جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: یکشنبه 22 مرداد 1396 16:18
نمایش جزئیات
آفلاین
آستوريا لبخندى زد و اسكورپيوس رو از خودش جدا كرد.
-آره...خواستگارى...ولى نه خواستگارى رز! همون چند سال پيش كه با رز نامزد كردى، واسه هفت جد خاندانمون بسه! خواستگارى يكى ديگه داريم ميريم!
-كى؟!
-شب ميبينى!

اسکورپیوس به سمت اتاقش رفت تا لباسش را اماده کند برای خواستگاری و بعد به حموم بره در همین لحظات که داشت لباسش رو اماده میکرد با خودش میگفت:
-حتما داریم میریم خواستگاری رز،مامان برای اینکه منو سوپرایز کنه به من نگفت،اره!

او با خوشحالی لباسی رو که برای خواستگاری میخواست بپوشه رو روی تختش گذاشت ک به سمت حموم رفت و در حموم با صدای زیبایش،شعر میخوند!
شعری که اسکورپیوس در حموم میخوند:
حمومی آی حمومی وای که من چقده خوشحالم!

او از حموم امد بیرون،رفت تا موهاش رو خشک کند ،مثل این ارایشگر های ماهر به موهاش مدل داد بعد رفت تا لباسش رو که روی تخت بود رو بپوشه،او اول شلوار سیاهش بعد پیرهن سفیدش،بعد هم کت سیاهش رو پوشید در اخر سر یک کروات سیاه هم بست تا خوش تیپ تر به نظر بیاید!

وقتی از اتاقش بیرون امد،استوریا گفت:
-وای قند عسلم مو زدم چقد امروز خوش تیپ شده ایشالا که امروز همه چی خوب پیش رود.

اسکورپیوس:

دراکو هم دقیقا مثل اسکورپیوس شده بود ولی استوریا وقتی دراکو امد بیرون به او گفت:
-اوهوی شوهرم،ببین این اسکور هم از تو زودتر لباس میپوشه و بهتر بلده تا موهاشو درست کنه حتی سلیقش هم ازتو بهتره.

دراکو که یه شاخ شدات دم دراورده بود و گفت:
-اخه همسر نازنینم من فقط یه دیقه دیر کردم بعد من خودم این لباس رو واسه اسکور خریدم تا مث ه م باشیم!

-نخیر من واسش خریدم!

دراکو :

-خوب دیگه چقدر حرف میزنید بریم دیگه تا دیر نکنیم.

چند دقیقه بعد عمارت خانواده ی ترینگ :
-دینگ دینگ.

جسیکا:
-پدر من الان در را باز میکنم.

-باشه دخترم.

جسیکا به سمت در میرود تا ان رو باز کند و وقتی دررو باز کرد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: شنبه 7 مرداد 1396 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین
قصر خانواده مالفوى ها

-اسكـــــــور!

اسكورپيوس كه هنوز جاى ناخون هاى آستوريا روى دستش خودنمايى ميكردن، لوس كردن رو جايز ندونست و سريعا خودش رو به پذيرايى رسوند.
-جونم مامان خوشگلم ؟

آستوريا سرش رو بالا آورد.
-جمع كن اون قيافه رو! ايكاش يه موى من رو به ارث برده بودى!...حيف!

كمى سرش رو تكون داد و بعد، مسأله مهمترى رو به ياد آورد.
-آها...پاشو حاضر شو! شب ميريم خواستگارى.

اسكورپيوس باورش نميشد.
-مامان؟ چى گفتى؟!
-كرى مادر ؟! گفتم داريم ميريم خواستگارى.
-واى...خواستگارى...رز...واى مامان!

