کسی این نبرد را نظاره نمیکرد ولی اگه نظاره میکرد باورش نمیشد لادیسلاو زاموژسدور همچین هیکلی داشته باشه.
اوه ببخشید! یوآن داشت تماشا میکرد.
یوآن تا الان فکر میکرد که با شخص ضعیف النیرویی بر سر اتاق دعوا داره ولی اینطور نبود.
تازه یوآن شانس آورده بود که زاموژسدور فقط به آدامس خرسی اکتفا کرده بود.
ولی خب یوآن هم یه چیزایی توی چنته داشت. البته به طور دقیق توی حنجرهش داشت.
-می می می می یا...دو ر می فا سو لا سی!
یوآن داشت صداشو گرم میکرد.
جنگ عضله در برابر حنجره!
جنگی که به چشم نابرابره ولی اینطور نیست!
یوآن از توی جیبش میکروفون رو در آورد و صداشو تا آخرین درجه برد بالا!
حالا یوآن هم آماده ی حمله بود!
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
ضروريات محفل
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/11/04
تولد نقش: 1397/12/14
آخرین ورود: دوشنبه 1 تیر 1405 11:31
از: سیرازو
پستها:
441

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/03/19
تولد نقش: 1398/03/19
آخرین ورود: شنبه 3 مرداد 1405 23:01
از: دست شما
پستها:
528
شغل
رهبر محفل ققنوس

خلاصه: یوآن و لادیسلاو بر سر اتاقشون در محفل با همدیگر دعوا داشته و قصد بیرون کردن دیگری رو دارن، در این راه لادیسلاو دم یوآن رو برید و بعد یوآن سعی کرد لادیسلاو رو در خواب بکشه و بعد اون هم لاک پشت های نینجا رو وارد ماجرا کرد و این که حالا این دو نفر که به شدّت از همدیگر خسته وذّله شده بودن، باید خودشون رو برای یک مبارزه تن به تن آماده کنن...
لادیسلاو برای یافتن چاره به سمت چپ نگاهی کرد، چاره نبود، سپس به راست نگاه کرد، چاره بود.
- سلام و درود فرآوان بر تو ای چاره آ!
- هه من که چاره نیستم! من داداششم.
مرد کمی با دقت بیشتر به برادر چاره نگاه کرده و با خودش اندیشه کرده و سپس پرسید:
- پس خود خویشتن خویش نامی مدارید؟
اکنون برادر چاره در فکر فرو رفت و سر در جیب مراقبت فرو برده و سپس از آن بیرون آمد:
- منم اسمم چاره است.
"چاره" ها والدینی بسیار خلاق داشتند.
- پس لطف نموده و بیایید خود را به ذهن ما برسانید.
چاره که انتظار نداشت برادرش به کمکش بیاید، به سوی ذهن آقای زاموژسلی رفته و خود را به آن رساند. پس از آن احساس شگرفی به مرد دست داد، تن او شروع به لرزیدن نموده و آرام آرام از سطح زمین دور شده و درخشان و درخشان تر می شد.
- خیال نکن می تونی من رو با قهرمان بازی انیمه ای بترسونی! من... شــــت!
لادیسلاو ناگهان ریش در آورده بود؛ به مقداری زیاد و سفید! سپس بینی اش به سویی کج شده و در نهایت حالت تهوع به او دست داده و شروع به اوق زدن کرد:
- می اوقیم ... متقیوق می گردیم... مقیققو... ققیوووع...
پلاشت!
- مامان!
موجودی سرخ، پردار و خیس از دهان لادیسلاو بیرون زده و روی زمین پهن شده بود.
- ما شما را بر روی زمین تف نمودیم، زان گاه این نارنگی را مادر خطاب در می دهید.
پرنده سرخ رنگ بی توجه به لادیسبوس زاموژسدور که دمش را می کشید، دو شصتش را به سوی یوآن گرفته و چشمکی زد:
- آی آم فوکس!
پیرمرد که صبرش تمام شده بود، فوکس را از همان دمی که در دست داشت کشیده و در جیب نهاده و رو به یوآن کرد:
- بهر نبر خویشت رو مهیّا کن!
سپس سرش را عقب برده و فریاد خشم آلودی کشید که سبب بیرون زدن عضلات گردنش شد:
- آدامس خررررررررررررسیییییییییی!
لادیسلاو برای یافتن چاره به سمت چپ نگاهی کرد، چاره نبود، سپس به راست نگاه کرد، چاره بود.
- سلام و درود فرآوان بر تو ای چاره آ!
- هه من که چاره نیستم! من داداششم.
مرد کمی با دقت بیشتر به برادر چاره نگاه کرده و با خودش اندیشه کرده و سپس پرسید:
- پس خود خویشتن خویش نامی مدارید؟
اکنون برادر چاره در فکر فرو رفت و سر در جیب مراقبت فرو برده و سپس از آن بیرون آمد:
- منم اسمم چاره است.
"چاره" ها والدینی بسیار خلاق داشتند.
- پس لطف نموده و بیایید خود را به ذهن ما برسانید.
چاره که انتظار نداشت برادرش به کمکش بیاید، به سوی ذهن آقای زاموژسلی رفته و خود را به آن رساند. پس از آن احساس شگرفی به مرد دست داد، تن او شروع به لرزیدن نموده و آرام آرام از سطح زمین دور شده و درخشان و درخشان تر می شد.
- خیال نکن می تونی من رو با قهرمان بازی انیمه ای بترسونی! من... شــــت!
لادیسلاو ناگهان ریش در آورده بود؛ به مقداری زیاد و سفید! سپس بینی اش به سویی کج شده و در نهایت حالت تهوع به او دست داده و شروع به اوق زدن کرد:
- می اوقیم ... متقیوق می گردیم... مقیققو... ققیوووع...
پلاشت!
- مامان!
موجودی سرخ، پردار و خیس از دهان لادیسلاو بیرون زده و روی زمین پهن شده بود.
- ما شما را بر روی زمین تف نمودیم، زان گاه این نارنگی را مادر خطاب در می دهید.
پرنده سرخ رنگ بی توجه به لادیسبوس زاموژسدور که دمش را می کشید، دو شصتش را به سوی یوآن گرفته و چشمکی زد:
- آی آم فوکس!

