعنتی رو بچین و بده به مادربزرگ.

این وسط کمی هم به رز توهین شده بود، ولی مهم نقشه بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: پنجشنبه 22 تیر 1396 18:26
نمایش جزئیات
آفلاین
مادر بزرگ لرد درحال زمزمه آهنگ های مشنگی در باغ میگشت گل میچید
با نزدیک شدنش به رز همه مرگخواران با نهایت دقت خود به فاصله بین مادر بزرگ لرد و رز زل زده بودند!

ناگهان صدایی مانند جیغ در سر تا سر خانه ریدل ها پیچید و دست مادر بزرگ از چند سانتی رز کنار رفت
مرگخواران با عصبانیتی وصف ناپذیر پخش شدند تا دنبال منبع صدا بگردند

در یکی از اتاق ها جوانی تازه وارد را در مقابل چیزی مانند سینمای مشنگی دیدند که با کمی توجه به مچ دستش میشد گفت به هیچ عنوان مرگخوار نیست!

آستوریا با صورتی قرمز شده از خشم گفت:با صدای اون فیلم مشنگیت مادر بزرگ لرد رو از چیدن رز منصرف کردی!میدونی اگه نمیره چی میشه؟

پالی با دیدن صحنه ی گل دادن بازیگر فیلم مشنگی به مشنگ رو به روش گفت:هیچوقت هیچکس به من گل نداد!

کراب فیلم مشنگی رو با ورد نگه داشت و گفت:رز!

استوریا درحالی که چوب دستیش رو به طرف جوانک غیر-مرگخوار گرفته بود گفت:میدونم! بخاطر این مهاجم ناشناس نقشه ی رز جواب نداد!

کراب دستش رو روی چوب دستیه استوریا گذاشت و گفت :نه ببین!رز!یکی باید مثلا عاشق مادر بزرگ لرد بشه و رز رو بهش بده!

همه نگاه ها به سمت مورفین برگشت

رودولف اعتراض کرد:هی!تا وقتی من هستم چرا همتون زل زدین به مورفین؟

ولی جمعیت مرگخواران بی توجه به رودولف همچنان به مورفین زل زده بودند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گرگوری گویل در 1396/4/22 21:51:53

"تنها ارباب است که میماند"
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: یکشنبه 18 تیر 1396 14:21
نمایش جزئیات
آفلاین
-رز
-نوچ!
-اما رز...
-نوچ من آوند هامو به خون کسی آلوده نمیکنم!
-اهم ... اهم..میدونی ارباب گفتنا گفتن جسد مامان بزرگشون تا یه ساعت دیگه باید حاضر باشه!
رز که اسم ارباب برایش کافی بود تا دست به هر کاری بزند یکی از تیغ هایش را بالا آورد و گفت:یالا بدو برو از آستوریا خفن ترین زهری که داره رو بگیر تا حرف ارباب انجام بشه!
کراب که از خوشحالی در حال گریه بود به خاطر سلامتی ریمل هایش هم که شده بود دست از گریه برداشت و به سمت خانه راه افتاد.
-آستوریا جونم!لطفا....!
آستوریا با چشم غره ایی سوهان ناخنش را به حالت تهدید آمیزی بالا آورد و بعد با مهربانی گفت:
برو از اون شوهر بی عرضم بگیر!

کراب هم که در عمرش آستوریا را انقدر آرام ندیده بود با خوشحالی به سمت اتاق دراکو راه افتاد.
-تق تق تق!
-چیه؟ کیه؟ کیو باید بکشم؟اسکورپیوس چش شده؟حموم رو که شستم!سوهان جدید هم که خریدم تورو جون پسرمون دست از سرم بردار!
-اهم چیزه من کرابم!
دراکو بعد از کشیدن نفس عمیقی در اتاق را باز کرد ، و با لبخند ملیحی گفت:بله؟
-چیزه زنت گفت بیام ازت سم بگیرم!
-
-
-الان میارم!
حدود نیم ساعت پس از آویزان شدن از پشت پنجره و نگاه کردن به مادربزرگ لرد، رز تیغ هایش را سمی کرده بود و منتظر مادربزرگ جوان بود تا او را بچیند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: جمعه 16 تیر 1396 14:22
نمایش جزئیات
آفلاین
-کراب؟
-جانم ارباب؟
-نگاهی به مادربزرگ ما بنداز.
-انداختم ارباب.
-خوب داری میبینیش؟
-کاملا ارباب...البته...کمی...برعکسه!