آستوريا لبخندى زد و اسكورپيوس رو از خودش جدا كرد.
-آره...خواستگارى...ولى نه خواستگارى رز! همون چند سال پيش كه با رز نامزد كردى، واسه هفت جد خاندانمون بسه! خواستگارى يكى ديگه داريم ميريم!
-كى؟!
-شب ميبينى!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1396/5/7 16:07:22
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: شنبه 7 مرداد 1396 15:07
نمایش جزئیات
آفلاین
آستوریا با نهایت قدرتش ناخن هایش را در دست اسکورپیوس فرو کردو گفت:فکر کردی منو بابات احمقیم؟البته که بابات هست اما فکر میکنی منم احمقم؟
فکر میکنی نمیفهمم همینجوری داری میچرخی تو گروها اول گریفندور بعد هافلپاف بعدشم لابد ریونکلاو..پس کی نوبت اسلیترین میشه؟
-ما...ما....
-داری ادای گاو ها رو در میاری؟
-مامان...توروخدا
دراکو که میدانست پسرش در چه عذابی است با لحن عاقل اندر صفیحانه ایی گفت:
-رز با اینکه ویزلیه اما گله!و البته مرگخوار هم هست!وشاید بتونی یه تجدید نظری بکنی.
آستوریا برای بار اول آرام شده بود تصمیم گرفت تا کمی فکر کند!
سوهان ناخن هایش را در آورد و حدود یک و نیم ساعت در همان حال باقی ماند.
-اهم!... اهم.. دراکو.
-جانم؟
-اون دختره رو یادت میاد؟
دراکو با حالت پوکر وارانه ایی جواب داد:
-نه.کدوم؟
-همون که اومده بود میگفت مرگخوار بکنیدم خفن میشم.همون که خانواده باباش اسلیترینی ان همون دوست رز!
دراکو که تازه متوجه منظور همسرش شده بود گوشی مشنگی اش را از جیبش در آورد و گفت:بابام خوشحال میشه!تازه میتونیم فکر رز و موز یا هرچیز دیگه ایی رو از ذهنش بیرون کنیم!
شماره ای را گرفت و بعد از گذاشتن قرار خواستگاری خودش را به حمام آپارات کرد.
فلش بک-عمارت ترینگ
صدای خنده های شیطانی همه جا را پر کرده بود.
-هو ها ها ها ها!جسیکاااااا جسیکااااا شب خانواده ی مالفوی میاد هو ها ها هاها ها
-
-
بابا چیکار کردید؟
بابای جسیکا با نگاهی ترسناک وار او را نگاه کرد و گفت:
-امشب قرار خواستگاری گذاشتم
خلاصه جسیکا که تازه متوجه عمق فاجعه شده بود سعی کرد تا خود را به جزایر بلاک آپارات کند.اما هیچ کس نمی توانست خود را به آنجا آپارات کند پس نظرش را عوض کردو خودش را به حمام آپارات کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: جمعه 6 مرداد 1396 23:30
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف کلاس معجون سازی.



_ دراکوووووووو

دراکو از ترس سرجایش میخکوب شد و خودش رو به مرلین سپرد. چند ثانیه بعد که دراکو با ترس سرشو به طرف استوریا چرخاند...

دووووووووم

چند تا ماهی تابه در حال پرواز بالای سر دراکو بودند و کمی بعد دراکو با صدای خشم الود استوریا به خود امد.

_الحق که به بابات رفتی یه ذره به ننت می رفتی اینقدر نمی سوختم , بیجور چی به خورد بچه دادی؟ طفلک به کل بالا خونرو رهن داده , نمی فهمه چی میگه.

_ خوخوخو به به به نظرت چی چیکا کار کن...یم؟

_ زود باش خودتو جمع کن بچرو ببریم پیش هکتور شاید اون با معجوانش تونست یه کاری بکنه.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: جمعه 6 مرداد 1396 20:30
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای سرفه ی اسکورپیوس بلند شد. مثل اینکه بالاخره معجون داشت اثر میکرد. آستوریا ناگهان برگشت و پشت سر اسکورپیوس نشست وشروع کرد به داد و بیداد:
- اسکوری مامان چش شده؟... قناری من، حرف بزن! ... دراکو! پاشو ببین این پسره چشه؟!

دراکوی له و لورد شده که دیگر تحمل کتک های آستوریا را نداشت، به هر زور و زحمتی بود، خودش را به اسکورپیوس رساند. با صدای لرزان گفت:
- اسکورپیوس... باباجان... همون موقع بهت گفتم که دست از سر پالی بردار تا هم من نمیرم هم تو!

آستوریا که رنگ از چهره اش پریده بود، با صدای لرزانتر از دراکو گفت:
- چی؟! اسکوری من مرده؟!

دراکو سعی میکرد فاصله اش را از ناخن های آستوریا حفظ کند. با چهره ای که رنگش از ارغوانی به بنفش و صورتی و گلبهی و بژ و در نهایت قرمز، تغییر رنگ میداد، گفت:
- ن... نمیدونم! شاید...

آستوریا از کوره در رفت و فریاد زد:
- ای زهر نجینی تو اون روحت دراکو با این فکر کردنت و نظر دادنت! من با خودم چی فکر میکردم که سر خطبۀ عقد بله رو دادم؟!

صدای ناله مانند اسکورپیوس، دهن آستوریا را گل گیری کرد.
- رز... رز...