پیرمرد که صبرش تمام شده بود، فوکس را از همان دمی که در دست داشت کشیده و در جیب نهاده و رو به یوآن کرد:
- بهر نبر خویشت رو مهیّا کن!
سپس سرش را عقب برده و فریاد خشم آلودی کشید که سبب بیرون زدن عضلات گردنش شد:
- آدامس خررررررررررررسیییییییییی!

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1398/4/11 11:14:39
خیلی خب... از اوّل!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/06/25
تولد نقش: 1396/03/13
آخرین ورود: شنبه 14 خرداد 1401 10:21
از: پشت بوم محفل!
پستها:
503

و خدا بهش برش گردوند! با یه طوفان دیگه، یوآن ابرکرومبی، دوباره سر جاش بود؛ با این تفاوت که طوفان، لباس سم فیشرش رو برده بود. حالا نه سلاح سرد داشت، نه سلاح گرم، نه ولرم حتی. 
- تسلیم شو روبه آ!
به رگ غیرت دانتلو بر خورد. کسی حق نداشت با روباهش اینجوری صحبت کنه. اومد دست روباه رو بگیره و با هم به یه جای خوب برن و به خوبی و خوشی زندگی کنن. زندگی خوب و خوش، چیزی بود که روباه خیلی دوست داشت، ولی بدون دمش، براش بی معنا بود، و باید انتقام دم عزیزش رو از لادیسلاو میگرفت. دانتلو هم که جواب رد شنیده بود، طی یک حرکت انتحاری، خودش و برادراش رو نابود کرد. در نتیجه، شریدر نیویورک رو فتح کرد.
- حالا فقط من و تو موندیم، لادیسلاو!
- زین چه روی دنگ را رویت ننمودی، روبه آ؟
- آماده نبرد تن به تن شو!

- تسلیم شو روبه آ!
به رگ غیرت دانتلو بر خورد. کسی حق نداشت با روباهش اینجوری صحبت کنه. اومد دست روباه رو بگیره و با هم به یه جای خوب برن و به خوبی و خوشی زندگی کنن. زندگی خوب و خوش، چیزی بود که روباه خیلی دوست داشت، ولی بدون دمش، براش بی معنا بود، و باید انتقام دم عزیزش رو از لادیسلاو میگرفت. دانتلو هم که جواب رد شنیده بود، طی یک حرکت انتحاری، خودش و برادراش رو نابود کرد. در نتیجه، شریدر نیویورک رو فتح کرد.

- حالا فقط من و تو موندیم، لادیسلاو!