لرد سیاه یقه ی کراب رو گرفته بود و اونو بصورت سرو ته از پنجره آویزون کرده بود. جایی که میتونست به خوبی مادربزرگ جوون لرد رو ببینه که سرگرم چیدن غنچه های جدید رز بود.
فریاد رز به آسمون بلند شده بود.
ولی فریاد کراب هم چیزی نمونده بود که بلند شه. خون تو سرش جمع شده بود و چشاش داشت از حدقه بیرون میزد.
بالاخره لرد سیاه کرابو صاف کرد!
-الان این مادربزرگ ما شبیه کسی به نظر میرسه که مرده یا قراره بمیره؟

جواب کراب منفی بود. ولی جرات نمیکرد اینو به زبون بیاره.
-ارباب من از معجون های هکتور...

دست لرد با شنیدن این حرف دوباره به طرف یقه ی کراب میره.
-تو با این هیلکت، با این قیافت، با این سن و سال و با این آرایشت، هنوز نفهمیدی به معجونای هکتور نمیشه اعتماد کرد؟

-میشه میشه!

صدای هکتور بود که از دوردست ها به گوش میرسید. لرد اهمیت نمیده. نگاه تهدید آمیزشو به صورت کراب میدوزه:
-مادربزرگ ما الان داره گل میچینه. برو رز رو راضی کن یکی از تیغاشو زهرآلود کنه و فرو کنه تو دستش. تا یک ساعت دیگه جسد مادربزرگ رو ازت میخواییم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: یکشنبه 11 تیر 1396 19:19
نمایش جزئیات
آفلاین
-معجون مرگ؟

كراب، به آرامى سرى تكان داد.
-اوهوم...معجون مرگ!

هكتور با شك، به كراب نزديك شد.
-ميخواى چيكار؟
-ام...خب ميدونى كه...ارباب...

-اربـــــــاب ؟! ميخواى ارباب رو بكشى؟ حتما بعدشم ميخواى ارباب شى! ننگ بر تو...ننگ بر اين وفاداريت! ننگ بر اون رژ لب قرمزت... باسيليسك تو ردامون پرورش داديم!
‏-

كراب، پوكر فيسانه از آزمايشگاه هكتور خارج شد. تصميم گرفت شب، بعد از اينكه هكتور خوابيد، برگردد و معجون را بيابد.

صبح روز بعد

رودولف طبق معمول، در حال حمد و ستايش زيبايي هاى نداشته اش، جلوى آينه ى راهرو بود كه ناگهان...
-يا سالازار! من خوابم؟! نكنه مردم و الان اين حوريه؟

حوريه بهشتى رودولف، عصا به دست به سمت اتاق لرد سياه ميرفت كه رودولف از تو آينه او را ديده بود.
-هي خوشگله! كجا ميرى؟!

حورى، نگاهى به دور و برش انداخت.
-من رو ميگى؟ نوچ نوچ نوچ! تام دلش خوشه مرگخوار پرورش داده...!
-تا...م؟! منظورت لرد سياهه ؟! اصلا تو كى هستى؟

حورى عصايش را بالا برد و فرق سر رودولف، پايين آورد.
-تو نه شما! مادربزرگ تامم من...فراموشى دارين شما ها؟!