آستوریا با نگاهی، از آنهایی که به تسترال صفت ها می اندازند، به دراکو انداخت. سپس رویش را به سمت اسکورپیوس برگرداند و گفت:
- کدوم رز؟

اسکورپیوس بی خبر از همه جا، زمزمه کرد:
- ویز...

آستوریا با عصبانیت گفت:
- ویزلی؟
- اوهوم.

دراکو متوجه خطر شد و چهار دست و پا به سمت در حرکت کرد که با صدای آستوریا سرجایش میخکوب شد:
- دراکوووووووووووو!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در 1396/5/6 20:50:05
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: جمعه 6 مرداد 1396 14:20
نمایش جزئیات
آفلاین
-فراموش نمیکنم! هرگز پالی رو فراموش نمیکنم!

اسکورپیوس به هوش اومده بود و پشت سر هم داشت همین جمله رو فریاد میزد.آستوریا با خونسردی وارد اتاق میشه و روی لبه ی تخت میشینه.
-آروم باش. گفتی چی رو فراموش نمیکنی؟

-چی نه...کی رو! پالی رو. من هرگز پالی رو فراموش نمیکنم و شما هم نمیتونین منصرفم کنین.

آستوریا لبخند مادرانه ای میزنه و دستشو روی پیشونی اسکورپیوس میذاره.
-بذار ببینم...تب هم که نداری. خوبه. ولی پالی کیه؟ دوستته؟ چرا با ما آشناش نکردی؟

اسکورپیوس که کمی گیج شده اخماشو میکشه تو هم و با نگاه مشکوکی به آستوریا خیره میشه.
-این یعنی چی؟ شما که پالی رو میشناسین.

آستوریا سعی میکنه خیلی قانع کننده به نظر برسه.
-عزیزم...این اولین باره که اسم پالی رو میشنوم. عجب اسم عجیبی هم داره. به نظرم ضربه ای که به سرت خورد خیلی سنگین بود. کمی استراحت کن. مطمئنم حالت بهتر میشه.

اسکورپیوس جوابی نمیده و آستوریا نفس راحتی میکشه و از اتاق میره بیرون. پشت در اتاق وایمیسه و به فکر فرو میره.
-نباید بذارم با پالی روبرو بشه. این نقشه ممکنه عملی بشه. وانمود میکنیم پالی وجود نداره...هیچوقت وجود نداشته!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: پنجشنبه 29 تیر 1396 14:29
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
اسكورپيوس عاشق پالى چپمن شده و آستوريا مخالفه. دراكو براى پشيمون كردن اسكورپيوس، بهش معجون عشق داد و اونم بيهوش شد.
.................................................
آستوريا با خشم به سمت دراكو برگشت.

-عزيزم...ببين طبيعيه! معجون عشق قويه و...

باقى جمله ى دراكو، در فرياد هايش گم شد.
آستوريا زمانى كه از خرد و خمير شدن دراكو مطمئن شد، به سمت اسكورپيوس برگشت.
رو به رويش، روى زمين نشست و شروع كرد به كوبيدن به كمر اسكورپيوس.
-تخ كن اسكور...تخ كن بينم! اه اه مثل باباش لوس و بي خاصيته. زرتى هم كه غش ميكنه.

كم كم داشت از كمر اسكورپيوس دود بلند ميشد، اما خبرى از پس دادن معجونى كه خورده بود، نبود.
پس آستوريا از روى زمين بلند شد، مچ پاهاى اسكورپيوس را در دست گرفت و او را با شدت تكان داد.
-تخ كن ميگم. اه...بذار به هوش بياي...به جاى وينكى ميفرستمت ظرف هاى خونه ى ارباب رو بشورى...وايسا...زن ميخواى؟...وايسا و ببين چه زنى برات بگيرم. تخ كن توله تسترال !

صورت اسكورپيوس، از شدت خون جمع شده درون سرش، قرمز شده بود.
آستوريا اين بار، او را به كمر خواباند. دستش را زير گردنش گذاشت و...

چوبدستى اش را در حلق او فرو كرد!
ثانيه اى بعد، اسكورپيوس، از معجونى كه كمى پيش خورده بود، تا شام و نهار روز گذشته را پس داد!

-دراكو! بيا اسكورپيوس رو بذار رو تختش و اين كثيف كارى رو تميز كن!