- زین چه روی دنگ را رویت ننمودی، روبه آ؟

- آماده نبرد تن به تن شو!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/01/04
تولد نقش: 1397/02/06
آخرین ورود: پنجشنبه 29 آذر 1403 00:22
از: گریمولد!
پستها:
198

کسی نمی داند چه اتفاقی افتاد و چه تحول عظیمی در یوآن شکل گرفت، ولی در یک لحظه به طور عجیبی گردبادی اطرافش شکل گرفت و پس از لحظاتی بسیار هندی طور، راسویی به جای روباه پیشین در آنجا ایستاده بود که حالا می توانست از خودش دفاع کند؛ چرا که او حالا یک سلاح سرد و کارآمد داشت!
- روبه آ؟!
یوآن با لبخندی غرورآمیز ابرویش را بالا انداخت و زبانش را به غایت ممکن بیرون آورد و گفت:
- به من نگو روباه! حالا دیگه من یه راسوئم!
دانتلو که شکست عظیمی در عشق برایش رخ داده بود دست به پیشانی کوباند و خودش را بر زمین انداخت.
- من یوآنمو می خوام! یوآن خودمو! خدایا بهم برش گردون!
- روبه آ؟!
یوآن با لبخندی غرورآمیز ابرویش را بالا انداخت و زبانش را به غایت ممکن بیرون آورد و گفت:
- به من نگو روباه! حالا دیگه من یه راسوئم!
دانتلو که شکست عظیمی در عشق برایش رخ داده بود دست به پیشانی کوباند و خودش را بر زمین انداخت.
- من یوآنمو می خوام! یوآن خودمو! خدایا بهم برش گردون!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
💙خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙
🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/11/27
تولد نقش: 1393/11/28
آخرین ورود: چهارشنبه 14 آبان 1404 19:41
از: ما چه خواهد ماند؟
پستها:
600

یوآن روباهی نبود که تسلیم شود.
او فقط نا امید می شد.
گاهی هم افسرده.
پس نارنجکی را از گوشه ردای نظامی سم فیشر گونه اش جدا کرده و به سمت آخرین مکانی که لادیسلاو را دیده بود افکند.
بوم!
تتق تق. تق تتق.
جواب های، هوی بود.
تیر ها از میان درختان به سمت یوآن شلیک شده و به ناگه، اشخاصی با ردا های مشکی رنگ و شمشیر هایی بر پشت و تفنگ هایی در دست، از میان درختان بیرون پریده به سوی پنجره دویدند.
لاک پشت های نینجا بودند!
- شت! سلبریتی با خودت آوردی؟!
- خویشتنتان نخست چنین نموده و پای سم بدین ماجرای گشودید.
صوت آقای زاموژسلی از پشت یک بوته شنیده می شد.
این را می شد از کلاه بیرون زده از بوته حدس زد.
با نگاهی به پای پنجره خانه شماره 13 گریمواز، می شد مایکل آنجلو رو که بر رویش رافائل و بر روی وی نیز لئوناردو قرار داشت دید.
دانتلو نیز سعی می کرد همه را با هم بلند کند.
وی از ارتفاع می ترسید.
یوآن البته به این منظره خیره شده و برق شوق چشمانش را پر فروغ نموده بود. هیچکس چیز زیادی ز طفولیت او نمی دانست، هیچ کس روزهایی را که این موجود بر پای تلویزیون نشسته و با تیتراژ شب های برره رقص کنان از خود بی خود شده را ندیده بود.
هیچ کس مگر کسانی که دیده بودند.
- من از بچگی عاشق ساقه طلایی بودم!
واقعا؟!
آیا واقعا یوآن عاشق آن بسکویت های خشک و سفت و کم شکر بود؟!
این ها چه ارتباطی با لاک پشت ها داشتند؟
دانتلو که از عنفوان کودکی بسیار زیرک و کنجکاو بود، به سرعت از برادرانش بالا رفته که این سوال را بپرسد.
ندانستن عیب نبود، نپرسیدن عیب بود!
لاک پشت که به سختی بالا آمده بود، به آن چشمان غرق در شوق خیره شده، سوالش را پرسید:
- با من ازدواج می کنی؟
یوآن:
دانتلو روباه نر و ماده را تشخیص نمی داد.
او فقط نا امید می شد.
گاهی هم افسرده.
پس نارنجکی را از گوشه ردای نظامی سم فیشر گونه اش جدا کرده و به سمت آخرین مکانی که لادیسلاو را دیده بود افکند.
بوم!
تتق تق. تق تتق.
جواب های، هوی بود.
تیر ها از میان درختان به سمت یوآن شلیک شده و به ناگه، اشخاصی با ردا های مشکی رنگ و شمشیر هایی بر پشت و تفنگ هایی در دست، از میان درختان بیرون پریده به سوی پنجره دویدند.
لاک پشت های نینجا بودند!
- شت! سلبریتی با خودت آوردی؟!
- خویشتنتان نخست چنین نموده و پای سم بدین ماجرای گشودید.
صوت آقای زاموژسلی از پشت یک بوته شنیده می شد.
این را می شد از کلاه بیرون زده از بوته حدس زد.
با نگاهی به پای پنجره خانه شماره 13 گریمواز، می شد مایکل آنجلو رو که بر رویش رافائل و بر روی وی نیز لئوناردو قرار داشت دید.
دانتلو نیز سعی می کرد همه را با هم بلند کند.
وی از ارتفاع می ترسید.
یوآن البته به این منظره خیره شده و برق شوق چشمانش را پر فروغ نموده بود. هیچکس چیز زیادی ز طفولیت او نمی دانست، هیچ کس روزهایی را که این موجود بر پای تلویزیون نشسته و با تیتراژ شب های برره رقص کنان از خود بی خود شده را ندیده بود.
هیچ کس مگر کسانی که دیده بودند.
- من از بچگی عاشق ساقه طلایی بودم!
واقعا؟!
آیا واقعا یوآن عاشق آن بسکویت های خشک و سفت و کم شکر بود؟!
این ها چه ارتباطی با لاک پشت ها داشتند؟
دانتلو که از عنفوان کودکی بسیار زیرک و کنجکاو بود، به سرعت از برادرانش بالا رفته که این سوال را بپرسد.
ندانستن عیب نبود، نپرسیدن عیب بود!
لاک پشت که به سختی بالا آمده بود، به آن چشمان غرق در شوق خیره شده، سوالش را پرسید:
- با من ازدواج می کنی؟
یوآن:
دانتلو روباه نر و ماده را تشخیص نمی داد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/09
تولد نقش: 1393/03/09
آخرین ورود: امروز ساعت 12:01
از: اکسیژن به دیاکسید کربن!
پستها:
441