معجون هاى هكتور، باز هم اثر معكوس گذاشته بودند! مادربزرگ كه هنوز خودش را در آينه نديده بود، حداقل سى، چهل سال جوانتر شده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: یکشنبه 11 تیر 1396 02:53
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب... چه جوری بگم؟
- نه؟
- چی نه؟
نگو که عاشق شدی! عاشق شدی؟
- بابا عاشق کیلو چنده! من چی می گم تو چی می گی؟
- پس حتما یه خیطی بالا آوردی؟ آره؟

کراب درحالی که به سقف چشم دوخته بود، گفت:
- یه جورایی. ارباب دستور دادن که مادربزرگشون باید بمیره و ارثیه ش به ارباب برسه، اما تسترال ها هم پیشگویی نمی کنن. الان من چی کار کنم؟
- بذار ببینم... درست فهمیدم؟ تو الان باید یه کاری بکنی که مادربزرگ ارباب بمیره؟ خب، این به من چه دخلی داره؟

کراب با چشمان ریمل زده اش مظلومانه به لینی نگاه کرد.
- تو رو ارباب کمکم کن! قول می دم دیگه ازت نخوام که آرایشم کنی!

لینی چشمانش را چرخاند و با بی حوصلگی گفت:
- وایسا ببینم چی کار می تونم بکنم؟... می تونی بری پیش هکتور فکر کنم تو بساطش معجون مرگ داشته باشه .
- به معجونای اون نمی شه اطمینان کرد.
- اگه معجون هایی که به اسم معجون های مفید درست می کنه بد باشن، پس معجونای بدش به مراتب بدترن.

کراب کمی فکرد.
- فکر کنم تو راست می گی شاید اگه برم پیش هکتور بتونه یه کاری بکنه.

کراب این را گفت و به امید اینکه شاید موفق شود به طرف آزمایشگاه هکتور روانه شد. اما نمی دانست این احمقانه ترین کاری است که در طول عمرش انجام می دهد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
shine bright like a diamond!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: شنبه 10 تیر 1396 19:57
نمایش جزئیات
آفلاین
- هی.

اصولا کراب از اعتماد به نفس زیادی برخوردار بود ولی نه تا اون حد که بخواد نقشه‌هاشو به تنهایی عملی کنه. بنابراین سعی داشت با جلب کردن توجه سایر مرگخوارا، از کمکشون بهره ببره. اما به نظر میومد اون‌قدر که کراب علاقمند به همکاری با اوناس، بقیه چنین علاقه‌ای از خودشون نشون نمی‌دادن.

اولین نمونه‌ش رودولف بود، که به محض ظاهر شدن کراب جلوی وسیله‌ی درازش و نمایان شدن چهره‌ی نه چندان زیبای کراب اونم با زوم چند برابر شاکی شده بود.
- برو اونور ببینم کراب. زدی ویوی زیبارو خراب کردی.

رودولف دستشو دراز می‌کنه و کرابو از جلوی تلسکوپ به کناری هل می‌ده. بعدش با اشتیاق در حالی که زبونش از گوشه‌ی دهنش بیرون زده بود، مشغول تماشای ساحره‌ای می‌شه که در دهکده‌ی هنگلتون در حال خرید بود.

کراب "ایش" گویان از رودولف دور می‌شه و سراغ مرگخوار بعدی می‌ره.
- سلام آستوریا.

کراب با دیدن سوهانی که با شدت هرچه تمام‌تر بر روی ناخن‌های آستوریا کشیده می‌شدن و نگاه خشن آستوریا، در می‌یابه که آستوریا در وضعیتی که حوصله‌ی حرف زدن باهاشو داشته باشه نیست. بنابراین فرار رو بر قرار ترجیح می‌ده.

- هی لینی.
- نه کراب. من نبودم. من هرگز وارد اون اتاق نشدم و هیچ‌وقتم به لونی‌های هکولی دست نزدم.

