نقل قول:
آنجلینای عزیزم
امیدوارم حالت خوب باشد. خیلی وقت است که هم را ندیدهایم. اینجا مشکلی برای من پیش آمده که شاید تو بتوانی به من کمک کنی. چند هفتهی پیش در مهمانی تولدم، گردنبند صدفی یادگار مادرم به سرقت رفت. فردا مهمانی رقص بومی برگزار کردهام و از همهی مهمانهای جشن تولدم دعوت کردهام. فکر میکنی بتوانی تو هم در این جشن شرکت کنی و دزد گردنبند را پیدا کنی؟ من همیشه به توانایی های کاراگاهی تو باور داشتم. برای مراسم رقص بومی، پوشیدن کلاه و همراه داشتن نیزه الزامی است.
پ.ن. برایت اجرتی فرستادم، امیدوارم کافی باشد.
آنجلینا محتویات پاکت نامه را کف دستش خالی کرد. دو مروارید درشت صدفی رنگ کف دستش افتاد. بد نبود.
فردای آن روز آنجلینا در حالی که لباس سرهمی غواصی و کلاه بیس بال پوشیده بود، بر کرانه دریای شمال آپارات کرد. نیزه آهنیای نیز در دست داشت که از یکی از زره های قلعهی هاگوارتز به امانت گرفته بود. از داخل جیبش مقداری گیلیوید درآورد و مشغول خوردن شد. بعد از چند دقیقه، آنجلینا در آب های اقیانوس شمال به سمت خانهی حوت شنا می کرد.
حوت با خوشحالی از آنجلینا استقبال کرد و او را به اتاق نشیمن برد تا با سایر مهمان ها آشنایش کند. به مناسبت مجلس رقص بومی، خانه اش را با انواع و اقسام وسایل سنتی قبیلهاش تزیین کرده بود. انواع سازها و همینطور کاسه و ظروف دست ساز صدفی همه جا به چشم میخورد. خودش هم کلاهی که از ترکیب انواع صدف ها، بافته شده در یک نوع حصیر دریایی بود به سر گذاشته بود. اتاق پذیرایی را به دو نصف تقسیم کرده بود و یک سمت اتاق را کاملاً خالی گذاشته بود تا فضا برای رقص آزاد باشد.
همهی مهمانها از نژاد مردمان دریایی بودند. حوت به پسر جوانی با موهایی به سبزی خزه اشاره کرد که کلاه شاپوی مشکی رنگی به سر گذاشته بود:
- ایشون اطلس هستن، کارمند بانک.
پسر که خجالتی به نظر میآمد، دست آنجلینا را فشرد. حوت به نفر بعدی اشاره کرد که زن میانسال فربهی بود با یک کلاه پشمی روسی:
- پرنسس داریا از آبهای اقیانوس شمالی مهمان من هستن.
نفر بعدی پیرزن قد بلندی بود که دماغ غوزکردهای داشت. یک کلاه نوک سیخ جادوگری به سر گذاشته بود که به پیرهن ردا مانندش می آمد.
- خانوم مارین کتابدار هستن و در کتابخانه امواج خروشان کار میکنن.
سپس حوت به سمت آخرین نفر برگشت که یک مرد میانسال با صورت خیلی جدی و سیبیلی پهن بود کو کلاه نظامیای بر سر داشت:
- مهمان عزیز من کاپیتان کلدواتر که به من منت گذاشتن و برای دومین بار به مهمانی من اومدن.
بعد از معارفه، حوت از دستگاهی که شبیه یک گرامافون بود، آهنگ عجیبی پخش کرد. آهنگ شبیه سمفونی افرادی با صداهای سوپرانو بر روی سازی شبیه گیتار الکتریکی بود. شاید زیاد به گوش انسانی آنجلینا خوشایند نبود، اما خود مراسم رقص، بسیار جالب و هیجان برانگیز بود. همه روی صندلی هایی پشت به اتاق و رو به سمت قسمت خالی اتاق می نشستند. رقصندهی اصلی که حوت بود، یک نفر را انتخاب میکرد تا با او بایستد و با حرکات موزون، تظاهر به جنگ با نیزه کنند. سپس حوت مینشست و آن نفر خود، نفر بعدی را انتخاب میکرد. این پروسه برای حدود یک ساعت ادامه داشت تا اینکه حوت مهمان ها را به پذیرایی از خودشان دعوت کرد. انواع و اقسام سوشی، ساندویچ های میگو و ماهی و چند خرچنگ شکم پر در گوشهی اتاق انتظار مهمانها را میکشید. وقتی همه سرگرم خوردن شدند، آنجلینا از موقعیت استفاده کرد و حوت را کنار کشید:
- ببینم حوت، گردنبندت رو کجا نگه میداشتی؟
- توی اون گنجه کنار دیوار. اتفاقا ً یک بار هم وسط مهمونی قبلی رفتم و درش آوردم تا مطمئن بشم سر جاشه، ولی وقتی این کار رو کردم، همه مثل الان روی صندلی پشت به این قسمت اتاق نشسته بودند. نمیتونستن من رو ببینن چون مطمئنم چک کردم، همه پشتشون به من بود.
بعد از صرف غذا، حوت کیکی را آورد که از لایه های خزه و علف دریایی درست شده بود. نحوه خوردن این کیک به این صورت بود که باید با نیزههایتان تکهای از این کیک را میکندید و میخوردید. حرکت جالب و خندهداری بود، خود کیک هم بر خلاف تصور آنجلینا، خوشمزه و دلچسب بود. آنجلینا به رسم و رسوم جالب مردمان دریایی فکر میکرد که ناگهان برق کلاه یکی از مهمانها توجهش را جلب کرد. دوباره حوت را به کناری کشید.
- ببینم حوت، میدونم که گفتی تولدت بوده، ولی شماها توی تولد هم رسم به پوشیدن کلاه دارید؟
- راستش نه لزوماً. اما من عاشق رقص بومی هستم، و برای تولدم هم یه مهمونی رقص بومی گرفتم، پس همه با کلاه و نیزه اومده بودن.
- این سوالی که میپرسم خیلی مهمه، یادت میاد همه مهمونها همین کلاهها رو پوشیده بودن یا نه؟
- هووم، آره تقریباً مطمئنم. همین کلاه ها سر همه بود.
- حوت، دزد گردنبندت خانوم مارینه. به لبهی کلاه جادوگریش دقت کن که برق میزنه، یه آینه اونجا قایم کرده. از توی همون آینه تو رو دیده که گردنبند رو توی گنجه گذاشتی.
چند روز بعد، آنجلینا بستهای از حوت دریافت کرد. در آن نامهای بود که میگفت گردنبند یادگاری مادرش را از مارین پس گرفته. چند تکه کیک دریایی هم برای تشکر فرستاده. آنجلینا، خوشحال و راضی، جعبه کیک را برداشت و به خوابگاه برگشت تا مقداری از کیک را به کتی هم بدهد تا امتحان کند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

دِ اِندِ جلسه