یوآن توی سوژههای مختلف، بارها و بارها دُمش رو از دست داده بود ولی تا حالا اینقدر وحشتناک و خشونتآمیز از دست نداده بود.
روباه روزهای بعدی رو صرف انتقام گرفتن از لادیسلاو کرد.
یکی از شبها، موقع صرف شام، هر از گاهی، نگاههای معناداری بین این دو رد و بدل میشد.
- مالی آ! تناولیدیم! الحق که دستپختتان لایک دارد!
- بازم بکشم برات، لادیسلاو؟
- خیر! سیر گشتیم، دگر میل نداریم!
- چرا تعارف میکنی؟ راحت باش!
- نه دیگه! لادیسلاو دیگه نمیخوره! لادیسلاو برو استراحت، هضم کن!
لادیسلاو توی منگنه گیر افتاده بود. نگاهی بین مالی و یوآن انداخت. توی اون شرایط، حاضر بود کل قابلمه رو با تهدیگش ببلعه.
ولی تصمیمش رو گرفت.
بیتوجه به نگاه روباه، میز شام رو ترک کرد و رفت توی اتاقش.
دقایقی بعد، یوآن هم با لباسها و تجهیزات تروریستی توی اتاق شیرجه زد. اتاق تاریک بود. پس یوآن با تیریپ سَم فیشر، گوگلهای دید در شبش رو روشن کرد و حالا میتونست لادیسلاو رو واضح ببینه. روی تختش دراز کشیده و ملافه رو روی خودش کشیده بود.
یوآن ابتدا تفنگش رو در آورد، امّا منصرف شد. پس برای قتل بی سر و صدا، چاقوی میوهخوریای رو که یواشکی از آشپزخونه کش رفته بود، در آورد و دست لادیسلاو رو گرفت.
- دست! دست! دست! دست!
یوآن هم بطور خودکار مشغول دست زدن شد. امّا فوراً از دیوونگی دست کشید. لادیسلاو داشت توی خواب حرف میزد.
پس دست لادیسلاو رو ول کرد و گلوش رو گرفت و...
خررررررررت!
هیکلش رو به قطعات پازل تبدیل کرد. ولی کافی نبود. تا میتونست، چاقو رو به دفعات متعدد وارد بدن لادیسلاو کرد. کشید اینور. کشید اونور. زد! زد! زد! زد! زد! زد!
- از چه روی بر آن بالشت مفلوک خنجر کشانیدهای، روبه آ؟!
یوآن فوراً به سمت صدا برگشت. شخصی لای چارچوب پنجره نشسته بود. روباه ملافه رو کنار کشید و توی موجی از پرهای بالشت غرق شد.
لادیسلاو که اوضاع رو خیط میدید، از پنجره به بیرون شیرجه زد و بیتوجه به فریاد رسای روباه، تا میتونست، از محل وقوع جرم دور شد.
روباه روزهای بعدی رو صرف انتقام گرفتن از لادیسلاو کرد.
یکی از شبها، موقع صرف شام، هر از گاهی، نگاههای معناداری بین این دو رد و بدل میشد.
- مالی آ! تناولیدیم! الحق که دستپختتان لایک دارد!
- بازم بکشم برات، لادیسلاو؟
- خیر! سیر گشتیم، دگر میل نداریم!
- چرا تعارف میکنی؟ راحت باش!
- نه دیگه! لادیسلاو دیگه نمیخوره! لادیسلاو برو استراحت، هضم کن!
لادیسلاو توی منگنه گیر افتاده بود. نگاهی بین مالی و یوآن انداخت. توی اون شرایط، حاضر بود کل قابلمه رو با تهدیگش ببلعه.
ولی تصمیمش رو گرفت.
بیتوجه به نگاه روباه، میز شام رو ترک کرد و رفت توی اتاقش.
دقایقی بعد، یوآن هم با لباسها و تجهیزات تروریستی توی اتاق شیرجه زد. اتاق تاریک بود. پس یوآن با تیریپ سَم فیشر، گوگلهای دید در شبش رو روشن کرد و حالا میتونست لادیسلاو رو واضح ببینه. روی تختش دراز کشیده و ملافه رو روی خودش کشیده بود.
یوآن ابتدا تفنگش رو در آورد، امّا منصرف شد. پس برای قتل بی سر و صدا، چاقوی میوهخوریای رو که یواشکی از آشپزخونه کش رفته بود، در آورد و دست لادیسلاو رو گرفت.
- دست! دست! دست! دست!
یوآن هم بطور خودکار مشغول دست زدن شد. امّا فوراً از دیوونگی دست کشید. لادیسلاو داشت توی خواب حرف میزد.
پس دست لادیسلاو رو ول کرد و گلوش رو گرفت و...
خررررررررت!
هیکلش رو به قطعات پازل تبدیل کرد. ولی کافی نبود. تا میتونست، چاقو رو به دفعات متعدد وارد بدن لادیسلاو کرد. کشید اینور. کشید اونور. زد! زد! زد! زد! زد! زد!
- از چه روی بر آن بالشت مفلوک خنجر کشانیدهای، روبه آ؟!
یوآن فوراً به سمت صدا برگشت. شخصی لای چارچوب پنجره نشسته بود. روباه ملافه رو کنار کشید و توی موجی از پرهای بالشت غرق شد.
لادیسلاو که اوضاع رو خیط میدید، از پنجره به بیرون شیرجه زد و بیتوجه به فریاد رسای روباه، تا میتونست، از محل وقوع جرم دور شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
If you smell what THE RASOO is cooking! 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/11/27
تولد نقش: 1393/11/28
آخرین ورود: چهارشنبه 14 آبان 1404 19:41
از: ما چه خواهد ماند؟
پستها:
600