برای کراب سخت بود که در آن واحد به چندین مسئله رسیدگی کنه و ازونجایی که تمام همت مغزش برای کمک پیدا کردن بود، متوجه حرفای لینی نمی‌شه؛ و این چیزی بود که لینی به خوبی فهمیده بود.
- عه برای این کار نیومده بودی نه؟ پس چی کار داشتی؟

کراب که خیال می‌کرد بالاخره کسیو پیدا کرده که به حرفاش گوش بده با خوشنودی جلو می‌ره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: شنبه 10 تیر 1396 19:29
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: پنجشنبه 1 تیر 1396 04:08
نمایش جزئیات
آفلاین
- حالا چه خاکی بریزم تو سرم؟ اصلا چی شد که اینجوری شد؟ چرا من انقدر بدبخت شدم؟
کراب شروع به مرور اتفاقات کرد: مادر بزرگ لرد سیاه به خانه ی ریدل آمد، لرد به کراب دستور داد یک کاری بکند تا مادربزرگش تا فردا بمیرد و ارث زیادی به او برسد، تسترال ها راضی به پیشگویی نشدند و یک بچه خواستند، لیسا به عنوان بچه انتخاب شد اما راضی نشد که به اتاق تسترال ها بیاید و حالا کراب به لرد سیاه دروغ گفته که تسترال ها پیشگویی را انجام دادن. کلا کراب الان بدبخت شده و اگر تا فردا مادربزرگ لرد سیاه نمیرد و به لرد ارث زیادی نرسد، خودش خواهد مرد آن هم به دست لرد سیاه!

- چی؟ کی قراره به دست ارباب جون کشته بشه؟
- تو از کجا اومدی تو سوژه؟

آماندا که معلوم نبود از چه راهی پریده تو سوژه، خیلی عصبانی بود که فردا قرار است به جای خودش، کراب به دست لرد سیاه کشته بشه!
- نه نمیشه، ارباب جون فقط باید منو بکشه.

در همین لحظه ناگهان فکری در ذهن کراب شکل گرفت؛ فکری به عقل شیطان هم نمیرسید!

- داری به چی فکر میکنی؟
- خب اگه تسترال ها پیشگویی نمیکنن... پس من خودم باید دست به کار بشم و مادر بزرگ لرد سیاه به کشتن بدم!

کراب خنده ی شیطانی که معمولا در فیلم ها می آید را سر داد؛ همانطور خندید و خندید. آماندا متوجه شد احتمالا وقتی کفش لیسا با کله ی کراب برخورد کرده، مغز کراب مشکلاتی از قبیل دیوانگی پیدا کرده است! کراب باز هم به خندیدن ادامه داد تا اینکه یادش آمد ممکن است آرایشش که صبح 3 ساعت برایش زحمت کشیده بود، خراب شود بنابراین دست از خندیدن برداشت.
- خب حالا وقتشه که مامان بزرگ لردسیاه وصیتش را بکند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: چهارشنبه 31 خرداد 1396 11:07
نمایش جزئیات
آفلاین
لیسا با لحن محکمی گفت:نوچ نمی خوام

کراب هم که کم کم داشت بالا می آورد به سمت طویله(یعنی همون عمارت تسترال ها) راه افتاد.

با کم رویی در زد و وارد شد گفت:بچه نداریم
تسترال:
کراب:
تسترال:
کراب:خب چیکار کنم رشد جمعیت جوان تو خونه ریدل ها کمه عوضش همشون دارن پیر میشن همین ارباب قیافشو نگاه نکن مثل مدل های معروفه پوستش صافه دماغ سر بالاس همین ارباب حدود چند قرنی سنشه.البته چیزه... یکم کم تر

تسترال:
کراب با درماندگی گفت:ینی نمیشه نمیشه؟
تسترال:
کراب که خونش از نگاه های پوکر تسترال ها به جوش آمده بود.کروشیویی نصفه نیمه به یکی از آنها زدو گفت :اینبار من شما رو تهدید میکنم یا تا فردا اون پیرزنه میمیره و یه ارثی به ارباب میرسه یا...
تسترال:
کراب:یا ارباب میدونه و منو شما
تسترال:
کراب از طویله بیرون می آید و سعی میکند خودش را از آنجا دور کند
-کراب چه شد مادربزرگمان میمیرد؟
کراب:
ارباب: جوابمان را بده!
کراب:بله .. ا..ارباب تا فردا میمیرند
کراب این را گفت و به سرعت از محل جرم دور شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!