آستوريا از روى زمين بلند شد. تصميمش را گرفته بود. اسكورپيوس يا پالى را فراموش ميكرد، يا آستوريا او را به جاى وينكى به خانه ريدل ميفرستاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: پنجشنبه 22 تیر 1396 00:49
نمایش جزئیات
آفلاین
آستوریا با عصبانیتی باسیلیسک وار، اسکورپیوس غل و زنجیر شده را تنها گذاشت و با سرعت خودش را به دراکو رساند.

- همسر عزیزم! اگه یه فکری برای این پسر... پسر... تسترالت نکنی...

دراکوی غول غارنشین زده، با ترس عقب رفت و گفت:

- عزیزم غصه نخور موهات رنگ فرش اتاق اسکوری میشه ها! یه راهی واسش پیدا میکنیم... مثلا... مثلا...

دراکو که در عمرش آنقدر فکر نکرده بود که در آن روز به حال اسکوری کرد، دلش میخواست همین حالا اسکوری قند عسل مامان را از بالاترین پنجره قصر پایین بیندازد... که با دیدن آستوریای دست به سینه و سوهان به دست،که روبرویش ایستاده و به چشمانش خیره شده بود، تصمیم گرفت جان خود را بیش از این به خطر نیندازد؛ پس حتی بدون اینکه فکر کند، بشکنی زد و گفت:

- اون معجون ساز ارباب چطوره؟

آستوریا چشمانش را تنگ کرد و پرسید:

- هکتور دیگه؟!

دراکو که احساس میکرد خطر کم کم رفع میشود، آهی از سر آسودگی کشید و سرش را به نشانه تایید تکان داد؛ اما با صدای مهر گیاه مانند آستوریا، زنگ خطر هم در گوشش به صدا در آمد... دوباره!

- میخوای قناری زرد کوچولوی منو بدی دست اون مرلین نیامرز؟!

دراکو که رنگ پوستش مدام تغییر میکرد، با ترس گفت:

- خب آخه آستوری من! تو راه حل دیگه ای داری؟!

آستوریا خودش را روی مبل رها کرد:

- حالا فکرت چیه؟

دراکو با نگرانی گفت:

- فکر... آها! بهش میگیم معجون عشق یه دختری رو بده بهش... یه دختر باهوش و خوشگل...

آستوریا رویش را سمت دراکو کرد و با حالتی تهدید آمیز، رو به دراکو گفت:

- همسر عزیزم، تو که دختر ویزلی رو نمیگی؟! دو سال طول کشید تا اونو از ذهنش انداختیم بیرون!
========

یک ساعت بعد - در محضر هکتور

- معجون عشق؟! این تخصص منه!

آستوریا خنده ای شیطنت آمیز زد:

- مطمئنی کار میکنه؟

هکتور خنده ای تسترال وار کرد:

- البته! هدف شما فقط فراموش کردن اون دختره ست دیگه؟!

آستوریا و دراکو نگاه تحسین آمیزی به هم انداختند.

- تا نیم ساعت بعد معجونتون حاضره!

از ویبره هکتور، چندتا از شیشه های معجون سازی روی میزش به زمین افتادند و زمین را سوراخ کردند. آستوریا با ترس به دراکو نگاهی انداخت:

- مطمئنی اسکوری مامان حالش خوبه؟

دراکو خندید و گفت:

- مطمئنم!
===============

یک ساعت بعد - دوباره قصر مالفوی ها

دراکو و آستوریا، در حالیکه شیشه معجون را در دست داشتند، از پله ها بالا میرفتند. دراکو نگاهی به آستوریا انداخت:

- از کجا مطمئنی که معجونو میخوره؟

آستوریا دست هایش را به هم مالید:

- بسپارش به من!

وارد اتاق اسکورپیوس شدند. آستوریا، با مهربانی ای که دراکو و اسکورپیوس در او سراغ نداشتند، غل و زنجیر اسکورپیوس را باز کرد و گفت:

- مامانی، اینو بخور تا بریم!

اسکورپیوس خیلی به رفتار مادرش مشکوک شده بود. پرسید:

- چرا باید بخورمش؟

آستوریا با خنده گفت:

- تا بریم خواستگاری!!!!