- حال بدین سوی آ، روبه.
یوآن نیز بدان سو رفت.
- خب چـ...
- چرخ.
- چرخ می خوای؟
- خیر چرخ نموده هیچ صوتی ز خویش خارج منما.
جانور کمی یکّه خورده، لکن طبعیت نمود.
چیزی نگذشته درد اندکی در دمش حس نمود و خوف برش داشت که چه چیزی در انتظارش است، لکن قبل از آن که به نتیجه ای برسد، چشمانش گرم شده و به خواب رفت.
برقی نقره ای رنگ، آخرین چیزی بود که یوآن از نظر گذراند...
- کمی خشک است، لکن بد نمی باشد.
چشمان یوآن به آرامی از یکدیگر گشوده شدند.
به صورت روی تخت دراز کشیده و دردی عجیب وجودش را فراگرفته بود.احساس عجیبی داشت... گویی چیزی از جهان کم شده بود!
چرخید و پهلو به پهلو شد.
- چه بسیار خسپش نموممید...نمودید.
لادیسلاو لقمه ای از آنچه در دست داشت فرو داده و به روبه خیره شد.
روبه هم خیره شد.
ابتدا چند پلک زد، سپس به دنبال چیزی در جیب پشتی اش گشت.
ناگهان فریاد زد.
در توضیح فریاد جانور تنها می توان به ارّه جراحی خون آلودی در نزدیکی آقای زاموژسلی و باند کوچکی که در حوالی باسن یوآن قرار داشت اشاره کرد.
لادیسلاو دم برگر می تنوالید!
- بسیار خوشمزه می باشند، قدری ز آن می طلبید؟
و پیش از آن که روباه به خودش بیاید، آخرین تکه ز دم برگر نیز در دهان آقای زاموژسلی ناپدید شد. سپس ایشان با دستمالی دهانشان را پاک کرده و بی توجه به نگاه شرارت بار روبه و اصوات عجیب شکمش، قیلوله خویش را آغاز کردند.
یوآن نیز بدان سو رفت.
- خب چـ...
- چرخ.
- چرخ می خوای؟
- خیر چرخ نموده هیچ صوتی ز خویش خارج منما.
جانور کمی یکّه خورده، لکن طبعیت نمود.
چیزی نگذشته درد اندکی در دمش حس نمود و خوف برش داشت که چه چیزی در انتظارش است، لکن قبل از آن که به نتیجه ای برسد، چشمانش گرم شده و به خواب رفت.
برقی نقره ای رنگ، آخرین چیزی بود که یوآن از نظر گذراند...
***
- کمی خشک است، لکن بد نمی باشد.
چشمان یوآن به آرامی از یکدیگر گشوده شدند.
به صورت روی تخت دراز کشیده و دردی عجیب وجودش را فراگرفته بود.احساس عجیبی داشت... گویی چیزی از جهان کم شده بود!
چرخید و پهلو به پهلو شد.
- چه بسیار خسپش نموممید...نمودید.
لادیسلاو لقمه ای از آنچه در دست داشت فرو داده و به روبه خیره شد.
روبه هم خیره شد.
ابتدا چند پلک زد، سپس به دنبال چیزی در جیب پشتی اش گشت.
ناگهان فریاد زد.
در توضیح فریاد جانور تنها می توان به ارّه جراحی خون آلودی در نزدیکی آقای زاموژسلی و باند کوچکی که در حوالی باسن یوآن قرار داشت اشاره کرد.
لادیسلاو دم برگر می تنوالید!
- بسیار خوشمزه می باشند، قدری ز آن می طلبید؟
و پیش از آن که روباه به خودش بیاید، آخرین تکه ز دم برگر نیز در دهان آقای زاموژسلی ناپدید شد. سپس ایشان با دستمالی دهانشان را پاک کرده و بی توجه به نگاه شرارت بار روبه و اصوات عجیب شکمش، قیلوله خویش را آغاز کردند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/09
تولد نقش: 1393/03/09
آخرین ورود: امروز ساعت 12:01
از: اکسیژن به دیاکسید کربن!
پستها:
441

هوا اونقدر گرم بود که حس میکردی درون یه پاتیل خوابیدی. اونقدر گرم که مانع بیرون رفتن و خوشگذرونی میشد و یوآن و لادیسلاو رو اجباراً سر اتاقشون میخکوب کرده بود.
شهر گریمواز، شهر جالب و قشنگی نبود. تابستونش، طبقهی زیرین جهنم بود. با مردمی شدیداً بیفرهنگ. و صبحهایی که به جای شیههی خروس، نعرهی مرد آبتصفیهفروش شهر، تنِ کل آدمای اون شهر رو توی تختخواب میلرزوند.
امّا یوآن و لادیسلاو کل عمرشون رو توی گریمواز گذرونده و به این اوضاع مزخرف عادت کرده بودن.
روزی از روزها، درون یکی از اتاقهای خونهی دوازده گریمواز، یوآن و لادیسلاو مثل دوتا مرغ آبپز روی تختهاشون ولو شده و توی دریایی از عرق و مگس غرق شده و مثل سوسکهای دمپاییخورده در حال درد و ناله بودن.
- چه کنیم؟ حوصلهمان سر رفته!
- چه میدونم! برو آنچارتد ۴ بزن!
- هنوز که هنوز است، به امید واهی هکیدن PS4 میاندیشیم و نالانیم که از چه روی نمیتوانیم کنترل ناتان دریک را در دست بگیریم؟!
و بعد، هردو ساکت، و به سقف اتاق خیره شدن. بعد، همزمان به یه چیز یکسان فکر کردن و بعد، به همدیگه خیره شدن. محفل توی اوضاع خوبی نبود و یخچالش هم خالی بود.
یوآن، لادیسلاو رو به شکل همبرگر با سوسیس هندی میدید و لادیسلاو هم یوآن رو به شکل فلافل دو نونه با سس خردل.
این شد که لادیسلاو که جونش رو در خطر میدید، چون ریونی بود، پس عاقلتر هم بود. پس موضوع رو عوض کرد و رفت سراغ ساکش و مشغول ور رفتن و در آوردن وسایلش شد. در همین حین، یوآن متوجه یه چیزی شد و لادیسلاو هم اون رو فوراً قایم کرد.
- اون چی بود؟
- هوم؟ چه چیز چی بود؟
- اون ارّه! من یه ارّه دیدم!
- سیلنسیو آ!
دهن یوآن قرصِ قرص شد. این حرکت فوری لادیسلاو، شک و تردیدهای یوآن رو تبدیل به یقین کرد.
سر و نخهایی از لادیسلاو گیرش اومده بود.
- قول میدهی که سخنی بر زبان نرانی و قضیه را یک آلباتروس، چهل آلباتروس ننمایی؟
دنگ با دمش، خط و نشونی برای روباه کشید. یوآن فقط سر تکون داد. خیال لادیسلاو... ظاهراً... راحت شد.
شهر گریمواز، شهر جالب و قشنگی نبود. تابستونش، طبقهی زیرین جهنم بود. با مردمی شدیداً بیفرهنگ. و صبحهایی که به جای شیههی خروس، نعرهی مرد آبتصفیهفروش شهر، تنِ کل آدمای اون شهر رو توی تختخواب میلرزوند.
امّا یوآن و لادیسلاو کل عمرشون رو توی گریمواز گذرونده و به این اوضاع مزخرف عادت کرده بودن.
روزی از روزها، درون یکی از اتاقهای خونهی دوازده گریمواز، یوآن و لادیسلاو مثل دوتا مرغ آبپز روی تختهاشون ولو شده و توی دریایی از عرق و مگس غرق شده و مثل سوسکهای دمپاییخورده در حال درد و ناله بودن.
- چه کنیم؟ حوصلهمان سر رفته!
- چه میدونم! برو آنچارتد ۴ بزن!
- هنوز که هنوز است، به امید واهی هکیدن PS4 میاندیشیم و نالانیم که از چه روی نمیتوانیم کنترل ناتان دریک را در دست بگیریم؟!
و بعد، هردو ساکت، و به سقف اتاق خیره شدن. بعد، همزمان به یه چیز یکسان فکر کردن و بعد، به همدیگه خیره شدن. محفل توی اوضاع خوبی نبود و یخچالش هم خالی بود.
یوآن، لادیسلاو رو به شکل همبرگر با سوسیس هندی میدید و لادیسلاو هم یوآن رو به شکل فلافل دو نونه با سس خردل.
این شد که لادیسلاو که جونش رو در خطر میدید، چون ریونی بود، پس عاقلتر هم بود. پس موضوع رو عوض کرد و رفت سراغ ساکش و مشغول ور رفتن و در آوردن وسایلش شد. در همین حین، یوآن متوجه یه چیزی شد و لادیسلاو هم اون رو فوراً قایم کرد.
- اون چی بود؟
- هوم؟ چه چیز چی بود؟
- اون ارّه! من یه ارّه دیدم!
- سیلنسیو آ!
دهن یوآن قرصِ قرص شد. این حرکت فوری لادیسلاو، شک و تردیدهای یوآن رو تبدیل به یقین کرد.
سر و نخهایی از لادیسلاو گیرش اومده بود.
- قول میدهی که سخنی بر زبان نرانی و قضیه را یک آلباتروس، چهل آلباتروس ننمایی؟
دنگ با دمش، خط و نشونی برای روباه کشید. یوآن فقط سر تکون داد. خیال لادیسلاو... ظاهراً... راحت شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط یوآن آبرکرومبی در 1396/4/30 18:23:35
If you smell what THE RASOO is cooking! 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/11/27
تولد نقش: 1393/11/28
آخرین ورود: چهارشنبه 14 آبان 1404 19:41
از: ما چه خواهد ماند؟
پستها:
600