(دراکو و اسکوری):

اسکورپیوس فورا شیشه معجون را از آستوریا گرفت و سر کشید. آستوریا به او خیره شد تا اینکه آخرین قطره معجون خورده شد، سپس جیغی مهر گیاه وار کشید:

- آآآآرههههه

و رو به دراکو کرد تا بگوید که چقدر خوشحال است، که با صدای تالاپی که ناشی از افتادن قناری زرد کوچولوی مامان روی زمین بود، رویش را برگرداند. با دیدن صحنه رو به رویش، رنگ از چهره اش پرید:

- اسکوری! قناری مامان! اسکورپیوس!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: چهارشنبه 21 تیر 1396 19:25
نمایش جزئیات
آفلاین
آستوریا و سوهانش ترکیب خطرناکی بودند که به سادگی به صد و یک روش مختلف می توانستند اسکورپیوس را نقش زمین کنند اما بین توانستن و خواستن فاصله ای به اندازه ی این طرف قصر تا اون طرفش بود.
آستوریا بیست سال شب را با دارکو به روز رساند، لوسیوس مالفوی را در خانه اش تحمل کرد و حتی غرغر های نارسیسا راجب تباه شدن زندگی دارکو به وسلیه ی ازدواجش را شنید اما فرش کردن پسرش کاری غیر قابل انجام بود.

- اسکوری تسترال بازی در نیار!
- منو ببخش مامان ولی تو تنها مانع من برای رسیدن به پالی هستی. تو که رفتی منو بابا می ریم خواستگاری.
- زهر نجینی تو روحت دارکو با این پسر تربیت کردنت.

اسکورپیوس با تقلید از آخرین متد فیلم ترسناک مشنگی اره را بالا برد ولی از شانس غول غارنشین زده ی او، مادرش مشنگ نبود و بر چوب دستی اش تسلط کافی داشت. در نتیجه که اسکورپیوس بسته شده با طناب به تختش مجبور به تحمل سرزنش های مادرش شد:
- خاک تو سرت اون پدر بی عرضت که عرضه ی تربیت نداره. نمی دونه دست بچه اره برقی نمی دن؟ این چه شوهریه که بلد نیس یه بچه رو قانع کنه. تازه می خواد باش بره خواستگاری. مرلین دستم به پیرهنت منو از دست این راحت کن.
- امممم! اوووم! ایهیم!

آستوریا برگشت و قند عسلش را دید که با زور می خواست چیزی را به او بگوید. چسب زدن در دهان اسکورپیوس برای مدت طولانی هم، جزو مهارت های بی شماره ریخته از انگشتان آستوریا نبود.

- بله قند عسلم؟
- مامان با من میای خواستگاری؟
- نه.
- مامان با من میای خواستگاری؟
- گفتم که نه.
- مامان با من میای خواستگاری؟
- خاک تو سر بی عرضه ی بابات.
- یعنی که با من میای خواستگاری؟
- بیام دست از سر این دختره ی دیوونه بر می داری؟
- نه. با من میای خوستگاری؟

آستوریا به انجام خیلی از کارها قادر بود اما اسکورپیوس چه او می خواست و چه نمی خواست به خواستگاری می رفت. پس او یک راه بیشتر نداشت، باید تا قبل از خواستگاری، عروسش را انتخاب می کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: شنبه 17 تیر 1396 13:14
نمایش جزئیات
آفلاین
آستوریا خودش دست به کار شد چون می دانست که شوهرش کاری را از پیش نخواهد برد.
به اتاق اسکورپیوس نزدیک شد و با انفجاری دیگر در اتاق را منفجر کرد. وارد اتق شد و با حن ملایمی گفت:
-پسر گلم بیا و این گرگینه هرو ولش کن برو با یه آدم معمولی ازدواج کن که نخورتت! وگرنه هم تو و هم بابات میدونید که چه اتفاقی ممکنه بیفته،نه؟

-مامان اون گیاه خواره به بابا هم گفتم!

آستوریا سوهانش را بردشت و آن را به صورت تهدید آمیزی روبه روی پسرش گرفت:
اگر از گیاه خواری خسته بشه چی؟ اگر یکهو بیاد هم تورو بخوره هم باباتو، من با این وضعیت امنیت جامعه چیکار کنم؟
هر روز یه رودولف میپره وسط ابراز علاقه میکنه! تو اینو میخوای؟

اسکورپیوس اشک هایش را پاک کرد و با خودش گفت:
چند تا راه دارم:
1.با پالی فرار میکنم. که در اون صورت مامان منو میکشه!

2.مامان رو میکشم و با خوشحالی با بابا به خواستگاری میریم!

3.بابا منو میفرسته سنت مانگو تا پالی رو فراموش کنم!و من وسط عروسی خودم و پالی رو میکشم!

4.پالی رو فراموش میکنم و با خوبی کنار خانواده ام زندگی میکنم.

از نظر مغز عاشق اسکورپیوس راه حل دوم از همه بهتر بود پس اره برقی را برداشت و به سمت آستوریا حمله ور شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!