بسمه تعالی
سوژه جدید-پ:
- خیلی خب، این هم اتاقتون هستش.
مالی دستان را به کمرش تکیه داد و به دو شخصی که در طرفینش بودند لبخند زد.
در سمت راست یک روباه ایستاده و جارویی بر دوش داشت که کوله پشتی ای از آن آویزان بود. در سمت چپ مردی با کلاه بلند بر سر و چمدانی سنگین در دست.
- ورود نمایید.
- نه، تو اوّل برو.
- تعارف رو بذارید کنار!
مالی این را گفته و دو مرد را به درون اتاق هل داد.
اتاق کوچکی بود با سقف شیب دار و دو تخت در دو طرفش که به تازگی ملافه های رویشان عوض شده و راحت به نظر می رسیدند.
- نهار چند دقیقه دیگه حاضر می شه! صداتون می کنم.
خانم ویزلی این را گفته و آن دو را تنها گذاشت.
روباه وسایلش را به نزدیکی تخت پرتاب کرده و خودش روی آن ولو شد.
مرد چمدانش را بر روی تخت دیگر قرار داده، آهسته مشغول بیرون کشیدن وسایلش شد.
- آخیــــــش! نظرت راجع به اتاقم چیه؟
نگاه شیطنت آمیز روباه، به آن سوی اتاق دوخته شد.
مرد در حالی که چوب لباسی ای را به همراه لباس هایش از چمدان خارج می کرد، از روی شانه نگاهی به روباه که شلغمی پلاستیکی را در دستانش بالا و پایین می کرد انداخت:
- حقیقتا سرای اینجانب بسیار نیک می باشند.
ضرب المثل جادویی کهنی وجود دارد که می گوید، هر آن چیزی در هر آن چیزی گنجد، اما مرد کلاه دراز و روبه ای در اتاقی نگنجند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/09/06
آخرین ورود: دوشنبه 16 فروردین 1395 21:29
از: آمدنم هیچ معلوم نشد!
پستها:
44

پست پایانی!
یک سال و هشت ماه و چند روز بعد!
_عرررررررررررررر!
هنوز اشخاصی در حال عر زدن در مجلس بودند...نزدیک دو سال بود چشم بسیاری به در مجلس خشک شده بود تا گیدیون از در بیاید و خبری از آمبریج بدهد!
و بلاخره این اتفاق افتاد...در مجلس باز شد،اما به جای گیدیون جوان،پیرمرد ریش درازی وارد مجلس شد!
_فرزندانم!
_پورفسور؟!ما منتظر گیدیونیم!
_گیدیون...هری!
_چیزی شده پروفسور؟!
_هیچی...یاد گیدیون و هری افتادم...به هر جال اونا نیستن...الان اونا منم!
جماعت حاضر در مجلس با تعجب به دامبلدور نگاه کردند...ایا او باز هم از آن مایع موجود در غار مرده ها خورده بود؟!
_فرزندانم...بهتره کشش ندیم و سوژه رو جمع کنیم!من رفتم سنت مانگو!
_خب؟!
_دلورسی وجود نداره!
_یعنی مرده؟!
_نه...کلا نیس...آثار بجا مونده اش هم بودن نامن!
همه با بهت به یکدیگر نگاه کردند...اگر دلوروسی نبود،پس این مجلس برای چه منعقد شده بود؟!
_خب حالا تکلیف چیه پورفسور؟!
_از اونجایی که وقتی علت که دلوریس باشه،نباشه،معلوم که برگزاری مجلس ترحیم براش باشه هم نیست...پس جمع کنید بریم خونه هامون!
_باش!
و اینگونه بود که جماعت محفلی که بسیار حرف گوش کن بودند،با یک باش سر و ته قضیه را هم اورده و رفتند پی کار و بارشان!
پایان!
یک سال و هشت ماه و چند روز بعد!
_عرررررررررررررر!

هنوز اشخاصی در حال عر زدن در مجلس بودند...نزدیک دو سال بود چشم بسیاری به در مجلس خشک شده بود تا گیدیون از در بیاید و خبری از آمبریج بدهد!
و بلاخره این اتفاق افتاد...در مجلس باز شد،اما به جای گیدیون جوان،پیرمرد ریش درازی وارد مجلس شد!
_فرزندانم!

_پورفسور؟!ما منتظر گیدیونیم!

_گیدیون...هری!

_چیزی شده پروفسور؟!

_هیچی...یاد گیدیون و هری افتادم...به هر جال اونا نیستن...الان اونا منم!

جماعت حاضر در مجلس با تعجب به دامبلدور نگاه کردند...ایا او باز هم از آن مایع موجود در غار مرده ها خورده بود؟!
_فرزندانم...بهتره کشش ندیم و سوژه رو جمع کنیم!من رفتم سنت مانگو!

_خب؟!
_دلورسی وجود نداره!

_یعنی مرده؟!
_نه...کلا نیس...آثار بجا مونده اش هم بودن نامن!

همه با بهت به یکدیگر نگاه کردند...اگر دلوروسی نبود،پس این مجلس برای چه منعقد شده بود؟!
_خب حالا تکلیف چیه پورفسور؟!

_از اونجایی که وقتی علت که دلوریس باشه،نباشه،معلوم که برگزاری مجلس ترحیم براش باشه هم نیست...پس جمع کنید بریم خونه هامون!
_باش!

و اینگونه بود که جماعت محفلی که بسیار حرف گوش کن بودند،با یک باش سر و ته قضیه را هم اورده و رفتند پی کار و بارشان!
پایان!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1394/9/12 18:37:40
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1394/9/12 18:38:31
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1394/9/12 18:38:31
وقتی رو سرت این همه منقار سیاهست...مشکلات تورو میبره کنار دیوار
گاردتتو باز کن تا قوی تر بشی...بدون همه تاریکی ها یه جور فریبندگی ست
گاردتتو باز کن تا قوی تر بشی...بدون همه تاریکی ها یه جور فریبندگی ست
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج